شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را
شوق اگر بیپرده سازد حسرت مستور را عرض یکخمیازه صحرا میکند مخمور را درد دل در پردهٔ محویتم خون میخورد از تحیر خشک بندیکردهام ناسور…
شوق تا گردد دو بالا خویش را احول کنید
شوق تا گردد دو بالا خویش را احول کنید نیمرخ کم حیرت است آیینه مستقبل کنید آگهی از اطلس گردون چه خواهد یافتن خواب ما…
شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست
شوق تا گرم عنان نیست فسردن برجاست گر به راحت نزند ساحل ما هم دریاست راحتی در قفس وضع کدورت داریم رنگ مژگان به هم…
شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر داد
شوق تو به مشت پرم آتش زد و سر داد پرواز من آیینهٔ امکان به شرر داد از یک مژه شوقی که به آن جلوه…
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماند
شوق تا محمل به دوش طبع وحشتساز ماند بال عنقا موج زدگردی که از ما باز ماند نیست جز مهر زبان موج تمکین گهر دل…
شوق دیداری که از دل بال حسرت می کشد
شوق دیداری که از دل بال حسرت می کشد تا به مژگان میرسد آغوش حیرت میکشد بیرخت تمهید خوابم خجلت ارام نیست لغزش مژگان من…
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما
شوق تو دامنی زد بر نارسایی ما سرکوب بال وپر شد بیدست پایی ما درکارگاه امکان بیشبهه نیست فطرت تمثال میفروشد آیینهزایی ما زان پنجهٔ…
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود
شوق موسی نگهم رام تسلی نشود تا دو عالم چمناندود تجلی نشود همچو یاقوت نخواهی سر تسلیم افراخت تا به طبع آتش و آب تو…
شوقدیدارم و در چشمکسان راه من است
شوقدیدارم و در چشمکسان راه من است هرکجاگرد نگاهیستکمینگاه من است داغ تأثیر وفایم که به آن افسردن جگر بیاثری سوختهٔ آه من است عجز…
شوکت شاهیام از فیض جنون در قدم است
شوکت شاهیام از فیض جنون در قدم است چشم زخمی نرسد آبله هم جامجم است تاب الفت نتوان یافت به سررشتهٔ عمر صبح وحشتزده را…
شیخ تا عزم بر نماز شکست
شیخ تا عزم بر نماز شکست صد وضو تازه کرد و باز شکست صوفی افکند بر زمین مسواک وجد دندان این گراز شکست شبهه درس…
صاحب دل را نزیبد گفتوگو با هیچکس
صاحب دل را نزیبد گفتوگو با هیچکس محرم آیینه چون تمثال باید بینفس جز ندامت پرتوی از شمع هستی گل نکرد نخل ماتم راست اشک…
صاحب خلق حسن، گلها به دامن داشتهست
صاحب خلق حسن، گلها به دامن داشتهست چرب و نرمی درطبایع، آب و روغن داشتهست با دل جمع آشنا شو از پریشانی برآ در بهار…
صافطبعان را غمی از خار خارکینه نیست
صافطبعان را غمی از خار خارکینه نیست زحمت مژگان به چشمگوهر و آیینه نیست در زراعتگاه امکان بسکه بیم آفت است خلق را چون دانهٔگندم…
صبح از چه خرابات جنونکرد بهارش
صبح از چه خرابات جنونکرد بهارش کافاق به خمیازه گرفتهست خمارش شام اینهمه سامان کدورت زکجا یافت کز زنگ نشد پاک کف آینهدارش گردون به…
صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویش
صبا ای پیک مشتاقان قدم فهمیده نه سویش که رنگم میپرد گر میتپد گرد از سرکویش نفس تا میکشم در نالهٔ زنجیر میغلتم گرفتارم نمیدانم…
صبح از دل چاککه دراین باغ سخن رفت
صبح از دل چاککه دراین باغ سخن رفت کز جوش گل و لاله قیامت به چمن رفت آن مطلب نایابکه هرگز نتوان یافت دامان گلی…
صبح است ازین مرحلهٔ یاس به در زن
صبح است ازین مرحلهٔ یاس به در زن چون صبح تو هم دامن آهی به کمر زن کم نیستی از غیرت فریاد ضعیفان بر باد…
صبح است و دارد آنگل در سر هوای نرگس
صبح است و دارد آنگل در سر هوای نرگس از چشم ما بریزید آبی به پای نرگس ابر و بهار اقبال امروز سایهٔ کیست گلکرد…
صبح است و ما دماغ تمنا رساندهایم
صبح است و ما دماغ تمنا رساندهایم چون شمع بوسهٔ مژه تا پا رساندهایم گل میکند ز شعلهٔ خاکستر آشیان بال شکستهای که به عنقا…
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است
صبح این بادیه آشوب تپشهای دل است شامگردی ز جنونتازی سودای دل است مجمر اینجا همه گوش است بر آواز سپند آسمان خانهٔ زنبور ز…
صبح پیری اثر قطع امید است اینجا
صبح پیری اثر قطع امید است اینجا تار و پودکفنت موی سفید است اینجا ساز هستی قفس نغمهٔ خودداری نیست رم برق نفسی چند نشید…
صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیم
صبح تمنا دمید، دل چمنستان کنیم یوسف ما میرسد آینه سامان کنیم حاصل باغ مراد حوصله خواه وفاست آنچه نگنجد به جیب تحفهٔ دامان کنیم…
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفید
صبح شد در عرصهٔگردون مگو خندان سفید کف به لب آورده است این بختی کوهان سفید تا کجا روشن شود عجز ترددهای خلق بحر هم…
صبح شو ایشبکه خورشید مناکنون میرسد
صبح شو ایشبکه خورشید مناکنون میرسد عید مردم گو برو عید من اکنون میرسد بعد از اینم بیدماغ یاس نتوان زیستن دستگاه عیش جاوید من…
صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است
صبح هستی نیست نیرنک هوس بالیده است اینقدر توفان که میبینی نفس بالیده است هیچ آهنگی برونتاز بساط چرخ نیست نالههای این جرس هم در…
صبحی بهگوش عبرتم از دل صدا رسید
صبحی بهگوش عبرتم از دل صدا رسید کای بیخبربه ما نرسید آنکه وارسید دریاست قطرهای که به دریا رسیده است جز ما کسی دگر نتواند…
صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب
صبحدم سیاره بال افشاند از دامان شب وقت پیری ریخت از هم عاقبت دندان شب اشک حسرت لازم ساز رحیل فتاده است شبنم صبح است…
صبحی که گلت به باغ باشد
صبحی که گلت به باغ باشد گل در بغل چراغ باشد تمثال شریک حسن مپسند گو آینه بیتو داغ باشد ای سایه نشان خویش گم…
صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد
صبریکه صبح این باغ از ما جدا نخندد گل می رسد دو دم باش تا بر قفا نخندد جمعیت دل اینجاست موقوف بستن لب این…
صد ابد عیش طربخانهٔ دنیا بخشند
صد ابد عیش طربخانهٔ دنیا بخشند نفسیگر به دل سوختهام جا بخشند سیر خمخانهٔ کثرت به دماغم زده است شایدم نشئهٔ تحقیق دو بالا بخشند…
صد بیابان جنون آن طرف هوش خودم
صد بیابان جنون آن طرف هوش خودم اینقدر یاد که کردهست فراموش خودم ذوق آرایشم از وضع سلامت دور است چون صدف خسته دل از…
صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی
صد رنگ نقش بستیم دریاد گل جبینی طاووس کرد ما را تصویر نازنینی پرواز شوق امروز محملکش تپش نیست در بیضهام جنون داشت بیبال و…
صد شکرکه جز عجز گیاهی ندمیدیم
صد شکرکه جز عجز گیاهی ندمیدیم فری ندمیدیم و کلاهی ندمیدیم تا آبله پایی نکشد رنج خراشی خاری نشدیم از سر راهی ندمیدیم حسرت چه…
صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست
صد هنر در پرده دل فرش اقبال صفاست بیشتر در خانهٔ آیینه جوهر بوریاست سجده تعلیم است عجز نارساییهای شوق چین کلفت بر جبینم نقش…
صف حرص و هوا در هم شکستی کجکلاهی کن
صف حرص و هوا در هم شکستی کجکلاهی کن دل جمع است ملک بینیازی پادشاهی کن نمود از اعتبار باطل اکرام حق آگاهت سراب وهمگو…
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد
صفا داغ کدورت گشت سامان من و ما شد به سر خاکی فشاند آیینه کاین تمثال پیدا شد زیارتگاه حسنم کرد فیض محوگردیدن ز قید…
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن
صفا گل کردهای تا کی غبار رنگ نشکستن تحیر دارد از مینا طلسم سنگ نشکستن به این عجزی که ساز توست از وضع ادب مگذر…
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاند
صفا فریب فقیهان نفس گداختهاند که هر طرف چو تیمم وضوی ساختهاند درین بساط بجز رنگ رفته چیزی نیست کسی چسان برد آن بازییی که…
صفای آب به یاد غبار راه کسی است
صفای آب به یاد غبار راه کسی است حباب دیدهٔ قربانی نگاه کسی است کنون سفیدی چشم گهر یقینم شد کز انتظارکف بحر دستگاه کسی…
صفای حال ما مغشوش رنگیست
صفای حال ما مغشوش رنگیست عدم را نام هستی سخت ننگیست ز قید سخت جانیها مپرسید شرار ما قفس فرسوده سنگیست به هر جا بال…
صفای دل به چراغ بقا دهد روغن
صفای دل به چراغ بقا دهد روغن نفس نلغزد از آیینه تا بود روشن گواه پستی فطرت عروج دعوتهاست سخن بلند بودتا بلند نیست سخن…
صفحهٔ دل بیخط زخم تو فرد باطلست
صفحهٔ دل بیخط زخم تو فرد باطلست آبرو آیینهٔ ما را ز جوهر حاصلست گر همه حرف حق است آندمکهگفتی باطلست هرچه بیرون آمد از…
صفحهٔ هستی شرر تاراج آهی میکنم
صفحهٔ هستی شرر تاراج آهی میکنم یک نگه سیر چراغان جلوهگاهی میکنم تا غبار من به ناز آسمانی پر زند مشت خاکی هست نذر شاهراهی…
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان
صورت اظهار معنی نیست محتاج بیان ای دلت آیینه عرض جوهرت دارد زبان ننگ آگاهیست عرضکلفت از روشندلان آتش یاقوت را جز رگ نمیباشد دخان…
صنعت نیرنگ دل بر فطرت کس فاش نیست
صنعت نیرنگ دل بر فطرت کس فاش نیست آینه تصوبرها میبندد و نقاش نیست جوش اشیا، اشتباه ذات بیهمتاش نیست کثرت صورت غبار وحدت نقاش…
صورت خود ز تو نشناختهام
صورت خود ز تو نشناختهام اینقدر آینه پرداختهام گر فروغیست درین تیره بساط رنگ شمعیست که من باختهام رم آهو به غبارم نرسد در قفای…
صورت راحت نفور از مردمان عالمست
صورت راحت نفور از مردمان عالمست جلوه ننماید بهشت آنجا که جنس آدمست در نظر آهنگ حسرت در نفس شور ظلب ساز بزم زندگانی را…
صورت وهم به هستی متهم داریم ما
صورت وهم به هستی متهم داریم ما چون حباب آیینه بر طاق عدم داریم ما محملماچونجرس دوشتپشهایدلاست شوق پندارد درین وادی قدم داریم ما آنقدر…
صیاد بینشانی پرواز رنگ ما شد
صیاد بینشانی پرواز رنگ ما شد آن پر که داشت عنقا صرف خدنگ ما شد روزی که اعتبارات سنجید نقد ذرات رنگ پریده هرجا گل…
ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمیدارد
ضعیفیها بیان عجز طاقت برنمیدارد سجود مشت خاک اظهار طاعت برنمیدارد طرف عشق است غیر از ترک هستی نیست تدبیری که شمشیر از حریف خود…
صید کمند شوقیست از مهر تا به ما هم
صید کمند شوقیست از مهر تا به ما هم جوش بهار حیرت یعنیگل نگاهم با هر فسرده رنگی شادم که پیش شمعت تا بال میفشانم…
طاس این نرد اختیاری نیست
طاس این نرد اختیاری نیست هرچه آورد اختیاری نیست بر هوا بستهاند محمل ما کوشش گرد اختیاری نیست همه مجبور حکم تقدیریم کرد و ناکرد…
طالعم زلف یار را ماند
طالعم زلف یار را ماند وضع من روزگار را ماند دل هوس تشنه است ورنه سپهر کاسهٔ زهر مار را ماند نفس من به این…
طبع خاموشان به نور شرم روشن میشود
طبع خاموشان به نور شرم روشن میشود درچراغ حسن گوهر آب روغن میشود پای آزادان به زنجیر علایق بند نیست نام را قش نگینها چین…
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکرد
طبع سرکش خاکگشت و چشم شرمی وانکرد شمع سر بر نقش پا سایید و خم پیدا نکرد عمرها شد آمد و رفت نفس جان میکند…
طبع دانا الم دهر مکدر نکند
طبع دانا الم دهر مکدر نکند گرد بر روی گهر آن همه لنگر نکند به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن گر همه حسن دمد آینه…
طبع قناعت اختیار مصدر زیب و فر شود
طبع قناعت اختیار مصدر زیب و فر شود آب گهر دمد ز صبر خاک فسرده زر شود همت پیریام رساست ضعف حصول مدعاست هرچه به…
طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویش
طرب خواهی درین محفل برون آ گامی آن سویش بنالد موج از دریا، تهی ناکرده پهلویش گلستانی که حرص احرام عشرت بسته است آنجا به…
طبعیکه امیدش اثر آمادهٔ بیم است
طبعیکه امیدش اثر آمادهٔ بیم است گر خود همه فردوس بود ننگ جحیم است بر طینت آزاد شکستی نتوان بست بیرنگی این شیشه ز آفات…
طرب در این باغ میخرامد ز ساز فرصت پیام بر لب
طرب در این باغ میخرامد ز ساز فرصت پیام بر لب ز نرگس اکنون مباش غافلکه نیگرفتهست جام بر لب اگر به معنی رسیده باشی…
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما
طرح قیامتی ز جگر میکشیم ما نقاش نالهایم و اثر میکشیم ما توفان نفس نهنگ محیط تحیریم آفاق راچوآینه در میکشیم ما ظالمکند به صحبت…
طرهٔ او در خیالم گر پریشان میشود
طرهٔ او در خیالم گر پریشان میشود از نفس هم دل پریشانتر پریشان میشود ای بسا طبعی که در جمعیتش آوارگیست شعله از گلکردن اخگر…
طوق چون فاخته، شیرازهٔ مشت پر ماست
طوق چون فاخته، شیرازهٔ مشت پر ماست حلقهٔ دود،کمند کف خاکستر ماست همچو خاک آینهٔ صورت اُفتادگیام گرد نقش قدم راهروان جوهر ماست بسکه چون…
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید
ظالم چه خیال است مؤدب به در آید آن نیست کجی کز دم عقربه بهدر آید می چارهگر کلفت زهاد نگردید توفان مگر از عهدهٔ…
ظلمست به تشویش دل اقبال نمودن
ظلمست به تشویش دل اقبال نمودن صیقل زدن آیینه و تمثال نمودن جز صفر کم و بیش درین حلقه ندیدم چون مرکز پرگار خط و…
عاشقی مقدور هر عیاش نیست
عاشقی مقدور هر عیاش نیست غمکشیدن، صنعت نقاش نیست حسن محجوبیکه ما را داغکرد گر قیامت فاش گردد فاش نیست گر شوی آگه، ز آداب…
عافیتها در مزاج پرفشان دزدیدهام
عافیتها در مزاج پرفشان دزدیدهام چون شرر در جیب پرواز آشیان دزدیدهام بایدم از دیدهٔ تحقیق پنهان زیستن ناتوانیها از آن موی میان دزدیدهام با…
عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست
عاقبت چون شعله خاکستر به فرق ما نشست درد صهبا پنبه گشت و بر سر مینا نشست بیتوام گرد ضعیفی بس که بر اعضا نشست…
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند
عاقبت شرم امل بر غفلت ما میزند ربشهپردازی به خواب دانهها پا میزند شش جهت کیفیت اسرار دلگلکرده است رنگ می جام دگر بیرون مینا…
عاقبتدر حلقهٔآن زلف، دل جا میکند
عاقبتدر حلقهٔآن زلف، دل جا میکند عکس در آیینه راه شوخیی وامیکند غمزهٔ وحشی مزاجت در دل مجروح من زخم ناخن را خیال موج دریا…
عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است
عالم ایجاد عشرتخانهٔ جزو و کل است در بهار رنگ هر جا چشم واگردد گل است گر تأمل زین چمن رمز خموشان واکشد در نمکدان…
عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست
عالم طلسم وحشت چشم سیاه اوست تا ذرهای که میرمد از خود نگاه اوست ماییم و پاسبانی خلوتسرای چشم بیرون رو، ای نگاه! که این…
عالم از چشم ترم شد میفروش
عالم از چشم ترم شد میفروش زین قدح خمخانهها آمد به جوش آسمان عمریست مینای مرا میزند بر سنگ و میگوید: خموش بس که گرم…
عالم گرفتاری، خوش تسلسلی دارد
عالم گرفتاری، خوش تسلسلی دارد جوش نالهٔ زنجیر، باغ سنبلی دارد همچو کوزهٔ دولاب هر چه زیر گردون است یا ترقی آهنگ است یا تنزلی…
عالم همه زین میکده بیهوش برآمد
عالم همه زین میکده بیهوش برآمد چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد…
عالم همه داغست و ندارد اثر داغ
عالم همه داغست و ندارد اثر داغ در لالهستان نیستکسی را خبر داغ دل قابلگلکردن اسرار جنون نیست در زبر سیاهی است هنوزم سحر داغ…
عالم و این تردماغیهای جاه
عالم و این تردماغیهای جاه شبنمی پاشید بر مشتی گیاه مرگ غافل نیست از صید نفس آتش از خس برنمیدارد نگاه سرزمین شعلهکاران گلخن است…
عالمی بر باد رفت از سعی بیپا و سری
عالمی بر باد رفت از سعی بیپا و سری خامهها در مشق لغزشگم شد از بیمسطری فرصت جمعیت دل نوبهار مدعاست غنچه خسبیها مقدم گیر…
عالمی را بیزبانیهای من پوشیده است
عالمی را بیزبانیهای من پوشیده است شمع خاموش انجمنها در نفس دزدیده است بسکه از شرم تماشایت به خود پیچیده است عکس در آیینه ینهان…
عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش
عبارت مختصر تا کی سوال وصل پیغامش مباد ای دشمن تحقیق از من بشنوی نامش برهمن گو ببر زنار و زاهد سبحه آتشزن غرور ناز…
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را کهبینایی چو چشمازسرمهممکن نیستمژگان را به غیر ز بادپیمایی چه دارد پنجهٔ منعم ز وصل زرهمان یکحسرت آغوشاستمیزانرا…
عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستی
عبث ای دشمن تحقیق دل از وسوسه خستی توهمین آینه بودی به چه امید شکستی چه خیال است به قید جسد آزاد نشستن امل آشفت…
عبث چون چشم قربانی وبال مرد و زن بردی
عبث چون چشم قربانی وبال مرد و زن بردی ورقگرداندی و روی سیاهی درکفن بردی به نور دل دو گامی هم درین وادی نپیمودی چراغی…
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم
عبث خود را چو آتش تهمت آلود غضب کردم به هر خاشاک چندان گرم جوشیدم که تب کردم چو آن طفلیکه رقص بسملش در اهتزاز…
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارم
عبرت انجمن جاییست مأمنی که من دارم غیر من کجا دارد مسکنی که من دارم در بهار آگاهی ناز خودفروشی نیست رنگ و بو فراموش…
عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست
عجز بینش با تعلقهای امکان آشناست اشک ما تا چشم نگشودن به مژگان آشناست امتحانگاه حوادث بزم افلاس است و بس سرد و گرم دهر…
عبرتیکوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا
عبرتیکوتا لب از هذیان به هم دوزد مرا موج اینگوهر نمیدانم چه پهلو زد مرا عمرها شد آتشم افسرده است ما نفس خندهها بسیارکردیمگریه آموزد…
عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کرد
عجز طاقت به گرفتاری غم شادم کرد یاس بیبال و پری از قفس آزادم کرد کو خم دام تعلق چه کمند اسباب اینقدرها به قفس…
عجز ما جولانگر تدبیر نتوان یافتن
عجز ما جولانگر تدبیر نتوان یافتن پای جهد سایه جز در قیر نتوان یافتن آنقدر واماندهٔ عجزم که مجنون مرا از ضعیفی ناله در زنجیر…
عجز ما چندین غبار از هرکمین برداشتهست
عجز ما چندین غبار از هرکمین برداشتهست آسمان را هم که میبینی زمین برداشتهست حق سعی ریشه بسیار است بر نخل بلند پای درگل رفته…
عدم زین بیش برهانی ندارد
عدم زین بیش برهانی ندارد وجوب است آنچه امکانی ندارد گشاد و بست چشمت عالمآراست جهان پیدا و پنهانی ندارد دماغ ما و من بیهوده…
عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلند
عجز نپسندید از ما شکوهٔ قاتل بلند جز مژه گردی نشد از کوشش بسمل بلند هستی موهوم ما در حسرت ایجاد سوخت سایهواری هم نگردیدیم…
عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل میشود
عرض هستی زنگ بر آیینهٔ دل میشود تا نفس خط میکشد این صفحه باطل میشود آب میگردد به چندین رنگ حسرتهای دل تاکف خونی نثار…
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی
عرق ربز خجالت میگدازد سعی بیتابی ندارم مزرع امید اما میدهم آبی درین دریا بهکام آرزو نتوان رسید آسان مه اینجا بعد سالی میکشد ماهی…
عرق دارد عنان احتیاج بینقاب من
عرق دارد عنان احتیاج بینقاب من ره صد دیر آتشخانه واکردهست آب من به هر مویم گداز دل رگ ابری دگر دارد چو مژگان سیلها…
عرقفشانی شبنم در این حدیقه گواه است
عرقفشانی شبنم در این حدیقه گواه است که هر طرف نگرد دیده انفعال نگاه است حساب سایه و خورشید هیچ راست نیاید متاع منتظران زنگ…
عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهان
عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهان به تمکینی که آتش نیست در سنگ آنقدر پنهان چو آن اشکی که گردد خشک در…
عرقآلوده جمالی ز نظر میگذرد
عرقآلوده جمالی ز نظر میگذرد کزحیا چون عرقم آب ز سر میگذرد کیست از شوخی رنگ تو نبازد طاقت آب یاقوت هم اینجا ز جگر…
عروج همتی در کار دارم
عروج همتی در کار دارم همه گر سایهام دیوار دارم غبارم آشیان حسرت اوست چمن درگوشهٔ دستار دارم نفس بیتابی دل میشمارد هجوم سبحه در…





