ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ
ز دست رفت مرا بی تو روزگار دریغ چه یک دریغ که هر دم هزاربار دریغ به هرچه درنگرم بی تو صد هزار افسوس به…
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را
ز زلفت زنده میدارد صبا انفاس عیسی را ز رویت میکند روشن خیالت چشم موسی را سحرگه عزم بستان کن صبوحی در گلستان کن به…
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی
ز سگان کویت ای جان که دهد مرا نشانی که ندیدم از تو بوی و گذشت زندگانی دل من نشان کویت ز جهان بجست عمری…
ز عشقت سوختم ای جان کجایی
ز عشقت سوختم ای جان کجایی بماندم بی سر و سامان کجایی نه جانی و نه غیر از جان چه چیزی نه در جان نه…
زان پیش که بودها نبودست
زان پیش که بودها نبودست بود تو ز ما جدا نبودست چون بود تو بود بود ما بود کی بود که بود ما نبودست گر…
زلف به انگشت پریشان مکن
زلف به انگشت پریشان مکن روی بدان خوبی پنهان مکن طرهٔ مشکین سیه رنگ را سایهٔ خورشید درافشان مکن از سر بیداد سر سروران در…
ز لعلت زکاتی شکر میستاند
ز لعلت زکاتی شکر میستاند ز رویت براتی قمر میستاند به یک لحظه چشمت ز عشاق صد جان به یک غمزهٔ حیلهگر میستاند سزد گر…
زلف تو که فتنهٔ جهان بود
زلف تو که فتنهٔ جهان بود جانم بربود و جای آن بود هر دل که زعشق تو خبر یافت صد جانش به رایگان گران بود…
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد
زلف تو مرا بند دل و غارت جان کرد عشق تو مرا رانده به گرد دو جهان کرد گویی که بلا با سر زلف تو…
زلف را تاب داد چندانی
زلف را تاب داد چندانی که نه عقلی گذاشت نه جانی نیست در چار حد جمع جهان بی سر زلف او پریشانی کس چو زلف…
زلف تیره بر رخ روشن نهی
زلف تیره بر رخ روشن نهی سرکشان را بار بر گردن نهی روی بنمایی چو ماه آسمان منت روی زمین بر من نهی تا کی…
زلف را چون به قصد تاب دهد
زلف را چون به قصد تاب دهد کفر را سر به مهر آب دهد باز چون درکشد نقاب از روی همه کفار را جواب دهد…
زلف شبرنگش شبیخون میکند
زلف شبرنگش شبیخون میکند وز سر هر موی صد خون میکند نیست در کافرستان مویی روا آنچه او زان موی شبگون میکند زلف او کافتاده…
زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم
زلف و رخت از شام و سحر باز ندانم خال و لبت از مشک و شکر باز ندانم از فرقت رویت ز دل پر شرر…
زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد
زندهٔ عشق تو آب زندگانی کی خورد عاشق رویت غم جان و جوانی کی خورد هر که خورد از جام دولت درد دردت قطرهای تا…
زهره ندارم که سلامت کنم
زهره ندارم که سلامت کنم چون طمع وصل مدامت کنم گرچه جوابم ندهی این بسم چون شنوی تو که سلامت کنم چون نتوانم که به…
زهی در کوی عشقت مسکن دل
زهی در کوی عشقت مسکن دل چه میخواهی ازین خون خوردن دل چکیده خون دل بر دامن جان گرفته جان پرخون دامن دل از آن…
زهی ماه در مهر سرو بلندت
زهی ماه در مهر سرو بلندت شکر در گدازش ز تشویر قندت جهان فتنه بگرفت و پر مشک شد هم چو بگذشت بادی به مشکین…
زهی زیبا جمالی این چه روی است
زهی زیبا جمالی این چه روی است زهی مشکین کمندی این چه موی است ز عشق روی و موی تو به یکبار همه کون مکان…
زیر بار ستمت میمیرم
زیر بار ستمت میمیرم روی در روی غمت میمیرم شغل عشق تو چنان کرد مرا کایمن از مدح و ذمت میمیرم زندهٔ بی سر از…
زین درد کسی خبر ندارد
زین درد کسی خبر ندارد کین درد کسی دگر ندارد تا در سفر اوفکند دردم میسوزم و کس خبر ندارد کور است کسی که ذرهای…
ساقیا توبه شکستم، جرعهای می ده به دستم
ساقیا توبه شکستم، جرعهای می ده به دستم من ز می ننگی ندارم، میپرستم میپرستم سوختم از خوی خامان، بر شدم زین ناتمامان ننگم است…
زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد
زین دم عیسی که هر ساعت سحر میآورد عالمی بر خفته سر از خاک بر میآورد هر زمان ابر از هوا نزلی دگر میافکند هر…
ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیم
ساقیا خیز که تا رخت به خمار کشیم تائبان را به شرابی دو سه در کار کشیم زاهد خانهنشین را به یکی کوزه درد اوفتان…
ساقیا گر پختهای می خام ده
ساقیا گر پختهای می خام ده جان بی آرام را آرام ده خیزو بزمی در صبوحی راست کن یک صراحی باده ما را وام ده…
ساقیا گه جام ده گه جام خور
ساقیا گه جام ده گه جام خور گر به معنی پختهای می خام خور زر بده بستان می تلخ آنگهی با بت شیرین سیماندام خور…
سحرگاهی شدم سوی خرابات
سحرگاهی شدم سوی خرابات که رندان را کنم دعوت به طامات عصا اندر کف و سجاده بر دوش که هستم زاهدی صاحب کرامات خراباتی مرا…
سخن عشق جز اشارت نیست
سخن عشق جز اشارت نیست عشق در بند استعارت نیست دل شناسد که چیست جوهر عشق عقل را ذرهای بصارت نیست در عبارت همی نگنجد…
سر برهنه کردهام به سودایی
سر برهنه کردهام به سودایی برخاسته دل نه عقل و نه رایی با چشم پر آب پای در آتش بر خاک نشسته باد پیمایی چون…
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده جان را طلاق گفته دل را به باد داده مردان راهبین را در گبرکی کشیده رندان رهنشین را میخانه…
سر زلف تو بوی گلزار دارد
سر زلف تو بوی گلزار دارد لب لعل تو رنگ گلنار دارد از آن غم که یکدم سر گل نبودت ببین گل که چون پای…
سر زلف تو پر خون مینماید
سر زلف تو پر خون مینماید رجوع از صیدش اکنون مینماید کمند زلف تو در صید یارب چگونه چست و موزون مینماید شب زلف تو…
سر عشقت مشکلی بس مشکل است
سر عشقت مشکلی بس مشکل است حیرت جان است و سودای دل است عقل تا بوی می عشق تو یافت دایما دیوانهای لایعقل است بر…
سر مویی سر عالم ندارم
سر مویی سر عالم ندارم چه عالم چون سر خود هم ندارم چنان گم گشتهام از خویش رفته که گویی عمر جز یک دم ندارم…
سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید
سر زلف دلستانت به شکن دریغم آید صفت بر چو سیمت به سمن دریغم آید من تشنه زان نخواهم ز لب خوشت شرابی که حلاوت…
سر مستی ما مردم هشیار ندانند
سر مستی ما مردم هشیار ندانند انکار کنان شیوهٔ این کار ندانند در صومعه سجاده نشینان مجازی سوز دل آلودهٔ خمار ندانند آنان که بماندند…
سرمست به بوستان برآمد
سرمست به بوستان برآمد از سرو و ز گل فغان برآمد با حسن نظارهٔ رخش کرد هر گل که ز بوستان برآمد نرگس چو بدید…
سرمست درآمد از سر کوی
سرمست درآمد از سر کوی ناشسته رخ و گره زده موی وز بی خوابی دو چشم مستش چون مخموران گره بر ابروی ترک فلکش به…
سرو چون قد خرامان تو نیست
سرو چون قد خرامان تو نیست لعل چون پستهٔ خندان تو نیست نیست یک کس که به لب آمده جان زآرزوی لب و دندان تو…
سواد خط تو چون نافع نظر دیدم
سواد خط تو چون نافع نظر دیدم روایتی که ازو رفت معتبر دیدم مرا چو زلف تو بر حرف می فرو گیرد حروف زلف تو…
سوختی جانم چه میسازی مرا
سوختی جانم چه میسازی مرا بر سر افتادم چه میتازی مرا در رهت افتادهام بر بوی آنک بوک بر گیری و بنوازی مرا لیک میترسم…
شادی به روزگار شناسندگان مست
شادی به روزگار شناسندگان مست جانها فدای مرتبهٔ نیستان هست از ناز برکشیده کله گوشهٔ بلی در گوش کرده حلقه معشوقهٔ الست گاهی ز فخر…
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته
شب را ز تیغ صبحدم خون است عمدا ریخته اینک ببین خون شفق در طشت مینا ریخته لالای شب در هر قدم لؤلؤ بر آورده…
شبی کز زلف تو عالم چو شب بود
شبی کز زلف تو عالم چو شب بود سر مویی نه طالب نه طلب بود جهانی بود در عین عدم غرق نه اسم حزن و…
شرح لب لعلت به زبان مینتوان داد
شرح لب لعلت به زبان مینتوان داد وز میم دهان تو نشان مینتوان داد میم است دهان تو و مویی است میانت کی را خبر…
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای
شعله زد شمع جمال او ز دولتخانهای گشت در هر دو جهان هر ذرهای پروانهای ای عجب هر شعلهای از آفتاب روی او گشتت زنجیری…
شمع رویت را دلم پروانهای است
شمع رویت را دلم پروانهای است لیک عقل از عشق چون بیگانهای است پر زنان در پیش شمع روی تو جان ناپروای من پروانهای است…
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد
شکن زلف چو زنار بتم پیدا شد پیر ما خرقهٔ خود چاک زد و ترسا شد عقل از طرهٔ او نعرهزنان مجنون گشت روح از…
شمع رویت ختم زیبایی بس است
شمع رویت ختم زیبایی بس است عالمی پروانه سودایی بس است چشم بر روی تو دارم از جهان گر سوی من چشم بگشایی بس است…
شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام
شیفتهٔ حلقهٔ گوش توام سوختهٔ چشمهٔ نوش توام ماهرخ با خط و خال منی دلشدهٔ بی تن و توش توام ترک منی گوش به من…
شیر در کار عشق مسکین است
شیر در کار عشق مسکین است عشق را بین که با چه تمکین است نکشد کس کمان عشق به زور عشق شاه همه سلاطین است…
صبح از پرده به در میآید
صبح از پرده به در میآید اثر آه سحر میآید یا کسی مشک ختن میبیزد یا نسیم گل تر میآید خیز ای ساقی و میده…
صبح بر افراخت علم ای غلام
صبح بر افراخت علم ای غلام رنجه کن از لطف قدم ای غلام خیز که بشکفت گل و یاسمین تا بنشینیم به هم ای غلام…
صبح بر شب شتاب میآرد
صبح بر شب شتاب میآرد شب سر اندر نقاب میآرد گریهٔ شمع وقت خندهٔ صبح مست را در عذاب میآرد ساقیا آب لعل ده که…
صبح برانداخت نقاب ای غلام
صبح برانداخت نقاب ای غلام میده و برخیز ز خواب ای غلام همچو گلم بر سر آتش نشاند شوق شراب چو گلاب ای غلام بی…
صبح رخ از پرده نمود ای غلام
صبح رخ از پرده نمود ای غلام چند کنی گفت و شنود ای غلام دیر شد آخر قدحی می بیار چند زنم بانگ که زود…
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح
صبح دم زد ساقیا هین الصبوح خفتگان را در قدح کن قوت روح در قدح ریز آب خضر از جام جم باز نتوان گشت ازین…
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته
صد قلزم سیماب بین بر طارم زر ریخته صد صحن مروارید بین بر بحر اخضر ریخته مه رخ نموده از سمک ماهی شده مه را…
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل
صورت نبندد ای صنم، بی زلف تو آرام دل دل فتنه شد بر زلف تو، ای فتنهٔ ایام دل ای جان به مولای تو، دل…
طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست
طرقوا یا عاشقان کین منزل جانان ماست زانچه وصل و هجر او هم درد و هم درمان ماست راه ده ما را اگر چه مفلسان…
طمع وصل تو مجالم نیست
طمع وصل تو مجالم نیست حصه زین قصه جز خیالم نیست در فراق تو تشنه میمیرم کز لبت قطرهای زلالم نیست تو چو شمعی و…
عاشق لعل شکربار توام
عاشق لعل شکربار توام فتنهٔ زلف نگونسار توام هیچ کارم نیست جز اندوه تو روز و شب پیوسته در کار توام بر من بی دل…
طریق عشق جانا بی بلا نیست
طریق عشق جانا بی بلا نیست زمانی بی بلا بودن روا نیست اگر صد تیر بر جان تو آید چو تیر از شست او باشد…
عاشق تو جان مختصر که پسندد
عاشق تو جان مختصر که پسندد فتنه تو عقل بی خبر که پسندد روی تو کز ترک آفتاب دریغ است در نظر هندوی بصر که…
عاشقان از خویشتن بیگانهاند
عاشقان از خویشتن بیگانهاند وز شراب بیخودی دیوانهاند شاه بازان مطار قدسیند ایمن از تیمار دام و دانهاند فارغند از خانقاه و صومعه روز و…
عاشقان چون به هوش باز آیند
عاشقان چون به هوش باز آیند پیش معشوق در نماز آیند پیش شمع رخش چو پروانه سر ببازند و سرفراز آیند در هوایی که ذره…
عاشقان زندهدل به نام تو اند
عاشقان زندهدل به نام تو اند تشنهٔ جرعهای ز جام تو اند تا به سلطانی اندر آمدهای دل و جان بندهٔ غلام تو اند زیر…
عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند
عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند جمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند فارغند از عالم و از کار عالم روز و شب والهٔ راهی…
عاشقی چیست ترک جان گفتن
عاشقی چیست ترک جان گفتن سر کونین بیزبان گفتن عشق پی بردن از خودی رستن علم پی کردن از عیان گفتن رازهایی که در دل…
عاشقی نه دل نه دین میبایدش
عاشقی نه دل نه دین میبایدش من چنینم چون چنین میبایدش هر کجا رویی چو ماه آسمان است پیش رویش بر زمین میبایدش زن صفت…
عاشقی و بی نوایی کار ماست
عاشقی و بی نوایی کار ماست کار کار ماست چون او یار ماست تا بود عشقت میان جان ما جان ما در پیش ما ایثار…
عزم آن دارم که امشب نیم مست
عزم آن دارم که امشب نیم مست پای کوبان کوزهٔ دردی به دست سر به بازار قلندر در نهم پس به یک ساعت ببازم هرچه…
عزم خرابات بیقنا نتوان کرد
عزم خرابات بیقنا نتوان کرد دست به یک درد بی صفا نتوان کرد چون نه وجود است نه عدم به خرابات لاجرم این یک از…
عزم عشق دلستانی داشتم
عزم عشق دلستانی داشتم وقف کردم نیم جانی داشتم صد هزاران سود کردم در دو کون گر ز عشق تو زیانی داشتم چون شدم با…
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست
عزیزا هر دو عالم سایهٔ توست بهشت و دوزخ از پیرایهٔ توست تویی از روی ذات آئینهٔ شاه شه از روی صفاتی آیهٔ توست که…
عشق آبم برد گو آبم ببر
عشق آبم برد گو آبم ببر روز آرام و به شب خوابم ببر چند دارم تشنهٔ لعل تو جان جان خوشی زان لعل سیرابم ببر…
عشق آمد و آتشی به دل در زد
عشق آمد و آتشی به دل در زد تا دل به گزاف لاف دلبر زد آسوده بدم نشسته در کنجی کامد غم عشق و حلقه…
عشق بالای کفر و دین دیدم
عشق بالای کفر و دین دیدم بی نشان از شک و یقین دیدم کفر و دین و شک و یقین گر هست همه با عقل…
عشق آن باشد که غایت نبودش
عشق آن باشد که غایت نبودش هم نهایت هم بدایت نبودش تا به کی گویم که آنجا کی رسم کی بود کی چون نهایت نبودش…
عشق بی درد ناتمام بود
عشق بی درد ناتمام بود کز نمک دیگ را طعام بود نمک این حدیث درد دل است عشق بی درد دل حرام بود کشته عشق…
عشق تو به جان دریغم آید
عشق تو به جان دریغم آید نامت به زبان دریغم آید وصف سر زلف پر طلسمت از شرح و بیان دریغم آید از زلف تو…
عشق تو در جان من ای جان من
عشق تو در جان من ای جان من آتشی زد در دل بریان من در دل بریان من آتش مزن رحم کن بر دیدهٔ گریان…
عشق تو به سینه تاختن برد
عشق تو به سینه تاختن برد وآرام و قرار من ز من برد تن چند زنم که چشم مستت جانی که نداشتم ز تن برد…
عشق تو پرده، صد هزار نهاد
عشق تو پرده، صد هزار نهاد پرده در پرده بی شمار نهاد پس هر پرده عالمی پر درد گه نهان و گه آشکار نهاد صد…
عشق تو ز اختیار بیرون است
عشق تو ز اختیار بیرون است وصل تو ز انتظار بیرون است چون با تو نهم قرار وصلت چون کار تو از قرار بیرون است…
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد
عشق تو ز سقسین و ز بلغار برآمد فریاد ز کفار به یک بار برآمد در صومعهها نیم شبان ذکر تو میرفت وز لات و…
عشق تو مرا ستد ز من باز
عشق تو مرا ستد ز من باز وافگند مرا ز جان و تن باز تا خاص خودم گرفت کلی مینگذارد مرا به من باز بگرفت…
عشق تو قلاوز جهان است
عشق تو قلاوز جهان است سودای تو رهنمای جان است وصل تو خلاصهٔ وجود است درد تو دریچهٔ عیان است هاروت تو چاره ساز سحر…
عشق تو مست جاودانم کرد
عشق تو مست جاودانم کرد ناکس جملهٔ جهانم کرد گر سبکدل شوم عجب نبود که می عشق سر گرانم کرد چون هویدا شد آفتاب رخت…
عشق توام داغ چنان میکند
عشق توام داغ چنان میکند کآتش سوزنده فغان میکند بر دل من چون دل آتش بسوخت بر سر من اشکفشان میکند درنگر آخر که ز…
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت
عشق جانان همچو شمعم از قدم تا سر بسوخت مرغ جان را نیز چون پروانه بال و پر بسوخت عشقش آتش بود کردم مجمرش از…
عشق جانی داد و بستد والسلام
عشق جانی داد و بستد والسلام چند گویی آخر از خود والسلام تو چنان انگار کاندر راه عشق یک نفس بود این شد آمد والسلام…
عشق جز بخشش خدایی نیست
عشق جز بخشش خدایی نیست این به سلطانی و گدایی نیست هر که او برنخیزد از سر سر عشق را با وی آشنایی نیست عشق…
عشق جمال جانان دریای آتشین است
عشق جمال جانان دریای آتشین است گر عاشقی بسوزی زیرا که راه این است جایی که شمع رخشان ناگاه بر فروزند پروانه چون نسوزد کش…
عشق چیست از خویش بیرون آمدن
عشق چیست از خویش بیرون آمدن غرقه در دریای پر خون آمدن گر بدین دریا فرو خواهی شدن نیست هرگز روی بیرون آمدن ور سر…
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست
عشق را اندر دو عالم هیچ پذرفتار نیست چون گذشتی از دو عالم هیچکس را بار نیست هر دو عالم چیست رو نعلین بیرون کن…
عشق را بیخویشتن باید شدن
عشق را بیخویشتن باید شدن نفس خود را راهزن باید شدن بت بود در راه او هرچه آن نه اوست در ره او بتشکن باید…
عشق را پیر و جوان یکسان بود
عشق را پیر و جوان یکسان بود نزد او سود و زیان یکسان بود هم ز یکرنگی جهان عشق را نو بهار و مهرگان یکسان…
عشق را گر سری پدیدستی
عشق را گر سری پدیدستی این در بسته را کلیدستی نرسد هیچکس به درگه عشق کاشکی هیچ کس رسیدستی یا اگر کس به پیشگه نرسد…
عشق را گوهر ز کانی دیگر است
عشق را گوهر ز کانی دیگر است مرغ عشق از آشیانی دیگر است هرکه با جان عشق بازد این خطاست عشق بازیدن ز جانی دیگر…





