دل انجمن محرم و بیگانه نباشد

دل انجمن محرم و بیگانه نباشد جز حیرت ادراک درین خانه نباشد در ساز فنا راحت عشاق مهیاست بالین وفا بی‌پر پروانه نباشد بی‌کسب صفا…

دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد

دل با غبار هستی ربط آنقدر ندارد بار نفس دو دم بیش آیینه برندارد فرصت به دوش عبرت بسته است محمل ‌رنگ کس زین بهار…

دل باز به جوش یارب آمد

دل باز به جوش یارب آمد شب‌ رفت و سحرنشد شب‌ آمد اشک از مژه بسکه بی‌اثر پخت رحمم به زوال‌ کوکب آمد بی‌ روی…

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند

دل بال یاس زد نفس مغتنم نماند منزل غبار سیل شد و جاده هم نماند آرام خود نبود نصیب غبار ما نومیدی‌ای دگر که‌ کنون…

دل به زلف یار هم آرام نتوانست‌کرد

دل به زلف یار هم آرام نتوانست‌کرد این مسافر منزلی در شام نتوانست کرد جوش خط با آن فسون دستگاه دلبری وحشی حسن بتان را…

دل به خرسندی اگر ترک هوس می‌گیرد

دل به خرسندی اگر ترک هوس می‌گیرد کام عشرت ز نشاط همه‌کس می‌گیرد نیست اقبال چو اسباب ندامت دربار عبرت از بال هما بال مگس…

دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند

دل به قید جسم از علم یقین بیگانه ماند کنج ما را خاک خورد از بسکه در ویرانه ماند سبحه آخر از خط زنار سر…

دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش

دل به هجران صبر کرد اما فزون شد شیونش خون طاقت ریخت دندان بر جگر افشردنش مزرعی‌ کز اشک دردآلود من آتش دمید ناله خیزد…

دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست

دل به یاد پرتو حسنت سراپا آتشست از حضور آفتاب آیینهٔ ما آتشست پیکر ما همچو شمع ازگریهٔ شادی‌گداخت اشک‌هرجا بنگری آب‌است‌، اینجا آتشست تا…

دل به یاد جلوه‌ای طاقت به غارت داده است

دل به یاد جلوه‌ای طاقت به غارت داده است خانهٔ آیینه‌ام از تاب عکس افتاده است الفت آرام‌، چون سد ره آزاده است پای‌خواب‌آلودهٔ دامان‌صحرا…

دل به‌سعی آب‌گردیدن طرب پیمانه است

دل به‌سعی آب‌گردیدن طرب پیمانه است خودگدازی تردماغیهای این دیوانه است هرکجا نازی‌ست ایجاد نیازی می‌کند خط، چراغ حسن را جوش پرپروانه است ناله‌ها در…

دل به‌کام تست چندی خرمی اظهار باش

دل به‌کام تست چندی خرمی اظهار باش ساغری داری شکست رنگ را معمار باش فیضها دارد سخن بر معنی باریک پیچ گر دل آسوده خواهی…

دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیر

دل بیضهٔ طاووس خیال است به برگیر یعنی نفسی چند توهم درته پرگیر این صبح امیدی‌که طرب مایهٔ هستی‌ست بادی به قفس فرض‌کن آهی به…

دل بی‌مدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش

دل بی‌مدعا رنگی ندارد تا کنم فاشش صدف در حیرت آیینه گم کرده‌ست نقاشش درین محفل نیاوردند از تاریکی دلها چراغی را که باشد امتیاز…

دل پا شکسته حق طلب‌، به رهت چگونه ادا کند

دل پا شکسته حق طلب‌، به رهت چگونه ادا کند که چو موج‌،‌ گوهرش از ادب‌، ندویدن آبله‌پا کند نفس رمیده گر از خودم نشود…

دل پیش نظر گیر سر و برگ نمو ‌کن

دل پیش نظر گیر سر و برگ نمو ‌کن گر مایل نازی سوی این آینه روکن شایستهٔ تسلیم یقین سجدهٔ‌کس نیست ای ننگ عبادت عرقی…

دل تا به‌کی‌ام جز پی آزار نگردد

دل تا به‌کی‌ام جز پی آزار نگردد ظلم است گر این آبله هموار نگردد عمری‌ست به تسلیم دوتایم چه توان‌کرد بر دوش ‌کسی نام نفس…

دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید

دل تا نظر گشود به خویش آفتاب دید آیینهٔ خیال‌که ما را به خواب دید صد پرده پرده‌دارتر از رمز غیب بود آن بی‌نقابی‌ای‌ که…

دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود

دل جهان دیگر از مرآت یکدیگر شود نسخه بردارند چندان‌ کاین ورق دفتر شود ناز دارد رشتهٔ آشفتگیهای نیاز زلف معشوق است‌ کار من اگر…

دل جهان دیگر از رفع‌ کدورت می‌شود

دل جهان دیگر از رفع‌ کدورت می‌شود خانه از رُفتن زیارتگاه وسعت می‌شود پاس خواب غفلت از منعم حضور فقر برد بر بنای سایه بی‌دیواری…

دل چو آزاد از تعلق شد منور می‌شود

دل چو آزاد از تعلق شد منور می‌شود قطره ای کز موج دامن چید گوهر می‌شود گرد هستی عقدهٔ پرواز عالی فطرتی‌ست از حجاب دود…

دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود

دل چو شد روشن جهان هم مشرب او می‌شود شش جهت در خانه‌ٔ آیینه یک‌رو می‌شود جوهر اخلاق نقصان می‌کشد از انفعال برگ گر هر…

دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن

دل چیست که بی روی تو از درد تپیدن چون آب ز آیینه توان ناله شنیدن بی‌چاک جگر رمز محبت نشود فاش خط عرضه دهد…

دل حیرت آفرین است هر سو نظرگشاییم

دل حیرت آفرین است هر سو نظرگشاییم در خانه هیچکس نیست آیینه است و ماییم زین بیشتر چه باشد هنگامهٔ توهم چون‌گرد صبح‌ عمریست هیچیم…

دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد

دل خاک سر کوی وفا شد چه بجا شد سر در ره تیغ تو فدا شد چه بجا شد اشکم‌ که دلی داشت‌ گره بر…

دل در جسد شبهه عبارت چه نماید

دل در جسد شبهه عبارت چه نماید آیینهٔ روشن شب تارت چه نماید خورشیدی و یک ذره نسنجید یقینت هستی به توز‌بن بیش عبارت چه…

دل در قدم آبله پایان‌که شکسته‌ست

دل در قدم آبله پایان‌که شکسته‌ست این‌شیشه به‌هرکوه‌و بیابان‌که شکسته‌ست جز صبر به آفات قضا چاره نشاید در ناخن تدبیر نیستان‌که شکسته‌ست با سختی ایام…

دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید

دل خلوت اندیشهٔ یار است ببینید این آینه در شغل چه‌کار است ببینید زان پیش که بر خرمن ما برق فرو شد آن شعله که…

دل دیوانه‌ای دارم به گیسوی گرهگیرش

دل دیوانه‌ای دارم به گیسوی گرهگیرش که نتوان داشتن همچون صدا در بند زنجیرش ز خواب عافیت بیگانه باشد چشم زخم من سرتسلیم‌ تا ننهد…

دل را به باد دادیم آه از نظر گشودن

دل را به باد دادیم آه از نظر گشودن این خانه بال و پر داشت در رهن در گشودن آیینهٔ فضولی زنگارش از صفا به…

دل را به خیال خط او سیر فرنگیست

دل را به خیال خط او سیر فرنگیست این آینه صاحب‌نظر از سرمهٔ زنگیست غافل مشو از سیر تماشاگه داغم هر برگ گلی زین چمن…

دل را به یاد روی کسی یاد می‌کنم

دل را به یاد روی کسی یاد می‌کنم آیینه کرده‌ام گم و فریاد می‌کنم بوی پیامی از چمن جلوه می‌رسد از دیده تا دل آینه…

دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است

دل را ز نگه دام هوس بر سر راه است در مزرع غم ریشهٔ این دانه نگاه است بی‌درد نجوشد نفس از سینهٔ عاش موجی…

دل را به مستی از من و ما ساده می‌کنم

دل را به مستی از من و ما ساده می‌کنم بال صدای جام تر از باده می‌کنم فکرتعلق جسدم نیست چون نفس عمریست خدمت دل…

دل راگشاد کار ز صد عقده برترست

دل راگشاد کار ز صد عقده برترست آزادی طبیعت این مهره ششدرست غواص آرزوی گرفتاری توایم ما را تأمل گره دام گوهرست سر برنمی‌کشیم ز…

دل روشن چه لازم تیره از عرض هنر کردن

دل روشن چه لازم تیره از عرض هنر کردن ز جوهر خانهٔ آیینه را زیر و زبر کردن به غیر از معنی خواری ندارد نقد…

دل ز اوهام غبارآلودست

دل ز اوهام غبارآلودست ‌زنگ آیینهٔ آتش‌، دودست عمرها شدکه چو موج‌گهرم بال پرواز قفس فرسودست طرف عجز غرور ست ابنجا سجده‌ها آینهٔ مسجودست معنی…

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود

دل ز پی‌اش عمرهاست سجده‌ کمین می‌رود سایه به ره خفته است لیک چنین می‌رود قافله بانگ جرس دارد و گرد فسوس پیش تو آن…

دل ز هر اندیشه با رجی مقابل می‌شود

دل ز هر اندیشه با رجی مقابل می‌شود درخور تمثال این آینه بسمل می‌شود آفت اشک است موقوف مژه برهم زدن ربشهٔ ما گر بجنبد…

دل سحرگاهی به‌گلشن یاد آن رخسار کرد

دل سحرگاهی به‌گلشن یاد آن رخسار کرد اشک آن شبنم برگ ‌گل را رخت آتشکار کرد ناز غفلت می‌کشیم از التفات آن نگاه خواب ما…

دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید

دل شکستی دارد از معموره بر هامون زنید چینی مو دار ما را بر سر مجنون زنید از خمار عافیت عمری‌ست زحمت می‌کشیم جام ما…

دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط‌ نفسم شد

دل شهرهٔ تسلیم ز ضبط‌ نفسم شد قلقل ‌به ‌لب‌شیشه ‌شکستن ‌جرسم شد پرواز ضعیفان تب و تاب مژه دارد بالی نگشودم ‌که نه چاک…

دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرساید

دل صبرآزما کمتر ز دار و گیر فرساید چو آن سنگی ‌که زیر کوه باشد دیر فرساید گداز سعی کامل نیست بی ایجاد تعمیری طلا…

دل عمرهاست آینه ترتیب داده است

دل عمرهاست آینه ترتیب داده است ای ‌ناز مشق جلوه که این صفحه ساده است تا دیده سجده‌ا‌ی به خیالت ادا کند صد سر به‌…

دل فتح و دست فتح و نظرفتح وکارفتح

دل فتح و دست فتح و نظرفتح وکارفتح گلجوش هر نفس زدنت صدهزار فتح دستت به بازوی نسب مرتضی قوی تیغ تو را همین حسب…

دل قیامت می کند از طبع ناشادم مپرس

دل قیامت می کند از طبع ناشادم مپرس بیستون یک ناله می‌گردد ز فرهادم مپرس نام هم مفت است‌، عنقا بشنو و خاموش باش صد…

دل‌ گر نه داغ عشق فروزد کباب ‌کن

دل‌ گر نه داغ عشق فروزد کباب ‌کن در خانه‌ای ‌که‌ گنج نیابی خراب کن نامحرم کرشمهٔ الفت کسی مباد باب ترحمیم زمانی عتاب‌ کن…

دل گمگشته‌ای دارم چه می‌پرسی ز احوالش

دل گمگشته‌ای دارم چه می‌پرسی ز احوالش دو عالم گر بود آیینه ناپیداست تمثالش گره‌گردیدن من نیست بی‌عرض پریشانی گل است اظهار تفصیلی‌که باشد غنچه…

دل ماند بی‌حس و غمت افشانده بال رفت

دل ماند بی‌حس و غمت افشانده بال رفت این ناوک وفا همه جا پوست‌مال رفت خلقی ازین بساط به وهم ‌گذشتگی بی‌نقش پا چو قافلهٔ…

دل گرم من آتشخانهٔ‌کیست

دل گرم من آتشخانهٔ‌کیست نگاه حسرتم پروانهٔ کیست خط جام است امشب رهزن هوش خیال نرگس م‌ستانهٔ ‌کیست هزار آیینه روز خویش شب کرد صفا…

دل مباد افسرده تا برکس نگرددکار سرد

دل مباد افسرده تا برکس نگرددکار سرد شمع خاموش انجمنها می‌کند یکبار سرد عالمی را زیر این سقف مشبک یافتم چون سر بی ‌مغز زاهد…

دل مپرسید چرا سوخته یا می‌سوزد

دل مپرسید چرا سوخته یا می‌سوزد هرچه شد باب وفا سوخته یا می‌سوزد برق آن جلوه‌گراین است‌که من می‌بینم خانهٔ آینه‌ها سوخته یا می‌سوزد سوز…

دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریز

دل مصفاکن شرر در خرمن اسباب ریز آینه صیقل زن و نقش جهان در آب ریز در تغافل‌خانهٔ اسباب فرش مخملی است زین تماشا جمع…

دل‌ مضطرب یأس ‌و نفس ناله به‌ چنگ است

دل‌ مضطرب یأس ‌و نفس ناله به‌ چنگ است دریاب‌ که خون رگ ساز تو چه رنگ است تا راه سلامت سپری محو عدم باش…

دل می‌رود و نیست کسی دادرس ما

دل می‌رود و نیست کسی دادرس ما از قافله دور است خروش جرس ما هم مشرب اوضاع گرفتاری صبحیم پرواز به منظر نرسد از قفس…

دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم

دلبر شد و من پا به دل سخت فشردم خاکم به سر ای وای‌که جان رفت و نمردم جان سختی صبرم چقدر لنگ بر آورد…

دلت فسرد جنونی ‌کز آشیانه برآیی

دلت فسرد جنونی ‌کز آشیانه برآیی چو ناله دامن صحرا به ‌کف ز خانه برآیی به ساز عجز ز سر چنگ خلق نیست‌ گزیرت چو…

دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند

دلدار رفت و دیده به حیرت دچار ماند با ما نشان برگ گلی زان بهار ماند خمیازه سنج تهمت عیش رمیده‌ایم می آنقدر نبود که…

دلدار قدح برکف‌، ما مرده ز مخموری

دلدار قدح برکف‌، ما مرده ز مخموری آه از ستم غفلت‌، فریاد ز مهجوری سرمایهٔ آگاهی گر آینه‌داریهاست در ما و تو چیزی نیست نزدیکتر…

دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند

دلدار گذشت و نگه بازپسین ماند از رفتن او آنچه به ما ماند همین ماند چون شمع ‌که خاکسترش آیینهٔ داغ است من سوختم و…

دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد

دلدار مقیم دل ما شد چه بجا شد جایش به همین آینه واشد چه بجا شد اسرار دهانش به جنون زد ز تبسم آن ‌پیرهن…

دل‌گداخته بر شش جهت بغل واکرد

دل‌گداخته بر شش جهت بغل واکرد جهان به شیشه‌گرفت این پری چه انشاکرد ستم نصیب دلم من کجا و درد کجا نفس به‌ کوچهٔ نی…

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است

دلم چو غنچه در آغوش ‌‌عافیت تنگ است ز خواب ناز سرم چون‌گهر ته سنگ است نمی‌توان طرف خوب و زشت عالم بود خوشا طبیعت…

دلها تامل آینهٔ حسن مطلقند

دلها تامل آینهٔ حسن مطلقند چندانکه می‌زنند نفس شاهد حقند طبعت مباد منکر موهومی مثال کاین نقشها به خانهٔ آیینه رونقند چون گردباد فاخته‌های ریاض…

دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش

دلی دارم که غیر از غنچه بودن نیست بهبودش تبسم همچو زخم صبح می‌سازد نمکسودش توان از حیرتم جام دو عالم نشئه پیمودن نگاهی سوده‌ام…

دلیل کاروان اشکم آه سرد رامانم

دلیل کاروان اشکم آه سرد رامانم اثر پرداز داغم حرف صاحب درد رامانم رفیق وحشت من غیر داغ دل نمی‌باشد دربن غربتسرا خورشید تنهاگرد رامانم…

دلی را که بخشد گداز آرزویش

دلی را که بخشد گداز آرزویش چو شبنم دهد غوطه در آبرویش به جمعیت زلف مشکین بنازم که از هربن موست حیران رویش چرا دل…

دلی که گردش چشم تو بشکند سازش

دلی که گردش چشم تو بشکند سازش به ذوق سرمه شدن خاک لیسد آوازش به هر زمین‌ که خرام تو شوخی انگیزد چمن به خنده…

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود

دلیل شکوهٔ من سعی نارسا نشود ز پافتادگی‌ام ‌ناله را عصا نشود ز اشک راز محبت به دیده توفان کرد دل‌گداخته آیینه تا کجا نشود…

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ

دم سرد بسته به پیش خود چقدر دماغ فسرده یخ که به‌گرمیی نشد آشنا سر واعظ از زدن زنخ شده خلقی آینه‌ دار دین به…

دمی چون شمع‌ گر جیب تغافل چاک می‌کردم

دمی چون شمع‌ گر جیب تغافل چاک می‌کردم به مژگان زبن شبستانها سیاهی پاک می‌کردم به این ‌گرد چمن چیزی ‌که دارد اضطراب من گر…

دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد

دماغ بلبل ما کی هوای بال و پر دارد ز اوراق ‌کتاب رنگ گل جزوی به سر دارد چه‌مکان‌است‌کیرد بهرای شوق از خط خوبان نگاه…

دماغ وحشت‌آهنگان خیال‌آور نمی‌باشد

دماغ وحشت‌آهنگان خیال‌آور نمی‌باشد سر ما طایران رنگ زبر پر نمی‌باشد خیال ثابت و سیار تا کی خواند افسونت سلامت نقشبند طاق این منظر نمی‌باشد…

دمی ز عبرت اگر خم‌ کند حیا گردن

دمی ز عبرت اگر خم‌ کند حیا گردن سر غرور نبندد به دوش ما گردن ز سر خیال رعونت برآر و ایمن باش رگی‌ست آنکه…

دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیرد

دمی ‌که تیغ تو خون مرا بحل ‌گیرد هجوم ناز سراپای من به دل ‌گیرد کجاست اشک که در عالم خیال توام هزار آینه با…

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید

دندان به خنده چون کند آن لعل تر سپید سیمابی است اگر شود آنجا گهر سپید بر طبع پختگان نتوان فکر خام بست مشکل دمد…

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری

دمی‌ که عجز شود دستگاه بیکاری گره گشایی ناخن کشد به سر خاری میان آگهی و راحتست بیزاری ز جوهر آینه‌ها راست دام بیداری دمیده…

دنیا وتلاش هوس بی‌خبری چند

دنیا وتلاش هوس بی‌خبری چند پیچید هوای کف خاکی به سری چند هنگامهٔ اسباب ز بس تفرقه‌ساز است غربال کنی بحر که یابی گهری چند…

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من

دهر، توفان دارد از طبع جنون پیمای من قلقلی دزدیده است این بحر از مینای من نیست خالی یک کف خاک از غبار وحشتم چون…

دو روزی گو به خون گل کرده باشد چشم نمناکم

دو روزی گو به خون گل کرده باشد چشم نمناکم تری تا گم شد از خاکم ز هر آلودگی پاکم گزند هستی باطل علاجی نیست…

دور هستی پیش از گامی تمامش کرده‌ایم

دور هستی پیش از گامی تمامش کرده‌ایم عمر وهمی بود قربان خرامش کرده‌ایم شیشه‌ها باید عرق برجبههٔ ما بشکند کز تری‌های هوس تکلیف جامش کرده‌ایم…

دور از بساط وصل تو ماییم و دیده‌ای

دور از بساط وصل تو ماییم و دیده‌ای چون شمع کشته داغ نگاه رمیده‌ای شد نو بهار و ما نفشاندیم گرد بال در سایهٔ گلی…

دورگردون تا دماغ جام عیشم تازه‌کرد

دورگردون تا دماغ جام عیشم تازه‌کرد پیکرم چون ماه یکسر طعمهٔ خمیازه کرد گو دو روزم نسخهٔ فطرت پریشا‌نی‌کشد چشم بستن خواهد اجزای هوس شیرازه‌کرد…

دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندم

دور از آن در چند در هر دشت و در گرداندم بخت برگردیده برگردد که برگرداندم طالعی دارم ‌که چرخ بی‌مروت همچو شمع شام پیش…

دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را

دوروزی فرصت آموزد درود مصطفا ما را که پیش از مرگ در دنیا بیامرزد خدا ما را درتن صحراکجا با خویش فتد اتفاق ما که…

دوری بزمت در غم‌ و شادی ‌گر کند این می قسمت جامم

دوری بزمت در غم‌ و شادی ‌گر کند این می قسمت جامم صبح نخندد بر رخ روزم‌، شمع نگرید بر سر شامم صورت و معنی…

دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من

دوری مقصد دمید از سرکشیدنهای من نقش پاگم‌کرد پیش پا ندیدنهای من چون نفس از هستی خود در غبار خجلتم کز جهانی برد آسایش تپیدنهای…

دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است

دوری منزلم از بسکه ندامت اثر است سودن دست ز پا یک دو قدم پیشتر است عالمی سوخت ‌نفس‌، در طلب‌و رفت به‌باد فکر شبگیر…

دوستان افسرد دل چندی به آهش خون‌ کنید

دوستان افسرد دل چندی به آهش خون‌ کنید کم تلاشی نیست گر این سکته را موزون کنید زندگی را صفحهٔ انشای قدرت کرده اند تا…

دوستان از منش دعا مبرید

دوستان از منش دعا مبرید زنده‌ام نامم از حیا مبرید خاک من دارد انفعال غبار کاش بادم برد شما مبرید خون من تیره شد زافسردن…

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری

دوستان این خاکدان چون من ندارد دیگری خانه در زیر زمین بنیاد و نقش پا دری مردم و یاد مرا بر من نکرد آن مست…

دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید

دوستان در گوشهٔ چشم تغافل جا کنید تا به عقبا سیر این دنیا و مافیها کنید خاک بر فرق خیال پوچ اگر باز است چشم…

دوش از نظر خیال تو دامن‌کشان‌گذشت

دوش از نظر خیال تو دامن‌کشان‌گذشت اشک آنقدر دوید ز پی کز فغان ‌گذشت تا پر فشانده‌ایم ز خود هم گذشته‌ایم دنیا غم تو نیست‌که…

دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است

دوستان ظلمی به حال نامرادم رفته است داشتم چیزی و من بودم ز یادم رفته است بی‌نفس در ملک عبرت زندگانی کنم خاک برجا مانده…

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام

دوش چون نی سطر دردی می‌چکید از خامه‌ام ناله‌ها خواهد پر افشاند ازگشاد نامه‌ام شمع را جز سوختن آینه‌دار هوش نیست پنبهٔ گوشست یکسر سوز…

دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم

دوش کز سیر بهار سوختن سر بر زدم صد گل و سنبل چو شمع از دود دل بر سر زدم پای تا سر نشئه‌ام از…

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت سعی‌ جولانی که‌ نازشها به پای لنگ داشت دل به ذوقِ جلوه‌ات با عالمی کرد‌ه‌ست صلح ورنه…

دوش ‌گستاخ به نظارهٔ جانان رفتم

دوش ‌گستاخ به نظارهٔ جانان رفتم جلوه چندان به عرق زد که به توفان رفتم سیر این انجمنم آمد و رفت سحراست یک نفس نامده…

دوش‌کز دود جگر طرح شببشان‌کردیم

دوش‌کز دود جگر طرح شببشان‌کردیم شرری جست ره ناله چراغان‌کردیم دهر توفانکدهٔ شوق سراسر زدگی است گرد دل داشت به هر دشت‌که جولان‌کردیم لغزشی داشت…

دون طبع قدرش از هوس افزون نمی‌شود

دون طبع قدرش از هوس افزون نمی‌شود خاک به بباد تاخته‌گردون نمی‌شود دل خون‌کنید و ساغر رنگ وفا زنید برک طرب به جامهٔ گلگون نمی‌شود…