چون شرر اقبال هستی بسکه فرصت‌کاه بود

چون شرر اقبال هستی بسکه فرصت‌کاه بود هر کجا گل ‌کرد روز ما همان بیگاه بود بر خیال پوچ خلقی تردماغ ناز سوخت شعله هم…

چون شفق از رنگ خونم هیچکس‌گلچین نشد

چون شفق از رنگ خونم هیچکس‌گلچین نشد ناخنی هم زین حنای بی‌نمک رنگین نشد از ازل مغز سر من پنبهٔ‌گوش من است بهر خواب غفلتم…

چون شمع اگر خلق پس و پیش‌گذشته‌ست

چون شمع اگر خلق پس و پیش‌گذشته‌ست تا نقش قدم پا به سر خویش‌گذشته‌ست در هیچ مکان رام تسلی نتوان شد زین بادیه خلقی به…

چون شمع تا چکیدن اشک‌ست ساز من

چون شمع تا چکیدن اشک‌ست ساز من هستی خطی‌ست و قف جبین‌گداز من دامن به چین شکست ز نومیدی رسا دستی در آستین به هر…

چون شمع روزگاری با شعله سازکردم

چون شمع روزگاری با شعله سازکردم تا در طلسم هستی سیر گداز کردم قانع به یأس گشتم از مشق‌ کج ‌کلاهی یعنی شکست دل را…

چون شمع زآتشی‌که وفا زد به جان ما

چون شمع زآتشی‌که وفا زد به جان ما بال هماست بر سر ما استخوان ما عمری‌ست هرزه تازی اشک روان ما کوگرد حیرتی‌که بگیرد عنان…

چون شمع زحمتی که به شبگیر می‌کشم

چون شمع زحمتی که به شبگیر می‌کشم از داغ پنبه می‌کشم و دیر می‌کشم طفلی شد و شباب شد و شیب سرکشید لیکن یقین نشد…

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم

چون شمع می‌روم ز خود و شعله قامتم گرد ره خرام که دارم‌، قیامتم آن ناله‌ام که گر همه خاکم دهی به باد کهسار می‌خورد…

چون صبح دارم از چمنی رنگ جسته‌ای

چون صبح دارم از چمنی رنگ جسته‌ای گرد شکسته‌ای به هوا نقش بسته‌ای گل‌ کرده‌ای ز مصرع برجستهٔ نفس یک سکته در دماغ تامل نشسته‌ای…

چون صبح نخندد ز قبایم غم دامن

چون صبح نخندد ز قبایم غم دامن جسته‌ست گریبان من از عالم دامن تا وحشت عنقایی‌ام آهنگ جنون ‌کرد گرد دو جهان سوخت نفس در…

چون صبح مجو طاقت آزارکس از ما

چون صبح مجو طاقت آزارکس از ما کم نیست‌که ما را به درآرد نفس ازما ما قافلهٔ بی‌نفس موج سرابیم چندین عدم آن‌سوست صدای جرس…

چون غنچه در خیال تو هرگاه رفته‌ایم

چون غنچه در خیال تو هرگاه رفته‌ایم محمل به دوش بیخودی آه رفته‌ایم پاس قدم به دشت جنون حق سعی ماست عمری به دوش آبله‌ها…

چون غنچه همان به‌که بدزدی نفس اینجا

چون غنچه همان به‌که بدزدی نفس اینجا تا نشکند فشاندن بالت قفس اینجا از راه هوس چند دهی عرض محبت مکتوب نبندند به بال مگس…

چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفته‌ایم

چون قلم راه تجرد بسکه تنها رفته‌ایم سایه از ما هر قدم وامانده و ما رفته‌ایم دیده‌ها تا دل همه خمیازهٔ ما می‌کشند جای ما…

چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما

چون نقش پا ز عجز نگردید روی ما در سجده خاک شد سر تسلیم خوی ما بیهوده همچو موج زبان برنمی‌کشیم لبریز خامشی‌ست چوگوهر سبوی…

چون ‌کاغذ آتش‌زده مهمان بقاییم

چون ‌کاغذ آتش‌زده مهمان بقاییم طاووس پر افشان چمنزار فناییم هر چند به سامان اثر بی‌سر و پاییم چون سبحه همان سر به کف دست…

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما

چون نگاه از بس به ذوق جلوه همدوشیم ما یک مژه تا واشود صد دشت آغوشیم ما حیرت ما ازدرشتیهای وضع عالم است دهرتاکهسار شد…

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من

چون‌گهر هر چند بر دریا تند غوغای من در نم یک چشم سر غرق‌ست سرتا پای من ناتوانی همچو من در عالم تسلیم نیست بیشتر…

چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیم

چون نگه عمریست داغ چشم حیران خودیم زیر کوه از سایهٔ دیوار مژگان خودیم دعوی هستی سند پیرایهٔ اثبات نیست اینقدر معلوم می‌گردد که بهتان…

چون هلالم بی‌خم تسلیم آن اختر جبین

چون هلالم بی‌خم تسلیم آن اختر جبین غوطه در خط جبین زد بسکه شد لاغر جبین یاد آهنگ سجودش آب می‌سازد مرا از حیا همچون…

چیده است لاف خلق به چیدن ترانه‌ها

چیده است لاف خلق به چیدن ترانه‌ها بر خشت ذره منظر خورشید خانه‌ها زین بزم عالمی غم راحت به خاک برد آب محیط رفت به‌گردکرانه‌ها…

چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنم

چیزی از خود هر قدم زیر قدم‌ گم می‌کنم رفته رفته هر چه دارم چون قلم‌گم می‌کنم بی‌نصیب معنی‌ام کز لفظ می‌جویم مراد دل اگر…

چیست آدم مفردکلک د‌بیرستان رب

چیست آدم مفردکلک د‌بیرستان رب کاینهمه اوضاع اسمارست ترکیبش سبب زادهٔ علم موالیدش جهان ماء و طین لم‌یلد لم‌یولدش آیینهٔ اصل و نسب از تصنع‌گر…

چیست درین فتنه‌زار غیر ستم در بغل

چیست درین فتنه‌زار غیر ستم در بغل یک نفس و صد هزار تیغ‌ دو دم در بغل گه الم کفر و دین گه غم شک…

چیست‌ گردون‌ کاینقدر در خلق غوغا ریخته

چیست‌ گردون‌ کاینقدر در خلق غوغا ریخته سرنگون جامی به خاک تیره صهبا ریخته گرد ما صد بار از صحرای امکان رفته‌اند تا قضا رنگی…

چیست هستی به آن همه آزار

چیست هستی به آن همه آزار گل چشمی و ناز صد مژه خار عیش مزد خیال نومیدی‌ست حسرتی خون کن و بهار انگار نیست امروز…

چیست‌این باغ و این شکفتنها

چیست‌این باغ و این شکفتنها سرآبی وسیرروغنها موج‌رم‌می‌زندچه‌کوه‌وچه دشت چین گرفته‌ست طرف دامنها نرهید از امل تجرد هم رشته دارد قفای سوزنها شب ما را…

چینی هوسان عبرت مستور ببینید

چینی هوسان عبرت مستور ببینید رسوایی موی سر فغفور ببینید دام است پراکنده و صیدی به نظر نیست هنگامه‌ ی این سلسله‌ ی کور ببینید…

حاشاکه مرا طعن‌کسان بر سقط آرد

حاشاکه مرا طعن‌کسان بر سقط آرد چون خامه قط تازه خورد حسن خط آرد داغ است دل ساده زتشنیع تکلف بر مهمله‌ها خرده‌گسرفتن نقط آرد…

حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند

حاصل عافیت آنها که به دامن‌کردند چو خموشی نفس سوخته خرمن کردند دل ز هستی چه خیال است مکدر نشود از نفس‌خانهٔ این آینه روشن…

حاصلم زبن مزرع بی‌بر نمی‌دانم چه شد

حاصلم زبن مزرع بی‌بر نمی‌دانم چه شد خاک بودم خون شدم دیگر نمی‌دانم چه شد ناله بالی می‌زند دیگر مپرس از حال دل رشته در…

حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند

حاضران از دور چون محشر خروشم دیده‌اند دیده‌ها باز ست لیک از رگوشم دیده‌اند با خم شوقم چه نسبت زاهد افسرده را میکشان هم یک…

حایل عزم نفس‌گرد ره و فرسنگ نیست

حایل عزم نفس‌گرد ره و فرسنگ نیست مقصد دل نیست پیدا ورنه قاصد لنگ نیست نغمه‌ها بی‌خواست می‌جوشد ز ساز ما و من حیرت آهنگیم…

حال دل از دوری دلبر نمی‌دانم چه شد

حال دل از دوری دلبر نمی‌دانم چه شد ریخت اشکی بر زمین دیگر نمی‌دانم چه شد از شکست دل نه‌تنها آب و رنگ عیش ریخت…

حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی

حبابت ساغر و با بحر توفان پیش می‌آیی حذر کز یکنفس تنگی برون از خویش می‌آیی حلاوت آرزوییها گزند آماده است اینجا همه ‌گر در…

حباب‌وارکه کرد اینقدرگرفتارم

حباب‌وارکه کرد اینقدرگرفتارم سری ندارم و زحمت پرست دستارم ز ناله چند خجالت‌کشم‌؟ قفس تنگ است به بال بسته چه سازد گشاد منقارم هزار زخمه…

حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد

حدیث عشق شودناله ترجمانش و لرزد چو شیشه دل‌که‌کشد تیغ از میانش و لرزد قیامت است بر آن بلبلی ‌که از ادب ‌گل پر شکسته‌کشد…

حرص اگر بر عطش غلو دارد

حرص اگر بر عطش غلو دارد شرم آبی دگر به جو دارد گوشهٔ دامن قناعت گیر خاک این وادی آبرو دارد خار خار خیال پوچ…

حذر ز راه محبت‌که پر خطرناک است

حذر ز راه محبت‌که پر خطرناک است تو مشت خار ضعیفی و شعله بیباک است توان به بیکسی ایمن شد از مضرت دهر سموم حادثه…

حرص پیری شیأالله از خروشم می‌کشد

حرص پیری شیأالله از خروشم می‌کشد قامت خم طرفه زنبیلی به دوشم می‌کشد عبرت حال‌کتان پُر روشن است از ماهتاب غفلتی دارم که آخر پنبه…

حرص فرصت انتظار و دوررنگ است آسیا

حرص فرصت انتظار و دوررنگ است آسیا دل ز نوبت جمع‌کن پر بی‌درنگ است آسیا سعی روزی با بلای بی‌امان جوشیدن است بیشتر درگردش از…

حرصت آن نیست‌ که مرگش‌ ز هوس وادارد

حرصت آن نیست‌ که مرگش‌ ز هوس وادارد درکفن نیز همان دامن دنیا دارد زین چمن برگ گلی نیست نگرداند رنگ باخبر باش که امروز…

حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه‌کرد

حرف پیری داشتم لغزیدنم دیوانه‌کرد قلقل این شیشه رفتار مرا مستانه‌کرد با رطوبتهای پیری برنیامد پیکرم از نم این برشکال آخرکمانم خانه‌کرد دل شکستی دارد…

حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌ام

حرف داغی لاله‌سان زبر زبان دزدیده‌ام مغز دردی همچو نی در استخوان دزدیده‌ام نم نچید از اشک مژگان تحیر ساز من عمرها شد دست‌ از…

حرفم همه از مغز است از پوست نمی‌گویم

حرفم همه از مغز است از پوست نمی‌گویم آن را که بجز من نیست من اوست نمی‌گویم اسرار کماهی را تأویل نمی‌باشد سر را سر…

حریف مشرب قمری نه‌ا‌ی طاووسی نازی

حریف مشرب قمری نه‌ا‌ی طاووسی نازی کف خاکستری یا شوخی پرواز گلبازی نفس عشرت فریبست اینقدر هنگامهٔ ما را نوای حیرتم آنهم به بند تار…

حریفیها‌ی عشق ازهرکس وناکس نمی آید

حریفیها‌ی عشق ازهرکس وناکس نمی آید شنای قلزم آتش ز خار و خس نمی‌آید تلاش حرص دون‌طینت ندارد چاره از دنیا به غیر از رغبت…

حسابی نیست با وحشت جنون‌کامل ما را

حسابی نیست با وحشت جنون‌کامل ما را مگرلیلی به دوش جلوه بندد محمل ما را محبت بسکه بوداز جلوه مشتاقان این محفل به‌تعمیرنگه چون شمع…

حسرت امشب آه بی‌تأثیر روشن می‌کند

حسرت امشب آه بی‌تأثیر روشن می‌کند رشتهٔ شمعی به هر تقدیر روشن می‌کند چون چراغ ‌گل‌ که از باد سحر گیرد فروغ زخم ما چشم…

حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند

حسرت دل‌کرد بر ما پنجهٔ قاتل بلند می‌شود دست‌کرم با نالهٔ سایل بلند ما نه‌ تنها نیستی را دادرس فهمیده‌ایم بحر هم از موج دارد…

حسرت زلف توام بود شکستم دادند

حسرت زلف توام بود شکستم دادند وصل می‌خواستم آیینه به دستم دادند بیخود شیوهٔ نازم که به یک ساغر رنگ نُه فلک گردش از آن…

حسرت مخمورم آخر مستی انشا می‌شود

حسرت مخمورم آخر مستی انشا می‌شود تا قدح راهی‌ است ‌کز خمیازه‌ام وامی‌شود جز حیا موجی ندارد چشمهٔ ایینه‌ام گرد من چندان ‌که روبی آب…

حسرت‌، پیام بیکسی آخر به یار برد

حسرت‌، پیام بیکسی آخر به یار برد قاصد نبرد نامهٔ من انتظار برد قطع جهات کرده‌ام از انس بور افتادگی به هر طرفم نی سوار…

حسرتی در دل از آن لاله قبا می‌پیچد

حسرتی در دل از آن لاله قبا می‌پیچد که چودستار چمن بر سر ما می‌پیچد نبض هستی چقدرگرم تپش پیمایی‌ست موی آتش زده بر خویش…

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا

حسن شرم آیینه داند روی تابان ترا چشم‌عصمت سرمه‌خواندگرد دامان تو را بسکه بر خود می‌تپد از آرزوی ناوکت می‌کند در سینه دل هم‌کار پیکان…

حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم

حسرتی در دل نماند از بسکه ما واسوختیم یک دماغی داشتیم آن هم به سودا سوختیم کس درین محفل زبان‌دان گداز دل نبود چون سپند…

حسن بی‌شرم ازهجوم بوالهوس محشر شود

حسن بی‌شرم ازهجوم بوالهوس محشر شود ایمن ازگلچین نباشد باغ چون بی‌در شود ساده‌لوحیهای دل عمری‌ست سرمشق غناست آرزویارب مباد این صفحه را مسطر شود…

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند

حسن‌کلاه هوسی‌گر به تجمل شکند به‌ که دل از ما ببرد بر سر کاکل شکند بس که به‌گلزار وفا مشترک افتاده حیا رنگ ‌گل آید…

حسنی است بررخش رقم مشک ناب را

حسنی است بررخش رقم مشک ناب را نظاره کن غبار خط آفتاب را هر جلوه باز شیفتهٔ رنگ دیگر است آن حسن برق نیست‌که سوزد…

حسنی که یادش آینهٔ حیرت آب داد

حسنی که یادش آینهٔ حیرت آب داد زان رنگ جلوه کرد که داد نقاب داد هرجا بهار جلوه او در نظر گذشت شکی‌که سر زد…

حضور معنی‌ام‌ گم گشت تا دل بر صور بستم

حضور معنی‌ام‌ گم گشت تا دل بر صور بستم مژه واکردم و بر عالم تحقیق در بستم ز غفلت بایدم فرسنگها طی ‌کرد در منزل…

حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بری‌ست

حضورکلبهٔ فقر از تکلفات بری‌ست چراغ ما زسر شام تا سحرسحری‌ست سر امید اقامت در این بساط کراست چوشمع مرکزرنگیم ورنگها سفری‌ست صدای تست کزین‌کوه…

حق‌مشربان دمی که به تحقیق رو کنند

حق‌مشربان دمی که به تحقیق رو کنند خود را ز خود برند به جایی ‌که او کنند بر دوش غیر تکیه ز دردی‌کشان خط‌است دستی…

حکم دل دارد ز همواری سر و روی‌ گهر

حکم دل دارد ز همواری سر و روی‌ گهر جز به روی خود نغلتیده‌ست پهلوی‌گهر خواه دنیا، خواه عقباگرد بیتاب دل است بحر و ساحل…

حکم عشق است‌ که‌ تشریف تمنا بخشند

حکم عشق است‌ که‌ تشریف تمنا بخشند داغ این لاله‌ستانها به دل ما بخشند نتوان تاخت به انداز دماغ مستان بال شوقی مگراز نشئه به…

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش

حیا بی‌پرده نپسندید راز حسن یکتایش پری تا فال شوخی زد عرق‌کردند مینایش دلی می‌افشرد هر پر زدن تحریک مژگانت نمی‌دانم چه صید است این‌که…

حیا را دستگاه خودپسندیهای طاقت کن

حیا را دستگاه خودپسندیهای طاقت کن عرق در سعی ریز و صرف تعمیر خجالت کن درین بحر آبرویی غیر ضبط خود نمی‌باشد چو گوهر پای…

حیا عمری‌ست با صد گردش رنگم طرف دارد

حیا عمری‌ست با صد گردش رنگم طرف دارد عرق نقاش عبرت از جبین من صدف دارد نشد روشن صفای سینهٔ اخلاص‌کیشانت که درباب بهم جوشیدن…

حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من

حیرت آهنگم که می‌فهمد زبان راز من گوش بر آیینه نه تا بشنوی آواز من ناله‌ها در سینه از ضبط نفس خون کرده‌ام آشیان لبریز…

حیرت حسن‌ که زد نشتر به ‌چشم آینه

حیرت حسن‌ که زد نشتر به ‌چشم آینه خشک می‌بینم رگ جوهر به چشم آینه چارهٔ مخموری دیدار نتوان یافتن دیده‌ام خمیازهٔ دیگر به چشم…

حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما

حیرت حسنی است در طبع نگه پرورد ما ششجهت آیینه بالدگر فشانی‌گرد ما مفت موهومی‌ست‌گر ما نام هستی می‌بریم چون سحرگرد نفس بوده‌ست ره‌آورد ما…

حیرت دل گر نپردازد به ضبط‌کارها

حیرت دل گر نپردازد به ضبط‌کارها ناله می‌بندد به فتراک تپش‌کهسارها عالمی بر وهم پیچیده‌ست مانند حباب جز هوا نبود سری در زیر این دستارها…

حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم

حیرت دمد از شوخی گل کردن رازم در آینه جوهر شکند نغمهٔ سازم چون غنچه سر زانوی تسلیم‌که دارم صد جبهه به خون می‌تپد از…

حیرت دیدار سامان سفر داریم ما

حیرت دیدار سامان سفر داریم ما دامن آیینه امشب برکمر داریم ما تا سراغ‌گوهر دل در نظر داریم ما روزوشب گرداب‌وش درخودسفر داریم‌ما خندهٔ ماچون…

حیرت دمیده‌ام گل داغم بهانه‌ای‌ست

حیرت دمیده‌ام گل داغم بهانه‌ای‌ست طاووس جلوه‌زار تو آیینه خانه‌ای‌ست غفلت نوای حسرت دیدار نیستم در پردهٔ چکیدن اشکم ترانه‌ای‌ست درد سر تکلف مشاطه بر…

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی

حیرت قفسم‌کو اثر عجز و رسایی مجبور ادب را چه وصال و چه جدایی آیینه وتسلیم فضولی‌، چه خیالست رنگی ننماییم‌که آنرا ننمایی وقست‌که چون…

حیرت‌کفیل پر زدن‌گفتگو نشد

حیرت‌کفیل پر زدن‌گفتگو نشد شادم که آب آینه‌ام شعله‌خو نشد مردیم تشنه در طلب آب تیغ او آخر ز سرگذشت و نصیب‌گلو نشد افسوس ناله‌ای…

حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت

حیرتم عمری به امید ندامت شاد داشت جان‌کنیها، ریشه‌ای در تیشهٔ فرهاد داشت دل به‌کلفت سخت مجبوراست از قسمت مپرس آه از آن آیینه‌کز جوش…

حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما

حیرتیم اما به وحشتها هماغوشیم ما همچوشبنم با نسیم صبح همدوشیم ما هستی موهوم مایک لب‌گشودن بیش نیست چون‌حباب از خجلت اظهار خاموشیم ما شور…

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را

حیف است‌کشد سعی دگر باده‌کشان را یاران به خط جام ببندید میان را ما صافدلان سرشکن طبع درشتیم بر سنگ ترحم نبود شیشه‌گران را حسرت…

حیف‌کز افلاس نومیدی فواید مرد را

حیف‌کز افلاس نومیدی فواید مرد را دست اگرکوتاه شد بر دل نشاید مرد را از تنزلهاست گر در عالم آزادگی چین پیشانی به یاد دامن…

حیف سازت‌ که منش پردهٔ آهنگ شدم

حیف سازت‌ که منش پردهٔ آهنگ شدم چقدر ناز تو خون گشت که من رنگ شدم بی تو از هستی من‌گر همه تمثال دمید بر…

خار خار کیست در طبع الم تخمیر من

خار خار کیست در طبع الم تخمیر من چون خراش سینه ناخن می‌کشد تصویر من بسکه بی رویت شکفتن رفته از تخمیر من نیست ممکن‌…

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا

خار غفلت می‌نشانی در ریاض دل چرا می‌نمایی چشم حق بین را ره باطل چرا مرغ لاهوتی چه محبوس طبایع مانده‌ای شاهباز قدسی و بر…

خارج ابنای جنس است آنکه موزون می‌شود

خارج ابنای جنس است آنکه موزون می‌شود قطره چون گردد گهر از بحر بیرون می‌شود با همه افسردگی گر راه فکری واکنم جیب ما خمخانهٔ…

خارخارت ‌کشت و پیش حرص بیکاری هنوز

خارخارت ‌کشت و پیش حرص بیکاری هنوز در تردد ناخنت فرسود و سر خاری هنوز می‌شماری‌گام و راهی می‌کنی قطع از هوس کعبه پر دور…

خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما

خارج آهنگی ندارد سبحه و زنار ما می‌دود مرکز همان سر بر خط پرگار ما از ادب‌پروردگان یاد تمکین توایم موی چینی می‌فروشد ناله درکهسار…

خاک بودم آب گشتم‌گل شدم

خاک بودم آب گشتم‌گل شدم عالمی گل کردم آخر دل شدم غیرت حسن اقتضای شرم داشت لیلی بی‌پردهٔ محمل شدم تشنه ‌کام امن بودم زین…

خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمید

خاک شد رنگ تنزه گل آثار دمید جوهر آینه واسوخت که زنگار دمید دل تهی گشت ز خود کون و مکان دایره بست نقطه تا…

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است

خاک غربت‌کیمیای مردم نیک اختر است قطره درگرد یتیمی خشک چون شدگوهراست موج شهرت درکمین خامشی پر می‌زند مصرع برجسته آهنگی زتار مسطراست زشتی اعمال…

خاک ما نامه‌ها به جانب یار

خاک ما نامه‌ها به جانب یار می‌نویسد ولی به خط غبار خون شو ای دل‌ که بر در مقصود کوشش ناله‌ام ندارد بار ذوق آیینه‌سازیی…

خاک نمیم‌، ما را،‌کی فکر عجز و جاه است

خاک نمیم‌، ما را،‌کی فکر عجز و جاه است گرد شکستهٔ ما بر فرق ماکلاه است عشق غیورا‌ز ما چیزی نخواست جزعجز سازگدایی اینجا منظور…

خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا

خاکسار تو تپیدن کند آغاز چرا جرس آبله بیرون دهد آواز چرا جذب حسنت‌گره از بیضهٔ فولادگشود دیدهٔ ما به جمال تو نشد باز چرا…

خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم

خاک نمیم امروز دی محو یاد بودیم در عالمی‌که هستیم شادیم و شاد بودیم درکوه آتش سنگ‌، در باغ جوهر رنگ با این متاع موهوم…

خاکستری نماند ز ما تا هوا برد

خاکستری نماند ز ما تا هوا برد دیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد نقش مراد مفت حریفی کزین بساط چون شعله رنگ بازد…

خاکم به سر که بی تو به ‌گلشن نسوختم

خاکم به سر که بی تو به ‌گلشن نسوختم گل شعله زد ز شش جهت و من نسوختم اجزای سنگ هم ز شرر بال می‌کشد…

خامش نفسم شوخی آهنگ من این است

خامش نفسم شوخی آهنگ من این است سر جوش بهار ادبم رنگ من این است عمری‌ست گرفتار خم پیکر عجزم تا بال وپرنغمه شوم چنگ…

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است

خامشی در پرده سامان تکلم‌کرده است از غبار سرمه آوازی توهم کرده است بی‌توگر چندی درین محفل به عبرت زنده‌ایم بر بنای ما چو شمع…

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد

خامش‌نفسی خفت گوینده ندارد لبهای ز هم واشده جز خنده ندارد پرواز رسایی‌ که بنازیم به جهدش چون رنگ به غیر از پر برکنده‌ ندارد…

خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم

خاموشم و بیتابی فریاد تو دارم چندانکه فراموش توام یاد تو دارم این ناله‌ که قد می‌کشد از سینهٔ تنگم تصویر نهال ز غم آزاد…