خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است
خاموشیام جنونکدهٔ شور محشر است آغوش حیرت نفسم نالهپرور است داغ محبتم در دل نیست جای من آنجاکه حلقه میزنم از دل درونتر است بیقدر…
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدح
خجلم ز حسرت پیریی که ز چشم تر نکشد قدح ستم است داغ خمار شب به دم سحر نکشد قدح ز شرار کاغذم آب شد…
خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را
خدا چو شمع دهد جرأت آب دیدهٔ ما را که افکند ته پاگردنکشیدهٔ ما را شهید تیغ تغافل بر آستانکه نالد تظلمیست چو اشک از…
خداست حاصل خدمت گزین درویشان
خداست حاصل خدمت گزین درویشان مکار غیر جبین در زمین درویشان هما بر اوج شرف ناز آشیان دارد بر آستان سعادت کمین درویشان غبار حادثه…
خداوندا به آن نور نظر در دیده جا بنما
خداوندا به آن نور نظر در دیده جا بنما به قدر انتظار ما جمال مدعا بنما نه رنگی از طربداریم و نی ازخرمن بویی چمنگمکردهایم…
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزد
خرد به عشق کند حیلهساز جنگ و گریزد چو حیز تیغ حریف آورد به چنگ و گریزد به ننگ مرد ازین بیشتر گمان نتوان برد…
خشم را آیینه پرداز ترحم کردهای
خشم را آیینه پرداز ترحم کردهای در نقاب چین پیشانی تبسم کردهای هر سر مویت زبان التفاتی دیگر است بسکه شوخی در خموشی هم تکلم…
خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را به خودکردی دراز آخر زبان دود دلها را هوایت نکهتگل راکند داغ دلگلشن تمنایت نگه در دیده…
خط لعلت غبار حیرتافزاست
خط لعلت غبار حیرتافزاست زمرد از رگ این لعل پیداست ز غارتکاری دور نگاهت به روی باده رنگ نشئه عنقاست ز بیدادت بهار ناز رنگین…
خط جبین ماست هماغوش نقش پا
خط جبین ماست هماغوش نقش پا دارد هجوم سجدهٔ ما جوش نقش پا راه عدم به سعی نفس قطع میکنیم افکندهایم بار خود از دوش…
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش
خط مشکین شد وبال غنچهٔ جان پرورش گشت در گرد یتیمی خشک آب گوهرش گر به این شوخی کند عکس تو سیر آینه میتپد برخود…
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامی
خطابم میکند امشب چمن در بار پیغامی بهار اندوده لطفی بوی گل پرورده دشنامی چو خواب افتادهام منظور چشم مست خودکامی به تلخی کردهام جا…
خطی که بر گل روی تو آب میریزد
خطی که بر گل روی تو آب میریزد به سایه آب رخ آفتاب میریزد زبان نکهتگل ازسوال خود خجل است لبت ز بسکه به نرمی…
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری
خطاپرست مباش ای ز راستی عاری که گر سپهر شوی میکشی نگو نساری جهان ز شوخی نظّارهٔ تو کهسارست به چشم بسته نظر کن بهار…
خطخوبان هم،حریف طبع وحشتپیشه نیست
خطخوبان هم،حریف طبع وحشتپیشه نیست تخم شبنم، از رگگل، در طلسم ریشه نیست پیریام، راه فنا، بر زندگی هموارکرد بیستون عمر را، جز قامت خم،…
خلق را بر سرهر لقمه ز بس سرشکنیست
خلق را بر سرهر لقمه ز بس سرشکنیست ناشتاگر شکنی قلعهٔ خیبر شکنیست مگذر از ذوق حلاوتکدهٔ محفل درد نالهپردازی نی عالم شکرشکنیست نفس از…
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح
خلقی از پهلوی قدرت قصر و ایوان کرد طرح ما ضعیفان طرح کردیم آنچه نتوانکرد طرح سر به زانوی دل از بیدستگاهی خفتهایم جامه عریانی…
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض
خلقی است شمعوار در این قحط جای فیض قانع به اشک و آه ز آب و هوای فیض بیهوده بر ترانهٔ وهم و گمان مپیچ…
خلقیست پراکندهٔ سعی هوسی چند
خلقیست پراکندهٔ سعی هوسی چند پرواز جنون کرده به بال مگسی چند کر و فر ابنای زمان هیچ ندارد جزآنکهگسستهست فسار و مرسی چند چون…
خلقیست غافل اینجا از کشتن و درودن
خلقیست غافل اینجا از کشتن و درودن چون خوشه های گندم صد چشم و یک غنودن گل کردن حقیقت چندین مجاز جوشاند بر خویش پرده…
خلقیست محو خود به تماشای آینه
خلقیست محو خود به تماشای آینه من نیز داغم از ید بیضای آینه بیچاره دل چه خون که ز هستی نمیخورد تنگ است از نفس…
خلوتپرست گوشهٔ حیرانی خودیم
خلوتپرست گوشهٔ حیرانی خودیم یعنی نگاه دیدهٔ قربانی خودیم ما را چو صبح باگل تعمیرکار نیست مشتی غبار عالم ویرانی خودیم لاف بقا و زندگی…
خم قامت نبرد ابرام طبع سختکوش من
خم قامت نبرد ابرام طبع سختکوش من گران شد زندگی اما نمیافتد ز دوش من تسلی کشتهام چون موج گوهر لیک زین غافل که خاکست…
خلوتسرای تحقیق کاشانهٔ که باشد
خلوتسرای تحقیق کاشانهٔ که باشد در بسته ششجهت باز این خانهٔ که باشد گردوندربن بیابان عمریست بیسروباست این گردباد یارب دیوانهٔ که باشد بنیاد خلق…
خم مکن در عرض حاجت تا توانی پشت دست
خم مکن در عرض حاجت تا توانی پشت دست اینقدرها برنمیدارد گرانی پشت دست شوکت ملک و ملک تا اوج اقبال فلک جمله پامال است…
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است
خنده تنها نه همین برگل و سوسن تیغ است صبح را هم نفس ازسینهکشیدن تیغ است غنچهای نیستکه زخمی زتبسم نخورد باخبر باش که انداز…
خندهام صبحی به صد چاکگریبان آشناست
خندهام صبحی به صد چاکگریبان آشناست گریه سیلابی به چندین دشتو دامان آشناست سایهام را میتوان چون زلف خوبان شانهکرد بسکه طبع من به صد…
خندهصبحیستکه در بندگریبانگل است
خندهصبحیستکه در بندگریبانگل است عیش موجیستکه سرگشتهٔ توفانگل است غنچه را بوی دلافزا سخن زیرلبیست خلق خوش ابجد طفلان دبستانگل است محو رنگینی گلزار تماشای…
خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است
خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است ازکه دورمکه به خود ساختنم دشوار است عرق شرم تو، ازچشم جهان، شست نگاه گرتو…
خواب رادر دیدهٔ حیران عاشق بار نیست
خواب رادر دیدهٔ حیران عاشق بار نیست خانهٔ خورشید را با فرش مخملکار نیست عشق مختار است با تدبیر عقلشکار نیست اینکنم یا آنکنم شایستهٔ…
خواجه تاکی باید این بنیاد رسواییکه نیست
خواجه تاکی باید این بنیاد رسواییکه نیست برنگینها چند خندد نام عنقاییکه نیست دل فریبت میدهد مخموری و مستیکجاست در بغل تا چند خواهی داشت…
خواجهممکن نیستضبط عمرو حفظمالها
خواجهممکن نیستضبط عمرو حفظمالها جادهٔ بسیار دارد آب در غربالها گر همینکوس و دهل باشدکمالکر و فر غیر رسوایی چه دارد دعوی اقبالها سادگی مفت…
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث
خواری ست به هرکج منش از راست روان بحث بر خاک فتد تیر چو گیرد بهکمان بحث گویایی آیینه بس است از لب حیرت حیف…
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل
خواندم خط هر نسخه به ایمای تغافل آفاق نوشتم به یک انشای تغافل مشکل که توان برد به افسون تماشا آسودگی از بادیه پیمای تغافل…
خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش
خواه در معمورهٔ جان خواه در وبرانه باش با هزاران در پس دیوار خود چون شانه باش چشم منت جز به نور عشق نتوان آب…
خواه غفلت پیشگی کن خواه آگاهی گزین
خواه غفلت پیشگی کن خواه آگاهی گزین ای عدم فرصت دو روزی هر چه میخواهیگزین ذره تا خورشید امکانگرم از خود رفتن است یکقدم با…
خواهش از ضبط نفس گر قدمی پیش شود
خواهش از ضبط نفس گر قدمی پیش شود ساغر همت جم کاسهٔ درویش شود هرکه قدر پس زانو نشناسد چون اشک پایمال قدم هرزهدو خویش…
خود را به عیش امکان پر متهم نکردم
خود را به عیش امکان پر متهم نکردم خلقی به خنده نازند من گریه هم نکردم سیر خیال هستی رنگ فضولیی داشت از خجلت جدایی…
خودسر به مرک گردن دعوی فرود کرد
خودسر به مرک گردن دعوی فرود کرد چون سر نماند شمع قبول سجود کرد در سعی بذل کوش که اینجا خسیس هم جان دادنش به…
خودسر هوازده را شرم رهنمون نشود
خودسر هوازده را شرم رهنمون نشود تا به داغ پا ننهد شعلهسرنگون نشود از عدم نجسته برون هرزه میتپیم به خون مغز هوش در سر…
خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس
خودسر ز عافیت به تکلف برید و بس آهی که قد کشید به دل خط کشید و بس راه تلاش دیر و حرم طی نمیشود…
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز
خودسریگرد دل تنگ نگردد هرگز غنچه تا وانشود رنگ نگردد هرگز سرمهٔ چشم ادبپرور جمعیت ماست ساز ما خفت آهنگ نگردد هرگز بیسخن عذر ضعیفی…
خودگدازی غمکیفیت صهبای من است
خودگدازی غمکیفیت صهبای من است خالی از خویش شدن صورت مینای من است عبرتم، سیر سراغم همه جا نتوانکردن چشم بر خاک نظر دوخته، جویای…
خودنماییها کثافت جوهریست
خودنماییها کثافت جوهریست شیشه تا در سنگ میباشد پریست اعتبار اینجا ندارد عافیت شمع سرتاپاش پامال سریست سروگل ناکرده آزادی مخواه این ثمر وقف بهار…
خوش آن ساعت که چون تمثال از آیینهٔ فردی
خوش آن ساعت که چون تمثال از آیینهٔ فردی تو آری سر برون از جیب ناز و من کنم گردی ز رنگ ناتوانی عذر خواهد…
خوش عشرت است دمبدم از غمگریستن
خوش عشرت است دمبدم از غمگریستن درزندگی چو شمع پی همگریستن آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبع چون دلو لازم است بهعالمگریستن غرق…
خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردن
خوشا ذوق فنا و وحشت ساز شرر کردن ز سر تا پای خود محو یک انداز نظرکردن غرور ناز و آنگه خاک گردیدن چه ننگست…
خوشا ذوقی که از دل عقدهای گر باز میکردم
خوشا ذوقی که از دل عقدهای گر باز میکردم همان چون دانه بهر خویش دامی ساز میکردم به صحرایی که دل محملکش شوق تو بود…
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم
خوشا عهدی که غم کوس تسلی میزد و دل هم به کشت نادمیدن دانه ذوقی داشت حاصل هم درشت و نرم صحرای تعلق یک اثر…
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند
خوشخرامان اگر اندیشهٔ جولان کردند گردش رنگ مرا جنبش دامان کردند دام من در گره حلقهٔ افلاک نبود چون نگاهم قفس از دیده حیران کردند…
خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی
خوشست از دور نذر محفل همصحبتان بوسی جهان جز کنج تنهایی ندارد جای مأنوسی فنا تعلیم هستی باش اگر راحت هوس داری به فهم این…
خوشخرامان داد طبع سستبنیادم دهید
خوشخرامان داد طبع سستبنیادم دهید خاک من بیش از غباری نیست بر بادم دهید در فرامش خانهٔ هستی عدم گم کردهام یادی از کیفیت آن…
خون بسته است ازغم آن لعل پان به لب
خون بسته است ازغم آن لعل پان به لب دندان شکستهای که فشارد زبان به لب عیش وصال و ذوقکنار آرزویکیست ماییم و حرف بوسی…
خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم
خون خوردم و زین باغ به رنگی نرسیدم بشکست دل اما به ترنگی نرسیدم عمریست پر افشان جنونم چه توانکرد چون ناله درین کوه به…
خون شد دل و ز اشک اثر میکشد هنوز
خون شد دل و ز اشک اثر میکشد هنوز ساز آبگشت و نغمهٔ تر میکشد هنوز حیرت به نقش صفحهٔ امکان قلمکشید مژگان خمار زیر…
خیال آن مژه عمریست در نظر دارم
خیال آن مژه عمریست در نظر دارم درین چمن قلم نرگسی به سر دارم نیاز من همه ناز، احتیاجم استغنا گل بهار توام رنگ از…
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید
خیال چشمکه ساغر به چنگ میآید که عالمی به نظرشیشه رنگ میآید به حیرتم چو نفس قاصد چه مکتوبم که رفتنم همه جا بی درنگ…
خیال خوشنگاهان باز با شوخی سری دارد
خیال خوشنگاهان باز با شوخی سری دارد به خون من قیامت نرگسستان محضری دارد من و سودای خوبان ، زاهد و اندیشه ی رضوان در…
خیال زلف که واکرد راه در زنجیر
خیال زلف که واکرد راه در زنجیر که عجز نالهٔ ما کنده چاه در زنجیر به محفل تو که غیرت ادبپرست حیاست ز جوهر آینه…
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد
خیال نامد!ری تا کیت خاطرنشین باشد چهلازم سرنوشتتچون نگین زخم جبین باشد درین وادی به حیرت هم میسر نیست آسودن همهگر خانهٔ آیغغهگردی حکم زین…
خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را
خیال قرب غفلت دوری ازانس است محرم را تبسمهایگندم چین دامن گشث آدم را حوادثکج سرشتان را نبخشد وضع همواری بود مشکلکشاکش ازکمان بیرون برد…
خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد
خیالت در غبار دل صفاپردازیی دارد پری در طبع سنگ افسون میناسازیی دارد نمیدانم چسان پوشد کسی راز محبت را حیا هم با همه اخفا…
خیالت هر کجا تمهید راحتپروری کردی
خیالت هر کجا تمهید راحتپروری کردی به خواب بیخودی بوی بهارم بستری کردی نفس چون ناله بر باد تپیدن داد اجزایم به توفان خیالت گرنه…
خیز کز درس دویی سر خط عاری گیریم
خیز کز درس دویی سر خط عاری گیریم جای شرمست ز آیینه کناری گیریم دست و پاهای حنا بسته مکرر کردید بعد ازین دامن بیرنگ…
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی
خیالش بر نمیتابد شعور، ای بیخودی جوشی نمیگنجد به دیدن جلوهاش ای حیرت آغوشی ضعیفیها به ایمای نگاه افکند کار من چو مژگان میکنم مضرابی…
خیالی سد راه عبرت ماست
خیالی سد راه عبرت ماست گر این دیوار نبود خانه صحراست من وپیمانهٔ نیرنگکثرت دماغ وحدتم اینجا دو بالاست شرر خیزست چشم از اشکگرمم به…
داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغلهای
داد عجز ما ندهد سعی هیچ مشغلهای دسترنج کس نشود مزد پای آبلهای شب خیال آن نگهم گفت نکتهها که کنون صدفغان ادا نکند شکر…
داد عشق از بینیازی درمن طفلانم بیاد
داد عشق از بینیازی درمن طفلانم بیاد سر خط معنیست پیش چشم و میخوانم بیاد شرم بیدردی مگر بر جبههام چیند عرق تا بماند ننگ…
دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظ
دارد از ضبط نفس طبع هوس پرور چه حظ جز گرفتاری ز تاب رشته با گوهر چه حظ داغ محرومی همان بند غرور سروریست شمع…
دارد به من دلشده امشب سرجنگی
دارد به من دلشده امشب سرجنگی گلبرگ کمانی پر طاووس خدنگی پیش که برم شکوه از آن نرگس کافر بیچاره شهیدم ز دم تیغ فرنگی…
دارم دلی از داغ تمنای تو لبریز
دارم دلی از داغ تمنای تو لبریز چون کاغذ آتش زده غربال شرربیز چون شمع مپرسید ز سامان بهارم سیلاب بنای خودم از رنگ عرقریز…
دارم ز نفس نالهکه جلاد من این است
دارم ز نفس نالهکه جلاد من این است در وحشتم از عمرکه صیاد من این است برداشته چون بو روان دانهٔ اشکی آوارهٔ دشت تپشم،…
داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است
داغ اگر حلقه زند ساغر صهبای دل است ناله گر بال کشد گردن مینای دل است نیست بیشور جنون، مشت غباری زین دشت ششجهت، عرض…
داغ بودمکه چه خواهم به غمت انشا کرد
داغ بودمکه چه خواهم به غمت انشا کرد نقطهٔ اشک، روانگشت و خطی پیداکرد نقش نیرنگ جهان در نظرم رنگ نیست در تمثال زدم آینه…
داغ عشقم چارهجوییها کبابم میکند
داغ عشقم چارهجوییها کبابم میکند سوختن منتگذار از ماهتابم میکند در محیط دشمن من انفعال ناکسی است زان سرکو بهر راندن شرم آبم میکند کاش…
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا
داغ عشقم، نیست الفت با تنآسانی مرا پیچ وتاب شعله باشد نقش پیشانی مرا بیسبب در پردهٔ اوهام لافی داشتم شد نفس آخربه لب انگشت…
داغگلکرد بهار از اثر لالهٔ ما
داغگلکرد بهار از اثر لالهٔ ما سرمهگردید صدای جرس نالهٔ ما محوجولان هوسگشت سروبرگ نمو داشت پرگار هوا شعلهٔ جوالهٔ ما چند چون چشم بتان…
داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم
داغم از کیفت آگاهی و اوهام هم جنس بسیار است و نقد فرصت ناکام کم آنقدر از شهرت هستی خجالت مایهام کز نگین من چو…
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما
داغیم چون سپند مپرس از بیان ما در سرمه بال میزند امشب فغان ما عرضکمال ما عرقآلود خجلت است ابر است اگر بلند شود آسمان…
داغم ز ابر دیده به شبنم گریستن
داغم ز ابر دیده به شبنم گریستن یعنی که بیش اپن نتوان کم گریستن ای دیده با لباس سیهگریهات خوش است دارد گلاب جامهٔ ماتم…
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر
دام ز سیر گلشن اسباب در نظر رنگی که شعله میزندم آب در نظر خون شد دل ازتکلف اسباب زندگی یک لفظ پوچ و آن…
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا
دام یک عالم تعلقگشت حیرانی مرا عاقبتکرد این در واکرده زندانی مرا محو شوقم بوی صبح انتظاری بردهام سردهای حیرت همان در چشم قربانی مرا…
دب چه چارهکند چون فضول افتد
دب چه چارهکند چون فضول افتد بجای عذر دل آوردهام قبول افتد به خاک خفت درتن ره هزار قافله اشک مبادکس به غبار دل ملول…
دبده را مژگان بهم آوردنی درکار بود
دبده را مژگان بهم آوردنی درکار بود ورنه ناهمواری وضع جهان هموار بود دور رنج و عیش چون شمع آنقدر فرصت نداشت خار پا تا…
در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد
در احتیاج نتوان بر سفله التجا برد دست شکست حیف است باید به پیش پا برد قاصد به پیش دلدار تا نام مدعا برد مکتوب…
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بود
در ادبگاهی که لب نامحرم تحریک بود عافیت چون معنی عالی به دل نزدیک بود مقصد خلق ازتب وتاب هوس موهوم ماند پی غلط کردند…
در آن کشورکه پیشانیگشاید حسن جاوبدش
در آن کشورکه پیشانیگشاید حسن جاوبدش گرفتن تا قیامت بر ندارد نام خورشیدش ز خویشم میبرد جاییکه میگردم بهار آنجا نگاه ساغر ایمای گل بادام…
در آن بساطکه حسنت دچار آینه است
در آن بساطکه حسنت دچار آینه است بهشت آینهٔ انتظار آینه است ز نقش پای تو، کایینهدار آینه است بساط روی زمین را بهار آینه…
در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانی
در آن محفل که الفت قابل زانوست پیشانی گریبان دامنیها دارد و دامن گریبانی به چشم بینگه آیینه میبیند جهانی را خوشا احوال دانایی که…
در آن محفل کهام من تا بگویم این و آن دارم
در آن محفل کهام من تا بگویم این و آن دارم جبین سجده فرسودی نیاز آستان دارم طلسم ذرهٔ من بستهاند از نیستی اما به…
در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار
در این ادبکده جز سر به هیچ جا مگذار جهان تمام زمین دل است پا مگذار چو خامه تا نکشی خفّت نگونساری به حرف هیچکس…
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس
در این بساط هوس پیش از اعتبار نفس همان به دوش هوا بسته گیر بار نفس صفای آینه در رنگ وهم باختهایم به زیر سایهٔ…
در این خرابه نه دشمن نه دوست میباشد
در این خرابه نه دشمن نه دوست میباشد به هرچه وارسی آنجاکه اوست میباشد به رنج شبهه مفرسا که حرف مکتب عشق در آن جریده…
در این گلشن کدامین شعله با این تاب میگردد
در این گلشن کدامین شعله با این تاب میگردد که از شبنم به چشم لاله و گل آب میگردد دلیل عاجزان با درد دارد نسبت…
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن
در این محفل ندارد یمن راحت چشم واکردن پریشانیست مشت خاک را سر بر هوا کردن اگر یک سجده احرام نماز نیستی بندی قضای هر…
در این وادی کف یایی ز آسایش خبر دارد
در این وادی کف یایی ز آسایش خبر دارد که بالینهای نرم آبله در زیر سر دارد نمیگردد فروغ عاریت شمع ره مستان به نوز…
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند
در بساطی که دم تیغ ادب آختهاند بینیازان سر و گردن به خم افراختهاند نه فلک را به خود افتادهسر وکار جدال عرصه خالی و…
در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها
در باغ دل نهان بود از رفتگان نشانها این آتش آگهی داد ما را زکاروانها چندانکه شمعکاهد باعافیت قریناست بازار ما ندارد سودی به این…
در بهارگریه عیش بیدلان آماده است
در بهارگریه عیش بیدلان آماده است اشک تاگل میکند هم شیشه و هم باده است طینت عاشق همین وحشت غبار ناله نیست چون شرارکاغذ اینجا…
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود
در بیابانی که سعی بیخودی رهبر شود راه صد مطلب به یک لغزیدن پا، سر شود جزوها در عقده ی خودداریکل غافلند نقطه از ضبط…





