بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم
بر ندارد شوخی از طبع ادب تخمیر شرم بی عرقگل میکند از جبههٔ تصویر شرم در هوای ختم مقصد سرنگون تاز است مو تا طلوع…
بر هرگلی دمیدهست افسون آرزوبی
بر هرگلی دمیدهست افسون آرزوبی بوی شکسته رنگی رنگ پریده بویی ناموس ناتوانی افتاده بر سر هم رنگ شکسته دارد بر ششجهت غلویی سازی که…
بر یار اگر پیام دل تنگ میفرستم
بر یار اگر پیام دل تنگ میفرستم به امید بازگشتن همه رنگ میفرستم در صلح میگشاید ز هجوم ناتوانی مژهوار هر صفی را که به…
برآرد گَرَم آتش دل زبانه
برآرد گَرَم آتش دل زبانه شودگرد بال سمندر زمانه گشایمگر از بیخودی شست آهی کنم قبهٔ چرخ زنبور خانه به صد لاف وارستگی صید خویشم…
برآن سرمکه ز دامن برونکشم پا را
برآن سرمکه ز دامن برونکشم پا را به جیب آبله ریزم غبار صحرا را به سعی دیدة حیران دل از ثپش ننشست گهرکند چهقدر خشک…
برآسمان رسانم وگر بر هوا برم
برآسمان رسانم وگر بر هوا برم مشت غبار خویش ز راهتکجا برم گر استخوان من بپذیرد سگ درت بر عرش ناز سایهٔ بال هما برم…
برچهرهٔ آثارجهان رنگ سبب نیست
برچهرهٔ آثارجهان رنگ سبب نیست چون آتش یاقوتکه تب دارد و تب نیست وهماستکه در ششجهتش ریشه دویدهست سرسبزی این مزرعه بیبرگکنب نیست چشمی به…
برای خاطرم غم آفریدند
برای خاطرم غم آفریدند طفیل چشم من یم آفریدند چو صبح آنجا که من پرواز دارم قفس با بال توأم آفریدند عرقگل کردهام از شرم…
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی
برخود مشکن تا همه تن رنگ نگردی ای شیشه نجوشیده عبث سنگ نگردی دور است تلاشت ز ره کعبهٔ تحقیق ترسمکه به گرد قدم لنگ…
برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته است
برروی ما چوصبح نهرنگی شکسته است گردی ز دامن تپش دل نشسته است بیآفتاب وصل تو بخت سیاه ما مانند سایه آینهٔ زنگ بسته است…
برداشتن دل ز جهان کرد گرانی
برداشتن دل ز جهان کرد گرانی کز پیریام آخر به خم افتاد جوانی مهمیز رمی نیست چوتکلیف تعلق نامت نجهد تا به نگینش ننشانی ای…
برق آفت لمعه در بیضبطی اسرار داشت
برق آفت لمعه در بیضبطی اسرار داشت نعرهٔ منصور تا گردن فرازد دار داشت نغمهٔ تار نفس بیمژدهٔ وصلی نبود نبض دل تا میتپید آواز…
برق با شوقم شراری بیش نیست
برق با شوقم شراری بیش نیست شعله طفل نیسواری بیش نیست آرزوهای دو عالم دستگاه ازکف خاکم غباری بیش نیست چون شرارم یک نگه عرض…
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام
برق حسنی در نظر دارم به خود پیچیدهام جوهر آیینه یعنی موی آتش دیدهام نادمیدن زین شبستان پاس ناموس حیاست چون سحر عمریست خود را…
برق خطی بر سیاهی میزند
برق خطی بر سیاهی میزند هالهٔ مه تا به ماهی میزند سجده مشتاق خم ابروی کیست بر دماغم کجکلاهی میزند معصیت در بارگاه رحمتش خندهها…
برکاغذ آتش زده هر چند سواریم
برکاغذ آتش زده هر چند سواریم فرصت شمران قدم آبله داریم چون شمع تلاش همه زین بزم رهایی است گل میدمد آن خار که از…
برکمرتا بهله آنترک نزاکت مست بست
برکمرتا بهله آنترک نزاکت مست بست نازکی در خدمت موی میانش دست بست بگذر از امید آگاهیکه در صحرای وهم چشمماکردیکه خواهد تا ابد ننشست…
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام
برگ خودداری مجویید از دل دیوانهام ربشهها دارد چو اشک از بیقراری دانهام قامت خمگشته بیش از حلقهٔ زنجیر نیست غیر جنبش ناله نتوان یافتن…
برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است
برگ عیش من به ساز بیخودی آماده است چون بط می بال پروازم ز موج باده است نقش پایم ناتوانیهای من پوشیده نیست بیشتر از…
برگ طربم عشرت بیبرگ و نواییست
برگ طربم عشرت بیبرگ و نواییست چون آبله بالیدنم از تنگقباییست در قافلهٔ بی جرس مقصد تسلیم بیطاقتی نبض طلب هرزهدراییست کو شور جنونیکه اسیران…
برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود
برگ و ساز عندلیبان زین چمن گفتار بود پرفشانیها بقدر شوخی منقار بود سطر آهی کز جگر خواندم سواد ناله داشت مسطر این صفحه یکسر…
بروت تافتنتگربه شانی هوس است
بروت تافتنتگربه شانی هوس است به ریش مرد شدن بزگمانی هوس است به حرف و صوت پلنگی نیاید از روباه فسون غرشت افسانهخوانی هوس است…
برگ و سازم جز هجومگریهٔ بیتاب نیست
برگ و سازم جز هجومگریهٔ بیتاب نیست خانهٔ چشمیکه من دارمکم ازگرداب نیست رشتهٔ قانون یأسم از نواهایم مپرس درگسستن عالمی دارمکه در مضراب نیست…
برون تازست حسن بیمثال از گرد پیدایی
برون تازست حسن بیمثال از گرد پیدایی مخوان بر نشئهٔ نازپری افسون مینایی فریب آب خوردن تا کی از آیینهٔ هستی دو روزی گو نباشد…
برون دل نتوان یافت گرد جولانم
برون دل نتوان یافت گرد جولانم چو رنگ قطره خون رفتهست میدانم زهی تصرف وحشت که چون پر طاووس به جوش آینه خفتن نکرد حیرانم…
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش
بزم امکان بسکه عام افتاده دور ساغرش هرکه را سرمایهٔ رنگیست میگردد سرش مغز آسایش چسان بندد سر فرماندهی کز خیال سایهٔ بالیست بالین پرش…
بزم پیریکزقد خمگشتهٔ ما چنگ اوست
بزم پیریکزقد خمگشتهٔ ما چنگ اوست برق آه ناامیدی شو؟ی آهنگ اوست دلبهوحشت نهکه چرخ سفلهفرصتدشمن است روز و شبیکجنبشمژگانچشمتنگ اوست وادی عجزی به پای…
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست
بزم تصور توکدورت ایاغ نیست یعنی چو مردمک شب ما بیچراغ نیست سرگشتگان با نقش قدم خطکشیدهاند در کارگاه شعلهٔ جواله داغ نیست جیب نفسشکاف…
بزم ما را نیست غیر از شهرت عنقا شراب
بزم ما را نیست غیر از شهرت عنقا شراب کز صدای جام نتوان فرق کردن تا شراب ظرفو مظروف توهمگاه هستی حیرت است کس چه…
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است
بزمگردون صبحخیز ازگرد بیتاب من است نور این آیینهٔ مینا ز سیماب من است یکجهان ضبط نفس دارد به خود پیچیدنم رشتهٔموهوم هستی تشنهٔنابمن است…
بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا
بس که دارد ناتوانی نبض احوال مرا بازگشتن نیست از آیینه تمثال مرا خاک نمگل میکندسامان خشکی از غبار سیرکن هنگامهٔ ادبار و اقبال مرا…
بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو
بس رشک قامت او سوخت سر تا پای سرو موج قمری ریخت از خاکستر اجزای سرو پیکر آزادی و بار تحمل تهمتست یک قلم دست…
بس که چون سایهام از روز ازل تیره رقم
بس که چون سایهام از روز ازل تیره رقم خط پیشانی من گم شده در نقش قدم عشق هر سو کشدم چاره همان تسلیم است…
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنم
بس که در شغل ندامت روز و شب جان میکنم گر نگین پیدا کنم نقشش به دندان میکنم درطلب چون ریشه نتوان شد حریف منع…
بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم
بس که در هجر تو فرسود از ضعیفی پیکرم میتوان از موی چینی سایه کردن بر سرم صد عدم از جلوه زار هستی آن سو…
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوست
بسکه اجزایم چمنپروردهٔ نیرنگ اوست گرهمه خونم بهجوش شوخی آید رنگ اوست کوه تمکینش بود هرجا بساطآرای ناز نالهٔ دلهای بیطاقت شرار سنگ اوست جوهر…
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان
بستهام چشم امید از الفت اهل جهان کردهام پیدا چوگوهر در دل دریا کران بسکه پستی درکمین دارد بنای اعتبار بعد ازبن دیوارها بیسایه خواهد…
بسکه از ساز ضعیفیها خبر داریم ما
بسکه از ساز ضعیفیها خبر داریم ما چنگ میگردیم اگر یک ناله برداریم ما عاشقان را صندل آسودگی دردسرست تا به سر، دردی نباشد، دردسر…
بسکه از شادابی خطت شد اینگلزار سبز
بسکه از شادابی خطت شد اینگلزار سبز خاک میگردد چو ابر از سایهٔ دیوار سبز زبن هوا گر دانهٔ تسبیح گیرد آب و رنگ میشود…
بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت
بسکه از طرز خرامت جلوهٔ مستانه ریخت رنگ از روی چمن چون باده ازپیمانه ریخت حسرت وصل تو برد آسایش از بنیاد دل پرتوشمعت شبیخونی…
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش
بسکه افتاده است بینم خون صید لاغرش میخورد آب از صفای خود زبان خنجرش آنکه چونگل زخم ما را در نمک خواباند و رفت چون…
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است
بسکه آفت ما ضعیفان را حصار آهن است چشم زخمیگر هجوم آرد دعای جوشن است سینه چاکان میکنند از یکدگرکسب نشاط از نسیم صبح شمع…
بسکه افتادهست باغ آبرو نایاب گل
بسکه افتادهست باغ آبرو نایاب گل ذوق عشرت آبگردد تا کند مهتاب گل زبن طلسم رنگ و بو سامان آزادی کنید نیست اینجا غیر دامن…
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است
بسکه امشب بیتوام سامان اعضا آتش است گر همه اشکی فشانم تا ثریا آتش است شوخی آهم به دل سرمایهٔ آرام نیست سوختن صهباست نرمی…
بسکه اینگلشن افسردهکدورت رنگ است
بسکه اینگلشن افسردهکدورت رنگ است نفس غنچهبرآبینهٔ شبنم زنگ است از تماشاگه حیرت نتوان غافل بود بزم بیرنگی آیینه سراپا رنگ است در مشرب زن…
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت
بسکه برق یأس بنیاد من ناکام سوخت میتوان از آتش سنگ نگینم نام سوخت الفت فقر از هوسهای غنایم بازداشت خاک این ویرانه در مغزم…
بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی
بسکه بی روی تو خجلت کرد خرمن زندگی بر حریفان مرگ دشوارست بر من زندگی با چنین دردی که باید زیست دور از دوستان به…
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام
بسکه بی روی تو لبریز ندامت بودهام همچو دریا عضو عضو خویش بر هم سودهام از کف خاکستر من شعله جولانی مخواه اخگری در دامن…
بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است
بسکه بیقدری دلیل دستگاه عالم است چون پر طاووس یکعالم نگینبیخاتم است هر دو عالم در غبار وهم توفان میکند ازگهرتا بحر هرجا واشکافی بینم…
بسکه بیروپت بهارم کلفت انشا میکند
بسکه بیروپت بهارم کلفت انشا میکند چون حنا رنگ از گرانی سایه پیدا میکند گر نه باد صبح چین طرهات وا میکند نسخهٔ جمعیت ما…
بسکه بیلعل تو رفت از بزم عیش ما نمک
بسکه بیلعل تو رفت از بزم عیش ما نمک میزند بر ساغر میخندهٔ مینا نمک داغ شوقت زِیرمشق منت هرپنبه نیست اشک خودکافیستگر خواهدکباب ما…
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند
بسکه بیمارتو بر بستر غم یکرو ماند یاد گرداندن اگر داشت ته پهلو ماند زندگی رفت ولی پاس وفا را نازم کز قد خم به…
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرم
بسکه چون طاووس، پیچیدهست مستی در سرم جامها در گردش آید گر به خود جنبد پرم گرد بادم، مستیام موقوف کوه و دشت نیست هر…
بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا
بسکه چونگل پردهها بر پرده شد سامان مرا پیرهن در جلوه آبمگرکنی عریان مرا تا به پستیها عروج اعتبارمگلکند خامشی چون آتش یاقوت زد دامان…
بسکه دارد سوختن چون مجمرم در دل مقام
بسکه دارد سوختن چون مجمرم در دل مقام دور میگردد عرق تا میتراود در مشام بسمل سعی فنایم بگذر از تسکین من چون شرار کاغذم…
بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است
بسکه حرف مدعا نازک رقم افتاده است نامهام چون حیرت آیینه یکسر ساده است طینت عاشق نگردد از ضعیفی پایمال گر فتد بر خاک حرفی…
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب
بسکه دارد برق تیغت درگذشتنها شتاب رنگ نخجیر تو میگردد ز پهلویکباب ناز اگرافسون نخواند مانع آن جلوهکیست در بنای وهم غیرآتش زن وبرخود بتاب…
بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوست
بسکه دارم غنچهٔ شوق توپنهان زیرپوست رنگ خونم نیست بیچاکگریبان زیرپوست در جگر هر قطرهٔ خونم شرار دیگر است کردهام از شعلهٔ شوقت چراغان زیر…
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است
بسکه در بزم توام حسرت جنون پیمانه است هرکه را رنگی بگردد لغزش مستانه است اهل معنی از حوادث مست خواب راحتند شور موج بحر…
بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست
بسکه رازعجز ما بالید پنهان زیرپوست یک قلم چون آبلهگشتیم عریان زیرپوست گرشکست رنگ ما دیدی ز حال مپرس نامهٔ مجنون ندارد غیر عنوان زیر…
بسکه در ساز صفاکیشان حیا خوابیده بود
بسکه در ساز صفاکیشان حیا خوابیده بود موی چینی رشته بست اما صدا خوابیده بود کس به مقصد چشم نگشود از هجوم ما و من…
بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است
بسکه ساز این بساط آشفتگیهای دل است بیشکست شیشه امید چراغان مشکل است صید مجنونطینتان بیدام الفت مشکل است هرکه بیمار محبتگشت سرتا پا دل…
بسکه زخم کشتهٔ نازش تلاطم میکند
بسکه زخم کشتهٔ نازش تلاطم میکند هر چه را دیدم درین مشهد تبسم میکند چشم بگشا برحصول جستجو کاینجا چو شمع نقد خود هرکس بقدر…
بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست
بسکه سودای توام سرتا به پا زنجیر پاست مویسر چوندود شمعمجمعبا زنجیر پاست اشکم و بر انتظار جلوهای پیچیدهام یاد آنگل شبنم شوقمرا زنجیرپاست همتی…
بسکه شدحیرتپرست جلوهاتگلزارها
بسکه شدحیرتپرست جلوهاتگلزارها گل زبرگ خویش دارد پشت بر دیوارها دل ز دام حلقهٔ زلفت چه سان آید برون مهره را نتوانگرفتن از دهان مارها…
بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آب
بسکه شد از تشنهکامیهای ما نایاب آب دست ازنم شسته میآید به روی آب، آب هیچکس زگردشگردون نم فیضی نبرد کاش ترگردد ز خشکیهای این…
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی
بسکه گردید آبیار ما ز پا افتادگی سبز شد آخر چو بید از وضع ما افتادگی میتوان از طینت ما هم رعونت خواستن گر برآید…
بسکه ما را بر آن لقاست نگاه
بسکه ما را بر آن لقاست نگاه عالمی را به چشم ماست نگاه حیرت امروز بی بلایی نیست از مژه دست بر قفاست نگاه مایهٔ…
بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست
بسکه مستان را به قدر میکشیها آبروست میزند پهلو بهگردون هرکه بر دوشش سبوست هر دلیکز غم نگردد آب پیکانست و بس هرسریکز شور سودا…
بسکه میجوشد ازین دریای حسرت حب جاه
بسکه میجوشد ازین دریای حسرت حب جاه قطره هم سعی حبابی دارد از شوق کلاه میرود خلقی بهکام اژدر از افسون جاه شمع را سرتا…
بسکه ناموس وفا داردکمین حال من
بسکه ناموس وفا داردکمین حال من هرکه بسمل گشت میبندد تپش دربال من بیخودی در بال حیرت میرسد آیینهام میتوان کردن به رنگ رفته استقبال…
بسکه نیرنگ قدح چیدهست در اندیشهام
بسکه نیرنگ قدح چیدهست در اندیشهام میکند طاووس فریاد از شکست شیشهام تخم عجزم در زمین ناامیدی کشتهاند ناله میبالد به رنگ تار ساز از…
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو
بسکه یاد قامتت بر باد داد اجزای سرو نالهٔ قمری شد آخر قدکشیدنهای سرو چیدن دامن دربنگلشن گل آزادگی است کیست تا فهمد زبان عافیت…
بسکهدشت از نقشپایلیلی ما پرگل است
بسکهدشت از نقشپایلیلی ما پرگل است گرباد از شور مجنون آشیان بلبل است حسن خاموش از زبان عشق دارد ترجمان سرو مینا جلوه راکوکوی قمری…
بسکهوحشت کردهاست آزاد، مجنونمرا
بسکهوحشت کردهاست آزاد، مجنونمرا لفظ نتواندکند زنجیر،مضمون مرا در سر از شوخی نمیگنجدگل سودای من خم حبابی میکند شور فلاطون مرا داغ هم در سینهام…
بعد ازین از صحبت این دیو مردم رم کنم
بعد ازین از صحبت این دیو مردم رم کنم غول چندی در بیابان پرورم آدمکنم در مزاج بدرگان جز فحش کم دارد اثر زخم سگ…
بعد ازین درگوشهٔ دل چون نفس جا میکنم
بعد ازین درگوشهٔ دل چون نفس جا میکنم چشم میپوشم جهانی را تماشا میکنم زان دهان بینشان هرگاه میآیم به حرف بر لب ذرات امکان…
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرود
بعد ازینت سبزه خط در سیاهی میرود ای ز خود غافل زمان خوش نگاهی میرود میشود سرسبزی این باغ پامال خزان خوشدلیهایت به گرد رنگ…
بعد کشتن نیز پنهان نیست داغ بسملم
بعد کشتن نیز پنهان نیست داغ بسملم روشنست از دیدهٔ حیران چراغ بسملم رنگ دارد آتشی از کاروان بوی گل میتوان از موج خون کردن…
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان
بعد مردن از غبارم کیست تا یابد نشان نقش پای موج هم با موج میباشد روان خامشی مهریست بر طومار عرض مدعا همچو شمعکشته دارم…
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من
بعد مردن گر همین داغست وحشتزای من خاک هم خالی در آتش مینماید جای من گر به صد چاه جهنم سرنگون غلتم خوش است در…
بعد مرگم شامنومیدی سحرآورده است
بعد مرگم شامنومیدی سحرآورده است خاکگردیدن غباری در نظر آورده است در محبت آرزوی بستر و بالینکراست چشم عاشق جای مژگان نیشترآورده است طاقتیکو تا…
بعدازین باید سراغمن ز خاموشیگرفت
بعدازین باید سراغمن ز خاموشیگرفت داشتم نامی درین یارن فراموشیگرفت پردهٔ ناموس هستی بود آغوشکفن از نفس آیینه تنگ آمد نمدپوشیگرفت دوستان را ما وتو…
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من
بگذشت ز خاکم بت گل پیرهن من چون صبح نفس جامه درید ازکفن من یاد نگهش بسکه به تجدید جنون زد شد چشم پری بخیهٔ…
بلاکشان محبت گل چه نیرنگند
بلاکشان محبت گل چه نیرنگند شکستهاند به رنگی که عالم رنگند چه شیشه و چه پری خانهزاد حیرت ماست به آرمیدگی دلکه بیخودان سنگند ز…
بلبل الم غنچه کشد بیشتر از گل
بلبل الم غنچه کشد بیشتر از گل ظلمست به عاشق چه مدارا چه تغافل خودداری شبنم چه کند با تف خورشید ای یاد تو برق…
بنای حرص به معراج مدعا نرسید
بنای حرص به معراج مدعا نرسید گذشت از فلک اما به پشت پا نرسید دماغ جاه بهکیفیت حضور نساخت به سربلندی این بامها هوا نرسید…
بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمیباشا
بنای رنگ فطرت بر مزاج دون نمیباشا زمین خانهٔ خورشید جز گردون نمیباشد شکست کار دنیا نیست تشویش دماغ من خیال موی چینی در سر…
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست
بندگی با معرفت خاص حضور آدمیست ورنه اینجاسجدهها چون سایه یکسر مبهمیست با سجودت از ازل پیشانیام را توأمیست دوری اندیشیدنم زان آستان نامحرمیست آه…
بندگی هنگامهٔ عشرت پرستیها بس است
بندگی هنگامهٔ عشرت پرستیها بس است طوقگردن همچو قمری خط جام ما بس است غیر داغ آرایش دل نیست مجنون مرا جوهرآیینهٔ این دشت نقش…
به ارشاد ادب در دستگاه خودسران مگذر
به ارشاد ادب در دستگاه خودسران مگذر دهل نابسته بر لب در صف واعظگران مگذر به تحسین خسیسان هیچ نفرینی نمیباشد به روی تیغ بگذر…
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم
به اقبال حضورت صد گلستان عیش در چنگم مشو غایب که چون آیینه از رخ میپرد رنگم شدم پیر و نیام محرم نوای نالهٔ دردی…
به امید فنا تاب وتب هستیگوارا شد
به امید فنا تاب وتب هستیگوارا شد هوای سوختن بال و پر پروانهٔ ما شد فکندیم از تمیز آخر خلل درکار یکتایی بدل شد شخص…
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگردد
به اندک شوخیی بنیاد تمکینکنده میگردد حیا تا لب گشود از هم تبسم خنده میگردد تنزه گر هوس باشد مجوشید آن قدر با هم که…
به اوجکبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا
به اوجکبریاکزپهلوی عجز است راه آنجا سر موییگراینجا خمشوی بشکنکلاه آنجا ادبگاه محبت ناز شوخی برنمیدارد چو شبنم سر به مهر اشک میبالد نگاه آنجا…
به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری
به این تمکین خرامت فتنه در خوابست پنداری تبسم از حیا گل بر سر آبست پنداری غبارم از خرامت ششجهت دست دعا دارد حضور چین…
به این حیرت اگر باشد خروشی ناگزیر من
به این حیرت اگر باشد خروشی ناگزیر من بقدر جوهر از آیینه میبالد صفیر من سراغی از مثال من نداد آیینهٔ هستی بهملک نیستی روکن…
به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمیخیزد
به این ضعفی که جسم زارم از بستر نمیخیزد اگر بر خاک میافتد نگاهم برنمیخیزد غبار ناتوانم با ضعیفی بستهام عهدی همهگر تا فلک بالم…
به این طاقت نمیدانم چه خواهد بود انجامم
به این طاقت نمیدانم چه خواهد بود انجامم نگین بینقش میگردد اگرکس میبرد نامم به رنگ نقش پا دارم بنای عجز تعمیری به پستی میتوان…
به این موهومیام یا رب که کرد آیینهدار او
به این موهومیام یا رب که کرد آیینهدار او تحیر تا کجا گیرد ز صفر من شمار او سراغ خویش یابم تا ره تحقیق او…





