چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم
چندین مژه بنشست رگ خواب به چشمم از خون شهید که زند آب به چشمم کو آنقدر آبیکه در بن دشت جگرتاب چون اشک کند…
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا
چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینا بر عرش میتوان چید از دستگاه مینا رستن ز دورگردون بیمیکشیمحالاست دزدیدهام ز مینا سر در پناه مینا…
چنین ز شرم که گردید سرنگون جامم
چنین ز شرم که گردید سرنگون جامم که از نگین چو نم از جبهه میچکد نامم سرشک پرده در حسرت تبسم کیست برون چو پسته…
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش
چنین تا کی تپد در انتظار زخم نخجیرش درآغوش کمان بر دل قیامت میکند تیرش مگر آن جلوه دریابد زبان حیرت ما را که چون…
چنین کشتهٔ حسرت کیستم من
چنین کشتهٔ حسرت کیستم من که چون آتش ازسوختن زیستم من نه شادم نه محزون نه خاکم نه گردون نه لفظم نه مضمون چه معنیستم…
چنینکز گردش چشم تو میآید به جان انجم
چنینکز گردش چشم تو میآید به جان انجم سزد گر شرم ریزد چون عرق با آسمان انجم تو هر جا می خرامی نازنینان رفتهاند از…
چنینکزتاب میگلبرک حسنت شعله رنگ افتد
چنینکزتاب میگلبرک حسنت شعله رنگ افتد مصور گر کشد نقش تو آتش در فرنگ افتد به دل پایی زن و بگذرکه با این سرگرانیها تأمل…
چنینکه عمر تأملگر شتابگذشت
چنینکه عمر تأملگر شتابگذشت هوای آبلهای از سر حباب گذشت به چشمبند جهان این چه سحرپردازیست که بیحجابی آن جلوه از نقابگذشت به هر طرف…
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست
چنینکه نیک وبد ما به عجزوابستهست قضا به دست حنا بسته نقش ما بستهست به قدرناله مگرزین قفس برون آییم وگرنه بال به خون خفته…
چنینگر طیعبیدرتبهخورد و خوابمیسازد
چنینگر طیعبیدرتبهخورد و خوابمیسازد به چشمت اشک را همگوهر نایاب میسازد ضعیفی دامنت دارد خروش درد پیدا کن که هرجا رشتهٔ سازیست با مضراب میسازد…
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد خط ما غبار هم نیست که به کس…
چه بود سر و کار غلط سبقان در علم و عمل به فسانه زدن
چه بود سر و کار غلط سبقان در علم و عمل به فسانه زدن ز غرور دلایل بیخردی همه تیر خطا به نشانه زدن تب…
چه بوربا و چه مخمل حجاب میبافند
چه بوربا و چه مخمل حجاب میبافند به هر چه دیده گشادیم خواب میبافند قماش کسوت هستی نمیتوان دریافت حریر وهم به موج سراب میبافند…
چه حاجتست به بند گران تدبیرم
چه حاجتست به بند گران تدبیرم چو اشک لغزش پایی بس است زنجیرم اثر طرازی اشک چکیده آن همه نیست توان به جنبش مژگانکشید تصویرم…
چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت
چه خوش است اگر بود آنقدر هوس بلندی منظرت که برآنمکان چو قدم نهی خمگردشی نخورد سرت به دو روزه مهلت این قفس دلت آشیانهٔ…
چه دارد این صفات حاجت آیات
چه دارد این صفات حاجت آیات به جز ورد دعای حضرت ذات غنا و فقرهستی لا والاست گدایی نفی و شاهنشاهی اثبات فسون ظاهر و…
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن
چه دارد این گیر و دار هستی گداز صد نام و ننگ خوردن شکست آیینه جمع کردن فریب تمثال رنگ خوردن خوشست از ترک خودنمایی…
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی
چه دارم در نفس جز شور عمر رفته از یادی غباری را فراهم کردهام در دامن بادی به خاک افتادهام اما غرور شعله خویان را…
چه دهد تردد هرزهات ز حضور سیر و سفر بهکف
چه دهد تردد هرزهات ز حضور سیر و سفر بهکف که به راه ما نگذشتهای قدمی ز آبله سر بهکف دلت از هوس نزدودهای، ره…
چه دولت است که من نامت از ادب گیرم
چه دولت است که من نامت از ادب گیرم ز شرم دست تهی دامنی به لبگیرم به عشق اگر همه تن غوطهام دهند به قیر…
چه دولت است نشاط تجدد اندوزی
چه دولت است نشاط تجدد اندوزی دماغ اگر نشود کهنه از نو آموزی نعیم و خلد برین گرد خوان استعداد قناعت است ولی تا کرا…
چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بیحس بیخبر
چه رسد ز نشئهٔ معنوی به دماغ بیحس بیخبر ز پری پیامی اگر بری به دکان شیشهگران مبر در اعتباری اگر زنی مگذر ز ساز…
چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش
چه سازم تا توانم ریخت رنگ سجده در کویش سر افتادهای دارم که پیشانیست زانویش کف بیپنجه گیرایی ندارد حیرتی دارم که آیینه چسان حیرت…
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت
چه سحر بود که دوشم دل آرزوی تو داشت تورا در آینه میدید و جستجوی تو داشت به هر دکانکه درین چارسو نظرکردم دماغ ناز…
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی
چه شد آستان حضور دل که تو رنج دیر و حرم کشی به جریدهٔ سبق وفا نزدی رقم که قلم کشی به قبول صورت بی…
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید
چه شمع امشب در این محفل چمنپرداز میآید که آواز پر پروانه هم گلباز میاید نسیمیگویی ازگلزار الفت باز میآید که مشت خاک من چون…
چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید
چه شدکه قاصد امید لنگ برگردید زمان وصل قریب است رنگ برگردید به عرصهای که نشان یقین بود منظور نشاید از سرکیش خدنگ برگرذید به…
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی
چه غافلی که ز من نام دوست میپرسی سراغ او هم از آنکس که اوست میپرسی چه ممکنست رسیدن به فهم یکتایی چنینکه مسئلهٔ مغز…
چه غفلت یارب از تقریر یأس انجام میخیزد
چه غفلت یارب از تقریر یأس انجام میخیزد که دل تا وصل میگوید ز لب پیغام میخیزد خیال چشم او داری طمع بگسل ز هشیاری…
چه فسردگی بلدتوشدکه به محفل من وما بیا
چه فسردگی بلدتوشدکه به محفل من وما بیا کهگشود؟اه غنودنتکه درین فسانه سرا بیا نفسیست مغتنم هوس، طربی وحاصل عبرتی سربام فرصت پرفشان چو سحربهکسب…
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی
چه لازم است درین عرصه عجز کیش برآیی تعیّن است کمی هم مباد بیش برآیی ز سیر غنچه و گل زخمی هوس نتوان شد خوش…
چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارش
چه لازم است کشد تیغ چشم خونخوارش به روی دل که نفس نیز میکند کارش به حیرتم که چه مضمون در آستین دارد نگاه عجز…
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغش
چه لازم جوهر دیگر نماید پیکر تیغش بس است از موج خون بیگناهان جوهر تیغش به آیینیکه شاخگل هجوم غنچه میآرد چرا خونم حمایل نیست…
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی
چه معنی بیانی چه لفظ آشنایی رسایی مدان تا ز خود بر نیایی چو رو یابد آیینهٔ بیحیایی شود جوهر آرای دندان نمایی چه مقدار…
چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید
چه ممکن است که عاشق گل و سمن گوید مگر به یاد تو خونگرید و چمنگوید زبان حیرت دیدار سخت موهوم است نفس در آینه…
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستی
چه میشدگر نمیزد اینقدر رنج نفس هستی مرا رسوای عالم کرد این شهرت هوس هستی شرار جسته از سنگ انفعالش چشم میپوشد به این هستیکه…
چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم
چه نیرنگست یارب در تماشاگاه تسخیرم که آواز پر طاووس میآید به زنجیرم دلم یک ذره خالی نیست از عرض مثال من بهارم هر کجا…
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را
چهامکان است فردا عرض شوخی ناتوانش را مگر حیرت شفیع جرأت ندیشد بیانش را بهار عافیت عمریستکز ما دور میتازد بهگردش آورم رنگی که گردانم…
چهظلمت است اینکهگشتغفلت بهچشم یاران ز نور ییدا
چهظلمت است اینکهگشتغفلت بهچشم یاران ز نور ییدا همه به پیش خودیم اما سرابهای ز دور پیدا فسون و افسانهٔ تو و من فشاند بر…
چهامکان استگرد غیرازین محفلشود پیدا
چهامکان استگرد غیرازین محفلشود پیدا همان لیلی شود بیپرده تامحمل شود پیدا غناگاه خطاب از احتیاج آگاه میگردد کریم آواز ده کز ششجهت سایل شود…
چهکدخداییست ای ستمکش جنونکن از دردسر برونآ
چهکدخداییست ای ستمکش جنونکن از دردسر برونآ تو شوق آزاد بیغباری زکلفت بام و در برون آ بهکیش آزادگی نشایدکه فکر لذات عقده زاید ره…
چهسان با دوست درد و داغ چندین ساله بنویسم
چهسان با دوست درد و داغ چندین ساله بنویسم نیستان صفحهای مسطر زند تا ناله بنویسم به سطری گر رسم از نسخهٔ بخت سیاه خود…
چهممکن استکه راحت سری برآورد از ما
چهممکن استکه راحت سری برآورد از ما مگر نفس رود و دیگری برآورد از ما به عرصهٔ دو نفس انقلاب فرصت هستی گمان نبودکه دل…
چو اشک امشب به ساغر بادهٔ نابی دگر دارم
چو اشک امشب به ساغر بادهٔ نابی دگر دارم ز مژگان تا به دامان سیر مهتابی دگر دارم به خون آرزو صد رنگ میبالد بهار…
چو ابر و بحر ز لاف سخا پشیمان باش
چو ابر و بحر ز لاف سخا پشیمان باش کرم کن و عرق انفعال احسان باش بساط این چمن آیینهداری ادب است چو شبنم آب…
چو بویگل ز چه افسردگی مقید رنگی
چو بویگل ز چه افسردگی مقید رنگی تودست قدرتی ای بیخبرچرا ته سنگی حباب وار ز دردیکشان حوصله بگذر که تا گشودهای آغوش شوق کام…
چو بویگل به نظرها نقاب نگشودم
چو بویگل به نظرها نقاب نگشودم بهار آینه پرداخت لیک ننمودم خیال پوچ دو روزم غنیمت سوداست به این متاع که در پیش وهم موجودم…
چو تخم اشک بهکلفت سرشتهاند مرا
چو تخم اشک بهکلفت سرشتهاند مرا به ناامیدی جاوید گشتهاند مرا به فرصت نگه آخر است تحصیلم برات رنگم و برگل نوشتهاند مرا طلسم حیرتم…
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش
چو تمثالی که بیآیینه معدوم است بنیادش فراموش خودم چندان که گویی رفتم از یادش نفس هر چند گرد ناله بر دل بار میگردد جهان…
چو چینی شدم محو نازک ادایی
چو چینی شدم محو نازک ادایی ز مو خط کشیدم به شهرت نوایی فغان داغ دل شد ز بی دست و پایی فسرد آتشم ای…
چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشم
چو دریا یک قلم موجست شوق بیخودی جوشم تمنای کناری دارم و توفان آغوشم به شور فطرت من تیره بختی برنمیآید زبان شعلهام از دود…
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد
چو دندان ریخت نعمت حرص را مأیوس میسازد صدف را بیگهرگشتنکف افسوس میسازد تعلقهای هستی با دلت چندان نمیپاید نفس را یک دو دم این…
چو سایه چند به هر خاک جبهه سودنها
چو سایه چند به هر خاک جبهه سودنها که زنگ بخت نگرددکم از زدودنها غبار غفلت و روشندلی نگردد جمع کجاست دیدهٔ آیینهرا غنودنها ز…
چو دولت درش بر خسان واشود
چو دولت درش بر خسان واشود پر آرد برون مور و عنقا شود بپرهیز از اقبال دون فطرتان تنکروست سنگی که مینا شود سبکمغز شایان…
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش
چو دریابد کسی رنگ ادای چشم خود کامش نهانتر از رگ خواب است موج باده در جامش رساییها به فکر طرهٔ او خاک میبوسد مپرس…
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم
چو سایه خاک به سر داغم از غمی که ندارم سیاه پوشم از اندوه ماتمی که ندارم گداز طینت نامنفعل علاج ندارد جبین به سیل…
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمرید
چو سبحه بر سر هم تا به کی قدم شمرید به یکدلی نفسی چند مغتنم شمرید به هیچ جزو ز اجزای دهر فاصله نیست سراسر…
چو شمع از انفعال آگهی بیتاب میگردم
چو شمع از انفعال آگهی بیتاب میگردم به صیقل میرسد آیینه و من آب میگردم حیا چون موج گوهر شوخی از سازم نمیخواهد اگر رنگم…
چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق کردم
چو شبنم تا نقاب اعتبار خویش شق کردم ز شرم زندگیگفتمکفن پوشم، عرقکردم کف پا میشدم ای کاش از بی اعتباریها جبینگردیدم و صد رنگ…
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم
چو سرو از ناز بر جوی حیا بالیدنت نازم چو شمع از سرکشی در بزم دل نازبدنت نازم همه موج شکفتن میچکد از چین پیشانی…
چو شمع از ساز من دیگرکدام آهنگ برخیزد
چو شمع از ساز من دیگرکدام آهنگ برخیزد جبین بر خاک مالد گر ز رویم رنگ برخیزد مژه واکردن آسان نیست زبن خوابی که من…
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد
چو شمع از عضو عضوم آگهی سرشار میگردد به هرجا پا زنم آیینهای بیدار میگردد ندارد نالهٔ من احتیاج لب گشودنها دو انگشتی که از…
چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگرید
چو شمع بر سرت اقبال و جاه میگرید به اوج قدر نخندیکلاه میگرید در آن بساط که انجام کار نومیدی ست اگرگداست وگر پادشاه میگرید…
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتاب
چو شمع تا سحر افسانه میشود تب وتاب نگاه برق خرام است جلوهای دریاب اگر غنا طلبی مشق خاکساریکن حضورگنج براتیست سرنوشت خراب به فیضکاهلی…
چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ
چو شمع یک مژه واکن زپرده مست برون آ بگیرپنبه ز مینا قدح بدست برونآ نه مرده چند شوی خشت خاکدان تعلق دمی جنونکن وزین…
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد
چو شمع هیچکس به زیانم نمیکشد در خاک و خون به غیر زبانم نمیکشد دارد به عرصهگاه هوس هرزهتاز حرص دست شکستهای که عنانم نمیکشد…
چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز
چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز سریست زحمت دوشت به زبر پا انداز گدای درگه حاجت چه گردن افرازد بلندی مژه هم برکف…
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها
چو شمعم از خجالت رهنمود نارسیدنها به جای نقش پا در پیش پا دارم چکیدنها ز یک تخم شرر صد کشت عبرت کردهام خرمن ازین…
چو صبحم دماغ میآشام نیست
چو صبحم دماغ میآشام نیست نفس میکشم فرصت جام نیست دو دم زندگی مایهٔ جانکنیست حق خود ادا میکنم وام نیست تبسم به حالم نظرکردن…
چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ
چو غنچه بسکه تپیدم ز وحشت دل تنگ شکست بر رخ من آشیان طایر رنگ صفای طبع به بخت سیاه باختهایم ز سایه آینهٔ ماهتاب…
چو قارون ته خاک اگر رفته باشی
چو قارون ته خاک اگر رفته باشی به آرایشگنج و زر رفته باشی چهکارست امل پیشه را با قیامت به هر جا رسی پیشتر رفتهباشی…
چو فقر دست دهد ترک عز و جاهکنید
چو فقر دست دهد ترک عز و جاهکنید سر برهنه همان آسمان کلاه کنید اگر گل هوس کهکشان زند به دماغ اتاقهٔ سر تسلیم برگ…
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم
چو گوهر آخر از تجرید نقش مدعا بستم به دست افتاد مضمونیکزین بحرش جدا بستم نگین خاتم ملک سلیمان نیست منظورم چو نام آوارگیها داشتم…
چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام میگیرم
چو ماه نو به چندین حسرت از خود کام میگیرم جنونها میکند خمیازه تا یک جام میگیرم به این گوشی که معنی از تمیزش ننگ…
چو محو عشق شدی رهنما چه میجویی
چو محو عشق شدی رهنما چه میجویی به بحر غوطه زدی ناخدا چه میجویی متاع خانه آیینه حیرت است اینجا تو دیگر از دل بیمدعا…
چو من زکسوت هستی ترآمدهست حباب
چو من زکسوت هستی ترآمدهست حباب به قدر پیرهن از خود برآمدهست حباب جهان نه برق غنا دارد و نه ساز غرور عرقفروش سر و…
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی
چو من به دامگه عبرت او فتاده کمی قفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی نفس بهکسوت سیماب مضطرم دارد نه آشنای راحت و، نه…
چو موجگوهر ازین بحر بیتعب نگذشتن
چو موجگوهر ازین بحر بیتعب نگذشتن ز طبع ما نگذشت از سر ادب نگذشتن اسیر سلسلهٔ اختراع و هم چه دارد به ملک بیسببی از…
چو ناله گرد نمودم اثر نمیتابد
چو ناله گرد نمودم اثر نمیتابد بهار من هوس رنگ برنمیتابد به یک نظر ز سراپای من قناعت کن که داغ عرض مکرر شرر نمیتابد…
چواشک آنکسکهمیچیندگل عیش ازتپیدنها
چواشک آنکسکهمیچیندگل عیش ازتپیدنها بود دلتنگ اگرگوهر شود از آرمیدنها ز بس عام است در وحشتسرای دهر بیتابی دل هر ذره دارد در قفس چندین…
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزد
چوگوهر قطرهام تاکی به آب افتدکه برخیزد زمانی کاش در پای حباب افتد که برخیزد جهانیگشت از نامحرمی پامال افسردن به فکر خود کسی زین…
چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت
چوگوید آینهام شکر خوش معاشی حیرت زجلوه باجگرفتم به بیتلاشی حیرت به مکتبیکه ادب وانگاشت سر خط نازت نخواند جوهرآیینه جز حواشی حیرت هزار آینه…
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود
چون آب روان پر مگذر بیخبر از خود کز هرچه گذشتی، نگذشتی مگر از خود در بارگه عشق نه ردی نه قبولیست ای تحفهکش هیچ…
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت دامان خیالی به ته…
چولاله بیتو ز بس رنگ اعتبارم سوخت
چولاله بیتو ز بس رنگ اعتبارم سوخت خزان به باد فنا داد و نوبهارم سوخت زمردمک نگهم داغ شد چوشمع خموش در انتظار تو سامان…
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاند
چون برگ گل ز بس پر و بالم شکستهاند مکتوب وحشتم به پر رنگ بستهاند پروانه مشربان به یک انداز سوختن از صد هزار زحمت…
چون تپش در دل نفس دزدیدهام
چون تپش در دل نفس دزدیدهام موجم اما در گهر لغزیدهام مستیام از مشرب میناگریست هر قدر بالیدهام کاهیدهام رفتن رنگم به آن کو میبرد…
چون حباب آن دم که سیر آهنگ این دریا شدم
چون حباب آن دم که سیر آهنگ این دریا شدم درگشاد پردهٔ چشم از سر خود وا شدم عرصهٔ آزادی از جوش غبارم تنگ بود…
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست
چون حباب آیینهٔ مااز خموشی روشناست لب به هم بستن چراغ عافیت را روغن است یاد آزادیست گلزار اسیران قفس زندگیگر عشرتی دارد امید مردن…
چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست
چون حبابم الفت وهم بقا زنجیرپاست خانه بر دوش طبیعت را هوا زنجیر پاست درگرفتاریست عیش دلکه مجنون تو را مطرب ساز طربکم نیست تا…
چون حبابمشیشهٔ دل هرکجا خواهد شکست
چون حبابمشیشهٔ دل هرکجا خواهد شکست آن سوینه محفل امکان صدا خواهد شکست ناتوانی گر به این سامان بساطآرا شود عالمی طرفکلاه از رنگ ما…
چون خامه از ضعیفی افلاک دستگاهم
چون خامه از ضعیفی افلاک دستگاهم صد رنگ لفظ و معنی بالیده در پناهم هر چند چون حبابم بیدستگاه قدرت تسخیر عالم آب ترکیست ازکلاهم…
چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن
چون ربشه در این باغ به افسون دمیدن سر بر نکشی تا نخوری پای دویدن تا فاش شود معنیگلزار حقیقت از رفتن رنگ آینه باید…
چون سایه بسکهکلفت غفلت سرشت ماست
چون سایه بسکهکلفت غفلت سرشت ماست بخت سیاه نامهٔ اعمال زشت ماست گردون به فکر آفت ماکم فتاده است مانند خم، همیشه، سرما و خشت…
چون سپند آرام جسم دردناکم ناله است
چون سپند آرام جسم دردناکم ناله است برق جولانیکه خواهد سوخت پاکم ناله است صد گریبان نسخهٔ رسواییام اما هنوز یک الف ازانتخاب مشق چاکم…
چون سبحه یک دو روز که با هم نشستهایم
چون سبحه یک دو روز که با هم نشستهایم از یکدگر گسسته فراهم نشستهایم باز است چشم ما به رخ انجمن چو شمع اما در…
چون سپند اظهار مطلب ازکجا پیداکنم
چون سپند اظهار مطلب ازکجا پیداکنم سرمه میگردم اگر خواهم صدا پیدا کنم دست گیرایی دگر باید که کار پا کنم کو ز جا برخاستن…
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست
چون سحر طومارچاک سینهام واکردنیست آرزو مستوریی داردکه رسواکردنیست چون حبابم داغ دارد حیرت تکلیف شوق دیده محروم نگاه و سیر دریاکردنیست از نفس دزدیدن…
چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن میکنم
چون شرار کاغذ امشب عیش خرمن میکنم میزنم آتش به خویش وگل به دامن میکنم محرم ناموس دردمگریهام بیکار نیست تا نمیرد این چراغ امداد…
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر ما
چون سروکلفتی چند پیچیدهاند بر ما بار دگر نداریم دل چیدهاند بر ما بریک نفس نشاید تکلیف صد فغان بست نیهای این نیستان نالیدهاند بر…





