سوختن یک نغمه است از ساز شمع
سوختن یک نغمه است از ساز شمع پرده نتواند نهفتن راز شمع خود گدازی آبروی دیگر است میرسد بر انجمنها ناز شمع نالهها در دود…
سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من
سوخته لالهزار من رفته گل از کنار من بیتو نه رنگم و نه بو ای قدمت بهار من دوش نسیم مژدهای گل به سر امید…
سودای تک و تاز هوسها ز سر انداز
سودای تک و تاز هوسها ز سر انداز پرواز به جایی نتوان برد پر انداز هرجا تویی آشوب همین دود و غبار است از خویش…
سودیم سراپا و به پایی نرسیدیم
سودیم سراپا و به پایی نرسیدیم از خویش گذشتیم و بجایی نرسیدیم کردیم گل از عالم اندیشهٔ قدرت دستی که به دامان دعایی نرسیدیم شیرینیگفتار…
سیر بهار این باغ از ما تمیزخواه است
سیر بهار این باغ از ما تمیزخواه است اما کسی چه بیند آیینه بینگاه است در شبههزار هستی تزویر میتراشیم آبیکه ما نداریم هرجاست زیر…
سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار
سیر گلزار که یارب در نظر دارد بهار از پر طاووس دامن بر کمر دارد بهار شبنم ما را به حیرت آب میباید شدن کز…
سیرابی ازین باغ هوس، یاسپرست است
سیرابی ازین باغ هوس، یاسپرست است کو صبح و چهشبنم ز نفسشستن دست است پیچ و خم موجگهر بحر خیالیم این زلف هوس را نه…
سیل غمی که داد جهان خراب داد
سیل غمی که داد جهان خراب داد خاکم به باد داد به رنگی که آب داد راحت درین بساط جنونخیز مشکلست مخمل اگر شوی نتوان…
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام
سینه چاک یک جهان گرد هوس بالیدهام صبح آزادی چه حرف است این قفس بالیدهام طمطراق گفتگوی بیاثر فهمیدنیست کاروانی چند آواز جرس بالیدهام انفعال…
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد
سیه مستی به دور ساغرت بیتاب میگردد به عرض سرمه گرد چشم مستت خواب میگردد کمین عشرتی دارد اما ساز اشکی کو درین گلشن چو…
شب از رویت سخنهایی بهار اندوده میگفتم
شب از رویت سخنهایی بهار اندوده میگفتم زگیسو هرکه میپرسید مشک سوده میگفتم وفا در هیچ صورت نیست ننگ آلود کمظرفی ز خود چون صفر…
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم
شب از یاد خطت سر رشتهٔ جان بود در دستم ز موج گل رگ خواب گلستان بود در دستم به غارت رفتهام تا ازکفم رفتهستگیرایی…
شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم
شب بزم خیالی به دل سوخته چیدم تصویر تو گل کرد ز آهی که کشیدم تا هیچکسم منتظر وصل نداند گشتم عرق و در سر…
شب به یاد آن لب خموش گذشت
شب به یاد آن لب خموش گذشت ناله شد شمع وگلفروشگذشت چشم بر جلوهای که وا کردیم پیش پیش نگاه هوش گذشت عمر رفت و…
شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم
شب جوش بهاری به دل تنگ شکستم گل چید خیال تو و من رنگ شکستم مژگان بهم آوردم و رفتم به خیالت پرهیز تماشا به…
شب چشم امتیازی بر خویش باز کردم
شب چشم امتیازی بر خویش باز کردم آیینهٔ تو دیدم چندان که نازکردم فریاد ناتوانان محو غبار عجز است رنگی به رخ شکستم عرض نیازکردم…
شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی
شب چشم نیم مستش وا شد ز خواب نیمی در دست فتنه دادند جام شراب نیمی موج خجالت سرو پیداست از لب جو کز شرم…
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد
شب حسرت دیدار توام دام کمین شد هر ذره ز اجزای من آیینهنگین شد خاکستر از اخگر چقدر شور برآورد دل سفرخت به رنگیکهکبابم نمکین…
شب زندگی سر آمد به نفسشماری آخر
شب زندگی سر آمد به نفسشماری آخر به هوا رساند خاکم سحر انتظاری آخر طرب بهار غفلت عرق خجالت آورد نگذشت بیگلابم گل خندهکاری آخر…
شب که از جوش خیالت بزم گلشن تنگ بود
شب که از جوش خیالت بزم گلشن تنگ بود برهوا چون نکهتگل آشیان رنگ بود بعد ازبن از سایه باید دید عرض آفتاب تا تغافل…
شب که از شور شکست دل اثر پرزور شد
شب که از شور شکست دل اثر پرزور شد همچو چینی تار مویی کاسهٔ طنبور شد برق آفتگر چنین دارد کمین اعتبار خرمن ما عاقبت…
شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبود
شب که جز یأس به کام دل مأیوس نبود ناله هم غیر صدایکف افسوس نبود از خودم میبرد آن سیلکه چون ریگ روان آبش ازآینهٔ…
شب که آیینهٔ آن آینهرو گردیدم
شب که آیینهٔ آن آینهرو گردیدم جلوهای کرد که من هم همه او گردیدم ساغر بیخودیام نشئهٔ پروازی داشت رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم حاصل…
شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشت
شب که جوش حسرتی زان نرگس خودکام داشت چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت یاد آن شوقیکه از بیطاقتیهای جنون دل تپیدن نیز در راهت…
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت
تا عرقناک از چمن آن شوخ بیپرواگذشت موج خجلت سرو را چون قمری از بالاگذشت وای بر حال کمند نالههای نارسا کان تغافل پیشه از…
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست
تا غبارخط برآن حسن صفا پیرا نشست یک جهان امید در خاکستر سودا نشست داغ سودای تو دود انگیخت از بنیاد دل گرد برمیخیزد از…
تا فلک درگردش است آفت بههرسوهاله است
تا فلک درگردش است آفت بههرسوهاله است در مزاج آسیا چندین شرر جواله است یأسکن خرمنگه درگشت امید زندگی ریزش یک مشت دندان حاصل صدساله…
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من
تا فلک بر باد ناکامی دهد تسکین من همچو اخگر پنبه بیرون ریخت از بالین من بیخودی را رونق بزم حضورم کردهاند رنگهای رفته میبندد…
تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد
تا کاتب ایجادم نقش من و ما بندد چون صبح دم فرصت مسطر به هوا بندد این مبتذل اوهام پر منفعلم دارد مضمون نفس وحشیست…
تا کجا آن جلوه در دلها کشد میدان سری
تا کجا آن جلوه در دلها کشد میدان سری در فشار شیشه افتادهست آغوش پری غفلت ذاتی ز تدبیر تأمل فارغ است از فسون پنبه…
تا کجا بوس کف پایت شود ارزانیام
تا کجا بوس کف پایت شود ارزانیام همچو موج آواره میگردد خط پیشانیام بال و پر گم کردهام در آشیان بیخودی چون دماغ عندلیب از…
تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار
تا کنم از هر بن مو رنگ هستی آشکار جام میخواهم در این میخانه یک طاووسدار سوختن میبالد آخر از کف افسوس من دامنی بر…
تا کی خیال هستی موهوم، سر برآر
تا کی خیال هستی موهوم، سر برآر عنقایی، ای حباب، از این بیضه پر برآر حیف از دلی که رنج فسون نفس کشد از قید…
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم
تا کی ستم کند سر بیمغز بر تنم زین بار عبرت آبله دوشست گردنم طفلیگذشت و رفت جوانی هم از نظر پیرم کنون و جان…
تا گرد ما به اوج ثریا نمیرسد
تا گرد ما به اوج ثریا نمیرسد سعی طلب به آبلهٔ پا نمیرسد توفان نالهایم و تحیر همان بجاست آیینه جوهرت به دل ما نمیرسد…
تا محرم طبیعت بلبل نمیشوی
تا محرم طبیعت بلبل نمیشوی رنگ آشنای خاصیت گل نمیشوی تا نیست وقف هر سر مویت محرفی جوهر شناس تیغ تغافل نمیشوی پست است نردبان…
تا کی غرور انجمن آرایی زبان
تا کی غرور انجمن آرایی زبان گردن مکش چو شمع به رعنایی زبان خارج نوای ساز نفس چند زیستن بر دل مبند تهمت رسوایی زبان…
تا لبش در نظرم میگذرد
تا لبش در نظرم میگذرد آبگشتن ز سرم میگذرد فصل گل منفعلم باید ساخت ابر بی چشم ترم میگذرد زین گذرگه به کجا دل بندم…
تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد
تا مشرب محبت ننگ وفا نباشد باید میان یاران ما و شما نباشد بر ما خطا گرفتن از کیش شرم دور است کس عببکس نبیند…
تا مقابل بر رخ آن شعله پیکر میشود
تا مقابل بر رخ آن شعله پیکر میشود جوهر آیینه ها بال سمندر می شود گر چنین دارد اثر نیرنگ سودای خطش صفحهٔ خورشید هممحتاج…
تا می ز جام همت بد مست میکشم
تا می ز جام همت بد مست میکشم جز دامن تو هر چه کشم دست میکشم عنقا شکار کس نشود گر چه همت است خجلت…
تا مه نوبر فلک بالگشا میرود
تا مه نوبر فلک بالگشا میرود در نظرم رخش عمر نعل نما می رود خواه نفس فرضکن خواه غبار هوس نی سحراست ونه شام سیل…
تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشت
تا نظر بر شوخی من نرگس خودکام داشت چشمهٔ آیینه موج روغن بادام داشت باد دامانت غبارم را پریشانکرد و رفت سرمهام درگوشهٔ چشم عدم…
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسم
تا نفس آب زندگیست هیچ به بو نمیرسم با تو چنانکه بیخودم بی تو به تو نمیرسم خجلت هستیام چو صبح در عدم آب میکند…
تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراست
تا نفس باقی است دردل رنگکلفت مضمراست آب این آیینهها یکسرکدورتپرور است فکر آسودن به شور آورده است این بحر را در دل هر قطره…
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب
تا نمیدزدد غبار غفلت هستی خطاب بایدم از شرم این خاک پریشانگشت آب در طلسم حیرت این بحریک وارسته نیست موج هم داردگره بر بال…
تا نفس ما ومن غبارنبود
تا نفس ما ومن غبارنبود همه بودیم و غیر یار نبود نخل این باغ را بهکسوت شمع جز گداز خود آبیار نبود سعی پرواز آشیان…
تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب
تاب زلفت سایه آویزد به طرف آفتاب خط مشکینت شکست آرد به حرف آفتاب دیده در ادراک آغوش خیالت عاجز است ذره کی یابدکنار بحر…
تا نمیگردد تب و تاب نفس ها برطرف
تا نمیگردد تب و تاب نفس ها برطرف میدود اجزای ما چون موج دریا هر طرف بستهاند از شوخی اضداد نقش کاینات کردهاند اجزای این…
شبی کز خیال توگل چیده بودم
شبی کز خیال توگل چیده بودم هماغوش صد جلوه خوابیده بودم چرا آبگوهر نباشد غبارم به راه تو یک اشک غلتیده بودم نهان از تو…
شبی مشتاق رنگ آمیزی تصویر دل گشتم
شبی مشتاق رنگ آمیزی تصویر دل گشتم زگال مشق این فن بر سیاهی زد خجل گشتم غباری بودم از آشفتگی نومید آسودن پر افشانی عرقها…
شبیکه بیتوجهان را به یاس تنگ برآرم
شبیکه بیتوجهان را به یاس تنگ برآرم ز نالهای که کنم کوه را ز سنگ برآرم چه دولتیست که در یاد آن بهار تبسم نفس…
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر
شبیکه شعلهٔ یاد تو داشت سیر جگر چو اخگرم عرق چهره بود خاکستر سراغ صبح مهیای ساز گم شدنست نمودهاند مرا در شکست رنگ اثر…
شخص معدومی، به پیش وهم خود موجود باش
شخص معدومی، به پیش وهم خود موجود باش ای شرار سنگ ازآن عالمکه نتوان بود باش رنج هستی بردنت از سادگیها دور نیست صفحهٔ آیینهای…
شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ
شد لب شیرین ادایش با من از ابرام تلخ از تقاضای هوس کردم می این جام تلخ پختگی در طبع ناقص بیدماغ تهمت است دود…
شدم خاک و نگفتم عاشقم کار این چنین باید
شدم خاک و نگفتم عاشقم کار این چنین باید ز جیبم سرمه رویانید اسرار اینچنین باید لب از خمیازهء تیغ تو زخم ما نبست اخر…
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای
شده عمرها که نشاندهام به کمین اشک چکیدهای دلکی ز نالهٔ بیاثر گرهی ز رشته بریدهای بهکجاست آنهمه دسترس که زنم ز طاقت دل نفس…
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط
شده فهم مقصد عالمی زتلاش هرزه قدم غلط ته پاستکعبه و دیر اگر نکنیم راه عدم غلط به غبار مرحلهٔ هوس اثر نفس نشکافتکس بهکجا…
شدی پیر وهمان دربند غفلت میکنی جان را
شدی پیر وهمان دربند غفلت میکنی جان را بهپشت خمکشی تاکی چوگردون بار امکان را رباضت غره دارد زاهدان را لیک ازبن غافل گه از…
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزم
شرار سنگم و در فکر کار خویش میسوزم به چشم بسته شمع انتظار خویش میسوزم نمیخواهم نفس ساز دل بیمدعا باشد هوا تا صافتر گردد…
شرر کاغذی، آرایش دکان نکنی
شرر کاغذی، آرایش دکان نکنی صفحه آتش نزنی، فکر چراغان نکنی عمل پوچ مکافات کمین میباشد آتشی نیست اگر پنبه نمایان نکنی ذوق دریاکشی از…
شرار کاغذ فرصت کمینم
شرار کاغذ فرصت کمینم چراغان نگاه واپسینم ز خط سرنوشتم میتوان خواند گریبان چاکی لوح جبینم غم درد دلم، آه حزینم نبودم، نیستم، گر هستم…
شررتمهید سازد مطلب ما داستانها را
شررتمهید سازد مطلب ما داستانها را دهد پرواز بسمل مدعای ما بیانها را به جرم ما ومن دوریم ازسرمنزل مقصد جرس اینجا بیابان مرگ داردکاروانها…
شررواری ز فرصت رو نمای خویش میجویم
شررواری ز فرصت رو نمای خویش میجویم نگاه واپسینم خونبهای خویش میجویم به غیر از خانمانسوزی مقامی نیست عاشق را چو آتش گوشهٔ داغی برای…
شرمقصورم از سخن، شکوهاعتبار برد
شرمقصورم از سخن، شکوهاعتبار برد آینهدرای عرق از نفسم غبار برد جز خط جاده ادب قاصد مدعا نبود لغزش پا به دامنم نامه به کوی…
شرع هر دین بهرهٔ او نیست جز رفع شکوک
شرع هر دین بهرهٔ او نیست جز رفع شکوک قبضهٔ تیغی فرنگی ساخت با دندان خوک گرچه حکم یک نفس سازست در دیر و حرم…
شرم از خط پیشانی ما ریخته شقها
شرم از خط پیشانی ما ریخته شقها زین جاده نرفتهست برون نقب عرقها درسهمه درسکتهٔ تدبیرمساوی ست در موجگوهر نیست پس و پیش سبقها زین…
شعلهٔ بیبال وپر سجده گر اخگر است
شعلهٔ بیبال وپر سجده گر اخگر است سعی چو پستی گرفت، آبله ی پا، سر است باعث لاف غرور نیست جز اسباب جاه دعوی پروازها…
شعلهٔ بیطاقتی افسرده در خاکسترم
شعلهٔ بیطاقتی افسرده در خاکسترم صد شرر پرواز دارد بالش خواب از سرم سیرگلشن چیست تا درمان دلگیرد هوس میکند یاد تو از گل صد…
شعله ها در گرم جوشی، داغ آه سرد ماست
شعله ها در گرم جوشی، داغ آه سرد ماست نغمه هم حسرت غبار نالههای درد ماست خاک تمکین آشیان حیرت آن جلوه ایم لنگر دامان…
شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم
شعورت خواه مستم وانماید خواه مخمورم چو ساغر میکشی دارد ازین اندیشهها دورم نفس بیطاقتی را مفت ساز خویش میداند همین پر میفشانم آشیانی نیست…
شفق در خون حسرت میتپد از دیدن مینا
شفق در خون حسرت میتپد از دیدن مینا عقیق آب روان میگردد از خندیدن مینا جگرها بر زمین میریزد ازکف رفتن ساغر دلی در زیر…
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین
شکست حادثه بر ما نیافت دست کمین نرفت دامن عریان تنی به غارت چین صفای دل نکشد خجلت گرانی جسم بهآب، آینه مشکل نمد شود…
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش
شکست خاطری دارم مپرس از فکر تدبیرش که موی چینی آنسوی سحر بردهست شبگیرش غبار دل به تاراج تپشهای نفس دادم صدایی داشت این دیوانه…
شکست رنگ که بود آبیار این گلشن
شکست رنگ که بود آبیار این گلشن به هر چه مینگرم ناله کرده است وطن به کلبهای که من از درد هجر مینالم به قدر…
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم
شکوهٔ اسباب چند، دل به رمیدن دهیم دامن اگر شد بلند گریه به چیدن دهیم درد سر ما و من سخت مکرر شدهست حرف فراموشیی…
شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را
شکوهٔ جور تو نگشاید دهان زخم را تیغ میلی میکشد خوابگران زخم را سینهچاکیم وخموشیترجمان عجزماست سرمه باشد جوهر تیغت زبان زخم را عاشقان در…
شکوه فقر ملک بینیازی کرد تسلیمم
شکوه فقر ملک بینیازی کرد تسلیمم به اقبالی که دل برخاست از دنیا به تعظیمم بلندی سرکش است از طینتم چون آبله اما ادب روزی…
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد
شکوه مفلسی ما را به خاموشی علم دارد سفالین کوس درویشان ز بس خشک است نم دارد سر در جیب، آزاد است از فتراک آفتها…
شمع بزمت چه قدم بردارد
شمع بزمت چه قدم بردارد پای ما آبلهٔ سر دارد گل این باغ گریبانچاکست خنده از زخم که باور دارد در تکلیف تبسم مگشای دهن…
شمع صفت دیدنیست عجز جنون زای من
شمع صفت دیدنیست عجز جنون زای من سر به هوا میدود آبلهٔ پای من بال فشان میروم لیک ندانم کجا بر پر من بستهاند نامهٔ…
شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغ
شمع من گرم حیا کرد مگر سوی چراغ میتوان کرد شنا در عرق روی چراغ دل اگر جوش طراوت نزند، سوختنی شعله کافیست همان سرو…
شمعسان چشمی کز اشک آتشین تر میکنم
شمعسان چشمی کز اشک آتشین تر میکنم گردن مینا به دستم می به ساغر میکنم شعلهها را سیر خاکستر عروجی دیگر است جمله پروازم اگر…
شمعها زبنانجمن بیصرفهتازان رفتهاند
شمعها زبنانجمن بیصرفهتازان رفتهاند هر طرف سر بر هوا سویگریبان رفتهاند آشنایی با قماش بوی پیراهنکراست کاروانها با نگاه پیر کنعان رفته اند حسن یکتایی…
شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کردهام
شمعی از وحشت نگاهی انجمن گم کردهام بلبلی از پر فشانیها چمن گم کردهام حسرت جاوبد از نایابی مطلب مپرس نارسایان آنچه میجویند من گم…
شهید خنده زخمم که تیغ همدم اوست
شهید خنده زخمم که تیغ همدم اوست کباب گلشن داغم که شعله شبنم اوست شکار ناز غزالیست، ناتوان دل من که رنگ دهر به فتراک…
شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی
شهیدان وفا را درس دیداری ست پنهانی سواد حیرتی دارد بیاض چشم قربانی جهانی رفته است از خویش در اندیشهٔ وهمی سرابی هم نمیبینیم و…
شوخ بیباکیکه رنگ عیش هر کاشانه ریخت
شوخ بیباکیکه رنگ عیش هر کاشانه ریخت خواست شمعی بر فروزد آتشم در خانه ریخت فیض معنی درخور تعلیم هر بیمغز نیست نشئه را چون…
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود
شوخی، بهار طبع چمنزاد میشود چندان که سرو قد کشد آزاد میشود وضع جهان صفیر گرفتاری هم است مرغ به دام ساخته صیاد میشود گردیست…
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست
شوخی که جهان گرد جنون نظر اوست از آینه تاکنج تغافل سفر اوست تمکین چقدر منفعل طرز خرام است نه قلزم امکان، عرق یک گهر…
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاست
شوخیانداز جرأتها ضعیفان را بلاست جنبش خویش از برای اشک سیلاب فناست آخر از سَرو ِ تو شور ِقمری ما شد بلند جلوِهٔ بالابلندان خاکساران…
شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است
شور استغنای عشق از حسرت دل بوده است کوس اربابکرم فریاد سایل بوده است چشم غفلتپیشه را افسردگی امروزنیست مشت خاک ما به هرجا بود…
شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند
شور اشکم گر چنین راه تپش سر میکند تردماغیهای دریا نذر گوهر میکند حسرت جاوید هم عیشیست این مخمور را جام میگردد اگر خمیازه لنگر…
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام
شور آفاق است جوشی از دل دیوانهام چون گهر در موج دریا ربشه دارد دانهام تا نگه بر خویش جنبد رنگ گرداندهست حسن نیست بیرون…
شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ
شور جنون درقفسی با همه بیگانه برآ یک دو نفس ناله شو و از دل دیوانه برآ تاب وتب سبحه بهل، رشتهٔ زنارگسل قطرهٔ می!…
شور صد صحرا جنونگرد نمکدان شما
شور صد صحرا جنونگرد نمکدان شما ای قیامث صبحخیز لعل خندان شما چشمآهو حلقهٔ گرداب بحرحیرت است درتماشای رم وحشی غزالان شما عشرتازرنگاست هرجاگلبساطآراشود مفت…
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی
شور گمگشتگیام زد به در رسوایی حیف همت که شود منفعل عنقایی ننگ هوش است که چون عکس درین دشت سراب آب آیینه کند کشتی…
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند
شور لیلی کو که باز آزایش سودا کند خاک مجنون را غبار خاطر صحرا کند می دهد طومار صد مجنون به باد پیچ و تاب…
شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش
شوق آزادی سر از سامان استغنا مکش گرکشی بار تعلق جز به پشت پا مکش ای شرر زین مجمرت آخر پری باید فشاند گر همه…
شورحاجت تاکی ازحرص دو دل باید شنید
شورحاجت تاکی ازحرص دو دل باید شنید یک عرق حرف ازجبین منفعل باید شنید نیکو بد سربرخط تسلیم فرمان قضاست این صدا از ریزش خون…





