عشقت ایمان و جان به ما بخشد

عشقت ایمان و جان به ما بخشد لیک بی‌علتی عطا بخشد نیست علت که ملک صد سلطان در زمانی به یک گدا بخشد گر همه…

عقل در عشق تو سرگردان بماند

عقل در عشق تو سرگردان بماند چشم جان در روی تو حیران بماند ذره‌ای سرگشتگی عشق تو روز و شب در چرخ سرگردان بماند چون…

عقل را در رهت قدم برسید

عقل را در رهت قدم برسید هر چه بودش ز بیش و کم برسید قصهٔ تو همی نبشت دلم چون به سر می‌نشد قلم برسید…

عقل مست لعل جان افزای توست

عقل مست لعل جان افزای توست دل غلام نرگس رعنای توست نیکویی را در همه روی زمین گر قبایی هست بر بالای توست چون کسی…

عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق

عقل کجا پی برد شیوهٔ سودای عشق باز نیابی به عقل سر معمای عشق عقل تو چون قطره‌ای است مانده ز دریا جدا چند کند…

عکس روی تو بر نگین افتاد

عکس روی تو بر نگین افتاد حلقه بشکست و بر زمین افتاد شد جهان همچو حلقه‌ای بر من تا که چشمم بر آن نگین افتاد…

عمر رفت و تو منی داری هنوز

عمر رفت و تو منی داری هنوز راه بر ناایمنی داری هنوز زخم کاید بر منی آید همه تا تو می‌رنجی منی داری هنوز صد…

غیرت آمد بر دلم زد دور باش

غیرت آمد بر دلم زد دور باش یعنی ای نااهل ازین در دور باش تو گدایی دور شو از پادشاه ورنه بر جان تو آید…

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد

فرو رفتم به دریایی که نه پای و نه سر دارد ولی هر قطره‌ای از وی به صد دریا اثر دارد ز عقل و جان…

غم بسی دارم چه جای صد غم است

غم بسی دارم چه جای صد غم است زانکه هر موییم در صد ماتم است غم نباشد کانچه پیشان است و پس کم ز کم…

فتنهٔ زلف دلربای توام

فتنهٔ زلف دلربای توام تشنهٔ جام جانفزای توام نیست چون زلف تو سر خویشم گرچه چون زلف در قفای توام جز هوای توام نمی‌سازد زانکه…

فریاد کز غم تو فریادرس ندارم

فریاد کز غم تو فریادرس ندارم با که نفس برآرم چون همنفس ندارم گفتم که در غم تو یاری کنندم آخر چون یاریم کند کس…

قبلهٔ ذرات عالم روی توست

قبلهٔ ذرات عالم روی توست کعبهٔ اولاد آدم کوی توست میل خلق هر دو عالم تا ابد گر شناسند و اگر نی سوی توست چون…

قد تو به آزادی بر سرو چمن خندد

قد تو به آزادی بر سرو چمن خندد خط تو به سرسبزی بر مشک ختن خندد تا یاد لبت نبود گلهای بهاری را حقا که…

قدم درنه اگر مردی درین کار

قدم درنه اگر مردی درین کار حجاب تو تویی از پیش بردار اگر خواهی که مرد کار گردی مکن بی حکم مردی عزم این کار…

قصد کرد از سرکشی یارم به جان

قصد کرد از سرکشی یارم به جان قصد او را من خریدارم به جان گر بسوزد همچو شمعم عشق او راز عشقش را نگه دارم…

قصهٔ عشق تو از بر چون کنم

قصهٔ عشق تو از بر چون کنم وصل را از وعده باور چون کنم جان ندارم، بار جانان چون کشم دل ندارم، قصد دلبر چون…

قطره گم گردان چو دریا شد پدید

قطره گم گردان چو دریا شد پدید خانه ویران کن چو صحرا شد پدید گم نیارد گشت در دریا دمی هر که در قطره هویدا…

قصهٔ عشق تو چون بسیار شد

قصهٔ عشق تو چون بسیار شد قصه‌گویان را زبان از کار شد قصهٔ هرکس چو نوعی نیز بود ره فراوان گشت و دین بسیار شد…

قوت بار عشق تو مرکب جان نمی‌کشد

قوت بار عشق تو مرکب جان نمی‌کشد روشنی جمال تو هر دو جهان نمی‌کشد بار تو چون کشد دلم گرچه چو تیر راست شد زانکه…

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند

قومی که در فنا به دل یکدگر زیند روزی هزار بار بمیرند و بر زیند هر لحظه‌شان ز هجر به دردی دگر کشند تا هر…

کار بر خود سخت مشکل کرده‌ام

کار بر خود سخت مشکل کرده‌ام زانکه استعداد باطل کرده‌ام چون به مقصد ره برم چون در سفر در هوای خویش منزل کرده‌ام راه خون…

کار چو از دست من برفت چه سازم

کار چو از دست من برفت چه سازم مات شدم نیز خانه نیست چه بازم در بن این خاکدان عالم غدار اشک فشان همچو شمع…

کاری است قوی ز خود بریدن

کاری است قوی ز خود بریدن خود را به فنای محض دیدن مانند قلم زبان بریده بر لوح فنا به سر دویدن صد تنگ شکر…

کارم از عشق تو به جان آمد

کارم از عشق تو به جان آمد دلم از درد در فغان آمد تا می عشق تو چشید دلم از بد و نیک بر کران…

کافری است از عشق دل برداشتن

کافری است از عشق دل برداشتن اقتدا در دین به کافر داشتن در ملا تحقیق کردن آشکار در خلا دین مزور داشتن از برون گفتن…

کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمی‌دانم

کجا بودم کجا رفتم کجاام من نمی‌دانم به تاریکی در افتادم ره روشن نمی‌دانم ندارم من درین حیرت به شرح حال خود حاجت که او…

کجایی ساقیا می ده مدامم

کجایی ساقیا می ده مدامم که من از جان غلامت را غلامم میم در ده تهی دستم چه داری که از خون جگر پر گشت…

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی

کجایی ای دل و جانم مگر که در دل و جانی که کس نمی‌دهد از تو به هیچ جای نشانی به هیچ جای نشانی نداد…

کسی کز حقیقت خبردار باشد

کسی کز حقیقت خبردار باشد جهان را بر او چه مقدار باشد جهان وزن جایی پدیدار آرد که در دیده او را پدیدار باشد بلی…

کسی کو خویش بیند بنده نبود

کسی کو خویش بیند بنده نبود وگر بنده بود بیننده نبود به خود زنده مباش ای بنده آخر چرا شبنم به دریا زنده نبود تو…

کسی کو هرچه دید از چشم جان دید

کسی کو هرچه دید از چشم جان دید هزاران عرش در مویی عیان دید عدد از عقل خاست اما دل پاک عدد گردید از گفت…

کشتی عمر ما کنار افتاد

کشتی عمر ما کنار افتاد رخت در آب رفت و کار افتاد موی همرنگ کفک دریا شد وز دهان در شاهوار افتاد روز عمری که…

کم شدن در کم شدن دین من است

کم شدن در کم شدن دین من است نیستی در هستی آیین من است حال من خود در نمی‌آید به نطق شرح حالم اشک خونین…

کفر است ز بی نشان نشان دادن

کفر است ز بی نشان نشان دادن چون از بیچون نشان توان دادن چون از تو نه نام و نه نشان ماند آنگاه روا بود…

کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست

کیست که از عشق تو پردهٔ او پاره نیست وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق گر زر…

گاه لاف از آشنایی می‌زنیم

گاه لاف از آشنایی می‌زنیم گه غمش را مرحبایی می‌زنیم همچو چنگ از پردهٔ دل زار زار در ره عشقش نوایی می‌زنیم از دم ما…

گاهیم به لطف می نوازی

گاهیم به لطف می نوازی گاهیم به قهر می‌گدازی در معرض قهر و لطف تو من زان می‌سوزم که می‌نسازی چون چنگ دو تا شدم…

گر از گره زلفت جانم کمری سازد

گر از گره زلفت جانم کمری سازد در جمع کله‌داران از خویش سری سازد گردون که همه کس را زو دست بود بر سر از…

گر از میان آتش دل دم برآورم

گر از میان آتش دل دم برآورم زان دم دمار از همه عالم برآورم در بحر نیلی فلک افتد هزار جوش گر یک خروش از…

گر از همه عاشقان وفا دیدی

گر از همه عاشقان وفا دیدی چون من به وفای خود که را دیدی دانی تو که جز وفا ندیدی خود در جملهٔ عمر تا…

گر آه کنم زبان بسوزد

گر آه کنم زبان بسوزد بگذر ز زبان جهان بسوزد زین سوز که در دلم فتادست می‌ترسم از آن که جان بسوزد این سوز که…

گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ من

گر با تو بگویم غم افزون شدهٔ من خونین شودت دل ز غم خون شدهٔ من زان روی که چون زلف تو تیره است و…

گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد

گر پرده ز خورشید جمال تو برافتد گل جامه قبا کرده ز پرده به در افتد چون چشم چمن چهرهٔ گلرنگ تو بیند خون از…

گر جمله تویی همه جهان چیست

گر جمله تویی همه جهان چیست ور هیچ نیم من این فغان چیست هم جمله تویی و هم همه تو و آن چیست که غیر…

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم کفار بشنوند نگروند کافرم وز زلف او اگر سر مویی به من رسد در دل نهم چو…

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی

گر تو خلوتخانهٔ توحید را محرم شوی تاج عالم گردی و فخر بنی آدم شوی سایه‌ای شو تا اگر خورشید گردد آشکار تو چو سایه…

گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی

گر تو نسیمی ز زلف یار نیابی تا به ابد رد شوی و بار نیابی یک دم اگر بوی زلف او به تو آید گنج…

گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد

گر دلبرم به یک شکر از لب زبان دهد مرغ دلم ز شوق به شکرانه جان دهد می‌ندهد او به جان گرانمایه بوسه‌ای پنداشتی که…

گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد

گر در صف دین داران دین دار نخواهم شد از بهر چه با رندان در کار نخواهم شد شد عمر و نمی‌بینم از دین اثری…

گر چنین سنگدل بمانی تو

گر چنین سنگدل بمانی تو وه که بس خون‌ها برانی تو چه بلایی بر اهل روی زمین از بلاهای آسمانی تو از تو صد فتنه…

گر رخ او ذره‌ای جمال نماید

گر رخ او ذره‌ای جمال نماید طلعت خورشید را زوال نماید ور ز رخش لحظه‌ای نقاب برافتد هر دو جهان بازی خیال نماید ذرهٔ سرگشته…

گر در سر عشق رفت جانم

گر در سر عشق رفت جانم شکرانه هزار جان فشانم بی عشق اگر دمی برآرم تاریک شود همه جهانم تا دور فتاده‌ام من از تو…

گر ز سر عشق او داری خبر

گر ز سر عشق او داری خبر جان بده در عشق و در جانان نگر چون کسی از عشق هرگز جان نبرد گر تو هم…

گر سر این کار داری کار کن

گر سر این کار داری کار کن ور نه‌ای این کار را انکار کن خلق عالم جمله مست غفلتند مست منگر خویش را هشیار کن…

گر سیر نشد تو را دل از ما

گر سیر نشد تو را دل از ما یک لحظه مباش غافل از ما در آتش دل بسر همی گرد مانندهٔ مرغ بسمل از ما…

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند

گر فلک دیده بر آن چهرهٔ زیبا فکند ماه را موی کشان کرده به صحرا فکند هر شبی زان بگشاید فلک این چندین چشم بو…

گر کسی یابد درین کو خانه‌ای

گر کسی یابد درین کو خانه‌ای هر دمش واجب بود شکرانه‌ای هر که او بویی ندارد زین حدیث هر بن مویش بود بتخانه‌ای هر که…

گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی

گر مرد این حدیثی زنار کفر بندی دین از تو دور دور است بر خویشتن چه خندی از کفر ناگذشته دعوی دین مکن تو گر…

گر مرد این حدیثی زین باده مست باشی

گر مرد این حدیثی زین باده مست باشی صد توبه در زمانی بر هم شکست باشی نه مست بودن از می کار تنگدلان است گر…

گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی

گر مرد راه عشقی ره پیش بر به مردی ورنه به خانه بنشین چه مرد این نبردی درمان عشق جانان هم درد اوست دایم درمان…

گر مرد رهی ز رهروان باش

گر مرد رهی ز رهروان باش در پردهٔ سر خون نهان باش بنگر که چگونه ره سپردند گر مرد رهی تو آن چنان باش خواهی…

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن

گر مرد نام و ننگی از کوی ما گذر کن ما ننگ خاص و عامیم از ننگ ما حذر کن سرگشتگان عشقیم نه دل نه…

گر مردی خویشتن ببینیم

گر مردی خویشتن ببینیم اندر پس دوکدان نشینیم دیگر نزنیم لاف مردی وز شرم ره زنان گزینیم کاری عجب اوفتاده ما را پیمانهٔ زهر و…

گر من اندر عشق مرد کارمی

گر من اندر عشق مرد کارمی از بد و نیک و جهان بیزارمی کفر و دین درباختم در بیخودی چیستی گر بیخود از دلدارمی کاشکی…

گر نبودی در جهان امکان گفت

گر نبودی در جهان امکان گفت کی توانستی گل معنی شکفت جان ما را تا به حق شد چشم باز بس که گفت و بس…

گر نسیم یوسفم پیدا شود

گر نسیم یوسفم پیدا شود هر که نابینا بود بینا شود بس که پیراهن بدرم تا مگر بویی از پیراهنش پیدا شود گر برافتد برقع…

گر نقاب از جمال باز کنی

گر نقاب از جمال باز کنی کار بر عاشقان دراز کنی ور چنین زیر پرده بنشینی پرده از روی کار باز کنی از همه کون…

گر نکوییت بیشتر گردد

گر نکوییت بیشتر گردد آسمان در زمین به سر گردد آفتابی که هر دو عالم را کار ازو همچو آب زر گردد زآرزوی رخ تو…

گر نه از خاک درت باد صبا می‌آید

گر نه از خاک درت باد صبا می‌آید صبحدم مشک‌فشان پس ز کجا می‌آید ای جگرسوختگان عهد کهن تازه کنید که گل تازه به دلداری…

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد

گر هندوی زلفت ز درازی به ره افتاد زنگی بچهٔ خال تو بر جایگه افتاد در آرزوی زلف چو زنجیر تو عقلم دیوانگی آورد و…

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی

گر یار چنین سرکش و عیار نبودی حال من بیچاره چنین زار نبودی گر عشق بتان خنجر هجران نکشیدی در روی زمین خوشتر ازین کار…

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی

گر یک شکر از لعلت در کار کنی حالی صد کافر منکر را دین‌دار کنی حالی ور زلف پریشان را درهم فکنی حلقه تسبیح همه…

گرچه در عشق تو جان درباختیم

گرچه در عشق تو جان درباختیم قیمت سودای تو نشناختیم سالها بر مرکب فکرت مدام در ره سودای تو می‌باختیم خود تو در دل بودی…

گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد

گرچه ز تو هر روزم صد فتنه دگر خیزد در عشق تو هر ساعت دل شیفته‌تر خیزد لعلت که شکر دارد حقا که یقینم من…

گرد ره تو کعبه و خمار نماند

گرد ره تو کعبه و خمار نماند یک دل ز می عشق تو هشیار نماند ور یک سر موی از رخ تو روی نماید بر…

گشت جهان همچو نگار ای غلام

گشت جهان همچو نگار ای غلام بادهٔ گلرنگ بیار ای غلام با گل و با بلبل و با مل بهم وصل‌طلب فصل بهار ای غلام…

گرد مه خط معنبر می کشی

گرد مه خط معنبر می کشی سر کشانت را به خط در می کشی عاشقانت را به مستی دم به دم خرقهٔ هستی ز سر…

گرفتم عشق روی تو ز سر باز

گرفتم عشق روی تو ز سر باز همی پرسم ز کوی تو خبر باز چه گر عشق تو دریایی است آتش فکندم خویشتن را در…

گفتم اندر محنت و خواری مرا

گفتم اندر محنت و خواری مرا چون ببینی نیز نگذاری مرا بعد از آن معلوم من شد کان حدیث دست ندهد جز به دشواری مرا…

گفتم بخرم غمت به جانی

گفتم بخرم غمت به جانی بر من بفروختی جهانی مفروش چنان برآن که پیوست عشوه خرد از تو هر زمانی بنواز مرا که بی تو…

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم

گم شدم در خود نمی‌دانم کجا پیدا شدم شبنمی بودم ز دریا غرقه در دریا شدم سایه‌ای بودم از اول بر زمین افتاده خوار راست…

گنج دزدیده ز جایی پی برم

گنج دزدیده ز جایی پی برم گر به کوی دلربایی پی برم جان برافشانم چو پروانه ز شوق گر به قرب جانفزایی پی برم عشق…

گه به دندان در عدن شکنی

گه به دندان در عدن شکنی گه به مژگان صف ختن شکنی گه لب همچو لاله بگشایی روز بازار یاسمن شکنی گه رخ همچو ماه…

گه به کرشمه دلم ز بر بربایی

گه به کرشمه دلم ز بر بربایی گه ز تنم جان به یک نظر بربایی ننگ نیاید تو را که هیچ کسی را گه دل…

لب تو مردمی دیده دارد

لب تو مردمی دیده دارد ولی زلف تو سر گردیده دارد که داند تا سر زلف تو در چین چه زنگی بچه ناگردیده دارد چو…

لعل تو به جان فزایی آمد

لعل تو به جان فزایی آمد چشم تو به دلربایی آمد چون صد گرهم فتاد در کار زلفت به گره‌گشایی آمد با زنگی خال تو…

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من

لعل تو داغی نهاد بر دل بریان من زلف تو درهم شکست توبه و پیمان من بی تو دل و جان من سیر شد از…

لعل گلرنگت شکربار آمدست

لعل گلرنگت شکربار آمدست قسم من زان گل همه خار آمدست گو لبت بر من جهان بفروش ازانک صد جهان جانش خریدار آمدست پاره دل…

لعلت از شهد و شکر نیکوتر است

لعلت از شهد و شکر نیکوتر است رویت از شمس و قمر نیکوتر است خادم زلف تو عنبر لایق است هندوی رویت بصر نیکوتر است…

لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد

لوح چو سیمت خطی چو قیر بر آورد تا دلم از خط تو نفیر بر آورد لعل تو می‌خورد خون سوختهٔ من تا خطت آن…

ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیم

ما بار دگر گوشهٔ خمار گرفتیم دادیم دل از دست و پی یار گرفتیم دعوی دو کون از دل خود دور فکندیم پس در ره…

ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته‌ایم

ما به عهد حسن تو ترک دل و جان گفته‌ایم با رخ و زلف تو شرح کفر و ایمان گفته‌ایم یاد زلفت کرده‌ایم و نام…

ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم

ما ترک مقامات و کرامات گرفتیم در دیر مغان راه خرابات گرفتیم پی بر پی رندان خرابات نهادم ترک سخن عادت و طامات گرفتیم آن…

ما چو بی‌ماییم از ما ایمنیم

ما چو بی‌ماییم از ما ایمنیم از تولا و تبرا ایمنیم از تفاخر همچو گردون فارغیم وز تغیر همچو دریا ایمنیم چون گذر کردیم از…

ما در غمت به شادی جان باز ننگریم

ما در غمت به شادی جان باز ننگریم در عشق تو به هر دو جهان باز ننگریم خوش خوش چو شمع ز آتش عشق تو…

ما درد فروش هر خراباتیم

ما درد فروش هر خراباتیم نه عشوه فروش هر کراماتیم انگشت‌زنان کوی معشوقیم وانگشت‌نمای اهل طاماتیم حیلت‌گر و مهره دزد و اوباشیم دردی‌کش و کم‌زن…

ما رند و مقامر و مباحی‌ایم

ما رند و مقامر و مباحی‌ایم انگشت نمای هر نواحی‌ایم خون خواره چو خاک جرعه از جامیم خون ریز ز دیده چون صراحی‌ایم هر چند…

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم

ما ز خرابات عشق مست الست آمدیم نام بلی چون بریم چون همه مست آمدیم پیش ز ما جان ما خورد شراب الست ما همه…

ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایم

ما ز عشقت آتشین دل مانده‌ایم دست بر سر پای در گل مانده‌ایم خاک راه از اشک ما گل گشت و ما پای در گل…