ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی

ز پیراهن برون آ، بی شکوهی نیست عریانی جنون کن تا حبابی را لباس بحر پوشانی گل آیینه را روی تو بخشد رنگ حیرانی دهد…

ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شک‌کردم

ز تحقیق نقوش لوح امکان رفع شک‌کردم به چشمم هر چه زین صحرا سیاهی‌کرد حک‌کردم ز وحشت بس که بودم بی‌دماغ سیر این گلشن شرر…

ز تنگی منفعل‌گردید دل آفاق پیدا شد

ز تنگی منفعل‌گردید دل آفاق پیدا شد گهر از شرم ‌کمظرفی عرقها کرد دریا شد ز خود غافل‌گذشتی فال استقبال زد حالت نگاه از جلوه…

ز تخمت چه نشو و نما می‌دمد

ز تخمت چه نشو و نما می‌دمد که چون آبله زیرپا می‌دمد عرق در دم حاجت از روی مرد اگر شرم دارد چرا می‌دمد به…

ز چاک سینه آهی می‌نو‌بسم

ز چاک سینه آهی می‌نو‌بسم کتانم حرف ماهی می‌نویسم محبت نامه پردازست امروز شرار برگ کاهی می‌نویسم سرا پا دردم از مطلب مپرسید به مکتوب…

ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد

ز جرگهٔ سخنم خامشی به در دارد فشار لب بهم آوردن این اثر دارد ز دستگاه گرانجانی‌ام مگوی و مپرس دمی‌که ناله‌کنم کوهسار بر دارد…

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی

ز چه ناز بال دعوی به فلک گشاده باشی تو غبار ناتوانی ته پا فتاده باشی می عیش بیخمارت نفسی اگر درین بزم سر از…

ز چشم بی‌نگه بودم خراب‌آباد غارتها

ز چشم بی‌نگه بودم خراب‌آباد غارتها چه لازم در دل دوزخ نشستن از شرارتها سوادنامه هم‌کم‌نیست در منع صفای دل به حیرانی مژه برداشتم‌کردم عمارتها…

ز حرف راحت اسباب دنیا پنبه درگوشم

ز حرف راحت اسباب دنیا پنبه درگوشم مباد از بستر مخمل رباید خواب خرگوشم شنیدن شد دلیل اینقدر بی‌صرفه‌ گوییها زبان هم لال می‌گردید اگر…

ز خود تهی شدم از عالم خراب‌گذشتم

ز خود تهی شدم از عالم خراب‌گذشتم چه سحر بود که برکشتی از سراب گذشتم شرار بود که در سنگ بود آینهٔ من به ‌خویش…

ز خود رمیدن ‌دل بسکه شوخی‌انگیز است

ز خود رمیدن ‌دل بسکه شوخی‌انگیز است چو شبنم آبلهٔ ما شرار مهمیز است دماغ منت عشرت‌کراست زین محفل خوشم‌ که خندهٔ مینای می نمکریز…

ز خودداری چو موج گوهر آخر سنگ گردیدم

ز خودداری چو موج گوهر آخر سنگ گردیدم فراهم آمدم چندانکه بر خود تنگ گردیدم خموشی هم به ساز شرم مطلب برنمی‌آید نوا بر سرمه…

ز خودداری نفس می‌زد تب و تاب چراغ من

ز خودداری نفس می‌زد تب و تاب چراغ من در آتش تاختم چندان‌که شد هموار داغ من سواد عالم اسباب ‌کو صد دشت پردازد تغافل…

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ

ز خودفروشی پرواز بسکه دارم ننگ چو اشک شمع چکیده‌ست خونم آنسوی رنگ به قدرآگهی اسباب وحشت است اینجا سواد دیدهٔ آهو بس است داغ…

ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجم

ز خورشید جمالش تا عرق سازد عیان انجم به‌گردون می‌شود در دیدهٔ حیرت نهان انجم سر زلفش ز دستم رفت اشکم ریخت از مژگان که…

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی

ز خویش رفته‌ام اما نرفته‌ام جایی غبار راه توام تا کی‌ام زنی پایی تحیر تو ز فکر دو عالمم پرداخت به جلوه‌ات‌که نه دین دارم…

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست

ز خویش‌ مگذر اگر جوهرت‌ شناسایی‌ ست که خو‌‌دپرستی عالم‌، بهار یکتایی‌ست نه‌ گلشنی‌ست به پیش نظر، نه‌دشت و نه در بلندی مژه ا‌ث منظر…

ز درد تشنه‌لبیها در این محیط سراب

ز درد تشنه‌لبیها در این محیط سراب دلی گداخته‌ایم و رسیده‌ایم به آب تأملی‌که چه دارد تلاش محرمی‌ات شکست آینه را جلوه‌کرده‌اند خطاب حصول ریشهٔ…

ز درد یآس ندانم‌کجاکنم فریاد

ز درد یآس ندانم‌کجاکنم فریاد قفس شکسته‌ام و آشیان نمانده به یاد به برقی از دل مایوس‌ کاش در گیرم کباب سوختنم چون چراغ در…

ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم

ز دست عافیت داغم سپند یأس پروردم به این آتش که من دارم مگر آتش‌ کند سردم اسیر ششدر و تدبیر آزادی جنونست این چو…

ز دستگاه جنون راز همتم فاش است

ز دستگاه جنون راز همتم فاش است که جوش آبله‌ام هر قدم‌ گهر پاش است حصول ‌کار امل نیست غیر خفت عقل برای دیگ هوس…

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی

ز دستگاه مبر زحمت گرانجانی مکش روانی از آب ‌گهر به غلتانی خوش آن نفس‌که چو معنی رسد به عریانی چو بوی ‌گل ز بهارش…

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ادب دورم جنونی‌ گر کنم ای شهریان هوش معذورم ز قدر عاجزیها غافلم لیک اینقدر دانم که تا دست…

ز دل چون غنچه یک چاک‌ گریبانگیر می‌خواهم

ز دل چون غنچه یک چاک‌ گریبانگیر می‌خواهم گشاد کار خود بی‌ناخن تدبیر می‌خواهم نی‌ام مخمور می‌ کز قلقل مینا به جوش آیم سیه مست…

ز دنیا چه‌گیرد اگر مردگیرد

ز دنیا چه‌گیرد اگر مردگیرد مگر دامن همت فردگیرد خجل می‌روم از زیانگاه هستی عدم تا چه از من ره‌آوردگیرد عرق دارد آیینه از شرم…

ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من

ز ره هوس به توکی رسم نفسی ز خود نرمیده من همه حیرتم به‌کجا روم به رهت سری نکشیده من به چه برگ ساز طرب‌کنم…

ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است

ز دهر نقد تو جز پیچ وتاب دشوار است خیال‌،‌گو مژه بربند، خواب دشوار است دل گداخته دعوتسرای جلوهٔ اوست فروغ مهر نیفتد در آب‌،…

ز زلف و روی توتا دیده‌ام سیاه و سفید

ز زلف و روی توتا دیده‌ام سیاه و سفید به جای دیده پسندیده‌ام سیاه و سفید ز خط و روی توکایینهٔ فریب‌نماست ز شام و…

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد چو رشحه‌ای‌ که ز ظرف سفال می‌گذرد دمیدن همه زبن خاکدان‌گل خواری‌ست بهار آبله‌ها پایمال می‌گذرد غبار شیشهٔ ساعت…

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش

ز ساز قافله ما که ما و من جرس استش بجز غبار عدم نیست آنچه پیش وپس استش کسی چه فیض برد از بهار عشرت…

ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد

ز سخت‌جانی من عمر تنگ می‌گذرد شرار من به پر و بال سنگ می‌گذرد جهان ز آبله‌پایان دل جنون دارد ز گرد عجز مگو فوج…

ز سجده بیخبری تا کی انفعال جبین

ز سجده بیخبری تا کی انفعال جبین عرق شو و نفسی‌ گریه‌ کن‌ به‌حال جبین ز دور گردی تحقیق معبد تسلیم چه سجده‌هاکه نگردید پایمال…

ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم

ز سور و ماتم این انجمنهاکی خبر دارم چراغ خامشم سر در گریبان دگر دارم چوگردون ششجهت همواری من می‌کند جولان برون وحشتم گردی‌ست در…

ز سودای چشم تو تا کام ‌گیرم

ز سودای چشم تو تا کام ‌گیرم دو عالم فروشم دو بادام گیرم شهید وفایم ز راحت جدایم نه مردم به ذوقی که آرام گیرم…

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد

ز شرم سرنوشتی‌کز ازل بنیاد من دارد عرق در چین پیشانی زمین آبکن دارد بساط ناز می‌پردازم اما ساز فرصت‌کو مه اینجا پیشتر ز آرایش…

ز شوخی تا قدح می‌گیرد آن بیدار مست من

ز شوخی تا قدح می‌گیرد آن بیدار مست من به چینی خانهٔ افلاک می‌خندد شکست من خیالش نقش امکان محو کرد از صفحهٔ شوقم به…

ز شرم عشق فلکها به خاک روکردند

ز شرم عشق فلکها به خاک روکردند دمی که‌چشم گشودند سر فروکردند هوای قصر غنا خفت پا به دامن عذر کمندها همه بر عزم چین…

ز صبح طلعتش آیینهٔ دل را صفا بنگر

ز صبح طلعتش آیینهٔ دل را صفا بنگر ز شام طره‌اش چون شب دلیل بخت ما بنگر به ‌کشت صبر ما برق نگاهش را تماشا…

ز شور حیرت من گوش‌ عالمی باز است

ز شور حیرت من گوش‌ عالمی باز است نگه به پردهٔ چشمم هجوم آواز است درین طربکده شوق ذره تا خورشید به هرچه می‌نگری با…

ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم

ز صد ابرام بیش است انفعال چشم حیرانم ادب ‌پروردهٔ عشقم نگه را ناله می‌دانم تماشای دو رنگی برنمی‌دارد حباب من نظر تا بر تو…

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی

ز عریانی جنون ما نشد مغرور سامانی توان دست از دو عالم برد اگر باشد گریبانی مگر از خود روم تا اشکی وآهی به موج…

ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است

ز غصه چاره ندارد دلی که آگاه است فروغ گوهر بینش چو شمع جانکاه است کجا بریم ز راهت شکسته‌بالی عجز ز خویش نیز اگر…

ز علم و عمل نکته‌ها گوش‌ کردم

ز علم و عمل نکته‌ها گوش‌ کردم ندانم چه خواندم فراموش کردم خطوط هوس داشت اوراق امکان مژه لغزشی خورد مغشوش‌ کردم گر این انفعال…

ز فسانهٔ لب خامش‌که رسید مژده به‌گوش ما

ز فسانهٔ لب خامش‌که رسید مژده به‌گوش ما که‌سخن‌گهر شد و زدگره به‌زبان سکته خروش ما کله چه فتنه شکسته‌ای‌که ز حرف تیغ تبسمت به…

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت

ز فقر تا به شهادت شد آشنا انگشت بلند کرد نیستان بوریا انگشت دمی که سجده به خاک درت اشارت کرد چو آفتاب دمید از…

ز فیض‌ گریهٔ سرشار افسردن فراموشم

ز فیض‌ گریهٔ سرشار افسردن فراموشم به رنگ چشمه آب دیده دارد آتش جوشم جنونی در گره دارم به ذوق سرمه ‌گردیدن سپند بیقرارم ناله…

ز گریه‌، سیری چشم پر آب دشوار است

ز گریه‌، سیری چشم پر آب دشوار است خیال دامن اشک‌، از سحاب دشوار است جنونی از دل افسرده‌ گل نکرد افسوس به موج آب‌گهرپیچ…

ز فیض‌ ناتوانی مصرعی در خلق ممتازم

ز فیض‌ ناتوانی مصرعی در خلق ممتازم چو ماه نو به یک بال آسمان سیر است پروازم به یاد چشمی از خود می‌روم ای فرصت…

ز من عمریست می‌گردد جدا دل

ز من عمریست می‌گردد جدا دل ندانم با که گردید آشنا دل ز حرف عشق خارا می‌گدازد من و رازی‌که نتوان‌گفت با دل به فکر…

ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی

ز نفس اگر دو روزی به بقا رسیده باشی چو نسیم گل هوایی به هوا رسیده باشی ز خیال خویش بگذر چه مجاز، ‌کو حقیقت…

ز نقش پای تو کابینه ‌دار آینه است

ز نقش پای تو کابینه ‌دار آینه است بساط روی زمین را بهار آینه است اگر ز جوهر آیینه نیست دام به دوش چرا زروی…

ز ننگ منت راحت به مرگم‌ کار می‌افتد

ز ننگ منت راحت به مرگم‌ کار می‌افتد همه‌گر سایه افتد بر سرم دیوار می‌افتد دماغ نازکی دارم حراجت پور عشقم اگر بر بوی‌گل پا…

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی

ز نیرنگ خیال طفل شوخ شعله در چنگی شرر حواله گردیده‌ست تا گردانده‌ام رنگی تجلی صیقا دیدار چون آیینه‌ام اما نمی‌باشد به نابینایی حیرانی‌ام زنگی…

ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینم

ز نور عالم امکان گر انتخاب گزینم چرا ترا نگزینم‌که آفتاب‌گزینم چراغ عشرت این بزم بی تو نور ندارد مگر در آتشی افتم که ماهتاب…

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید

ز هر مو دام بر دوشم گرفتار اینچنین باید ز خاطرها فراموشم سبکبار اینچنین باید به سر خاک تمنا در نظرهاکرد حیرانی بنای عجز ما…

ز وهم متهم ظرف کم نخواهی شد

ز وهم متهم ظرف کم نخواهی شد محیط اگر نشدی قطره هم نخواهی شد به بحر قطره ز تشویش خشکی آزاد است اگر عدم شده…

ز هستی قطع‌کن‌ گر میل راحت در نمود آمد

ز هستی قطع‌کن‌ گر میل راحت در نمود آمد چو حیرت صاف ما در دست تا مژگان فرود آمد نماز ما ضعیفان معبد دیگر نمی‌خواهد…

زان اشک‌که چون شمع زچشم‌تر من ریخت

زان اشک‌که چون شمع زچشم‌تر من ریخت مجلس همه‌رنگین شد و گل در بر من ریخت آهنگ غروری چو شرر در سرم افتاد تا چشم…

زان بهار ناز حیرانم چه سامان کرده‌ام

زان بهار ناز حیرانم چه سامان کرده‌ام چون ‌گل امشب تا گریبان‌ گل به دامان‌ کرده‌ام بوی ‌گل می‌آید از کیفیت پرواز من بال و…

زان پری چون شیشه تا کی شکوه‌ای خالی‌ کنم

زان پری چون شیشه تا کی شکوه‌ای خالی‌ کنم می‌رود دامانش از کف‌ گر دلی خالی ‌کنم جنس حیرت گرم دارد روز بازار جمال کاش…

زان خوشه‌که میناگری باغ عنب داشت

زان خوشه‌که میناگری باغ عنب داشت هر دانه پریخانه ی بازار حلب داشت خورشید پس از رفع سحر پرده‌ دری‌ کرد تاگرد نفس کم نشد…

زان تغافلگر چرا نا شاد باید زبستن

زان تغافلگر چرا نا شاد باید زبستن ای فراموشان به ذوق یاد باید زبستن بلبلان نی الفت دام است اینجا نی قفس بر مراد خاطر…

زان زر و سیم ‌که این مردم باذل بخشند

زان زر و سیم ‌که این مردم باذل بخشند یک درم مهر دو لب‌کو که به سایل بخشند جود مطلق به حسابی‌ست‌که از فضل قدیم…

زا‌ن ناله‌ که شب بی ‌رخت افراخته بودم

زا‌ن ناله‌ که شب بی ‌رخت افراخته بودم درگردن گردون رسن انداخته بودم این عالم آشفته که هستی است غبارش رنگیست‌ که من صبح ازل…

زان نشئه‌ که قلقل به لب شیشه دواند

زان نشئه‌ که قلقل به لب شیشه دواند صد رنگ صریر قلمم ریشه دواند چون شمع اگر سوخت سر و برگ نگاهم خاکستر من شعله…

زاهد،‌که‌بادش‌، آفت ایمان شکست و ریخت

زاهد،‌که‌بادش‌، آفت ایمان شکست و ریخت تا شیشه بشکند دل مستان شکست و ریخت شب با سواد زلف‌تو زد لاف همسری صبحش‌به‌سنگ‌تفرقه‌دندان‌شکست‌ و ریخت بر…

زاهد ز دعوت خلق دارد عجب‌ کر و فر

زاهد ز دعوت خلق دارد عجب‌ کر و فر گر کوشه‌گیری این است رحمت به شور محشر واعظ به اوج معنی ‌گر راه شرم دارد…

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست است

زبان چو کج‌ روش افتد جنون بد مست است قط محرف این خامه تیغ در دست است زخلق شغل علایق حضورمردن برد جدا افتاد سر…

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد نگه نظاره‌ کند از حیا نهانش و لرزد زبان سخن‌…

زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش

زبان فرسوده نقدی را که شد پا بسته سودایش قیامت دارد امروزی که در یادست فردایش محیط‌عشق‌برمحرومی‌آن‌قطره‌می‌گرید که دهر از تنگ چشمی در صدف وامی‌کند…

زبرگردون آنچه ازکشت تو و من می‌رسد

زبرگردون آنچه ازکشت تو و من می‌رسد دانه تا آید به پیش چشم خرمن می‌رسد زبن نفسهایی‌که از غیبت مدارا می کنند غره ی فرصت…

زبس به خلوت حسن توبارآینه است

زبس به خلوت حسن توبارآینه است نگاه هر دو جهان در غبار آینه است هجوم چاک‌گل آغوش شبنم است اینجا بهار هم چقدر دلفگار آینه…

زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم

زبن باغ تا ستمکش نشو و نما شدم خون‌ گشتم آنقدر که به رنگ آشنا شدم بوی گلم جنون دو عالم بهار داشت زبن یک…

زبن باغ همچو شبنم رنج خیال بردم

زبن باغ همچو شبنم رنج خیال بردم هرکس طراوتی برد من انفعال بردم ماه از تمامی اینجا آرایش کلف داشت من نیز رنج فطرت بهر…

زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم

زبن سجدهٔ خود دار تفاخر چه فروشم در راه تو افتاده سرم لیک به دوشم چون موج‌گهر پای من و دامن حیرت سعی طلبی بود…

زبن وجودی‌کز عدم شرمنده می‌گیرد مرا

زبن وجودی‌کز عدم شرمنده می‌گیرد مرا گریه‌ام گر درنگیرد، خنده می‌گیرد مرا شعلهٔ حرصم دماغ جاه‌گر سوزد خوشست فقر نادانسته زیر ژنده می‌گیرد مرا خاتم…

زخمی به دل از دست نگارین تو دارم

زخمی به دل از دست نگارین تو دارم یارب‌که شود برگ حنا سنگ مزارم آیینه جز اندیشهٔ دیدار چه دارد گر من به خیال تو…

زخم تیغی ز تو برداشته‌ام همچو هلال

زخم تیغی ز تو برداشته‌ام همچو هلال ریشه‌واری‌ به ‌نظر کاشته‌ام همچو هلال قانعم زین چمنستان به رگ و برگ ‌گلی از تبسم لبی انباشته‌ام…

زد عرق پیمانه حسنی ساغر اندر آینه

زد عرق پیمانه حسنی ساغر اندر آینه کرد توفانها بهشت و کوثر اندر آینه جلوهٔ او هرکجا تیغ تغافل آب داد خون حیرت ریخت جوش…

زد نفس فال تن‌آسانی دلی آراستند

زد نفس فال تن‌آسانی دلی آراستند بیدماغی‌کرد کوشش منزلی آراستند سرکشم اما جبین سجده مشتاقم چو شمع از نم اشک چکیدن مایلی آراستند نارسایی داشت…

زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم

زرنگ ناز چون گل بزم عشرت چیدنت نازم چو شمع از شوخی‌ برق نگه بالیدنت نازم ز خاموشی به هم پیچیده‌ای شور قیامت را به…

زشوخی چشم من‌تاکی به روی غیرواباشد

زشوخی چشم من‌تاکی به روی غیرواباشد نگه باید به خود پیچد اگرصاحب حیا باشد تصور می‌تپد در خون تحیر می‌شود مجنون چه ظلم است اینکه‌…

زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی

زغرور شمع ورعونتش همه جاست آفت روشنی که چو مو نشسته هزار سر،‌ته تیغ‌، از رک‌گردنی تب وتاب طاقت فتنه‌گر، همه را دوانده به دشت…

زگفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما

زگفت وگو نیامد صید جمعیت به بند ما مگر ازسعی خاموشی نفس‌گیردکمندما اگر از خاک‌ره تاسایه فرقی می‌توان کردن جز این مقدار نتوان یافت از…

زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د‌ربای من است

زلف آشفتهٔ سری موجهٔ د‌ربای من است تار قانون جنون جاده ی صحرای من است برق شمعی‌ست که درخرمن من می‌سوزد سنگ گردیست که در…

زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است

زندگانی از نفس آفت بنا افتاده است طرف سیلی در پی تعمیر ما افتاده است تنگ کرد آفاق را پیچیدن دود نفس گرنه دل می‌سوزد…

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد

زمینگیری ز جولانم چه امکانست وادارد بروب‌رفتن ز خود چون شمع ‌ر هرعضوپا دارد خط طومار یاهن آرایش مهر جفا درد به رنگ شاخ‌ گل…

زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است

زندگانی در جگرخار است و در پا سوزن است تا نفس باقی‌ست در پیراهن ما سوزن است سر به‌صد کسوت فروبردیم و عریانی بجاست وضع…

زندگانی‌ست‌ که جز مرگ سرانجام نداشت

زندگانی‌ست‌ که جز مرگ سرانجام نداشت گر نمی‌بود نفس‌، صبح‌کسی شام نداشت دل پرکار هوس متهم غیرم کرد ساده تا بود نگین‌، غیر نگین نام…

زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید

زندگی افسرد فال شوخی سودا زنید انتخاب عالم آشوبی ازین اجزا زنید چند چون‌ گرداب باید بود محو پیچ و تاب بر امید ساحلی چون…

زندگی تمهید اسباب فناست

زندگی تمهید اسباب فناست ما و من افسانهٔ خواب فناست غافلان تا چند سودای غرور جنس این دکان همه باب فناست مست ومخمورخیال ازخود روید…

زندگی در ملک عبرت مرگ مفلس می‌شود

زندگی در ملک عبرت مرگ مفلس می‌شود خون‌نمی‌باشد در آن‌عضوی ‌که‌بیحس ‌می‌شود طبع ناقص را مبر در امتحانگاه کمال کم‌عیاری‌ چون محک ‌خواهد، طلا، مس‌…

زندگی را از قد خم عبرت آگه می‌کنم

زندگی را از قد خم عبرت آگه می‌کنم وقف رعنایی بساطی داشتم ته می‌کنم پوچ می‌یابم سر و برگ بساط اعتبار این‌ کتانها را خیال…

زندگی شوخی کمین رمیست

زندگی شوخی کمین رمیست فرصت گیر و دار صبحدمیست بسکه تنگ است عرصهٔ امکان چون ‌نگه هرطرف روی قدمیست پوست بر تن دربدن ممسک همچو…

زندگی سد ره جولان ماست

زندگی سد ره جولان ماست خاک ما گل‌ کرده ی آب بقاست با چنین بی‌دست و پایی‌های عجز بسمل ما را تپیدن خونبهاست هرکجا سرو…

زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است

زندگی را شغل پرواز فنا جزوتن است با نفس‌،‌سرمایه‌ای ‌گر هست ‌ازخود رفتن ‌است نبض امکان را که دارد شور چندین اضطراب همچو تار ساز…

زندگی محروم تکرارست و بس

زندگی محروم تکرارست و بس چون شرر این جلوه یک بارست و بس از عدم جویید صبح ای عاقلان عالمی اینجا شب تارست و بس…

زندگی نقد هزار آزارست

زندگی نقد هزار آزارست هرقدر کم شمری بسیارست دل جمعی که توان گفت کجاست غنچه هم یک سر و صد د‌ستارست به شمار من و…

زهی چمن ساز صبح فطرت‌، ‌تبسم لعل مهرجویت

زهی چمن ساز صبح فطرت‌، ‌تبسم لعل مهرجویت ز بوی‌گل تا نوای بلبل‌، فدای تمهید گفتگویت سحر نسیمی درآمد از در، پیام‌ گلزار وصل در…

زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان

زهی به شوخی بهار نازت شکسته رنگ غرور امکان دو نرگست قبله‌گاه مستی دو ابروبت سجده جای مستان سخن ز لعل تو گوهر آرا نگه…