در پردهٔ هر رنگ کمین کرده شکستی

در پردهٔ هر رنگ کمین کرده شکستی داده است قضا کارگه شیشه به مستی بر نقش خیال تو و من بسته شکستی از هر دو…

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین‌گشا

در بی‌زری ز جبههٔ اخلاق چین‌گشا هرچند آستین‌گره آرد جبین‌گشا از سایلان‌، دریغ نشاید تبسمت گیرم‌کفت تهی‌ست‌، لب آفرین‌گشا آب حیات جوی جسد جوهر سخاست…

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است

در تپش‌آباد دهر حیرت دل لنگر است مرکز دور محیط آب رخ‌گوهر است چرخ ز سرگشتگی‌گرد سحر سازکرد سودن صندل همان شاهد دردسر است لاف…

در تجرد تهمتی دیگر ندوزی بر تنم

در تجرد تهمتی دیگر ندوزی بر تنم غیر من تاری ندارد چون نگه پیراهنم رفت آن فرصت‌که ساز شوق گرم آهنگ بود چون سپند از…

در تکلم از ندامت هیچ‌کس آسوده نیست

در تکلم از ندامت هیچ‌کس آسوده نیست جنبش لب یکقلم جزدست برهم سوده نیست راحت آبادی که مردم جنتش نامیده‌اند بی‌تکلف این سخن غیر از…

در تماشایی‌که باید صد مژه بالا شکست

در تماشایی‌که باید صد مژه بالا شکست خواب غفلت چون نگه مارا به چشم‌ما شکست شوق بیتاب و قدم لبریزجوش آبله تاکجاهابایدم مینا به پر…

در جگر صد رنگ توفان ‌کرده‌ایم

در جگر صد رنگ توفان ‌کرده‌ایم تا سرشکی نذر مژگان کرده‌ایم حیرت از طاووس ‌ما پر می‌زند وحشتی را نرگسستان کرده‌ایم اخگر ما پردهٔ خاکسترست…

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من از هوا پروردگان نوبهار وحشتم چون سحر از یکدگر پاشیدن…

در جنون گر نگسلد پیمان فرمان ناله‌ام

در جنون گر نگسلد پیمان فرمان ناله‌ام بعد ازین‌، این نه فلک گوی است و چوگان ناله‌ام هر نگه مدّی به خون پیچیدهٔ صد آرزوست…

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است

در جنونم موی سر سامان راحت چیده است خاک این صحرا لب خش‌که را لیسیده است تاگل محرومی ازگلزار وصلت چیده است سایهٔ بیدی سراپای…

در جهان عجز طاقت پیشگی‌گردن زنست

در جهان عجز طاقت پیشگی‌گردن زنست شمع را از استقامت خون خود درگردنست ذوق عشرت می‌دهد اجزای جمعیت به باد گر به دلتنگی بسازد غنچهٔ…

در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ هم

در جیب غنچه بوی بهار است و رنگ هم بی فیض نیست گوشهٔ دل‌های تنگ هم ساز طواف‌ دل نه همین جوهر صفاست دارد هوای…

در چمن تا قامتش انداز شوخی‌کرد سر

در چمن تا قامتش انداز شوخی‌کرد سر سرو خاکستر شد و پرواز قمری‌کرد سر بی‌نیازی لازم اقبال عشق افتاده است عجز مجنون آخر استغنا به…

در چمن‌ گر جلوه‌ات آرد به روی‌ کار گل

در چمن‌ گر جلوه‌ات آرد به روی‌ کار گل رنگها چون شمع بندد تا به نوک خارگل رازداران محبت پرتنک سرمایه‌اند کز جنون چیدند یک…

در چمن‌گر طرف دامانت صبا خواهد شکست

در چمن‌گر طرف دامانت صبا خواهد شکست بررخ هربرگ‌گل رنگ حیا خواهد شکست کی غبار خاطر هر آسیا خواهد شدن تخم‌ما چون آبله درزیرپا خواهد…

در حسرت ‌آن شمع طرب بعد هلاکم

در حسرت ‌آن شمع طرب بعد هلاکم پروانه توان ریخت ز هر ذرهٔ خاکم خونم به صد آهنگ جنون ناله فروش است بی‌تاب شهید مژهٔ…

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست صافی آینه درکسوت…

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من

در خور گل‌ کردن فقرست استغنای من نیست جز دست تهی صفر غرورافزای من از مراد هر دو عالم بسکه بیرون جسته‌ام در غبار وحشت…

در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است

در خموشی یک قلم آوازهٔ جمعیت است غنچه را پاس نفس شیرازهٔ جمعیت است لذت آسودگی آشفتگان دانند و بس زلف را هر حلقه در…

در خیال مزن فهم خویش سازتو نیست

در خیال مزن فهم خویش سازتو نیست چو شمع جیب‌تو جز بوتهٔ‌گداز تو نیست زکارگاه خیالت کسی چه پرده درد که فطرت توهم از محرمان…

در خیال‌آباد راحت آگهی نامحرم است

در خیال‌آباد راحت آگهی نامحرم است جلوه‌ننماید بهشت آنجاکه جنس‌آدم است در نظرهاگرد حیرت در نفسها شور عجز سازبزم زندگانی را همین زبر وبم است…

در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی

در دل زد خیال پرتو مهرت سحرگاهی چراغان فلک چون صبح کردم خامش از آهی چو ماه نو فلک را زیر دست سجده می‌بینم نیازم…

در دلی اما به قصد اشکم افسون می‌کنی

در دلی اما به قصد اشکم افسون می‌کنی سر ز جیب صد هزار آیینه بیرون می‌کنی جز تغافلهای نازت دستگاه ناله چیست مصرع چندی‌ که…

در راه عشق توشهٔ امنی نبرده‌ام

در راه عشق توشهٔ امنی نبرده‌ام از دیر تا به ‌کعبه همین سنگ خورده‌ام هستی جنون معاملهٔ صبح و شبنم است اشکی چکیده تا رگ…

در ربط خلق یکسر ناموس‌کبریایی‌ست

در ربط خلق یکسر ناموس‌کبریایی‌ست چون‌سبحه هر اینجا در عالم جدایی‌ست منعم به چتر و افسر اقبال می‌فروشد غافل‌که بر سر ما بی‌سایگی همایی‌ست وارستگی…

در رهت نا رفته از خود هر طرف سر می‌زنیم

در رهت نا رفته از خود هر طرف سر می‌زنیم همچو مژگان بیخبر در آشیان پر می‌زنیم چون سحر خمیازه آغوش فنا رامی‌کند ما ز…

در زندگی نگشتیم منظور آشنایی

در زندگی نگشتیم منظور آشنایی افتد نظر به خاکم چشمی ز نقش پایی همکسوت حبابم عریانیم نهان نیست چون من ندارد این بحر شخص تنک…

در سایه‌ای‌ابرو نگهت مست و خرابست

در سایه‌ای‌ابرو نگهت مست و خرابست چون تیغ ز سر درگذرد عالم آبست عاشق به چه امید زند فال تماشا در عالم نیرنگ توتا جلوه…

در سیرگاه امر تحیر مقدم است

در سیرگاه امر تحیر مقدم است آیینه‌شخص و صورت این‌شخص مبهم است دنی آه در جگر نه رخ یاردر نظر در حیرتم‌که زندگی‌ام از چه…

در شکنج عزتند ارباب جاه

در شکنج عزتند ارباب جاه آب‌گوهر بر نمی‌آید ز چاه نخوت شاهی دهان اژدهاست شمع را در می‌کشد آخرکلاه عمرها شد می‌تپد بی‌روی دوست چون…

در شکوه صافدل ندهد رخصت زبان

در شکوه صافدل ندهد رخصت زبان زنجیری حیاست به موج‌گهر فغان سنبل اسیر زلف ترا دام وحشت است افعی گزیده می‌رمد از شکل ربسمان در…

در شهد راحتند فقیران بوریا

در شهد راحتند فقیران بوریا آسوده‌اند در شکرستان بوریا بر قسمت فتاده‌کس ازپشت پا زند نی می‌خلد به ناخنش از خوان بوریا برگیر و دار…

در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست

در طریق رفتن از خود رهبری درکار نیست وحشت نظاره را بال وپری درکارنیست کشتی تدبیر ما توفانی حکم قضاست جز دم تسلیم اینجا لنگری…

در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام را

در طلب تا چند ریزی آبروی‌کام را یک سبق شاگرد استغناکن این ابرام را داغ بودن در خمار مطلب نایاب چند پخته نتوان‌کرد زآتش آرزوی…

در طلبت شب چه جنونهاگذشت

در طلبت شب چه جنونهاگذشت کز سر شمع آبلهٔ پاگذشت جهل‌، خرد پخت وبه‌معموره ریخت عقل جنون‌کرد و ز صحراگذشت نقش نگین داشت‌کمال هوس اسم…

در طلسم درد از ما می‌توان بردن اثر

در طلسم درد از ما می‌توان بردن اثر گرد ما چون صبح دارد دامن چاک جگر گرمی هنگامهٔ هستی نگاهی بیش نیست شمع را تار…

در عالم حق شهرت باطل چه فروشم

در عالم حق شهرت باطل چه فروشم جنسم همه لیلی‌ست به محمل چه فروشم کفرست فضولی به ادب‌گاه حقیقت در خانهٔ خورشید دلایل چه فروشم…

در عالمی‌که با خود رنگی نبود ما را

در عالمی‌که با خود رنگی نبود ما را بودیم هرچه بودیم او وانمود ما را مرآت معنی ما چون سایه داشت زنگی خورشید التفاتش از…

در عشق آنکه قابل دردش ندیده‌اند

در عشق آنکه قابل دردش ندیده‌اند حیزی‌ست کز قلمرو مردش ندید‌ه اند گل ها که بر نسیم بهار است نازشان از باد مهرگان دم سردش…

در عشق زپرواز نفس آینه برگیر

در عشق زپرواز نفس آینه برگیر هرچند رهت قطع شود باز ز سر گیر تا کی چو گهر در گره قطره فسردن توفان شو و…

در غبار هستی اسرار فنا پوشیده‌اند

در غبار هستی اسرار فنا پوشیده‌اند جامهٔ عریانی ما را ز ما پوشیده‌اند ای نسیم صبح از دم‌سردی خود شرم دار می‌رسی بیباک وگلها یک…

در غمت آخر به جایی‌کار بیدادم رسید

در غمت آخر به جایی‌کار بیدادم رسید کز تپیدن سرمه شد هرکس به فریادم رسید مکتب آفاق از بس درسگاه عبرت است گوشمالی بود هر…

در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی

در گرفته‌ست زمین تا به فلک بی‌سروپایی ای حیا نشئه مبادا تو به این رنگ برآیی خاک خور تا نخوری عشوهٔ اسباب تکلف جغد ویرانه…

در گلستانی‌ که چشمم محو آن طناز ماند

در گلستانی‌ که چشمم محو آن طناز ماند نکهت‌گل نیز چون برگ گل از پرواز ماند بسکه فطرتها به‌گرد نارسایی بازماند یک جهان انجام‌، خجلت‌پرور…

در گلستانی که سرو او نباشد جلوه‌گر

در گلستانی که سرو او نباشد جلوه‌گر شاخ‌گل شمشیر خون‌آلودم آید در نظر دست جرأتها به چین آستین ‌گردد بدل تا تواند حلقه گردیدن به…

در گلستانی که محو آن‌ گل خودرو شدم

در گلستانی که محو آن‌ گل خودرو شدم چشم تا واکردم از خود چون مژه یک سو شدم نشئهٔ آزادی من آنقدر ساغر نداشت گردش…

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است

در گلستانی‌که‌گرد عجز ما افتاده است همچو عکس‌ازشخص‌،‌رنگ‌ازگل‌جدا افتاده است بسکه شد پامال حیرانی به راه انتظار دیدهٔ‌ما، بی‌‌نگه چون نقش پا افتاده است ما…

در لاف حلقه ر‌با مزن به ترانه‌های بیان‌کج

در لاف حلقه ر‌با مزن به ترانه‌های بیان‌کج که مباد خنده‌نما شود لب دعویت ز زبان‌ کج ز غرور دعوی سروvی به فلک می‌رسدت سری…

در محیطی‌کز فلک طرح حباب انداخته

در محیطی‌کز فلک طرح حباب انداخته کشتی ما را تحیر در سراب انداخته با دو عالم شوق بال بسملی آسوده‌ایم عشق بر چندین تپش از…

در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفم

در مکتب تأمل فارغ ز صوت و حرفم بویی به غنچه محوم خطی به نقطه حرفم‌ تا دل نفس شمارست هر جا روم بهارست طاووس…

در ندامت‌گل مقصود به بر نزدیک است

در ندامت‌گل مقصود به بر نزدیک است دامنی هست به دستی‌که به سر نزدیک است دوری منزل مقصود ز خودبینی‌هاست اگر از خوابش‌کنی قطع نظر…

در هوای او دل هر ذره جانی می‌شود

در هوای او دل هر ذره جانی می‌شود ناله هم در یاد او سرو روانی می‌شود لفظ عشقی برزبانها رنگ چندین علم ریخت نقش پا…

در نظرها معنی‌ام‌ گل می‌کند غیرت به چنگ

در نظرها معنی‌ام‌ گل می‌کند غیرت به چنگ خامه‌ام دارد مداد از محضر داغ پلنگ ساز آفاق از نواهای شکست دل پر است در صدای‌…

در هوس گاه عالم بیکار

در هوس گاه عالم بیکار اگرت ناخنیست سر میخار مگذر از عشرت برهنه‌سری پای ‌پیچ است پیچش دستار فرصتی نیست نقد کیسهٔ صبح ای هوا…

در وادیی که قدرت عجزم کمال داشت

در وادیی که قدرت عجزم کمال داشت بالیدگی چو آبله‌ام پایمال داشت سیراب نازم از دل بی‌مدعای خویش گوهربه جیب صافی مطلب زلال داشت کردیم…

در وصلم و سیرم به‌گریبان خیال است

در وصلم و سیرم به‌گریبان خیال است چون آینه پرواز نگاهم ته بال است بیقدری دل نیست جزآهنگ غرورش تا چینی ما خاک نگشته‌ست سفال…

در یاد جلوهٔ توکه دارد هزار رنگ

در یاد جلوهٔ توکه دارد هزار رنگ چون ‌گل گرفته است مرا در کنار رنگ عصمت صفای آینهٔ جلوه‌ات بس است تا غنچه است‌گل نفروشد…

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی

درتن ویرانه بی‌سعی قناعت وانشد جایی به دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی به سعی خویش می‌نازم‌که بااین نارساییها شدم خاک و رساندم دست تا نقش‌کف…

درآن مقام‌که عرض جلال معبود است

درآن مقام‌که عرض جلال معبود است غبار نیستی ماست آنچه موجود است جهان بی‌جهتی قابل تعین نیست به هرطرف‌که‌اشارت‌کنیم محدود است مشو محاسب غفلت به…

درپیچ و تاب‌گیسوتا شانه را عروسی‌ست

درپیچ و تاب‌گیسوتا شانه را عروسی‌ست سیر سواد زنجیر دیوانه را عروسی‌ست بی‌گریه نیست ممکن تعمیر حسرت دل تا سیل می‌خرامد ویرانه را عروسی‌ست دریا…

درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست

درخور غفلت نگاهی رونق ما و منست خانه تاریک است اگر شمع تأمل روشنست چیست نقد شعله غیرز سعی خاکستر شدن سال و ماه زندگانی…

درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن

درس کمال خود گیر از ناله سر کشیدن تا برنیایی از خویش نتوان به خود رسیدن خوبی یکی هزار است از شیوهٔ تواضع ابروی نازگردد…

درشت‌خو سخنش عافیت ثمر نبود

درشت‌خو سخنش عافیت ثمر نبود صدای تار رگ سنگ جز شرر نبود هجوم حادثه با صاف دل چه خواهدکرد ز سیل خانهٔ آیینه را خطر…

درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها

درفکر حق و باطل خوردیم عبث خونها این صنعت الفاظ است یاشوخی مضمونها بر هرچه نظرکردیم‌کیفیت عبرت داشت گردون زکجا واکرد دکانچهٔ معجونها نظم‌گهرمعنی چون…

درس هستی فکر تکراری ندارد خوانده‌ گیر

درس هستی فکر تکراری ندارد خوانده‌ گیر ای فضول مکتب رنگ این ورق‌گردانده‌گیر آنقدرها نیست بار الفت این کاروان دامنت‌گرد نفس دارد چو صبح افشانده‌گیر…

درگلستانی‌که حسنش جلوه‌ای سر می‌کند

درگلستانی‌که حسنش جلوه‌ای سر می‌کند گل ز شبنم دیدهٔ حیران ساغر می‌کند بی‌تو طفل اشک مشتاقان ز درد بیکسی گر همه در چشم غلتد خاک…

درکارگاه تحقیق غیر از عدم نبودیم

درکارگاه تحقیق غیر از عدم نبودیم امروز از تو باغیم دی خاک هم نبودیم از ما چه خواهد انصاف جز عرض بی‌نشانی آیینهٔ سکندر یاجام…

درگلستانی‌که دل را با اشاراتش سری‌ست

درگلستانی‌که دل را با اشاراتش سری‌ست سبزه‌گرگل می‌کند ابروی ناز دلبری‌ست ذوق پیدا-‌بی قیامت صنعت است آگاه باش درکمین خودنمابیها پری میناگری‌ست شش جهت جزکاهش‌و…

درگلشن هوس‌که سراغ‌گلیش نیست

درگلشن هوس‌که سراغ‌گلیش نیست گریأس نوحه سربکند بلبلیش نیست آن ساز فتنه‌ای‌که تو محشر شنیده‌ای زیر و بم توگر نبود غلغلیش نیست دیدیم حسن ساختهٔ…

درمحفل ما ومنم‌، محو صفیر هرصدا

درمحفل ما ومنم‌، محو صفیر هرصدا نم‌خورده ساز وحشتم‌، زین‌نغمه‌های‌ترصدا حیرت نوا افسانه‌ام‌، از خویش پر بیگانه‌ام تا در درون خانه‌ام دارم برون در صدا…

دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است

دری از اسباب ما و من به حق پیوستن است قطره را از خودگستن دل به دریا بستن است سبحهٔ من ناله را با عقد…

دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا

دریای خیالیم و نمی نیست در اینجا جز وهم وجود و عدمی نیست در اینجا رمز دو جهان از ورق آینه خواندیم جزگرد تحیر رقمی…

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی

درین حدیقه‌ نه‌ای قدردان حیرانی به شوخی مژه ترسم ورق بگردانی به‌کار عشق نظرکن شکست دل درباب ز موج سیل عیانست حسن حیرانی صداع هستی…

درین حیرتسرا عمریست افسون جرس دارم

درین حیرتسرا عمریست افسون جرس دارم ز فیض دل تپیدنها خروشی بی‌نفس دارم چو مژگان بسمل پروازم و از سستی طالع همین بر پرفشانیهای خشکی…

درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد

درین ره تا کسی از وصل مقصد کام بردارد ز رفتن دست می‌باید به جای‌ گام بردارد د‌ر این‌گلشن‌ ز دور فرصت‌ عشرت چه می‌پرسی…

درین‌ گلشن نه بویی دیدم و نی‌ رنگ فهمیدم

درین‌ گلشن نه بویی دیدم و نی‌ رنگ فهمیدم چو شبنم حیرتی گل کردم و آیینه خندیدم گشود از نفی خویشم پردهٔ اثبات بی‌رنگی پری…

درین محفل‌که پیدا نیست رنگ حسن مقصودی

درین محفل‌که پیدا نیست رنگ حسن مقصودی چراغ حسرت آلود نگاهم می‌کند دودی چو آن شمعی که از فانوس تابد پرتو آهش درون بیضه‌ام پیداست…

درین محفل‌که دارد شام بربند وسحربگشا

درین محفل‌که دارد شام بربند وسحربگشا معما جزتأمل نیست یک مژگان نظربگشا ندارد عبرت احوال دنیا فرصت‌اندیشی گرت چشمی‌ست ازمژگان‌گشودن پیشتر بگشا به‌کار بسته‌ای دل…

درین مکتب‌ که باز آن طفل بازیگر کند بازی

درین مکتب‌ که باز آن طفل بازیگر کند بازی که از علم آنچه تعلیمش دهی از برکند بازی به قانون ادب سازان بزم دل چه…

درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا

درین نه آشیان غیر از پر عنقا نشد پیدا همه پیدا شد اما آنکه شد پیدا نشد پیدا تلاش مطلب نایاب ما را داغ‌کرد آخر…

درین وادی چسان آرام باشدکارونها را

درین وادی چسان آرام باشدکارونها را که همدوشی‌ست با ریگ روان سنگ نشانها را چه دل بندد دل آگاه بر معمورهٔ امکان که فرصت‌گردش چشمی‌ست…

درین وادی که می‌یابد سراغ اعتبار من

درین وادی که می‌یابد سراغ اعتبار من مگر آیینه ‌گردد خاک تا بینی غبار من کجا بال وچه طاقت تا زنم لاف پرافشانی نفس در…

درین‌گلشن دو روزت خنده‌کاریست

درین‌گلشن دو روزت خنده‌کاریست مبادا غره‌گردی گل بهاری‌ست برافشان بر هوس دامان‌و بگذر که در جیب نفس نقد نثاری‌ست هم از بست وگشاد چشم دریاب…

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر

دست داری برفشان چون کل در این‌کلزار زر داغ می‌خواهی بنه چون لاله درکهسار سر تا مگر در بزمگاه عشق پروازت دهند همچو پروانه به…

دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین

دست جرأت دیدم آخر مغتنم در آستین همچو شمع کشته خواباندم علم در استین با همه الفت چو موج از یکدگر پهلو تهی‌ست عالمی زین…

دست و پا گم کردهٔ شوق تماشای توام

دست و پا گم کردهٔ شوق تماشای توام افکند یارب سر افتاده در پای توام اینکه رنگم می‌پرد هر دم به ناز بیخودی انجمن پرداز…

دعوت تنزیه حسن بی‌مثالی می‌کنم

دعوت تنزیه حسن بی‌مثالی می‌کنم گر زنم آیینه صیقل خانه خالی می‌کنم سجده ره همچون قدم آخر به جایی می‌برد پا گر از رفتار ماند…

دگر تظلم ما عاجزان‌کجا برسد

دگر تظلم ما عاجزان‌کجا برسد بس است نالهٔ ماگر به‌گوش ما برسد به خاک منتظرانت بهارکاشته‌اند بیا ز چشم دهیم آب تا حنا برسد کسی…

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ وهوای‌ گل

دل آرمیده به خون مکش ز فسون رنگ وهوای‌ گل ستم‌ست غنچهٔ این چمن مژه واکند به صدای‌ گل به حدیقه‌ای‌که تبسمت فکند بساط شکفتگی…

دل از بهار خیال توگلشن رازست

دل از بهار خیال توگلشن رازست نگه به یاد جمالت بهشت‌پردازست خیال مرهم‌کافورگل فروش مباد به روی تیغ توام چشم زخم دل بازست توبرق جلوه‌،…

دل از دم محبت، چندین فتور دارد

دل از دم محبت، چندین فتور دارد این باده سخت تند است بر شیشه زور دارد نامحرم قضایی شوخی مکن درین دشت کان برق بر…

دل از خمار طلب خون کن و شراب طلب

دل از خمار طلب خون کن و شراب طلب جگر به تشنه‌لبی واگذر و آب طلب ز عافیت نتوان مژدهٔ‌گشایش یافت به دل شکستی اگرهست…

دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است

دل از غبار نفس زخم خفته در نمک است ز موج پیرهن این محیط پرخسک است بهار رنگ جهان جلوهٔ خزان دارد بقم درین چمن…

دل از فسون تعلق نگاه در زنجیر

دل از فسون تعلق نگاه در زنجیر چو موج چند توان رفت راه در زنجیر امل به طبع نفس صبح محشری دارد هنوز ربشه نهفته‌ست…

دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ست

دل از ندامت هستی‌، مکدر ا‌فتاده‌ست دگر ز یاس مگو خاک بر سر افتاده‌ست درین بساط‌، تنزه کجا، تقدس‌کو مسیح رفته و نقش سم خر…

دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه می‌افتد

دل از نیرنگ آگاهی به چندین پیشه می‌افتد گره از دانه چون واشد به دام ریشه می‌افتد دو تا شو در خیال او که سعی‌…

دل از وسعت اگر شانی ندارد

دل از وسعت اگر شانی ندارد بیابان هم بیابانی ندارد در این دریا ندامت اعتبار است گهر جز اشک عریانی ندارد جنون می‌نالد از بی‌دستگاهی…

دل اگر محو مدعا گردد

دل اگر محو مدعا گردد درد در کام ما دوا گردد طعمهٔ درد اگر رسد دریا هرمگس همسر هما گردد محو اسرار طرهٔ او رگ…

دل انجمن صد طرب ازیاد وصالست

دل انجمن صد طرب ازیاد وصالست آبادکن خانهٔ آیینه خیالست کی فرصت عیش ست درین باغ‌که‌گل را گر گردش‌رنگ‌است‌همان‌گردش سالست ای ذره مفرسای به پرواز…

دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم

دل با تو سفرکرد و تهی ماند کنارم اکنون چه دهم عرض خود آیینه ندارم گر ناله برآیم نفس سوخته بالم ور اشک‌ کنم‌ گل…