ما ره ز قبله سوی خرابات می‌کنیم

ما ره ز قبله سوی خرابات می‌کنیم پس در قمارخانه مناجات می‌کنیم گاهی ز درد درد هیاهوی می‌زنیم گاهی ز صاف میکده هیهات می‌کنیم چون…

ما می از کاس سعادت خورده‌ایم

ما می از کاس سعادت خورده‌ایم در ازل چندین صبوحی کرده‌ایم با غذای خاک نتوانیم زیست ما که شرب روح قدسی خورده‌ایم عار از آن…

ما گبر قدیم نامسلمانیم

ما گبر قدیم نامسلمانیم نام‌آور کفر و ننگ ایمانیم گه محرم کم زن خراباتیم گه همدم جاثلیق رهبانیم شیطان چو به ما رسد کله بنهد…

ما مرد کلیسیا و زناریم

ما مرد کلیسیا و زناریم گبری کهنیم و نام برداریم دریوزه گران شهر گبرانیم شش‌پنج‌زنان کوی خماریم با جملهٔ مفسدان به تصدیقیم با جملهٔ زاهدان…

ما ننگ وجود روزگاریم

ما ننگ وجود روزگاریم عمری به نفاق می‌گذاریم محنت‌زدگان پر غروریم شوریده‌دلان بیقراریم در مصطبه عور پاکبازیم در میکده رند درد خواریم جان باختگان راه…

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایم

ما هر چه آن ماست ز ره بر گرفته‌ایم با پیر خویش راه قلندر گرفته‌ایم در راه حق چو محرم ایمان نبوده‌ایم ایمان خود به…

ماه را در مشک پنهان کرده‌ای

ماه را در مشک پنهان کرده‌ای مشک را بر مه پریشان کرده‌ای چشم عقل دوربین را روز و شب بر جمال خویش حیران کرده‌ای از…

ماییم ز عالم معالی

ماییم ز عالم معالی رندی دو سه اندرین حوالی در عشق دلی و نیم جانی بر داده به باد لاابالی بگذشته ز هستی و گرفته…

ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو

ماییم دل بریده ز پیوند و ناز تو کوتاه کرده قصهٔ زلف دراز تو تا ترکتاز هندوی زلف تو دیده‌ام زنگی دلم ز شادی بی…

محلم نیست که خورشید جمالت بینم

محلم نیست که خورشید جمالت بینم بو که باری اثر عکس خیالت بینم کاشکی خاک رهت سرمهٔ چشمم بودی که ندانم که دمی گرد وصالت…

مرا با عشق تو جان درنگنجد

مرا با عشق تو جان درنگنجد چه از جان به بود آن درنگنجد نه کفرم ماند در عشقت نه ایمان که اینجا کفر و ایمان…

مرا سودای تو جان می بسوزد

مرا سودای تو جان می بسوزد چو شمعی زار و گریان می‌بسوزد غمت چندان که دوزخ سوخت عمری به یک ساعت دو چندان می‌بسوزد فکندی…

مرا قلاش می‌خوانند، هستم

مرا قلاش می‌خوانند، هستم من از دردی کشان نیم مستم نمی‌گویم ز مستی توبه کردم هر آن توبه کزان کردم، شکستم ملامت آن زمان بر…

مرا در عشق او کاری فتادست

مرا در عشق او کاری فتادست که هر مویی به تیماری فتادست اگر گویم که می‌داند که در عشق چگونه مشکلم کاری فتادست مرا گوید…

مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد

مرد ره عشق تو از دامن تر ترسد آن کس که بود نامرد از دادن سر ترسد گر با تو دوصد دریا آتش بودم در…

مرد یک موی تو فلک نبود

مرد یک موی تو فلک نبود محرم کوی تو ملک نبود ماه دو هفته گرچه هست تمام از جمال تو هفت یک نبود چون جمال…

مست شدم تا به خرابات دوش

مست شدم تا به خرابات دوش نعره‌زنان رقص‌کنان دردنوش جوش دلم چون به سر خم رسید زآتش جوش دلم آمد به جوش پیر خرابات چو…

مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد

مستغرقی که از خود هرگز به سر نیامد صد ره بسوخت هر دم دودی به در نیامد گفتم که روی او را روزی سپند سوزم…

مرکب لنگ است و راه دور است

مرکب لنگ است و راه دور است دل را چکنم که ناصبور است این راه پریدنم خیال است وین شیوه گرفتنم غرور است صد قرن…

مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارم

مسلمانان من آن گبرم که دین را خوار می‌دارم مسلمانم همی خوانند و من زنار می‌دارم طریق صوفیان ورزم، ولیکن از صفا دورم صفا کی…

مفشان سر زلف خویش سرمست

مفشان سر زلف خویش سرمست دستی بر نه که رفتم از دست دریاب مرا که طاقتم نیست انصاف بده که جای آن هست تا نرگس…

من این دانم که مویی می ندانم

من این دانم که مویی می ندانم بجز مرگ آرزویی می ندانم مرا مبشول مویی زانکه در عشق چنان غرقم که مویی می ندانم چنین…

من پای همی ز سر نمی‌دانم

من پای همی ز سر نمی‌دانم او را دانم دگر نمی‌دانم چندان می عشق یار نوشیدم کز میکده ره بدر نمی‌دانم جایی که من اوفتاده‌ام…

من شراب از ساغر جان خورده‌ام

من شراب از ساغر جان خورده‌ام نقل او از دست رضوان خورده‌ام گوییا وقت سحر از دست خضر جام جم پر آب حیوان خورده‌ام لب…

من با تو هزار کار دارم

من با تو هزار کار دارم جانی ز تو بی قرار دارم شب‌های وصال می‌شمردم تا حاصل روزگار دارم گفتی که فراق نیز بشمر چون…

من کیم اندر جهان سرگشته‌ای

من کیم اندر جهان سرگشته‌ای در میان خاک و خون آغشته‌ای در ریای خود منافق پیشه‌ای در نفاق خود ز حد بگذشته‌ای شهرگردی خودنمایی رهزنی…

من نمیرم زانکه بی جان می‌زیم

من نمیرم زانکه بی جان می‌زیم جان نخواهم چون به جانان می‌زیم در ره عشق تو چون جان زحمت است لاجرم بی زحمت جان می‌زیم…

منم از عشق سرگردان بمانده

منم از عشق سرگردان بمانده چو مستی واله و حیران بمانده امید از جان شیرین بر گرفته جدا از صحبت یاران بمانده سر و سامان…

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم

منم آن گبر دیرینه که بتخانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه درین عالم ندا کردم صلای کفر در دادم شما را ای مسلمانان که…

منم اندر قلندری شده فاش

منم اندر قلندری شده فاش در میان جماعتی اوباش همه افسوس خواره و همه رند همه دردی کش و همه قلاش ترک نیک و بد…

منم و گوشه‌ای و سودایی

منم و گوشه‌ای و سودایی تن من جایی و دلم جایی هر زمانم به عالمی میلی هر دمم سوی شیوه‌ای رایی مانده در انقلاب چون…

مورچهٔ قیرفام بر قمر آورده‌ای

مورچهٔ قیرفام بر قمر آورده‌ای هندوی طوطی طعام بر شکر آورده‌ای سر نبرم از غمت زانکه تو از سرکشی با سر زلفین خویش سر به…

می‌روم بر خاک دل پر خون ز تو

می‌روم بر خاک دل پر خون ز تو زاد راهم درد روزافزون ز تو در دو عالم نیست کاری با کسم کز همه کس فارغم…

می‌شد سر زلف در زمین کش

می‌شد سر زلف در زمین کش چون شرح دهم تو را که آن خوش از تیزی و تازگی که او بود گویی همه آب بود…

میل درکش روی آن دلبر ببین

میل درکش روی آن دلبر ببین عقل گم کن نور آن جوهر ببین روح را در سر او حیران نگر عقل را در کار او…

میی درده که در ده نیست هشیار

میی درده که در ده نیست هشیار چه خفتی عمر شد برخیز و هشدار ز نام و ننگ بگریز و چو مردان ز دردی کوزه‌ای…

نام وصلش به زبان نتوان برد

نام وصلش به زبان نتوان برد ور کسی برد ندانم جان برد وصل او گوهر بحری است شگرف ره بدو می‌نتوان آسان برد دوش سرمست…

ندانم تا چه کارم اوفتادست

ندانم تا چه کارم اوفتادست که جانی بی قرارم اوفتادست چنان کاری که آن کس را نیفتاد به یک ساعت هزارم اوفتادست همان آتش که…

ندای غیب به جان تو می‌رسد پیوست

ندای غیب به جان تو می‌رسد پیوست که پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست هزار بادیه در پیش بیش داری تو تو…

نشستی در دل من چونت جویم

نشستی در دل من چونت جویم دلم خون شد مگر در خونت جویم تو با من در درون جان نشسته من از هر دو جهان…

نقد قدم از مخزن اسرار برآمد

نقد قدم از مخزن اسرار برآمد چون گنج عیان شد خود بود که خود بر سر بازار برآمد بر خود نگران شد در کسوت ابریشم…

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم

نظری به کار من کن که ز دست رفت کارم به کسم مکن حواله که به جز تو کس ندارم منم و هزار حسرت که…

نگارم دوش شوریده درآمد

نگارم دوش شوریده درآمد چو زلف خود بشولیده درآمد عجایب بین که نور آفتابم به شب از روزن دیده درآمد چو زلفش دید دل بگریخت…

نگاری مست لایعقل چو ماهی

نگاری مست لایعقل چو ماهی درآمد از در مسجد پگاهی سیه زلف و سیه چشم و سیه دل سیه گر بود و پوشیده سیاهی ز…

نه به کویم گذرت می‌افتد

نه به کویم گذرت می‌افتد نه به رویم نظرت می‌افتد آفتابی که جهان روشن ازوست ذرهٔ خاک درت می‌افتد در طلسمات عجب موی شکاف زلف…

نگر تا ای دل بیچاره چونی

نگر تا ای دل بیچاره چونی چگونه می‌روی سر در نگونی چگونه می‌کشی صد بحر آتش چو اندر نفس خود یک قطره خونی زمانی در…

نه ز وصل تو نشان می‌یابم

نه ز وصل تو نشان می‌یابم نه ز هجر تو امان می‌یابم دشنهٔ هجر توام کشت از آنک تشنهٔ وصل تو جان می‌یابم از میان…

نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشد

نه دل چو غمت آمد از خویشتن اندیشد نه عقل چو عشق آمد از جان و تن اندیشد چون آتش عشق تو شعله زند اندر…

نه قدر وصال تو هر مختصری داند

نه قدر وصال تو هر مختصری داند نه قیمت عشق تو هر بی خبری داند هر عاشق سرگردان کز عشق تو جان بدهد او قیمت…

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید

نه یار هرکسی را رخسار می‌نماید نه هر حقیر دل را دیدار می‌نماید در آرزوی رویش در خاک خفت و خون خور کان ماه‌روی رخ…

نور ایمان از بیاض روی اوست

نور ایمان از بیاض روی اوست ظلمت کفر از سر یک موی اوست ذره ذره در دو عالم هر چه هست پرده‌ای در آفتاب روی…

نور روی تو را نظر نکشد

نور روی تو را نظر نکشد سوز عشق تو را جگر نکشد باد خاک سیاه بر سر آنک خاک کوی تو در بصر نکشد آتش…

نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن

نیست ره عشق را برگ و نوا ساختن خرقهٔ پیروز را دام ریا ساختن دلق و عصا را بسوز کین نه نکو مذهبی است از…

نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسر

نیست مرا به هیچ رو، بی تو قرار ای پسر بی تو به سر نمی‌شود، زین همه کار ای پسر صبح دمید و گل شکفت،…

نیست آسان عشق جانان باختن

نیست آسان عشق جانان باختن دل فشاندن بعد از آن جان باختن عشق را جان دگر باید از آنک با چنین جان عشق نتوان باختن…

نیم شبی سیم برم نیم مست

نیم شبی سیم برم نیم مست نعره‌زنان آمد و در در نشست هوش بشد از دل من کو رسید جوش بخاست از جگرم کو نشست…

هر آن دردی که دلدارم فرستد

هر آن دردی که دلدارم فرستد شفای جان بیمارم فرستد چو درمان است درد او دلم را سزد گر درد بسیارم فرستد اگر بی او…

هر آن نقشی که بر صحرا نهادیم

هر آن نقشی که بر صحرا نهادیم تو زیبا بین که ما زیبا نهادیم سر مویی ز زلف خود نمودیم جهان را در بسی غوغا…

هر دل که ز خویشتن فنا گردد

هر دل که ز خویشتن فنا گردد شایستهٔ قرب پادشا گردد هر گل که به رنگ دل نشد اینجا اندر گل خویش مبتلا گردد امروز…

هر دل که ز عشق بی نشان رفت

هر دل که ز عشق بی نشان رفت در پردهٔ نیستی نهان رفت از هستی خویش پاک بگریز کین راه به نیستی توان رفت تا…

هر دل که وصال تو طلب کرد

هر دل که وصال تو طلب کرد شب خوش بادش که روز شب کرد در تاریکی میان خون مرد هر که آب حیات تو طلب…

هر دلی کز عشق تو آگاه نیست

هر دلی کز عشق تو آگاه نیست گو برو کو مرد این درگاه نیست هر که را خوش نیست با اندوه تو جان او از…

هر دمم در امتحان چندی کشی

هر دمم در امتحان چندی کشی دامنم در خون جان چندی کشی مهربان خویشتن گفتم تو را کینهٔ آن هر زمان چندی کشی همچو خاکم…

هر دمم مست به بازار کشی

هر دمم مست به بازار کشی راستی چست و به هنجار کشی می عشقم بچشانی و مرا مست گردانی و در کار کشی گاهم از…

هر دیده که بر تو یک نظر داشت

هر دیده که بر تو یک نظر داشت از عمر تمام بهره برداشت سرمایهٔ عمر دیدن توست وان دید تو را که یک نظر داشت…

هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی

هر روز ز دلتنگی جایی دگرم بینی هر لحظه ز بی صبری شوریده ترم بینی در عشق چنان دلبر جان بر لب و لب برهم…

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد

هر روز غم عشقت بر ما حشر انگیزد صد واقعه پیش آرد صد فتنه برانگیزد عشقت که ازو دل را پر خون جگر دیدم اندوه…

هر زمان بی خود هوایی می‌کنم

هر زمان بی خود هوایی می‌کنم قصد کوی دلربایی می‌کنم گه به مستی های هویی می‌زنم گه به گریه های هایی می‌کنم غرقه زانم در…

هر روز که جلوه می‌کند رویش

هر روز که جلوه می‌کند رویش بر می‌خیزد قیامت ز کویش می‌نتوان دید روی او لیکن می‌بتوان دید روی در رویش می‌نتوان یافت سوی او…

هر زمان شوری دگر دارم ز تو

هر زمان شوری دگر دارم ز تو هر نفس دل خسته‌تر دارم ز تو بر بساط عشق تو هر دو جهان می ببازم تا خبر…

هر زمان عشق تو در کارم کشد

هر زمان عشق تو در کارم کشد وز در مسجد به خمارم کشد چون مرا در بند بیند از خودی در میان بند زنارم کشد…

هر زمان لاف وفایی می زنی

هر زمان لاف وفایی می زنی آتشی در مبتلایی می زنی چون که جانی داری اندر مردگی لاف نیکویی ز جایی می زنی بوالعجب مرغی…

هر زمانم عشق ماهی در کشاکش می‌کشد

هر زمانم عشق ماهی در کشاکش می‌کشد آتش سودای او جانم در آتش می‌کشد تا دل مسکین من در آتش حسنش فتاد گاه می‌سوزد چو…

هر زمانی زلف را بندی کند

هر زمانی زلف را بندی کند با دل آشفته پیوندی کند بس دل و جان را که زلف سرکشش از سر مویی زبان‌بندی کند لب…

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد تا بو که چو روز آید بر وی گذرت افتد کار دو جهان من جاوید نکو…

هر شبم سرمست در کوی افکنی

هر شبم سرمست در کوی افکنی وز بر خویشم به هر سوی افکنی در خم چوگان خویشم هر زمان خسته و سرگشته چون گوی افکنی…

هر شبی عشقت جگر می‌سوزدم

هر شبی عشقت جگر می‌سوزدم همچو شمعی تا سحر می‌سوزدم بی پر و بال توام تا عشق تو گاه بال و گاه پر می‌سوزدم چون…

هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم

هر شبی وقت سحر در کوی جانان می‌روم چون ز خود نامحرمم از خویش پنهان می‌روم چون حجابی مشکل آمد عقل و جان در راه…

هر شور وشری که در جهان است

هر شور وشری که در جهان است زان غمزهٔ مست دلستان است گفتم لب اوست جان، خرد گفت جان چیست مگو چه جای جان است…

هر که بر روی او نظر دارد

هر که بر روی او نظر دارد از بسی نیکوی خبر دارد تو نکوتر ز نیکوان دو کون که دو کون از تو یک اثر…

هر که جان درباخت بر دیدار او

هر که جان درباخت بر دیدار او صد هزاران جان شود ایثار او تا توانی در فنای خویش کوش تا شوی از خویش برخودار او…

هر که دایم نیست ناپروای عشق

هر که دایم نیست ناپروای عشق او چه داند قیمت سودای عشق عشق را جانی بباید بیقرار در میان فتنه سر غوغای عشق جمله چون…

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد

هر که در بادیهٔ عشق تو سرگردان شد همچو من در طلبت بی سر و بی سامان شد بی سر و پای از آنم که…

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شد

هر که در راه حقیقت از حقیقت بی‌نشان شد مقتدای عالم آمد پیشوای انس و جان شد هر که مویی آگه است از خویشتن یا…

هر که درین دایره دوران کند

هر که درین دایره دوران کند نقطهٔ دل آینهٔ جان کند چون رخ جان ز آینه دل بدید جان خود آئینهٔ جانان کند گر کند…

هر که درین درد گرفتار نیست

هر که درین درد گرفتار نیست یک نفسش در دو جهان کار نیست هر که دلش دیدهٔ بینا نیافت دیدهٔ او محرم دیدار نیست هر…

هر که درین دیرخانه مرد یگانه است

هر که درین دیرخانه مرد یگانه است تا به دم صور مست درد مغانه است ور به دم صور باهش آید ازین می نیست مبارز…

هر که را با لب تو پیمان بود

هر که را با لب تو پیمان بود اجل او از آب حیوان بود هر که روی چو آفتاب تو دید همچو من تا که…

هر که را اندیشهٔ درمان بود

هر که را اندیشهٔ درمان بود درد عشق تو برو تاوان بود بر کسی درد تو گردد آشکار کو ز چشم خویشتن پنهان بود گرچه…

هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید

هر که را دانهٔ نار تو به دندان آید هر دم از چشمهٔ خضرش مدد جان آید کو سکندر که لب چشمهٔ حیوان دیدم تا…

هر که را در عشق تو کاری بود

هر که را در عشق تو کاری بود هر سر مویی برو خاری بود یک زمان مگذار بی درد خودم تا مرا در هجر تو…

هر که را ذره‌ای ازین سوز است

هر که را ذره‌ای ازین سوز است دی و فرداش نقد امروز است هست مرد حقیقت ابن‌الوقت لاجرم بر دو کون پیروز است چون همه…

هر که را ذره‌ای وجود بود

هر که را ذره‌ای وجود بود پیش هر ذره در سجود بود نه همه بت ز سیم و زر باشد که بت رهروان وجود بود…

هر که را ذوق دین پدید آید

هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید چه کنی در زمانه‌ای که درو پیر چون طفل نا رسید آید آنچنان…

هر که را عشق تو سرگردان کرد

هر که را عشق تو سرگردان کرد هرگزش چارهٔ آن نتوان کرد چارهٔ عشق تو بیچارگی است هر که بیچاره نشد تاوان کرد سر به…

هر که سر رشتهٔ تو یابد باز

هر که سر رشتهٔ تو یابد باز درش از سوزنی کنند فراز عاشق تو کسی بود که چو شمع نفسی می‌زند به سوز و گداز…

هر که زو داد یک نشانی باز

هر که زو داد یک نشانی باز ماند محجوب جاودانی باز چون کس از بی نشان نشان دهدت یا تو هم چون دهی نشانی باز…

هر که سرگردان این سودا بود

هر که سرگردان این سودا بود از دو عالم تا ابد یکتا بود هر که نادیده در اینجا دم زند چو حدیث مرد نابینا بود…

هر که صید چون تو دلداری شود

هر که صید چون تو دلداری شود عاجزی گردد گرفتاری شود هر که خار مژهٔ تو بنگرد هر گلی در چشم او خاری شود باز…

هر که هست اندر پی بهبود خویش

هر که هست اندر پی بهبود خویش دور افتادست از مقصود خویش تو ایازی پوستین را یاد دار تا نیفتی دور از محمود خویش عاشقی…