این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش
این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش دامن شکن همت گردد دو سه چین هستش پر هرزه درا مگذار زین قافلهٔ آفات شور نفسی…
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست
این قلمرو اندوه کارگاه راحت نیست هرکه فکر بالینکرد یافت زیر سر زانو یک مژه به صد عبرت شرم چشم ما نگشود حلقهوار تهکردیم بر…
این غافلان که آینهپرداز میدهند
این غافلان که آینهپرداز میدهند در خانهای که نیست کس آواز میدهند خون شد دل از معاملهداران وهم و ظن تمثال ماست آن چه به…
اینزمان یک طالبمستی درین میخانه نیست
اینزمان یک طالبمستی درین میخانه نیست آنکهگرد بادهگردد جز خط پیمانه نیست از نشاطدل چه میپرسیکه مانند سپند غیر دود آه حسرت ریشهٔ این دانه…
اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کرد
اینقدر اشک به دیدارکه حیران گل کرد که هزار آینهام بر سر مژگان گل کرد عالمی را ز دل خسته به شور آوردم نالهای داشتم…
اینقدر ریش چه معنی دارد
اینقدر ریش چه معنی دارد غیر تشویش چه معنی دارد آدمی، خرس؟ چهظلم است آخر! مرد حق، میش؟ چه معنی دارد حذر از زاهد مسواک…
اینقدر نقشیکهگلکرد از نهان و فاش ما
اینقدر نقشیکهگلکرد از نهان و فاش ما صرفرنگیداشتبیرون صدفنقاش ما جمع دار از امتحان جیب عریانی دلت دستما خالیترست ازکیسهٔ قلاش ما زبن سلیمانی که…
اینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شد
اینقدر نمیدانم صیدم از چه لاغر شد کزتصور خونم آب تیغ اوتر شد حرف شعله خویش را، با محیط سرکرذم فلس ماهیان یکسر دیده سمندر…
اینکه در دیر غمت ذم شرد پیدا کردند
اینکه در دیر غمت ذم شرد پیدا کردند دل نداری ورنه دل از درد پیدا کردهاند هچکس از اختراع این بساط آگاه نیست رنگ میبازیم…
اینکه طاقتها جوانی میکند
اینکه طاقتها جوانی میکند ناتوانی، ناتوانی میکند گر همه خاک از زمینگردد بلند بر سر ما آسمانی میکند بسکه فطرتها ضعیف افتاده است تکیه بر…
آینهٔ وصل چیست، حیرتی آراستن
آینهٔ وصل چیست، حیرتی آراستن وز اثر ما و من یک دو نفس کاستن مفت تماشاست حسن لیک به شکر نگاه از سر خود بایدت…
آیین خود آرایی از روز الست استش
آیین خود آرایی از روز الست استش دل تحفه مبر آن جا کایینه به دست استش نخجیر فنا غیر از تسلیم چه اندیشد در رنگ…
آیینه بر خاک زد صنع یکتا
آیینه بر خاک زد صنع یکتا تا وانمودند کیفیت ما بنیاد اظهار بر رنگ چیدیم خود را به هر رنگکردیم رسوا در پرده پختیم سودای…
آیینهٔ چندین تب وتاب است دل ما
آیینهٔ چندین تب وتاب است دل ما چون داغ جنون شعله نقاب است دل ما عمریستکه چون آینه در بزم خیالت حیرت نگه یک مژه…
آیینهٔ دل داغ جلا ماند و نفس سوخت
آیینهٔ دل داغ جلا ماند و نفس سوخت فریادکه روشننشد این آتش و خس سوخت واداشت ز آزادیام الفتکدهٔ جسم پرواز من زگرمی آغوش قفس…
با بد ونیک است یک رنگ هوس آیینه را
با بد ونیک است یک رنگ هوس آیینه را نیست اظهار خلاف هیچکس آیینه را سرمهٔ بینش جهاندر چشم ماتاریککرد شوخی جوهر بود در دیده…
با این خرام ناز اگر آن مست میرود
با این خرام ناز اگر آن مست میرود رنگ حنا به حیرتش از دست میرود کسب کمال آینهدار فروتنیست موج گهر ز شرم غنا پست…
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گل
با چنین شوخی نشیند تا بهکی بیکار گل رخصت نازی که گردد گرد آن دستار گل نالهٔ ما را، ز تمکینت بهای دیگر است میکند…
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ
با دل آسوده از تشویش آب و نان برآ همچوصحرا پای در دامن زخانومان برآ اضطرابی نیست در پرواز شبنم زین چمن گرتوهم ازخود برون…
با خزان آرزو حشر بهارم کرده اند
با خزان آرزو حشر بهارم کرده اند از شکست رنگ چون صبح آشکارم کردهاند تا نگاهیگلکند میبایدم از همگداخت چون حیا در مزرع حسن آبیارم…
با دل تنگ استکار اینجا ز حرمان چاره نیست
با دل تنگ استکار اینجا ز حرمان چاره نیست گر همه صحرا شویم از رنج زندان چاره نیست زآمد ورفت نفس عمریست زحمت میکشیم خانهٔ…
با سحر ربطی ندارد شام ما
با سحر ربطی ندارد شام ما فارغ است از صاف، درد جام ما دل به طوف خاککویی بستهایم تکمه دارد جامهٔ احرام ما گربه امشب…
با صد حضور باز طلبکارت آمدم
با صد حضور باز طلبکارت آمدم دست چمن گرفته به گلزارت آمدم جمعیتی دلیل جهان امید بود خوابیدم و به سایهٔ دیوارت آمدم شغل نیاز…
با کف خاکستری سودای اخگر کردهایم
با کف خاکستری سودای اخگر کردهایم سر به تسلیم ادب گم در ته پر کردهایم آرزوها در مزاج ما نفس دزدید و سوخت خویش را…
با عشق نه نامیست نه ننگم که برآیم
با عشق نه نامیست نه ننگم که برآیم از خانه دگر با که بجنگمکه بر آیم در عرصهٔ توفیق چو تیغ کف نامرد نگرفت نیام…
با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن
با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردن چون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن مستست طبع خود سر از کسب خلق بگذر تا کم کند…
با کمال بینقابی پردهدارم شیونست
با کمال بینقابی پردهدارم شیونست همچو درد از دل برون جوشیدنم پیراهنست سجده ریزی دانه را آرایش نشو ونماست درطریق سرکشها خاکگشتن هم فنست عافیتگمکردهٔ…
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود
با ما نه نم اشکی ونی چشم تری بود لبریز خیال توگداز جگری بود افسوس که دامان هوایی نگرفتیم خاکستر ما قابل عرض سحری بود…
با هستیام وداع تو و من چه میکند
با هستیام وداع تو و من چه میکند با فرصت نیامده رفتن چه میکند بخت سیه زچشمکسان جوهرم نهفت شبهای تار ذره به روزن چه…
با همه افسردگی مفت تماشاییم ما
با همه افسردگی مفت تماشاییم ما موجها دارد پری چندان که میناییم ما رنگها گل کردهایماما در آغوش عدم بیضهٔ طاووس ز زیر بال عنقاییم…
با همه سرسبزی از سامان قدرت عاریام
با همه سرسبزی از سامان قدرت عاریام صورت برگ حنایم معنی بیکاریام همچو شبنم کاش با خواب عدم میساختم جز عرق آبی نزد گل بر…
باده ندارم که به ساغرکنم
باده ندارم که به ساغرکنم گریه کنم تا مژهای تر کنم کو تب شوقی که دم واپسین آینه را آبله بستر کنم صف شکن ناز…
با همه بیدست و پایی اندکی همتگمار
با همه بیدست و پایی اندکی همتگمار آسمان میبالد اینجا کودک دامن سوار وضع بیکاری دلیل انفعال کس مباد تا ز سعی ناخنت کاری گشاید…
با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام
با هیچکس حدیث نگفتن نگفتهام درگوش خویش گفتهام و من نگفتهام زان نور بیزوال که در پردهٔ دل است با آفتاب آنهمه روشن نگفتهام این…
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود
باد صحرای جنون هرگه گلافشان میشود جیبم از خود میرود چندانکه دامان میشود پای تا سر عجز ما آیینه نازکدلیست خاک را نقش قدم زخم…
باز آب شمشیرت از بهار جوشیها
باز آب شمشیرت از بهار جوشیها داد مشت خونم را یادگل فروشیها ناله تا نفس دزدید من به سرمه خوابیدم کرد شمع این محفل داغم…
باز از پانگشت لعل نو خط دلدار سرخ
باز از پانگشت لعل نو خط دلدار سرخ غنچهاش آمد برون از پرده زنگار سرخ از فریب نرگس مخمور او غافل مباش بی بلایی نیست…
بادهء تحقیق را ظرف هوس تنگیکند
بادهء تحقیق را ظرف هوس تنگیکند در بر آتش لباس خار و خس تنگیکند درد را جولانگهی چون سینهٔ عشاق نیست بر فغان مشکلکه آغوش…
بار ما عمریست دوش چشم حیران میکشد
بار ما عمریست دوش چشم حیران میکشد محملاجزای ما چون شمع مژگان میکشد ناتوانان مغتنم دارید وضع عاجزی کزغرورطاقت آسودن به جولان میکشد ما ضعیفان…
باز از جهان حسرت دیدار میرسم
باز از جهان حسرت دیدار میرسم آیینه در بغل به در یار میرسم خوابم بهار دولت بیدار میشود هر چند تا به سایهٔ دیوار میرسم…
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی
باز آمد در چمن یاد از صفیر بلبلی رنگگل، طرف عذاری بویسنبلکاکلی سرنگون فکر چون مینای خالی سوختم مصرع موزون نکردم درزمین قلقلی لاله وارم…
باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع
باز امشب نفس شعله فشان دارد شمع حیرتم سوخت ندانم چه زبان دارد شمع صافی آینه ناموس غبار رنگ است جز سیاهی به دل خود…
باز اشکم به خیالت چه فسون میریزد
باز اشکم به خیالت چه فسون میریزد مژه می افشرم آیینه برون میریزد هرکجا میگذریگرد پر طاووس است نقش پایت چقدر بوقلمون میریزد چه اثر…
باز برخود تهمت عیشی چو بلبل بستهام
باز برخود تهمت عیشی چو بلبل بستهام آشیانی در سواد سایهٔ گل بستهام نسخهٔ آیینهٔ دل دستگاه حیرتست چون نفس ناچار پیمان با تأمل بستهام…
باز با طرزتکلف آشنا میبینمت
باز با طرزتکلف آشنا میبینمت جام در دست ز عرقهای حیا میبینمت سرمه درکار زبانکردی ز مژگان شرم دار چند روزی شدکه من پر بیصدا…
باز بیتابانه ایجاد نوایی میکنم
باز بیتابانه ایجاد نوایی میکنم مطلب دیگر نمیدانم دعایی میکنم مدعای صبح زین باغ امتحان فرصت است تا نفس پر میزند کسب هوایی میکنم ناامید…
باز چو صبح کردهام تحفهٔ بارگاه تو
باز چو صبح کردهام تحفهٔ بارگاه تو رنگ شکستهای که نیست قابل گرد راه تو ذره به بال آفتاب تا به سپهر میرود کیست به…
باز بیتابیام احرام چه در میبندد
باز بیتابیام احرام چه در میبندد کز غبارم نفس صبح کمر میبندد فکر جولان همه تشویش عبارت سازی ست فطرت آبله مسضمون دگر میبندد غیر…
باز دامان دل آهنگ چه گلشن میکشد
باز دامان دل آهنگ چه گلشن میکشد نالهای تا میکشم طاووسگردن میکشد بسکه استحقاقگرد بیپر و بالم رساست هرکه دامان تو میگیرد سوی من میکشد…
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب
باز درگلشن ز خویشم میبرد افسون آب در نظر طرز خرامی دارم از مضمون آب شورش امواج این دریا خروش بزمکیست نغمهای تر میفشارد مغزم…
باز دل مست نواییست که من میدانم
باز دل مست نواییست که من میدانم این نوا نیز ز جاییستکه من میدانم محمل و قافله و ناقه درین وحشتگاه گردی از بانگ دراییستکه…
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاست
باز درس خاشاکم سطر شعلهخوانیهاست خون بسمل شوقم ساز من روانیهاست کیست ضبط خودداری تاکشد عنان من تا شکست رنگی هست عرض ناتوانیهاست بیزبانی عاشق…
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند
باز مخمور است دل تا بیخودی انشا کند جام در حیرت زند ایینه را مینا کند زندگانی گو مده از نقش موهومم نشان عکس را…
باز سرگرمی نظاره به سامان شده است
باز سرگرمی نظاره به سامان شده است شعلهٔ ایمن دیدارگلافشان شده است زین چراغانکه طربجوشی انجم دارد آسمانی دگر از آب نمایان شده است در…
باز وحشیجلوهایدر دیده جولانکرد و رفت
باز وحشیجلوهایدر دیده جولانکرد و رفت از غبارم دستبر همسوده سامانکرد و رفت پرتو حسنی چراغ خلوت اندیشه شد در دل هر ذره صد خورشید…
بازآکه بیجمالت توفان شکسته بر دل
بازآکه بیجمالت توفان شکسته بر دل تو بار بسته بر ناز ما دست بسته بر دل سرو تو در چه گلشن دارد خرام عشرت چون…
بازگردون در عبیرافشانی زلف شب است
بازگردون در عبیرافشانی زلف شب است سرمهٔخطکه امشب نور چشمکوکب است تشنگان وادی امید را ترکن لبی ایکهجوشچشمهٔخضرتبهچاهغبغب است یاد زلفتگر نباشد دل تپش آواره…
بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد
بازم از شرم سجود امشب عرق بیتاب شد لآستان او به یاد آمد جبیبم آب شد تا قیامت برنمیآیم ز شرم ناکسی داشتم گرد سرش…
بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبح
بازم از فیض جنون آماد شد سامان صبح میدهد چاک گریبان در کفم دامان صبح از گداز پیکرم تعمیر امکان کرده اند آسمان دودیست از…
بازم به جنون زد هوس طرح زمینی
بازم به جنون زد هوس طرح زمینی کز نام سخن تازه کنم قطعه نگینی حیرت به دلم ره نگشاید چه خیال است بوی نگهی بردهام…
بازم به دل نوید صفایی رسیده است
بازم به دل نوید صفایی رسیده است از پیشگاه آینه صبحی دمیده است این صیدگاهکیستکه از جوشکشتگان بسمل چو رنگ در جگر خون تپیده است…
باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشکفد
باغ نیرنگ جنونم نیست آسان بشکفد خون خورد صد شعله تا داغی به سامان بشکفد آببار ما ادبکاران گداز جرأت است چشم ما مشکل که…
باغ هستی نیست جز رنگی که گرداند عدم
باغ هستی نیست جز رنگی که گرداند عدم ما و این پرواز تا هر جا پر افشاند عدم چون سحر نشو و نماها یک قلم…
باکمال اتحاد ازوصل مهجوریم ما
باکمال اتحاد ازوصل مهجوریم ما همچو ساغر می بهلب داریم و مخموریم ما پرتو خورشید جز در خاک نتوان یافتن یکزمین و آسمان از اصل…
بالی از آزادی افشاندم قفس پیما شدم
بالی از آزادی افشاندم قفس پیما شدم خواستم ناز پری انشاکنم مینا شدم صحبت بیگفتگویی داشتم با خامشی برق زد جرات لبی واکردم وتنها شدم…
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد
باکهگویم چه قیامت به سرم میگذرد که نفس نازده هر شب سحرم میگذرد درد اندوه خوش است از طرب بیکاری حیف دستیکه ز دل برکمرم…
ببینم تاکیام آرد جنون زین دامگه بیرون
ببینم تاکیام آرد جنون زین دامگه بیرون پری افشاندهام در رنگ یعنی میتپم در خون بقدر هستی از بیاختیاری ساختم اما به ذوق دانه و…
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد
بپرهیز از حسد تا فضل یزدانت قرین باشد که مرحوم است آدم هرقدر شیطان لعین باشد مگو در جوش خط افزونی حسناست خوبان را زبانکفر…
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارم
ببین به ساز و مپرس از ترانهای که ندارم توان به دیده شنیدن فسانهای که ندارم به سعی بازوی تسلیم در محیط توکل شناورم به…
ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب
ببند چشم و خط هرکتاب را دریاب ز وضع این دو نقط انتخاب را دریاب جهان خفته به هذیان ترانهها دارد توگوش واکن و تعبیر…
بجاستشکوهٔ ما تا ره فغان خالیست
بجاستشکوهٔ ما تا ره فغان خالیست زمین پراست دلش بسکه آسمان خالیست سراغ بلبل ما زین چمن مگیرومپرس خیال ناله فروش است و آشیان خالیست…
بت هندی کی از دردسر ترکان خبر دارد
بت هندی کی از دردسر ترکان خبر دارد در این کشور میانکو تا دماغ بهله بردارد درین دریا که هر یک قطره صد دامن گهر…
بحرمیپیچد بهموج از اشک غمپرورد ما
بحرمیپیچد بهموج از اشک غمپرورد ما چرخ میگردد دوتا در فکر بار درد ما گر به میدان ریاضتکهربا دعویکند کاهگیرد در دهن از شرم رنگ…
بحث و جدل به افت جان میکند طرف
بحث و جدل به افت جان میکند طرف سرها به تیغ فتنه زبان میکند طرف طعن خسان مقابل صدق مقال توست اظهار راستی به سنان…
بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است
بحر رازم پیچ و تاب فکرگرداب من است شوخی طبع رسا امواج بیتاب من است صاف معنیکرد مستغنی ز درد صورتم چون بط می باطن…
بدزدگردن بیمغز برفراخته را
بدزدگردن بیمغز برفراخته را به وهم تیغ مفرسا نیام آخته را در این بساط ندامت چو شمع نتوان کرد قمارخانهٔ امید رنگ باخته را بهگردن…
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود
بر آستان تو تا جبهه نقش پا نشود حق نیاز به این سجدهها ادا نشود ز تیره بختی خود میل در نظر دارد به خاک…
بر اهل فضل دانش و فنگریه میکند
بر اهل فضل دانش و فنگریه میکند تا خامه لب گشود سخن گریه میکند پر بیکسیم کز نم چشم مسامها هرچند مو دمد ز بدن…
بر آن سرم کز جنون نمایم بلند و پست خیال یکسان
بر آن سرم کز جنون نمایم بلند و پست خیال یکسان به جیب ریزم غبار دامن کشم به دامن زه گریبان نمیتوان گشت شمع بزمت…
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهای تا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای ای نردبان طراز خمستان اعتبار چون نشئه تا دماغ به صد جا رسیدهای…
بر تپیدنهای دل هم دیدهای واکردنیست
بر تپیدنهای دل هم دیدهای واکردنیست رقص بسمل عالمی دارد تماشاکردنیست یا به خود آتش توان زد یا دلی بایدگداخت گر دماغ عشق باشد اینقدرهاکردنیست…
بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد
بر این ستمکده یارب چه سنگ میبارد که دل شکستگی و دیده رنگ میبارد نصیبهٔ دل روشن بود کدورت دهر همین به خانهٔ آیینه زنگ…
بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر
بر تماشای فنایم دوخت پیریها نظر یافتم در حلقهگشتن حلقهٔ چشم دگر از هجوم حیرتم راه تپیدن وانشد پیکرم سر تا قدم اشکیست در چشمگهر…
بر جنون نتوان شد از عقل ادبپرور محیط
بر جنون نتوان شد از عقل ادبپرور محیط سعی گوهر تا کجاها تنگ گیرد بر محیط غیر بیکاری چه میآید ز دست مفلسان نیست جز…
بر حیرت اوضاع جهان یک مژه خم زن
بر حیرت اوضاع جهان یک مژه خم زن این صفحه رقمگیر وفا نیست قلم زن تحقیق به اسباب هوس ربط ندارد هنگامهٔ آیینه و تمثال…
بر خموشی زدهام فکر خروشی دارم
بر خموشی زدهام فکر خروشی دارم تا توان ناله درودن نفسی میکارم امتحانگر سر طومار یقین بگشاید ریشه از دانهٔ تسبیح دمد زنارم مرکز همت…
بر خط ترک طلب گر راه خواهی یافتن
بر خط ترک طلب گر راه خواهی یافتن پشت دست و روی دست الله خواهی یافتن جستجوی هر چه باشد مدعا خاص است و بس…
بر خود از ساز شکفتنکیگمان دارد عقیق
بر خود از ساز شکفتنکیگمان دارد عقیق درخور نامت تبسم در دهان دارد عقیق جای آن داردکه باشد باب دندان طمع نسبت دوری به لعل…
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار
بر خیالی چیدهایم از دیده تا دل انتظار لیلی این انجمن وهم است و محمل انتظار تا دل از امید غافل بود تشویشی نبود ساز…
بر دستگاه اقبال کس خیرهسر نگردد
بر دستگاه اقبال کس خیرهسر نگردد اینخط نمیتوان خواند تا صفحه برنگردد ای خواجه بینیازی موقوف خودگدازیست تسکین تشنه کامی آب گهر نگردد حیف است…
بر سنگ زد زمانه ز بس ساز آشنا
بر سنگ زد زمانه ز بس ساز آشنا آه از فسون غول به آواز آشنا امروز نیست قابل تفریق و امتیاز در سرمهگرد میکند آواز…
بر در دل حلقه زد غفلت، کنون آهش چه سود
بر در دل حلقه زد غفلت، کنون آهش چه سود اشککم آرد برون از چشم روزن سعی دود راحت این بزم بر ترک طمع موقوف…
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد
بر رمز کارگاه ازل کیست وارسد ما خود نمیرسیم مگرعجزما رسد هر شیوهای کمینگر ایجاد رتبهایست شکل غبار ناشدهکی بر هوا رسد فهم شباب قابل…
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایم
بر سینه داغهای تمنا نوشتهایم یک لالهزار نسخهٔ سودا نوشتهایم هر جا درین بساط خس ما به پردهایست مضمون رنگ عجز خود آنجا نوشتهایم منشور…
بر شعله تا چند نازیدنکاه
بر شعله تا چند نازیدنکاه در دولت تیز مرگیست ناگاه صد نقص دارد سازکمالت چندین هلال است پیش وپس ماه در فکر خویشیم آزادگیکو ما…
بر شیشه خانهٔ دل افسرده سنگ زن
بر شیشه خانهٔ دل افسرده سنگ زن کم نیستی زگل قدحی را به رنگ زن چشمی به وحشت آب ده از باغ اعتبار مهری تو…
بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را
بر طاق نه تبخیر جاه و جلال را چینی سلامکرد به یک مو سفال را عالم ز دستگاه بقا طعمهٔ فناست چون شمع، ریشه میخورد…
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها
بر قماش پوچ هستی تا بهکی وسواسها پنبهها خواهد دمید آخر ازین کرباسها شیشهٔ ساعتخبر زساز فرصتمیدهد خودسران غافل مباشید ازصدای طاسها عبرت آنجاکز مکافات…
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر دارد
بر طمع، طبع خسیسی که تفاخر دارد آبرو را عرق سعی تصور دارد با بخیلان نه همین طبع گدا ناصاف است کیسهٔ خود هم ازین…
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند
بر من فسون عجز در ایجاد خواندهاند چونگل به دامن آتش رنگم نشاندهاند خواهد عبیر پیرهن عافیت شدن خاکبببتری کز اخگر طبعم دماندهاند کس آگه…





