بیربشه سوخت مزرع آه حزین ما
بیربشه سوخت مزرع آه حزین ما درد دلی نکاشت قضا در زمین ما شهرت نوایی هوس نام، سرمه خوست چینی به مورسید زنقش نگین ما…
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست
بیرخت در چشمهٔ آیینه خاک است آب نیست چشم مخملرازشوق پای بوست خواب نیست بعدکشتن خون ما رنگ ست درپرواز شوق آب وخاک بسملت ازعالم…
بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال کرد
بیستون یادی ز فرهاد ندامت فال کرد سنگ را بیتابی آه شرر غربال کرد از تب سودای مجنون خواندم افسونی به دشت گردبادش تا فلک…
بیساز انفعال سراپای من تهیست
بیساز انفعال سراپای من تهیست چون شبنم ازوداع عرق جای من تهیست نیرنگ عالمی به خیالم شمردهگیر صفر ز خودگذشتهام اجزای من تهیست رنگی ندارد…
بیروی تو مژگان چه نگارد به سرانگشت
بیروی تو مژگان چه نگارد به سرانگشت چشمیستکه باید به در آرد به سرانگشت چون نی زتنگ مایگی درد به تنگیم تا چند نفس ناله…
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمین
بیسراغی نیست گرد هستی وحشت کمین نقش پای جلوهای داریم در خط جبین بندگی ننگ کجی از طینت ما میبرد می تراود راستی در سجده…
بیسخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
بیسخن باید شنیدن چون نگین نام مرا زخم دل چندین زبان دادهست پیغام مرا بینشانی مقصدم اما سراغ ما و من جامهای دارد که پوشیدهست…
بیشکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاست
بیشکست از پردهٔ سازم نوایی برنخاست ناامیدی داشتم دست دعایی برنخاست سخت بیرنگ است نقش وحدت عنقاییام جستجوها خاک شد گردی ز جایی برنخاست اشک…
بیقراران تو کز شوق فنا دیوانهاند
بیقراران تو کز شوق فنا دیوانهاند هرکجا یابند بوی سوختن پرونهاند کو دلیکزشوخی حسنتگریبان چاک نیست یکسر این آیینهها در جلوهگاهت شانهاند غافل ازکیفیت نیرنگ…
بیقراری در دل آگاه طاقت میشود
بیقراری در دل آگاه طاقت میشود جوهر سیماب در آیینه حیرت میشود بر شکست موج تنگی میکند آغوش بحر عجز اگر بر خویش بالد عرض…
بیکدورت نیست هرجا محرمی یا غافلیست
بیکدورت نیست هرجا محرمی یا غافلیست زندگانی هرچه باشد زحمت آب وگلیست آنچه از نقش رم و آرام امکان دیدهای خاککلفت مردهای یاخون حسرت بسملیست…
بیکس شهیدم خون هم ندارم
بیکس شهیدم خون هم ندارم دیگر که ریزد گل بر مزارم حسرتکش مرگ مردم به پیری بی آتشی سوخت در پنبهزارم سنگی که زد یأس…
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است
بیقراریهای چرخ از دست کجرفتاری است خاک را آسودگی از پهلوی همواری است نیست غیراز سوختن عید مذلت پیشگان خار را در وصل آتش پیرهنگلناری…
بیکمالینیست دل از شرم چون میگردد آب
بیکمالینیست دل از شرم چون میگردد آب از عرق آیینهٔ ما را فزون میگردد آب از دم گرم مراقبطینتان غافل مباش کزشرارتیشه اینجا بیستون میگردد…
بیلطافت نیستاز بسوحشت آهنگ است آب
بیلطافت نیستاز بسوحشت آهنگ است آب گر در راحت زد همچونگهر سنگ است آب فتنه توفان است عرض رنگ وبوی این چمن در طلسم خاک…
بیمحابا بر من مجنون میفشان پشت دست
بیمحابا بر من مجنون میفشان پشت دست چون سفر غافل مزن در تیغ عریان پشت دست بار هر دوشی بقدر دستگاه قدرت است برنمیدارد به…
بیگانه وضعیم یا آشناییم
بیگانه وضعیم یا آشناییم ما نیستیم اوست او نیست ماییم پنهانتر از بو در ساز رنگیم عریانتر از رنگ زیر قباییم پیدا نگشتیم خود را…
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحث
بیمغزی و داری به من سوخته جان بحث ای پنبه مکن هرزه به آتشنفسان بحث از یک نفس است این همه شور من و مایت…
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش
بینشان حسنی که جز در پرده نتوان دیدنش عالمی در پرده است از شوخی پیراهنش خضر اگر بردی چو خط زان لعل سیراب آگهی دست…
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من
بینشان حسنیکه درس جلوه میخواند ز من عالمی بر هم زند تا رنگ گرداند ز من نور غیر ازکسوت عریانی خورشید نیست چشم بند است…
بینمک از نمک غیر توهم دارد
بینمک از نمک غیر توهم دارد لب بام است که اظهار تکلم دارد جای اشک از مژهٔ تیغ حیا جوهر ریخت چقدر حسرت زخم تو…
پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما
پا به نومیدی شکست آزادی دلخواه ما گرد چین دستی نزد بر دامنکوتاه ما کوشش اشکیم برما تهمت جولان مبند تا به خاک از لغزش…
بییأس دل از هرچه نداردگله دارد
بییأس دل از هرچه نداردگله دارد ناسودن دست تو هزار آبله دارد محملکش مجنونروشان بی سر و پاییست این قافلهٔ اشک عجب راحله دارد از…
بینیازان برقربز بحر و بر برخاستند
بینیازان برقربز بحر و بر برخاستند درگرفتند آتشی کز خشک و تر برخاستند بسکه در طبع غناکیشان توقع محو بود دامن افشان چون غبار از…
پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را
پاس کار خود نباشد صاحب تدبیر را دست بر قید صدا مشعل بود زنجیررا نفع زین بازار نتوان برد بیجنس فریب ایکه سود اندیشهای سرمایهکن…
پاکم از رنگ هوس تا به سجود آمدهام
پاکم از رنگ هوس تا به سجود آمدهام بر سر سایه چو دیوار فرود آمدهام آنقدر عجز سرشتمکه ز یک عقده دل نه فلک آبلهٔ…
پای طلب دمیکه سر از دل برآورد
پای طلب دمیکه سر از دل برآورد چون تار شمع جاده ز منزل برآورد چون سایه خاک مال تلاش فسردهام کو همتی که پایم ازین…
پر افشاندهام با اوج عنقا گفتگو دارد
پر افشاندهام با اوج عنقا گفتگو دارد غبار رفته از خود با ثریا گفتگو دارد زبان سبزه زان خط دلافزا گفتگو دارد دهان غنچه زان…
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم
پر افشانم چو صبح اما گرفتاری هوس دارم به قدر چاک دل خمیازهٔ شوق قفس دارم فسون اعتبار افسانهٔ راحت نمیباشد چو دریا درخور امواج…
پایمالیم و فارغ ازگلهایم
پایمالیم و فارغ ازگلهایم سر به بالین شکر آبلهایم منزل و مقصدی معین نیست لیک در فکر زاد و راحلهایم همه چون اشک میرویم به…
پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست
پر بیکسم امروزکسی را خبرم نیست آتش به سرخاککه آن هم به سرم نیست رحم است به نومیدی حالمکه رفیقان رفتند به جاییکه در آنجاگذرم…
پر تشنه است حرص فضولیکمین ما
پر تشنه است حرص فضولیکمین ما یارب عرق به خاک نریزد جبین ما آه از حلاوت سخن وخلق بیتمیز آتش به خانهٔ که زند انگبین…
پر مفلسم به من چه نوا میتوان رساند
پر مفلسم به من چه نوا میتوان رساند جایی نرفتهام که دعا میتوان رساند دورم ز وصل یار به خود هم نمیرسم یاران مرا دگر…
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس
پر تیرهروزم از من بی پا و سر مپرس خاکم به باد تا ندهی از سحر مپرس در دل برون دل چو نفس بال میزنم…
پر نارساست سعی تحیر کمند او
پر نارساست سعی تحیر کمند او ای ناله همتی ز نهال بلند او برقی به ماه نو زد و گردی به موج گل از ابروی…
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن
پُر ملاف از جوهر باریک بینی داشتن سرمه میخواهد زبان موی چینی داشتن خفته چندین ملک جم درحلقهٔتسلیم فقر خاتمی دارد جهان بینگینی داشتن همت…
پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم
پر نفس میسوخت ما و من ز غیرت تن زدم ننگ خاموشی چراغی داشتم دامن زدم ثابت و سیار گردون گردهٔ وهم منست صفحهٔ بیکاری…
پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد
پر هما چه کند بخت اگر دگرگون شد اطاقه است دم ماکیان چو واژون شد در اهل مزبله کسب کمال کناسیست نباید اینهمه مقبول عالم…
پرتو آهی ز جیبتگل نکرد ای دل چرا
پرتو آهی ز جیبتگل نکرد ای دل چرا همچو شمعکشتهبینوری درینمحفل چرا مشتخون خود چوگل باید بهروی خویش ریخت بیادب آلودهسازی دامن قاتل چرا خاک…
پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب
پرتو حسن تو هرجا شد نقاب افکن در آب گشت از هر موج شمع حسرتی روشن درآب صافدل را شرم تعلیم خموشی میکند ناید ازموج…
پرتوت هر جا بپردازدکنار آینه
پرتوت هر جا بپردازدکنار آینه آفتاب آید بهگلگشت بهار آینه در هوای شست زلفت خاک بر سرکردهاند ماهیان جوهر اندر چشمه سار آینه بیتو چون…
پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما
پرکرده جرو لایتجزاکتاب ما در انتظار نقطه کم است انتخاب ما هردم زدن به وهم دگر غوطه میزنیم توفان ندارد افت موج سراب ما گردی…
پرکوته است دست به هر سو دراز حرص
پرکوته است دست به هر سو دراز حرص غیر از گره به رشته نبسته است ساز حرص عزلت گزیدهایم و به صد کوچه میتپیم آه…
پرواز بی نشانی دارد دماغ جاهم
پرواز بی نشانی دارد دماغ جاهم بشکن غبار امکان تا بشکنی کلاهم سر رشتهٔ جنونم گیسوی کیست یا رب شد دهر سنبلستان از پیچ و…
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن
پریشان کرد چون خاموشیام آواز گردیدن ندارد جمع گشتن جز به خویشم بازگردیدن هوس طرف جنون سیرم ، مپرس ازکعبه و دیرم سر بی مغز…
پروانه شوم یا پر طاووس گشایم
پروانه شوم یا پر طاووس گشایم از عالم عنقا چه خیالست برآیم آب و گلم از جوهر نظاره سرشتند در چشم خیالست به چشم همه…
پری می فشان ای تعلق بهانه
پری می فشان ای تعلق بهانه به دل چون نفس بستهای آشیانه درین عرصه زنهار مفراز گردن که تیر بلا را نگردی نشانه گر از…
پریشان نسخهکرد اجزای مژگان تر ما را
پریشان نسخهکرد اجزای مژگان تر ما را چهمضمون است درخاطر نگاهتحیرتانشا را نگردد مانع جولان اشکم پنجهٔ مژگان پر ماهی نگیرد دامن امواج دریا را…
پل و زورق نمیخواهد محیطکبریا اینجا
پل و زورق نمیخواهد محیطکبریا اینجا به هرسو سیرکشتی برکمر داردگدا اینجا دماغ بینیازان ننگ خواهش برنمیدارد بلندی زیر پا میآید از دست دعا اینجا…
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز
پوچ است سر به سر فلک بیمدار مغز چون شیشه زین کدو مطلب زینهار مغز راحتکند به سختی ایام نرمخو از استخوان به خویش برآرد…
پهلو به چرخ میزند امروز جاه عید
پهلو به چرخ میزند امروز جاه عید کج کرده است باز مه نو کلاه عید دارد ز ماه نو همه تن یک خط جبین یارب…
پیام داشت به عنقا خط جبین حباب
پیام داشت به عنقا خط جبین حباب کهگرد نام نشسته است بر نگین حباب نفسشمار زمانیم تا نفس نزدن همین شهور حباب و همین سنین…
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشد
پی اشک من ندانم بهکجا رسیده باشد ز پیات دویدنی داشت به رهی چکیده باشد ز نگاه سرکشیدن به رخت چه احتمال است مگر ازکمین…
پی تحقیق کسانی که گرو تاختهاند
پی تحقیق کسانی که گرو تاختهاند همه چون صبح به خمیازه نفس باختهاند عاجزیکسبکمال استکه یکسر چو هلال تیغبازان تعین سپر نداختهاند حسن خورشید ازل…
پوچست قماش تو به اظهار تلافی
پوچست قماش تو به اظهار تلافی ای کسوت موهوم فنا رنگ نبافی نشکافت کس از نظم جهان معنی تحقیق از بسکه بهم تنگ نشستهست قوافی…
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است
پیر عقل از ما به درد نان مقدم رفته است در فشارکوچههای گندم آدم رفته است ای به عبرت رفتگان عالم موت و حیات بگذرید…
پیر خمیازهکش وضع جوان میباشد
پیر خمیازهکش وضع جوان میباشد حسرت تیر در آغوش کمان میباشد نوبهار چمن عمر همین خاموشیست گفتگو صرصر تمهید خزان میباشد غفلت از منتظر وصل…
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن
پیرگشتم چند رنج آب وگل برداشتن پیکرم خم کرد ازین ویرانه دل برداشتن خفت بیاعتباری سخت سنگین بوده است چون حنا فرسودهام از خون بحل…
پیر گردیدم و هستی سبب ننگ نشد
پیر گردیدم و هستی سبب ننگ نشد چونکمان، خانهٔ بیبام و درم تنگ نشد الفت دل نه همین حایل عزم نفس است آبله پای که…
پیرو تسلیم باش آخر به جایی میرسی
پیرو تسلیم باش آخر به جایی میرسی از سر ما گر قدم سازی به پایی میرسی کاروانها میرود زبن دشت بیگرد سراغ میشوی گم تا…
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند
پیری آمد ماند عشرتها ز انداز بلند سرنگون شد شیشه، قلقلکرد پرواز بلند دستگاه اصل فطرت جز تنزل هیچ نیست میکندگل پست پست انجام آغاز…
پیری آمدگشت چشمازگریهامکمکم سپید
پیری آمدگشت چشمازگریهامکمکم سپید صبح عجز آماده دندانکرد از شبنم سپید این دم از تعمیر جسمم شرم باید داشتن کمکنند آنکهنه بنیادیکهگردد خم سپید چاره…
پیری وداع عمر سبکبال وانمود
پیری وداع عمر سبکبال وانمود موی سفید آب به غربال وانمود این جنس اعتبار که در کاروان ماست خواهد غبار مانده به دنبال وانمود جایی…
پیریام آخر می و پیمانه برد
پیریام آخر می و پیمانه برد باد سحر شمع ز کاشانه برد دیده سیاهی ز گل و لاله چید کوشگرانی ز هر افسانه برد شمع…
پیریام پیغامی از رمز سجود آورده است
پیریام پیغامی از رمز سجود آورده است یکگریبان سوی خاکم سر فرود آورده است شبهه پیماییست تحقیق خطوط ما و من کلک صنع اینجا سیاهی…
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها
پیش آن چشم سخنگو موج می در جامها چون زبان خامشان پیچیده سر درکامها رنگ خوبی را ز چشم او بنای دیگر است روغن تصویر…
پیش ارباب حسب ترک نسب باید کرد
پیش ارباب حسب ترک نسب باید کرد پردهٔ دیده و دل فرش ادب باید کرد کاروانها همه محمل کش یأس است اینجا ناله را بدرقهٔ…
پیش توانگرمنشان، پهلوی لاغر مگشا
پیش توانگرمنشان، پهلوی لاغر مگشا دستبههر دستمده، چشم بههردرمگشا تا زیقینت بهگمان، چشم نپوشند خسان بند نقاب سحرت در صف شبپر مگشا همت تمکین نظرت…
پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد
پیکرم چون تیشه تا از جان کنی یاد آورد سر زند بر سنگی و پیغام فرهاد آورد لب بهخاموشی فشردم نالهجوشید ازنفس قید خودداری جنون…
پیش چشمیکه نورعرفان نیست
پیش چشمیکه نورعرفان نیست گر بود آسمان نمایان نیست عمرها شد، دمیده است آفاق بیلباسی هنوز عریان نیست شمع راگر به فکرخویش سریست تاکف پاش…
پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیم
پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیم پر نیست آنقدر که توان کرد خالیم شادم بهکنج فقر کز ابنای روزگار سیلی خور جواب نشد بی سوالیم خاک ضعیف مرکز…
پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست
پیوستگی به حق، ز دو عالم بریدنست دیدار دوست هستی خود را ندیدنست آزادگی کزوست مباهات عافیت دل را زحکم حرص وهوا واخریدنست پرواز سایه…
پیوسته است از مژه بر دیدهها نقاب
پیوسته است از مژه بر دیدهها نقاب لازم بود به مرد صاحبحیا نقاب حیرت غبارخویش ز چشمم نهفته است بر رنگ بستهام ز هجوم صفا…
تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل
تا بست ادب نامهٔ من در پر بسمل پرواز گرفتهست شکن در پر بسمل یاد تب شوقی که ز سامان تپیدن آسودگیم داشت سخن در…
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخاب
تا از آن پای نگارین بوسهایکرد انتخاب جام در موج شفق زد حلقهٔ چشم رکاب تا به بحر شوق چونگرداب دارم اضطراب نیست نقش خاتم…
تا بگذرم به صد سر و گردن ز آسمان
تا بگذرم به صد سر و گردن ز آسمان مشتی به جبهه مالم از آن خاک آستان زین محفل جنون چقدر ربط میدهد آیینه محو…
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم
تا به در یوزهٔ راحت طلبیدن رفتم مژه گشتم سر مویی به خمیدن رفتم صبح از بی نفسی قابل اظهار نبود زین گلستان به غبار…
تا به شوخی نکشد زمزمهٔ ساز نگاه
تا به شوخی نکشد زمزمهٔ ساز نگاه مردمک شد ز ازل سرمهٔ آواز نگاه در تماشای توام رنگ اثر باختن است همچو چشمم همه تن…
تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختند
تا به عالم، رنگ بنیاد تمنا ریختند گرد ما را چون نفس در راه دلها ریختند واپسی زین کاروان چندین ندامت بار داشت هرکه رفت…
تا به کی چون شمع باید تاج زر برداشتن
تا به کی چون شمع باید تاج زر برداشتن چند بهر آبرو آتش بهسر برداشتن چند باید شد ز غفلت مرکز تشنیع خلق حرف سنگین…
تا به مطلوب رسیدنکاریست
تا به مطلوب رسیدنکاریست قاصدان دوری ره طوماریست مپسندید درازی به نفس که زبان تا نگزد لب، ماریست بوی گل تشنهٔ تألیف وفاست غنچهٔ پاس…
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست
تا بهکی خواهی زلاف بخت بر سرها نشست برخطتسلیم میباید چونقش پا نشست مگذر از وضع ادب تا آبرو حاصل کنی چون به خود پیچیدگوهر…
تا بهکی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین
تا بهکی باشی قفس فرسودهٔ شان نگین ای خوش آن نامی که نقشش نیست بهتان نگین گر نهایمحکوم حرصافسانهٔ اوهام چند بگذر از جام جم…
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما
تا بویگل به رنگ ندوزد لباس ما عریانگذشت زین چمن امید ویاس ما دل داشت دستگاه دو عالم ولی چه سود با ما نساخت آینهٔ…
تا بهکی در پرده دارم آه بیتأثیر را
تا بهکی در پرده دارم آه بیتأثیر را از وداع آرزو پر میدهم این تیر را کلبهٔ مجنون چوصحرا ازعمارت فارغاست بام و در حاجت…
تا تب عشق آتشم را داد سر در سوختن
تا تب عشق آتشم را داد سر در سوختن پنبه شد خاکستر از شور مکرر سوختن هستی عشّاق از آیین جهان دیگر است بسته جز…
تا پری به عرض آمد موج شیشه عریان شد
تا پری به عرض آمد موج شیشه عریان شد پیرهن ز بس بالید دهر یوسفستان شد جلوهاش جهانی را محو بیخودیها کرد آینه دکان بر…
تا جلوهات پر افشاند از آشیانهٔ چشم
تا جلوهات پر افشاند از آشیانهٔ چشم روشن حباب دارد بنیاد خانهٔ چشم آیینهها ز جوهر بال نگه شکستند از حیرت جمالت در آشیانهٔ چشم…
تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زد
تا جلوهٔ بیرنگ تو بر قلب صور زد تمثال گرفت آینه در دست و به در زد همت به سواد طلبت گرد جنون داشت نُه…
تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل
تا چشم تو شد ساغر دوران تغافل خون دو جهان ریخت به دامان تغافل بر زخم که خواهی نمک افشاند که امروز گل کرده تبسم…
تا جنون نقد بهار عشرتم در چنگ داشت
تا جنون نقد بهار عشرتم در چنگ داشت طفل اشکی همکه میدیدم به دامن سنگ داشت عمری از فیض لب خاموش غافل زیستم نغمهٔ عیش…
تا چند به هر عیب و هنر طعنهزنیها
تا چند به هر عیب و هنر طعنهزنیها سلاخ نهای، شرمی ازبن پوستکنیها چونسبحه درفنمعبدعبرت چهجنون است ذکر حق و برهم زدن و سرشکنیها چندانکه…
تا چند به عیب من وما چشمگشودن
تا چند به عیب من وما چشمگشودن آیینهٔ ما آب شد از شرم نمودن مانند شرر دانهٔ بیحاصل ما را نا کاشته دیدند سزاوار درودن…
تا چند به هر مرده و بیمار بگریم
تا چند به هر مرده و بیمار بگریم وقتست به خود گریم و بسیار بگریم زبن باغ گذشتند حریفان به تغافل تا من به تماشای…
تا چند حسرت چمن و سایههای ابر
تا چند حسرت چمن و سایههای ابر کو گریهای که خنده کنم بر هوای ابر افراط عیش دهر ز کلفت گرانترست دوش هوا پر آبله…
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم
تا چند ز غفلت طرب اندیش نشینم کو درد که لختی به دل ریش نشینم یک چشم زدن الفت اشک و مژه کم نیست ظلمست…
تا چند کشد دل الم بیهده کوشی
تا چند کشد دل الم بیهده کوشی چون صبح نفس باختم از خانه بدوشی خجلت ثمر دشت تردد نتوان زیست ترسم به عرق گم شود…
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم
تا حسرت سر منزل او برد ز جایم منزل همه چون آبله فرسود به پایم مهمان بساط طربم لیک چه حاصل چون شمع همان پهلوی…
تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی
تا چند ناز غازه و رنج حنا کشی نقاش قدرتی اگر از رنگ پاکشی عرضکمال آینه موقوف سادگیست زان جوهرت چه سود که خط بر…
تا حنا ازکفت بهکام رسید
تا حنا ازکفت بهکام رسید شفق رنگ گل به شام رسید مژده ای دل بهار میآید قاصد بوی گل پیام رسید تا عدم شد نفسشمار…





