دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند

دونان که در تلاش گهر دست شسته‌اند چون سگ به‌ استخوان چقدر دست شسته‌اند بر خوان وهم منتظران بساط حرص نی خشک دیده‌اند و نه…

دی به‌شبنم‌گریهٔ‌ما نوگلی خندید و رفت

دی به‌شبنم‌گریهٔ‌ما نوگلی خندید و رفت از زبان اشک هم درد دلی نشیند و رفت از تماشاگاه هستی مدعا سیر دل است چون‌نفس باید بر…

د‌ی ترنگی از شکست ساغرم ‌کل ‌کرد و ریخت

د‌ی ترنگی از شکست ساغرم ‌کل ‌کرد و ریخت ششجهت ‌کیفیت چشم ترم‌ گل‌ کرد و ریخت شب چو شمعم وعدهٔ دیدار در آتش نشاند…

دی حرف خرامش به لبم بال‌گشا رفت

دی حرف خرامش به لبم بال‌گشا رفت دل در بر من بود ندانم به‌ کجا رفت خودداری‌و پابوس خیالش چه خیال است می‌بایدم از دست…

دیدهٔ انتظار را دام امید کرده‌ایم

دیدهٔ انتظار را دام امید کرده‌ایم ای قدمت به چشم ما خانه سفید کرده‌ایم دل به خیالت انجمن دیده به حیرتت چمن سیر تأملی که…

دیده حیرت نگاهان را به مژگان ‌کار نیست

دیده حیرت نگاهان را به مژگان ‌کار نیست خانهٔ آیینه در بند در و دیوار نیست انقیاد دور گردون برنتابد همتم همچو مرکز حلقهٔ‌گوشم خط…

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم

دیده را باز به دیدار که حیران کردیم که خلل در صف جمعیت مژگان ‌کردیم بسکه آشفته نگاهی سبق غفلت ماست مژه را هم رقم…

دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آورده‌ام

دیدهٔ مشتاقی از هر مو به بار آورده‌ام نخل بادامی ز باغ انتظار آورده‌ام ششجهت دیدارگل می‌چیند از اجزای من از تحیر زور بر آیینه‌زار…

دیده‌ای داری چه می‌پرسی ز جیب و دامنم

دیده‌ای داری چه می‌پرسی ز جیب و دامنم چون حباب از شرم عریانی عرق پیراهنم رفته‌ام بر باد تا دم می‌زنم تایید صبح آسمان گردی…

دیده‌ای داریم محو انتظار مقدمی

دیده‌ای داریم محو انتظار مقدمی یارب این آیینه را زان ‌گل حضور شبنمی آنکه در یکتاییش وهم دویی را بار نیست چون ‌کنم یادش مقابل…

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست

دیده‌ای راکه به نظاره دل محرم نیست مژه برهم زدن از دست تاسف ‌کم نیست موج در آب‌گهر آینهٔ همواری‌ست دل اگر جمع شود کار…

ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زاده‌اند

ذره تا خورشید امکان جمله حیرت زاده‌اند جز به دیدار تو چشم هیچکس نگشاده اند خلق آنسوی فلک پر می‌زند اما هنوز چون نفس از…

ذره تا مسهر هزار آینه عریان‌ کردند

ذره تا مسهر هزار آینه عریان‌ کردند ما نگشتیم عیان هر چه نمایان ‌کردند بیخودی حیرت حسن عرق ‌آلود که داشت که دل و دیده…

ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس

ذوق شهرتها دلیل فطرت خام است و بس صورت نقش نگین خمیازهٔ نام است و بس نوحه‌کن بر خویش اگر مغلوب چشم افتاد دل آفتاب…

ذوق فقر افسانهٔ اقبال‌کوته می‌کند

ذوق فقر افسانهٔ اقبال‌کوته می‌کند بی‌طنابی خیمهٔ گردنکشی ته می‌کند ای دلت آیینه غافل زبستن چند از نفس این سحر هر دم زدن روز تو…

راحت‌ جاوید عشاق ‌از فضولی رستن است

راحت‌ جاوید عشاق ‌از فضولی رستن است سجدهٔ شکر نگه چشم‌ از تماشا بستن است چون خروش نغمه‌ای‌کزتار می‌آید برون شوخی پرواز ما ازبال آنسو…

راحت دل ز نفس بال‌فشان می‌باشد

راحت دل ز نفس بال‌فشان می‌باشد آب این آینه چون باد روان می‌باشد شعله‌ها رنگ به خاکستر ما باخته است شور پرواز درن سرمه نهان…

راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد

راحت نصیب ایجاد زنگ و حبش نباشد در مردمک سیاهی نور است غش نباشد یاران به شرم کوشید کان رمز آشنایی بی‌پرده نیست ممکن بیگانه‌وش…

رازداران کز ادب راه لب گویا زدند

رازداران کز ادب راه لب گویا زدند مهر بر بال پری از پنبهٔ مینا زدند زین چمن یک گل سر و برگ خودآرایی نداشت هرکجا…

راحت‌ کجاست گر دلت‌ از خویش رسته نیست

راحت‌ کجاست گر دلت‌ از خویش رسته نیست درآتش است نعل سپندی‌که جسته نیست جز وحشت از متاع جهان برنداشتیم بر ما مبند تهمت باری…

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد

راه فضولی ما هم در ازل حیا زد تا چشم باز کردیم مژگان به پشت پا زد صبحی زگلشن راز بوی نفس جنون‌ کرد برهردماغ…

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را

ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را نمی‌باشد خبر از شور دریاگوش ماهی را نفس دزدیدنم در شور امکان ریشه‌ها دارد زبان با…

رخصت نظاره‌ای‌گر می‌دهد جانان مرا

رخصت نظاره‌ای‌گر می‌دهد جانان مرا می‌کشد خاکستر خود در ته دامان مرا از اثرپردازی ناموس الفتها مپرس شانهٔ زلف تحیر می‌شود مژگان مرا بسکه گرد…

رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق

رخ شرمگین توهیچگه به خیال ما نکند عرق که دل از تپش نگدازد و نگه از حیا نکند عرق به نیاز تحفهٔ یکدلی سبقی نبرده‌ام…

رزق‌، خلوتگه اندیشهٔ روزی‌خوار است

رزق‌، خلوتگه اندیشهٔ روزی‌خوار است دانه هرگاه مژه بازکند منقار است قطرهٔ ما نشد آگاه تامل‌، ورنه موج این بحر گهرخیز گریبان زار است الفت…

رساند عمر به جایی دل از وفا کندن

رساند عمر به جایی دل از وفا کندن که کس نگین نتواند به نام ما کندن ز دست عجز بلندی چه ممکن است اینجا مخواه…

رسانده است به آن انجمن ز ما نرسیدن

رسانده است به آن انجمن ز ما نرسیدن هزار قافله آهنگ و یک دعا نرسیدن نفس‌کشد چقدر محمل غرور تردد به یک دوگام ره وهم…

رسانده‌ایم درین عرصهٔ خیال آهنگ

رسانده‌ایم درین عرصهٔ خیال آهنگ چو شمع ناوک آهی به شوخی پر رنگ ز ناامیدی دلها دلت چه غم دارد شکست ساغر و میناست طبل…

رستن چه ممکنست زقید جهان لاف

رستن چه ممکنست زقید جهان لاف وامانده‌ایم همچو الف در میان لاف از انفعال کوشش معذور ما مپرس پر می‌زنیم چون مژه در آشیان لاف…

رسید عید و طربها دلیل دل‌ گردید

رسید عید و طربها دلیل دل‌ گردید امید خلق به صد رنگ مشتعل گردید زدند ساده‌دلان تیغ بر فسان هوس که خون وعدهٔ قربانیان بحل…

رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماند

رشته بگسیخت نفس زیر و بم ساز نماند گوش ما باز شد امروز که آواز نماند واپسی بین‌ که به صد کوشش ازین قافله‌ها بازماندن…

رضاعت از برم چندانکه گردم پیر می‌جوشد

رضاعت از برم چندانکه گردم پیر می‌جوشد چو آتش می‌شوم خا کستر اما شیر می‌جوشد ندارد مزرع دیوانگان بی‌ناله سیرابی همین یک ریشه از صد…

رفت فرصت ز کف اما من حیرت‌زده هم

رفت فرصت ز کف اما من حیرت‌زده هم آنقدر دست ندارم‌که توان سود بهم حیرتم ‌گشت قفس ورنه درین عبرتگاه چون نگاهم همه تن جوهر…

رفت مرآت دل از کلفت آفاق به رنگ

رفت مرآت دل از کلفت آفاق به رنگ مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ ساغر قسمت هر کس ازلی می‌باشد شیشه می…

رفتم از خویش و به بزم جلوه‌اش لنگر زدم

رفتم از خویش و به بزم جلوه‌اش لنگر زدم شیشهٔ رنگی شکستم با پری ساغر زدم صافی دل بی‌نیازم دارد از عرض کمال حیرتی ‌گشتم…

رفتم ز خویش و یاد نگاهیست حالی‌ام

رفتم ز خویش و یاد نگاهیست حالی‌ام مستی نماست آینهٔ جام خالی‌ام یک روی و یک دلم به بد و نیک روزگار آیینه کرد جوهر…

رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست

رفتن عمر ز رفتار نفسها پیداست وحشت موج‌ ، تماشای خرام دریاست گردبادی که به خود دودصفت می پیچد نفس سوختهٔ سینهٔ چاک‌ صحراست جوهر…

رفته رفته این بزرگیها به بازی می‌کشد

رفته رفته این بزرگیها به بازی می‌کشد زنش زاهد هر طرف آخر درازی می‌کشد اندس تا از حساب آنسوگذشتی رفته‌ای دل نفس در کارگاه شیشه‌سازی…

رفته رفته عافیت هم‌کینه‌خواهی می‌کند

رفته رفته عافیت هم‌کینه‌خواهی می‌کند ساحل آخر کشتی ما را تباهی می‌کند دوستان بر موی پیری اعتماد عیش چند خانه‌ها روشن چراغ صبحگاهی می‌کند آسمان…

رفتی چو می از ساغر و دیگر ننشستی

رفتی چو می از ساغر و دیگر ننشستی ای اشک دمی بر مژهٔ ‌تر ننشستی جان سختی حرص اینهمه مقدور که باشد زد بر کمرت…

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند

رفتیم و داغ ما به دل روزگار ماند خاکستری ز قافلهٔ اعتبار ماند از ما به خاک وادی الفت سواد عشق هرجا شکست آبله دل…

رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد

رگ گل آستین شوخی کمین صید ما دارد که زیر سنگ دست از سایهٔ برگ حنا دارد اگر در عرض خویش آیینه‌ام عاریست معذورم که…

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد

رمز آشنای معنی هر خیره‌سر نباشد طبع سلیم فضل است ارث ‌پدر نباشد غفلت بهانه مشتاق خوابت فسانه مایل بر دیده سخت ظلم است ‌گر…

رمی‌’ بیتابیی‌، تغییر رنگی‌،‌گردش حالی

رمی‌’ بیتابیی‌، تغییر رنگی‌،‌گردش حالی فسردی بیخبر، جهدی که شاید واکنی بالی به رنگ غنچه نتوان عافیت مغرور گردیدن پریشانی بود تفصیل هر جمعیت اجمالی…

رم وحشی نگاه من غبارانگیز جولان شد

رم وحشی نگاه من غبارانگیز جولان شد سواد دشت امکان شوخی چشم غزالان شد به ذوق جلوهٔ او از عدم تا سر برآوردم چو توفان…

رنگ اطوار ادب‌سنجان به قانون ریختند

رنگ اطوار ادب‌سنجان به قانون ریختند مصرع موج ‌گهر از سکئه موزون ریختند کس به نیرنگ تبسمهای خوبان پی نبرد کز دم ‌تیغ حیا خون…

رنگ پر ریختهٔ الفت گلزار توایم

رنگ پر ریختهٔ الفت گلزار توایم جسته‌ایم از قفس خویش و گرفتار توایم خاک ما جوهر هر ذره‌اش آیینه‌گر است در عدم نیز همان تشنهٔ…

رنگ حنا درکفم بهار ندارد

رنگ حنا درکفم بهار ندارد آینه‌ام عکس اعتبار ندارد حاصل هر چار فصل سر‌و بهار است نشئهٔ آزادگی‌ خمار ندارد بی گل رو‌یت ز رنگ‌…

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است

رنگ خون گلجوش زخم تیغ گلچین بوده است باغ تسلیم محبت طرفه رنگین بوده است عالمی از نرگست ایمان مستی تازه‌ کرد این‌جنون پیمانه‌کافر صاحب‌دین‌بوده…

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد

رنگ در دل داشتم روشنگر ادراک برد همچو سیل این خانه را افسون رفتن پاک برد در سرم بی‌مغزی شور هوس پیچیده بود وصل‌گوهریابد آن…

رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ما

رنگ شوخی نیست درطبع ادب تخمیر ما حلقه می‌سازد صدا را نسبت زنجیر ما مزرع بیحاصل جسم آبیار عیش نیست ناله بایدکاشتن در خاک دامنگیر…

رنگ گل تعبیر دمید از کف پایش

رنگ گل تعبیر دمید از کف پایش تا چشم به خون‌که سیه‌کرده حنایش عمریست‌که عشاق به آنسوی قیامت رفتند به برگشتن مژگان رسایش چون صبح…

رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت

رنگ گلش بهار خط از دور دید و رفت این وحشی از خیال سیاهی رمید و رفت از صبح این چمن طربی چشم داشتیم آخر…

رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز

رنگ طاقت سوخت اما وحشت آغازم هنوز چشم بر خاکستر بال است پروازم هنوز بی‌تو پیش از اشک شبنم زین ‌گلستان رفته‌ام می دهد گل…

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت

رنگت به چشم لاله بساط نظاره سوخت خویت به‌کام سنگ زبان شراره سوخت خالت ز پرده‌، دود خطی‌کرد آشکار شوخی‌ سپند سوخته ‌را هم دوباره…

رنگ‌عجزم لیک با وضع‌ خموشم ‌کار نیست

رنگ‌عجزم لیک با وضع‌ خموشم ‌کار نیست در شکست بال دارم ناله‌گر منقار نیست در تأمل بیشتر دارد روانی شعر من مصر عم از سکته…

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست

رنگم درین چمن به هوس پر زننده نیست یعنی پر شکسته به جایی رسنده نیست عمری‌ست موج گوهر ما آرمیده است نبض نگه به دیده…

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد

رنگم نقاب غیرت آن جلوه می‌درد فطرت جنون کند که ز بویم اثر برد شادم ‌که بی‌ نشانی آثار رنگ و بو بیرونم از قلمروتحقیق…

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی‌ کن

رهت سنگی ندارد ای شرر وجد رهایی‌ کن پر افشانده را بسم الله بخت آزمایی‌کن ز غفلت چند ساز نغمه‌های بی‌اثر بردن به قدر اضطراب…

ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث

ره مقصدی که گم است و بس به خیال می ‌سپری عبث توبه هیچ شعبه نمی‌رسی چه نشسته می‌گذری عبث ز فسانه سازی این وآنگه…

روانی نیست محو جلوه را بی‌آب‌گردیدن

روانی نیست محو جلوه را بی‌آب‌گردیدن سزدکز اشک آموزد نگاه ما خرامیدن به داد حسرت دل کس نمی‌پردازد ای بلبل چوگل می‌باید اینجا از شکست…

روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد

روز سیهم سایه صفت جزو بدن شد آسوده شو ای آینه زنگار کهن شد شبنم به چه امید برد صرفهٔ ایجاد چشمی که گشودم عرق…

روزگاری شد که از اهل وفا دل برده‌اند

روزگاری شد که از اهل وفا دل برده‌اند رخت خود زین بحر گوهرها به ساحل برده اند ماضی از مستقبل این انجمن پر می‌زند آنچه…

روزگاری‌ که به عشق از هوسم افکندند

روزگاری‌ که به عشق از هوسم افکندند بال و پر کنده برون قفسم افکندند ما و من خوش پر و بالی به خیال انشا کرد…

روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بود

روزی که بی تو دامن ضعفم به چنگ بود عکسم ز آب آینه در زیر زنگ بود چون لاله زین بهار نچیدیم غیر داغ آیینه‌داری…

روزی‌ که عشق رنگ جهان نقش بسته بود

روزی‌ که عشق رنگ جهان نقش بسته بود تقدیر، نوک خامهٔ صنعت شکسته بود عیش و غمی که نوبر باغ تجدد است چندین هزار مرتبه…

روزی ‌که قضا سر خط آفاق رقم زد

روزی ‌که قضا سر خط آفاق رقم زد گفتم به ‌جبینم چه‌نوشتندقلم‌زد غافل مشوید از نفس نعل درآتش سرتا قدم شمع درین بزم قدم زد…

روزی که هوسها در اقبال گشودند

روزی که هوسها در اقبال گشودند آخر همه رفتند به جایی که نبودند زین باغ‌ گذشتند حریفان به ندامت هر رنگ‌ که‌ گردید کفی بود…

روزی‌که نقش‌گردش چشمت خیال‌کرد

روزی‌که نقش‌گردش چشمت خیال‌کرد نقاش خامه از مژه‌های غزال کرد مشاطه‌ای‌ که حسن ترا زیب ناز داد از دوده چراغ مه و مهر خال کرد…

روزی‌که زد به خواب شعورم ایاغ پا

روزی‌که زد به خواب شعورم ایاغ پا من هم زدم ز نشئه به چندین دماغ پا رنگ حنا زطبع چمن موج می‌زند شسه‌ست‌گوبی آن‌گل خودرو…

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند

روشندلان چو آینه بر هرچه رو کنند هم در طلسم خویش تماشای او کنند پاکی چو بحر موج زند از جبینشان قومی که از گداز…

ز آتش رخسار که ساغر گرفت

ز آتش رخسار که ساغر گرفت خانهٔ آیینه چو من درگرفت کو پر و بالی‌که به آن‌کو رسد نامه گرفتم که کبوتر گرفت عشق‌، وفا…

ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانی

ز استغنا نگشتی مایل فریاد قربانی زبانها داشت تا مژگان مبارک‌باد قربانی مراد کشتگان هم از تو آسان برنمی‌آید به یاد عید تا آید به…

ز ابرام طلب نومیدی‌ام آخر به چنگ آمد

ز ابرام طلب نومیدی‌ام آخر به چنگ آمد دعا از بس ‌گرانی‌ کرد دستم زیر سنگ آمد ز سعی هرزه‌جولان رنجها بردم درین وادی ز…

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود

ریشه‌واری عافیت در مزرع امکان نبود هرکه در دلها مدارا کاشت جمعیت درود گرمی هنگامهٔ ما یک دو روزی بیش نیست رفته است آنسوی این…

ز انداز نگاهت فتنه برق آهنگ می‌ گردد

ز انداز نگاهت فتنه برق آهنگ می‌ گردد به شوخیهای نازت بزم امکان تنگ می‌گردد طلسم حیرتی دارد تماشاگاه اسرارت که هرکس می‌رود هشیارآنچا دنگ…

ز باده‌ای‌ست به بزم شهود، مستی ما

ز باده‌ای‌ست به بزم شهود، مستی ما که‌کرد رفع خمار شراب هستی ما بگو به‌شیخ‌که زکفرتا به دین فرق است ز خودپرستی تو تا به…

ز انقلاب جسم‌، دل بر ساز وحشت هاله نیست

ز انقلاب جسم‌، دل بر ساز وحشت هاله نیست سنگ هرچند آسیا گردد، شرر جواله نیست درگلستانی که داغ عشق منظور وفاست جز دل فرهاد…

ز آهم نخل حسرت شعله بالاست

ز آهم نخل حسرت شعله بالاست چراغ مرده را آتش مسیحاست به خاموشی سر هر مو زبانی‌ست ز حیرت جوهر آیینه‌گویاست دل فرهاد آب تیغ‌…

ز آهم مجویید تأثیر را

ز آهم مجویید تأثیر را پر از بال عنقاست این تیر را مصوربه هرجاکشد نقش من ز تمثال رنگی‌ست تصویر را درین دشت و در،…

ز بخت نارسا نگرفت دستم‌گردن مینا

ز بخت نارسا نگرفت دستم‌گردن مینا مگر مژگان دماند اشک وگیرد دامن مینا درین میخانه‌تا ساغرکشی ساز ندامت‌کن گلوی بسملی می‌افشرد خندیدن مینا زبان تاک…

ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم

ز بال نارسا بر خویش پیچیده است پروازم لب خاموش دایم در قفس دارد چو آوازم چو تمثالم نهان از دیده‌های اعتبار اما همان آیینهٔ…

ز برق این تحیرآب شد آیینهٔ دلها

ز برق این تحیرآب شد آیینهٔ دلها که ره تا محمل لیلی‌ست بیرون‌گرد محملها کجا راحت‌، چه آسودن‌که از نایابی مطلب به پای جستجوچون آبله…

ز بزم وصل‌، خواهشهای بیجا می‌برد ما را

ز بزم وصل‌، خواهشهای بیجا می‌برد ما را چوگوهر موج ما بیرون دریا می‌برد ما را ندارد شمع ما را صرفه سیر محفل امکان نگه…

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش

ز برق بی‌نیازی خنده‌ها دارد گلستانش شکست ما تماشا کن مپرس از رنگ پیمانش دل و آیینهٔ رازش معاذالله چه بنماید کف خاکی‌که درکسب صفاکردند…

ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها

ز بس جوش اثر زد ازتب شوق تو یاربها فلک در شعله خفت ازشوخی تبخال‌کوکبها درین محفل‌که‌دارد خامشی افسانهٔ راحت به هم آوردن مژگان بود…

ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش

ز بس دامان ناز افشاند زلف عنبر افشانش خط مشکین دمید آخر ز موج‌ گرد دامانش ز جوش شوخی چشم تماشا می‌کند پنهان به طوق…

ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالم

ز بس صرف ادب پیمایی عجز است احوالم به رنگ خامه لغزشهای مژگان ‌کرده پامالم کف خاکم‌، غبار است آبروی دستگاه من به توفان می‌روم…

ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرم

ز بس ضعیف مزاج جهان تدبیرم چو صبح تا نفس از دل به لب رسد پیرم هنوز جلوهٔ من در فضای بیرنگیست خیالم و به…

ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم

ز بس لبریز حسرت دارد امشب شوق دیدارم چکد آیینه‌ها بر خاک اگر مژگان بیفشارم تغافل زبن شبستان نیست بی‌عبرت چراغانی مژه خوابیدنی دارد به…

ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم

ز بس گرد وحشت گرفته است تنگم به یک پا چو شمع ایستاده است رنگم دلی دارم آزادی امکان ندارد ز مینا چو دست پری…

ز بس که معنی مکتوب عشق پیچش داشت

ز بس که معنی مکتوب عشق پیچش داشت زبان خامهٔ ما هر چه‌ گفت لغزش داشت سحاب مزرعهٔ رنگ ما و من دیدم نه‌سن بود…

ز بس محو است نقش آرزوها در کنار من

ز بس محو است نقش آرزوها در کنار من بهشتی رنگ می‌ریزد ز پرواز غبار من پریشانی ندارد موج اگر دریا عنان گیرد گواهی می‌دهد…

ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم

ز بسکه حیرت دیدار برده است ز هوشم چو موج چشمهٔ آیینه نیست یک مژه جوشم زبان نالهٔ من نیست جز نگاه تحیر چو شمع…

ز بسکه شور جنون‌گشت برق‌کلبهٔ هوشم

ز بسکه شور جنون‌گشت برق‌کلبهٔ هوشم به رنگ حلقهٔ زنجیر سوخت پردهٔ‌ گوشم چو طفل اشک مپرس از لباس خرمی من به صدهزار تپش کرده‌اند…

ز بسکه منتظران چشم در ره یارند

ز بسکه منتظران چشم در ره یارند چو نقش پا همه‌گر خفته‌اند بیدارند ز آفتاب قیامت مگوکه اهل وفا به یاد آن مژه در سایه‌های…

ز بعد ما نه غزل نی قصیده می‌ماند

ز بعد ما نه غزل نی قصیده می‌ماند ز خامه‌ها دو سه اشک چکیده می‌ماند چمن به خاطر وحشت رسیده می‌ماند بساط غنچه به دامان…

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی

ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانی به خود شناسی ما ختم شد خدا دانی شرر گل است خزان و بهار امکانی ندارد آنهمه فرصت که رنگ…

ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامان‌کن

ز پابوسش بهار عشرت جاوید سامان‌کن چمن تا در برت غلتد حنایی را گریبان ‌کن اثر پروردهٔ یاد نگاه اوست اجزایم ز خاکم سرمه‌کش در…

ز پرده آیی اگر از قبای تنگ برون

ز پرده آیی اگر از قبای تنگ برون به‌روی ‌گل ننشیند ز شرم رنگ برون خیال آن مژه خون می‌کند چه چاره‌ کنم دل آب‌…