تا حیرت خرام تو سامان دیده است

تا حیرت خرام تو سامان دیده است چندین قیامت از مژه‌ام قد کشیده است این ماو من‌کزاهل جهان سرکشیده است از انفعال آدم و حوا…

تا خامه‌وار خود را از سعی وا نداریم

تا خامه‌وار خود را از سعی وا نداریم مژگان قدم شمار است هر چند پا نداریم ناموس بی نیازی مهر لب سوالست کم نیست حاجت…

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام

تا دچار نازکرد آن نرگس مستانه‌ام شوق جوشی زد که من پنداشتم میخانه‌ام نشئهٔ از خود ربای محرم وبیگانه‌ام گردش رنگم‌، به دست بیخودی پیمانه‌ام…

تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد

تا در آیینهٔ دل راه نفس واباشد کلفت هر دو جهان در گره ما باشد صبح شبنم ثمر باغچهٔ نیرنگیم خنده وگریهٔ ما از همه…

تا درتن باغ‌گل افشان نموگردیدم

تا درتن باغ‌گل افشان نموگردیدم رنگی آوردم و گرد سر او گردیدم جز شکستم ننمودند درین دیر هوس بارها آینهٔ جام و سبو گردیدم سبزه‌ام…

تا دربن‌گلزار چون شبنم‌گذر داریم ما

تا دربن‌گلزار چون شبنم‌گذر داریم ما باده‌ای در جام عیش از چشم تر داریم ما سهل نبود در محیط دهر پاس اعتبار آبرویی چون‌گهر همراه…

تا دفتر حیرت ز رخش تازه کند چشم

تا دفتر حیرت ز رخش تازه کند چشم از تار نظر رشتهٔ شیرازه کند چشم از مردمک دیده به گلزار نگاهش داغ کهنی بر دل…

تا دل به ساز زمزمه‌دار دوا رسید

تا دل به ساز زمزمه‌دار دوا رسید هرجا دلی شکست به‌گوشم صدا رسید هرجا به یاد سرو تو اندیشه وارسید از دل صدای‌ کوکوی قمری…

تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود

تا دل از انجمن وصل تو مأیوس نبود جوهر ناله درین آینه محسوس نبود شب که شوق تو خسک در جگر محفل ریخت شعلهٔ شمع…

تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شد

تا دل دیوانه واماند از تپیدن داغ شد اضطراب این سپند از آرمیدن داغ شد هیچکس‌چون نقش‌پا از خاک‌راهم برنداشت این‌گل محرومی از درد نچیدن…

تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود

تا دم تیغت به عرض جلوه عریان می‌شود خون زخم من چو رنگ ازگل نمایان می‌شود گر چمن زین رنگ می‌بالد به یاد مقدمت شاخ‌گل…

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است

تا ز آغوش‌وداعت داغ حیرت‌چیده است همچوشمع‌کشته‌در چشمم‌نگه‌خوابیده‌است باکمال الفت از صحرای وحشت می‌رسم چون سواد چشم آهو سایه‌ام رم دیده است جیب و دامانی…

تا ز پیدایی به‌گوشم خواند افسون احتیاج

تا ز پیدایی به‌گوشم خواند افسون احتیاج روز اول چون دلم خواباند در خون احتیاج نغمهٔ‌قانون این‌محفل صلای جودکیست عالمی را از عدم آورد بیرون…

تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست

تا ز جنس تب وتاب نفس آثاری هست عشق را با دل سودازده‌ام‌‌کاری هست کو دلی‌کز هوس آرایش دکانش نیست در صفا خانهٔ هر آینه…

تا ز چمن دماغ را بوی بهار می‌رسد

تا ز چمن دماغ را بوی بهار می‌رسد ضبط‌ خودم‌ چه ‌ممکن ‌است نامهٔ ‌یار می‌رسد گوش دل ترانه‌ام میکدهٔ جنون‌ کنید ناله به یاد…

تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت

تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت حیرت از آیینه‌ام دستی به زیر سنگ داشت یاد آن عیشی‌که از نیرنگ جولان‌کسی گرد من د‌ر پرده…

تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسد

تا ز عبرت سر مژگان به خمیدن نرسد آنجه زیر قدم تست به دیدن نرسد پیش از انجام تماشا همه افسانه شمار دیدنی نیست که…

تا ز گرد انتظارت مستفیدم‌ کرده‌اند

تا ز گرد انتظارت مستفیدم‌ کرده‌اند روسفید الفت از چشم سفیدم کرده‌اند نوبهار گردش رنگ تماشا نیستم از قدم آیینهٔ شوق جدیدم کرده‌اند نغمه‌ام اما…

تا زند فال‌گهر بیتابی آهنگ است آب

تا زند فال‌گهر بیتابی آهنگ است آب نعل درآتش به جست‌وجوی این رنگ است آب گرچه با هررنگ از صافی یک آهنگ است آب در…

تا ساز نفسها کم مضراب نگیرد

تا ساز نفسها کم مضراب نگیرد آهنگ جنون دامن آداب نگیرد عاشق‌ که بنایش همه بر دوش خرابی‌ ست چون دیده چرا خانه به سیلاب…

تا سایه صفت آینه از زنگ زدودیم

تا سایه صفت آینه از زنگ زدودیم خورشید عیان‌ گشت مثالی ‌که نمودیم خون در جگر از حسرت دیدار که داریم آیینه چکید از رگ…

تا عرق‌،‌گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد

تا عرق‌،‌گلبرگ حسنت یک دوشبنم آب داد خانهٔ خورشید رخت ناز بر سیلاب داد کس به ضبط دل چه پردازد که عرض جلوه ات حیرت…

آب از یاقوت می‌ریزد تکلم کردنش

آب از یاقوت می‌ریزد تکلم کردنش جیب گوهر می‌درد ذوق تبسم کردنش زان ستم پیرا نصیب ما به غیر از جور نیست کیست یارب تا…

تا شدم ‌گرم طلب عجز درایم‌ کردند

تا شدم ‌گرم طلب عجز درایم‌ کردند گام اول چو سرشک آبله پایم ‌کردند چه توان‌کرد زمینگیری تسلیم رساست خشت فرسودهٔ این کهنه سرایم کردند…

آب و رنگ عبرتی صرف بهارم‌ کرده‌اند

آب و رنگ عبرتی صرف بهارم‌ کرده‌اند پنجهٔ افسوسم از سودن نگارم ‌کرده‌اند عالم غفلت نگردد پرده تسخیر من عبرتم در دیده بینا شکارم کرده‌اند…

آبیار چمن رنگ‌، سراب است اینجا

آبیار چمن رنگ‌، سراب است اینجا درگل خندة تصویرگلاب است اینجا وهم تاکی شمرد سال و مه فرصت‌کار شیشهٔ ساعت‌موهوم حباب‌است اینجا چیست گردون‌، هوس‌افزای…

آتش وحشتم آنجاکه برافروخته است

آتش وحشتم آنجاکه برافروخته است برق در اول پرواز، نفس سوخته است چه خیال است دل از داغ‌، تسلی‌گردد اخگرم چشم به خاکستر خود دوخته…

آتش شوق طلب آنجا که روشن می‌شود

آتش شوق طلب آنجا که روشن می‌شود گر همه مژگان به هم آریم دامن می‌شود داغ را آیینهٔ تسلیم باید ساختن ورنه ما را ناله…

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود

اتفاق است آنکه هردشوار را آسان نمود ورنه از تدبیر یک ناخن ‌گره نتوان‌ گشود گر به شهرت مایلی با بی‌نشانی ساز کن دهر نتواند…

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع

اثر خجالت مدعا اگر این الم دمد از طمع چه خوش است حرف وصال هم نکند کسی رقم از طمع اگر امتحان دهدت عنان به…

اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را

اثر دور است ازین یاران حقوق آشنایی را سر وگردن مگر ظاهرکند درد جدایی را ز بی‌دردی جهان غافل است از عافیت‌بخشی چه داند استخوان…

احتیاجم خجلت از احباب برد

احتیاجم خجلت از احباب برد سوخت دل تا رخت درمهتاب برد عمر رفت و آهی از دل‌ گل نکرد ساز من آب رخ مضراب برد…

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است

احتیاجی با مزاج سبزه وگل شامل است هرچه می‌روید ازین صحرا زبان سایل است اعتبارات غنا و فقر ما پیداست چیست خاک از آشفتن غبارست…

اجابتی ندمید از دعای‌کس به دو دست

اجابتی ندمید از دعای‌کس به دو دست مگر سبو شکندگردن عسس به دو دست ز عجز ساخته‌ام با هوای عالم پوچ من‌و دلی‌که چو دندان‌گرفته…

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد

احتیاجی که سر مرد به خم می‌آرد آبرو می‌برد و جبههٔ نم می‌آرد همه ‌کس ‌گرسنهٔ ‌حرص ‌به ‌ذوق سیری‌ست رنج باری‌که‌کشد پشت شکم می‌آرد…

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان

آخر از بار تعلق‌های اسباب جهان عبرتی بستیم بر دوش نگاه ناتوان از خم‌ گردون مهیا شو به ایمای بلا تیر می‌باشد اشارتهای ابروی کمان…

آخر از جمع هوسها عقده حاصل می‌شود

آخر از جمع هوسها عقده حاصل می‌شود چون به هم جوشد غبار این و آن دل می‌شود جرم خودداری‌ست از بزم تو دور افتادنم قطره…

آخر به لو‌ح آ‌ینهٔ اعتبار ما

آخر به لو‌ح آ‌ینهٔ اعتبار ما چیزی نوشتنی‌ست یه خط غبارما بزم از دل‌گداخته لبریز می‌شود مینا اگرکنند زسنگ مزارما آتش به دامن است‌کف دست…

آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش

آخر چو شمع سوختم از برگ و ساز خویش یارب نصیب‌ کس نشود امتیاز خویش لیلی‌ کجاست تا غم مجنون خورد کسی از خویش رفته‌ایم…

آخر ز سجده‌ ام عرق جبهه سر کشید

آخر ز سجده‌ ام عرق جبهه سر کشید غواصی محیط ادب این‌ گهر کشید چندانکه شور صبح قیامت شود بلند امروز پنبه بایدم از گوش…

ادب اظهارم و با وصل توام‌کاری هست

ادب اظهارم و با وصل توام‌کاری هست عرض آغوش ندارم دل افگاری‌هست نرود سلسلهٔ بندگی ازگردن ما سبحه‌گر خاک شود رشتهٔ زناری هست با همه‌کلفت…

آخر سیاهی از سر داغم به‌در نرفت

آخر سیاهی از سر داغم به‌در نرفت زین شب چوموی چینی امید سحر نرفت درهستی وعدم همه جا سعی مطلبی است از ریشه زیر خاک…

ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد

ادب چون ماه نو امشب پی تکلیف من دارد قدح کج کرده صهبایی که شرم از ریختن دارد به وضع غنچه فرصت می‌دهد آواز گل‌ها…

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا

آخرزفقر بر سر دنیا‌ زدیم پا خلقی‌ به جاه تکیه زد وما زدیم پا فرقی نداشت عز‌ت وخو‌اری‌درین بساط بیدارشد غنا به طمع تا زدیم…

ادب سازیم بر ما کیست تمهید صدا بندد

ادب سازیم بر ما کیست تمهید صدا بندد دو عالم گم شود در سکته تا مضمون ما بندد طبیعت مست ابرام‌ست بر خواهش تغافل زن…

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد

ادب‌سنج بیان حرفی از آن لب هرکجا دارد خرام موج‌گوهر پا به دامان حیا دارد کف خاکیم در ما دیگرانداز رسایی‌کو که دست عجز اگر…

ادب نه‌کسب عبادت نه سعی حق‌طلبی‌ست

ادب نه‌کسب عبادت نه سعی حق‌طلبی‌ست به غیر خاک شدن هرچه هست بی‌ادبی‌ست ز بیقراری نبض نفس توان دانست که عمرآهوی وحشت‌کمند بی‌سببی‌ست خمار جام…

ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم

ادب سرشتهٔ عجزم مپرس از آیینم به پا چو آبله فرسودنست تسکینم ز محو یاد تو آزار کس چه امکان است مژه ندید گرانی ز…

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم

آرزو بیتاب شد ساز بیانی یافتم چون جرس در دل تپیدنها فغانی یافتم خاک را نفی خود اثبات چمنها کردن است آنقدر مردم به راه…

آدمی‌کاثار تنزیهش رجوع خاک بود

آدمی‌کاثار تنزیهش رجوع خاک بود دست اگر بر خویش می‌زد زین وضوها پاک بود خاک ماکز وهم رفعت ننگ پستی می‌کشد گر تنزل‌کردی از اوج…

تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم

تأخیر ندارد خط فرمان نجاتم در کاغذ آتش زده ثبت است براتم آثار بقایم عرق روی حبابست شرم آینه دارد به‌کف از موت و حیاتم…

تار پیراهن حیاست نگاه

تار پیراهن حیاست نگاه کاسهٔ چشم را صداست نگاه حیرت آیینهٔ زمینگیری‌ست مژه تا نیست بی‌عصاست نگاه شبنم من به وصل گل چه کند که…

تازمستی غنچه برفرق چمن میناشکست

تازمستی غنچه برفرق چمن میناشکست رنگ ما هم ازترنج جام می صفرا شکست تنگنای شهر، تاب شهرت سودا نداشت گرد ما دیوانگان در دامن صحرا…

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها

تاراجگرگل بود بدمستی اجزاها کهسار تهی گردید از شوخی میناها مستقبل‌این محفل جز قصهٔ ماضی نیست تا صبحدم محشر دی خفته به فرداها دشوار پسندیها…

تاکجا با طبع سرکش سرکند تدبیر جنگ

تاکجا با طبع سرکش سرکند تدبیر جنگ شیوهٔ‌ کم نامرادی ساز این بی‌پیر جنگ با جنون‌ کن صلح و از تشویش پیراهن برآ ورنه در…

تاکی از این باغ و راغ رنج دویدن برید

تاکی از این باغ و راغ رنج دویدن برید سر به‌گریبان‌کشید گوی شکفتن برید غنچه قبا نوگلی مست جنون می رسد تا نشود پایمال رنگ…

تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش

تاکی افسردن دمی از فکر خود وارسته باش سر برون‌آر ازگریبان معنی برجسته باش گر نداری جرات از خانمان بر هم زدن همچو می‌خون در…

تأمل عارفان چه دارد به کارگاه جهان حادث

تأمل عارفان چه دارد به کارگاه جهان حادث نوای ساز قدم شنیدن ز زخمه‌های زبان حادث شکست‌و بستی که‌موج دارد کسی‌چه مقدار واشمارد به ‌یک…

تب و تاب بیهُده تا کجا به ‌گشاد بال و پر از نفس

تب و تاب بیهُده تا کجا به ‌گشاد بال و پر از نفس سر رشته وقف‌ گره‌ کنم دلی آورم به بر از نفس به…

تب وتاب اشک چکیده‌ام‌که رسد به معنی راز من

تب وتاب اشک چکیده‌ام‌که رسد به معنی راز من زشکست شیشهٔ دل مگر شنوی حدیث‌گداز من سر وکار جوهر حیرتم به‌کدام آینه می‌کشد که غبار…

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی

تبسم از لبت چون موج در گوهر کند بازی نسیم از طره‌ات چون فتنه در محشر کند بازی فلک بر مهره‌های ثابت و سیار می‌لرزد…

تبسم ریز لعلش‌گر نشان پرسد غبارم را

تبسم ریز لعلش‌گر نشان پرسد غبارم را ببوسد تا قیامت بوی‌گل خاک مزارم را ز افسوسی‌که‌دارد عبرت خون شهید من حنایی می‌کند سودن‌کف دست نگارم…

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی

تبسم قابل چاکی نشد ناموس عریانی خجل کرد آخر از روی جنونم بی‌گریبانی چو بال و پر گشاید وحشت از ساز جنون من صدا عمریست…

تبسم هرکجا رنگ سخن زان لعل تر ریزد

تبسم هرکجا رنگ سخن زان لعل تر ریزد زآغوش رک‌کل شوخی موج‌گهرریزد به آهنگ نثار مقدم‌گلشن تماشایت چمن‌ در هر گلی صد نرگسستان سیم و…

تپد آینه بسکه در آرزویش

تپد آینه بسکه در آرزویش ز جوهر نفس می‌زند مو به مویش تبسم‌، تکلم‌، تغافل‌، ترحم نمی‌زیبد الا به روی نکویش به جنت که می‌بندد…

تپیدن دل عشاق محوکسوت آه است

تپیدن دل عشاق محوکسوت آه است به حال شورش دریا زبان موج‌ گواه است ز برق حادثه آرام نیست معتبران را درتن قلمرو شطرنج‌ کشت…

تجدید سحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا

تجدید سحرکاری‌ست در جلوه‌زار عنقا صدگردش است و یک‌گل رنگ‌بهار عنقا هرچند نوبهاریم یا جوش لاله‌زاریم باغ دگر نداریم غیر ازکنار عنقا سطری نخواند فطرت…

تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف

تحقیق را به ما و من افتاده اختلاف در هیچ حال با نفس آیینه نیست صاف هم صحبتان به بازی شطرنج سرخوشند تا نگذرد مزاج…

تحیر سوخت پروازم فسردن کرد پامالم

تحیر سوخت پروازم فسردن کرد پامالم به زیر آسمان در بیضه خون شد شوخی بالم نه پروازم پر افشانی‌، نه رفتارم قدم سایی غباری در…

تحیر آینهٔ عالم مثال خودم

تحیر آینهٔ عالم مثال خودم بهانه گردش رنگست و پایمال خودم به داغ می‌رسد آهنگ زخم من چو هلال هنوز جادهٔ سر منزل کمال خودم…

تحیر مطلعی سرزد چو صبح‌ از خویشتن رفتم

تحیر مطلعی سرزد چو صبح‌ از خویشتن رفتم نمی‌دانم‌ که آمد در خیال من‌ که من رفتم صدای ساغر الفت جنون کیفیت‌ست اینجا لب او…

تدبیر عنان من پر شور نگیرد

تدبیر عنان من پر شور نگیرد هر پنبه سر شیشهٔ منصور نگیرد دارد ز سر و برگ غنا دامن فقرم چینی‌ که به مویی سر…

ترشح مایه‌ای ناز دلی را محو احسان‌کن

ترشح مایه‌ای ناز دلی را محو احسان‌کن تبسم می‌کند آیینه برگیر و نمکدان کن طربگاه جهان رنگ استعداد می‌خواهد در اینجا هر قدر آغوش‌گردی گل…

ترک آرزوکردم رنج هستی آسان‌ شد

ترک آرزوکردم رنج هستی آسان‌ شد سوخت پرفشانی‌ها کاین قفس ‌گلستان شد عالم از جنون من‌کردکسب همواری سیل گریه سر دادم‌ کوه و دشت دامان…

ترک دنیا کن غم این سحر باطل برمدار

ترک دنیا کن غم این سحر باطل برمدار آنچه پشت پاش بردارد تو بر دل برمدار تا نگردد همتت ممنون سامان غنا چون گهر زین…

تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد

تسلی کو اگر منظورت اسباب هوس باشد ندارد برگ ‌راحت هر که را در دیده خس باشد ز هستی هرچه اندیشی غبار دل مهیا کن…

تصور جوهر اکاهی قدرت‌کجا دارد

تصور جوهر اکاهی قدرت‌کجا دارد بهار فضل آن سوی تعقل رنگها دارد نهال آید برون تخمی‌ که افشانند بر خاکش دربن صحرا ز پا افتادن…

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه‌سازی‌ها

تعلق بود سیر آهنگ چندین نوحه‌سازی‌ها قفس آموخت ما را صنعت قانون نوازیها جهانی را غرور جاه‌کرد از فکر خود غافل گریبانها ته پا آمد…

تعین جز افسون اوهام نیست

تعین جز افسون اوهام نیست نگین خنده‌ای می‌کند نام نیست به بی‌مقصدی خلق تک می‌زند همه قاصدانند و پیغام نیست جهان سرخ‌وش پستی فطرت است…

تغافل‌چه‌خجلت‌به‌خود چیده‌باشد

تغافل‌چه‌خجلت‌به‌خود چیده‌باشد که آن نازنین سوی ما دیده باشد حنابی‌ست رنگ بهار سرشکم بدانم به پای که غلتیده باشد طرب مفت دل‌گرهمه صبح شبنم زگل…

تقلید از چه علم به لافم علم‌کند

تقلید از چه علم به لافم علم‌کند طوطی نی‌ام‌که آینه بر من ستم‌کند سعی غبار من که به جایی نمی‌رسد با دامنش زند اگر از…

تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد

تک و پوی نفس از عالم عبرت فنی دارد مپرس از بازگشتن قاصد ما رفتنی دارد تجرد هم دپن محفل خجالت می‌کند سامان جهان تاگفتگو…

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش

تماشایی که من دارم مقیم چشم حیرانش هزار آیینه یک گل می‌دهد از طرف بستانش نفس در سینه‌ام تیری‌ست از بیداد هجرانش که من دل…

تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی

تمثال خیالیم چه زشتی چه نکویی ای آینه بر ما نتوان بست دورویی ناموس حیا بر تو بنازدکه پس از مرگ با خاک اگر حشر…

تمام شوقیم لیک غافل‌که دل به راه‌که می‌خرامد

تمام شوقیم لیک غافل‌که دل به راه‌که می‌خرامد جگربه داغ‌که می‌نشیند نفس به آه‌که می‌خرامد ز اوج افلاک اگر نداری حضور اقبال بی‌نیازی نفس به…

تمثال فنایم چه نشان‌؟ کو اثر من

تمثال فنایم چه نشان‌؟ کو اثر من خودبین نتوان یافتن آیینه‌گر من گم‌کرده اثر چون نفس باز پسینم کو هوش‌ که از آینه پرسد خبر…

تن‌پرستان‌که به این آب و نمک عیاشند

تن‌پرستان‌که به این آب و نمک عیاشند بی‌تکلف همه بالیدن نان و آشند سر و گردن همه در دور شکم رفته فرو پر و خالی…

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی

تنش را پیرهن چون‌گل دمید افسون عریانی قبای لاله‌گون افزود بر رنگش درخشانی جنون حسن از زنجیر هم خواهدگذشت آخر خطش امروز بر تعلیق می‌پیچد…

تنگی آورده خانهٔ صیاد

تنگی آورده خانهٔ صیاد یک دو چاک قفس‌کنید زیاد سیرآن جلوه مفت فرصت ماست نوبهاریم چشم بد مرساد عشق چون شمع در تلاش سجود سر…

تنم ز بند لباس تکلف آزاد است

تنم ز بند لباس تکلف آزاد است برهنگی بi برم خلعت خداداد است نکرد زندگی‌ام یک دم از فنا غافل ز خود فرامشی من همیشه…

تنها نه ذره دقت اظهار داشته‌ست

تنها نه ذره دقت اظهار داشته‌ست خورشید نیز آینه درکار داشته‌ست دل غرهٔ چه عیش نشیندکه زیرچرخ گوهر شکست و آینه زنگار داشته‌ست تنزیه در…

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست

تهمت‌افسردگی بر طینت عاشق خطاست ناله هرجا آینه گردید آزادی‌نماست بی‌فنا مشکل‌که‌گردد دل به عبرت آشنا چشم این آیینه را خاکستر خود توتیاست شرم باید…

تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت

تو ازآن خلوت یکتا چه خبر خواهی داشت گر شوی حلقه‌که چشم آنسوی در خواهی داشت زبن شبستان هوس عشوه چه خواهی خوردن شمع‌‌سان‌گل به…

تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست

تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست ازین قلمرو مجنون‌کسی نمی‌جوشد که نارسیده به‌فهمت درآرزوی…

تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد

تو شمشیر حقی هر کس ز غفلت با تو بستیزد همان د رکاسه ی سر خون او را گردنش ریزد به ‌هرجا در رسد آوازهٔ…

تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی گنجد

تو کار خویش کن اینجا تویی در من نمی گنجد گریبان عالمی دارد که در دامن نمی‌گنجد گرفتم نوبهاری پیش خود نشو و نما سرکن…

تو کریم مطلق و من ‌گدا چه‌کنی جز این ‌که نخوانی‌ام

تو کریم مطلق و من ‌گدا چه‌کنی جز این ‌که نخوانی‌ام در دیگرم بنماکه من به کجا روم چو برانی‌ام کسی از محیط عدم ‌کران…

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست

تو محو خواب و در سیرکن‌فکان بازست مبند چشم‌که آغوش امتحان بازست درین طربکده حیف است ساز افسردن گره مشوکه زمین تا به آسمان بازست…

تو می‌رفتی و من ساز قیامت باز می‌کردم

تو می‌رفتی و من ساز قیامت باز می‌کردم شکست رنگ تا پر می‌فشاند آواز می‌کردم اگر ناموس الفت‌ها نمی‌شد مانع جرأت چو شوخی آشیان در…

توان اگر همه دوران آسمان گردید

توان اگر همه دوران آسمان گردید به‌گرد خواهش یک دل نمی‌توان‌گردید جه حرصها که نشد جمع تا به خود چیدیم هوس متاعی ما عاقبت دکان‌گردید…