درآمد دوش دلدارم به یاری

درآمد دوش دلدارم به یاری مرا گفتا بگو تا در چه کاری حرامت باد اگر بی ما زمانی برآوردی دمی یا می برآری چو با…

درج لعلت دلگشای مردم است

درج لعلت دلگشای مردم است عکس ماهت رهنمای انجم است مردم چشم تو با من کژ چو باخت راستی نه مردمی نه مردم است روی…

درد دل را دوا نمی‌دانم

درد دل را دوا نمی‌دانم گم شدم سر ز پا نمی‌دانم از می نیستی چنان مستم که صواب از خطا نمی‌دانم چند از من کنی…

درج یاقوت درفشان کردی

درج یاقوت درفشان کردی دیو بودی و قصد جان کردی شکری خواستم از لعل لبت هر دو لب را شکرستان کردی گفتم این لحظه یافتم…

درد دل من از حد و اندازه درگذشت

درد دل من از حد و اندازه درگذشت از بس که اشک ریختم آبم ز سر گذشت پایم ز دست واقعه در قیر غم گرفت…

درد کو تا دردوا خواهم رسید

درد کو تا دردوا خواهم رسید خوت کو تا در رجا خواهم رسید چون تهی دستم ز علم و از عمل پس چگونه در جزا…

درد من از عشق تو درمان نبرد

درد من از عشق تو درمان نبرد زانکه دلم خون شد و فرمان نبرد دل که به جان آمدهٔ درد توست درد بسی برد که…

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم

دردا که درین بادیه بسیار دویدیم در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم بسیار درین بادیه شوریده برفتیم بسیار درین واقعه مردانه چخیدیم گه نعره‌زنان معتکف…

درد من هیچ دوا نپذیرد

درد من هیچ دوا نپذیرد زانکه حسن تو فنا نپذیرد گر من از عشق رخت توبه کنم هرگز آن توبه خدا نپذیرد از لطافت که…

دردی است درین دلم نهانی

دردی است درین دلم نهانی کان درد مرا دوا تو دانی تو مرهم درد بیدلانی دانم که مرا چنین نمانی من بندهٔ بی کس ضعیفم…

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم دل باز نمی‌یابم دلدار نمی‌بینم در عالم پر حسرت بسیار بگردیدم از خیل وفاداران دیار نمی‌بینم در چار…

درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم

درین نشیمن خاکی بدین صفت که منم میان نفس و هوا دست و پای چند زنم هزار بار برآمد مرا که یکباری ز دست چرخ…

درکش سر زلف دلستانش

درکش سر زلف دلستانش بشکن در درج درفشانش جان را به لب آر و بوسه‌ای خواه تا جانت فرو شود به جانش جانت چو به…

دریاب که رخت برنهادم

دریاب که رخت برنهادم روی از عالم بدر نهادم هم غصه به زیر پای بردم هم پای به آن زبر نهادم نایافته وصل جان بدادم…

دریغا کانچه جستم آن ندیدم

دریغا کانچه جستم آن ندیدم نجات تن خلاص جان ندیدم دلم می‌سوزد از درد و چه سازم که درد خویش را درمان ندیدم به کار…

دست با تو در کمر خواهیم کرد

دست با تو در کمر خواهیم کرد قصد آن تنگ شکر خواهیم کرد در سر زلف تو سر خواهیم باخت کار با تو سر به…

دست در دامن جان خواهم زد

دست در دامن جان خواهم زد پای بر فرق جهان خواهم زد اسب بر جسم و جهت خواهم تاخت بانگ بر کون و مکان خواهم…

دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم

دست در عشقت ز جان افشانده‌ایم و آستینی بر جهان افشانده‌ایم ای بسا خونا که در سودای تو از دو چشم خون‌فشان افشانده‌ایم وی بسا…

دست می ندهد که بی تو دم زنم

دست می ندهد که بی تو دم زنم بی تو دستی شاد چون برهم زنم کو مرا در درد عشقش همدمی تا دم درد تو…

دست نمی‌دهد مرا بی تو نفس زدن دمی

دست نمی‌دهد مرا بی تو نفس زدن دمی زانکه دمی که با توام قوت من است عالمی صبح به یک نفس جهان روشن از آن…

دستم نرسد به زلف چون شستش

دستم نرسد به زلف چون شستش در پای از آن فتادم از دستش گر مرغ هوای او شوم شاید صد دام معنبر است در شستش…

دل برای تو ز جان برخیزد

دل برای تو ز جان برخیزد جان به عشقت ز جهان برخیزد در دل هر که نشینی نفسی ز غمت جان ز میان برخیزد مرد…

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست

دل بگسل از جهان که جهان پایدار نیست واثق مشو به او که به عهد استوار نیست در طبع روزگار وفا و کرم مجوی کین…

دل به سودای تو جان در بازد

دل به سودای تو جان در بازد جان برای تو جهان در بازد دل چو عشق تو درآید به میان هرچه دارد به میان در…

دل به امید وصل تو باد به دست می‌رود

دل به امید وصل تو باد به دست می‌رود جان ز شراب شوق تو باده‌پرست می‌رود از می عشق جان ما یافت ز دور شمه‌ای…

دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید

دل چه خواهی کرد چون دلبر رسید جان برافشان هین که جان پرور رسید شربت اسرار را فردا منه زانکه تا این درکشی دیگر رسید…

دل خون شد از توام خبر نیست

دل خون شد از توام خبر نیست هر روز مرا دلی دگر نیست گفتم که دلم به غمزه بردی گفتا که مرا ازین خبر نیست…

دل درد تو یادگار دارد

دل درد تو یادگار دارد جان عشق تو غمگسار دارد تا عشق تو در میان جان است جان از دو جهان کنار دارد تا خورد…

دل دست به کافری بر آورد

دل دست به کافری بر آورد وآیین قلندری بر آورد قرائی و تایبی نمی‌خواست رندی و مقامری بر آورد دین و ره ایزدی رها کرد…

دل رفت وز جان خبر ندارم

دل رفت وز جان خبر ندارم این بود سخن دگر ندارم گرچه شده‌ام چو موی بی او یک موی ازو خبر ندارم همچون گویم که…

دل ز جان برگیر تا راهت دهند

دل ز جان برگیر تا راهت دهند ملک دو عالم به یک آهت دهند چون تو برگیری دل از جان مردوار آنچه می‌جویی هم آنگاهت…

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنم سر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم هرکسم گوید که درمانی کن…

دل ز عشق تو خون توان کردن

دل ز عشق تو خون توان کردن عقل را سرنگون توان کردن هرچه جز عشق توست از سردل تا قیامت برون توان کردن تا زبون‌گیری…

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند

دل ز میان جان و دل قصد هوات می‌کند جان به امید وصل تو عزم وفات می‌کند گرچه ندید جان و دل از تو وفا…

دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم

دل ز عشقت بی خبر شد چون کنم مرغ جان بی بال و پر شد چون کنم عشق تو در پرده می‌کردم نهان چون سرشکم…

دل کمال از لعل میگون تو یافت

دل کمال از لعل میگون تو یافت جان حیات از نطق موزون تو یافت گر ز چشمت خسته‌ای آمد به تیر زنده شد چون در…

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند

دل نظر بر روی آن شمع جهان می‌افکند تن به جای خرقه چون پروانه جان می‌افکند گر بود غوغای عشقش بر کنار عالمی دل ز…

دل ز هوای تو یک زمان نشکیبد

دل ز هوای تو یک زمان نشکیبد دل چه بود عقل و وهم جان نشکیبد هر که دلی دارد و نشان تو یابد از طلب…

دل و جانم ببرد جان و دلم

دل و جانم ببرد جان و دلم بی دل و جان بماند آب و گلم متحیر شدم نمی‌دانم کین چه درد است در نهاد دلم…

دل ندارم، صبر بی دل چون کنم

دل ندارم، صبر بی دل چون کنم صبر و دل در عشق حاصل چون کنم در بیابانی که پایان کس ندید کاروان بگذشت، منزل چون…

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو

دلا چون کس نخواهد ماند دایم هم نمانی تو قدم در نه اگر هستی طلب‌کار معانی تو گرفتم صد هزاران علم در مویی بدانستی چو…

دلا در راه حق گیر آشنایی

دلا در راه حق گیر آشنایی اگر خواهی که یابی روشنایی چو مست خنب وحدت گشتی ای دل میندیش آن زمان تا خود کجایی در…

دلا دیدی که جانانم نیامد

دلا دیدی که جانانم نیامد به درد آمد به درمانم نیامد به دندان می‌گزم لب را که هرگز لب لعلش به دندانم نیامد ندیدیم هیچ…

دلبرم در حسن طاق افتاده است

دلبرم در حسن طاق افتاده است قسم من زو اشتیاق افتاده است بر سر پایم چو کرسی ز انتظار کو چو عرش سیم ساق افتاده…

دلا در سر عشق از سر میندیش

دلا در سر عشق از سر میندیش بده جان و ز جان دیگر میندیش چو سر در کار و جان در یار بازی خوشی خویش…

دلبرم رخ گشاده می‌آید

دلبرم رخ گشاده می‌آید تاب در زلف داده می‌آید در دل سنگ لعل می‌بندد کو چنین لب گشاده می‌آید شهسوار سپهر از پی او می‌رود…

دلم بی عشق تو یک دم نماند

دلم بی عشق تو یک دم نماند چه می‌گویم که جانم هم نماند چو با زلفت نهم صد کار برهم یکی چون زلف تو بر…

دلی کز عشق او دیوانه گردد

دلی کز عشق او دیوانه گردد وجودش با عدم همخانه گردد رخش شمع است و عقل ار عقل دارد ز عشق شمع او دیوانه گردد…

دلم در عشق تو جان برنتابد

دلم در عشق تو جان برنتابد که دل جز عشق جانان برنتابد چو عشقت هست دل را جان نخواهد که یک دل بیش یک جان…

دلی کامد ز عشق دوست در جوش

دلی کامد ز عشق دوست در جوش بماند تا قیامت مست و مدهوش ز بسیاری که یاد آرد ز معشوق کند یکبارگی خود را فراموش…

دلم قوت کار می‌برنتابد

دلم قوت کار می‌برنتابد تنم این همه بار می‌برنتابد دل من ز انبارها غم چنان شد که این بار آن بار می‌برنتابد چگونه کشد نفس…

دلم دردی که دارد با که گوید

دلم دردی که دارد با که گوید گنه خود کرد تاوان از که جوید دریغا نیست همدردی موافق که بر بخت بدم خوش خوش بموید…

دلی کز عشق تو جان برفشاند

دلی کز عشق تو جان برفشاند ز کفر زلف ایمان برفشاند دلی باید که گر صد جان دهندش صد و یک جان به جانان برفشاند…

دلی کز عشق جانان دردمند است

دلی کز عشق جانان دردمند است همو داند که قدر عشق چند است دلا گر عاشقی از عشق بگذر که تا مشغول عشقی عشق بند…

دم عیسی است که با باد سحر می‌گذرد

دم عیسی است که با باد سحر می‌گذرد وآب خضر است که بر روی خضر می‌گذرد عمر اگرچه گذران است عجب می‌دارم با چنان باد…

دو جهان بی‌توام نمی‌باید

دو جهان بی‌توام نمی‌باید نه یکی بس دو ام نمی‌باید هرچه خواهم ز تو تو به زانی از توام جز توام نمی‌باید قبله‌ام چون جمال…

دلی کز عشق جانان جان ندارد

دلی کز عشق جانان جان ندارد توان گفتن که او ایمان ندارد درین میدان که یارد گشت یکدم که کس مردی یک جولان ندارد شگرفی…

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی

دوش از سر بیهوشی و ز غایت خودرایی رفتم گذری کردم بر یار ز شیدایی قلاش و قلندرسان رفتم به در جانان حلقه بزدم گفتا…

دم مزن گر همدمی می‌بایدت

دم مزن گر همدمی می‌بایدت خسته شو گر مرهمی می‌بایدت تا در اثباتی تو بس نامحرمی محو شو گر محرمی می‌بایدت همچو غواصان دم اندر…

دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم

دوش از وثاق دلبری سرمست بیرون آمدم هیچم نبود از خود خبر تا بی خبر چون آمدم دستم چو از نیرنگ او آمد به زیر…

دوش آمد زلف تاب داده

دوش آمد زلف تاب داده جان را ز دو لب شراب داده صد تشنهٔ آتشین جگر را از چشمهٔ خضر آب داده زان روی که…

دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید

دوش آمد و ز مسجدم اندر کران کشید مویم گرفت و در صف دردی کشان کشید مستم بکرد و گرد جهانم به تک بتاخت تا…

دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت

دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفت دل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت جان چو شد نزدیک جانان…

دوش آمد و گفت از آن ما باش

دوش آمد و گفت از آن ما باش در بوتهٔ امتحان ما باش گر خواهی بود زندهٔ جاوید زنده به وجود جان ما باش عمری…

دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم

دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم زین چنین دریا که گرد من درآمد از سرشک گر کشتی…

دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم

دوش درون صومعه، دیر مغانه یافتم راهنمای دیر را، پیر یگانه یافتم چون بر پیر در شدم، پیر ز خویش رفته بود کز می عشق…

دوش درآمد ز درم صبحگاه

دوش درآمد ز درم صبحگاه حلقهٔ زلفش زده صف گرد ماه زلف پریشانش شکن کرده باز کرده پریشان شکنش صد سپاه از سر زلفش به…

دوش دل را در بلایی یافتم

دوش دل را در بلایی یافتم خانه چون ماتم سرایی یافتم گفتم ای دل چیست حال آخر بگو گفت بوی آشنایی یافتم همچو گویی در…

دوش سرمست به وقت سحری

دوش سرمست به وقت سحری می‌شدم تا به بر سیم‌بری تیز کرده سر دندان که مگر بربایم ز لب او شکری چون ربودم شکری از…

دوش کان شمع نیکوان برخاست

دوش کان شمع نیکوان برخاست ناله از پیر و از جوان برخاست گل سرخ رخش چو عکس انداخت جوش آتش ز ارغوان برخاست آفتابی که…

دوش ناگه آمد و در جان نشست

دوش ناگه آمد و در جان نشست خانه ویران کرد و در پیشان نشست عالمی بر منظر معمور بود او چرا در خانهٔ ویران نشست…

دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم

دوش، چون گردون کنار خویش پر خون یافتم مرکز دل از محیط چرخ بیرون یافتم دیدهٔ اخترشمار من ز تیزی نظر سفت هر گوهر که…

دوش وقت صبح چون دل داده‌ای

دوش وقت صبح چون دل داده‌ای پیشم آمد مست ترسازاده‌ای بی دل و دینی سر از خط برده‌ای بی سر و پایی ز دست افتاده‌ای…

دی ز دیر آمد برون سنگین دلی

دی ز دیر آمد برون سنگین دلی با لبی پرخنده بس مستعجلی عالمی نظارگی حیران او دست بر دل مانده پای اندر گلی علم در…

دولت عاشقان هوای تو است

دولت عاشقان هوای تو است راحت طالبان بلای تو است کیمیای سعادت دو جهان گرد خاک در سرای تو است ناف آهو شود دهان کسی…

دی در صف اوباش زمانی بنشستم

دی در صف اوباش زمانی بنشستم قلاش و قلندر شدم و توبه شکستم جاروب خرابات شد این خرقهٔ سالوس از دلق برون آمدم از زرق…

دی پیر من از کوی خرابات برآمد

دی پیر من از کوی خرابات برآمد وز دلشدگان نعرهٔ هیهات برآمد شوریده به محراب فنا سر به برافکند سرمست به معراج مناجات برآمد چون…

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است

ذره‌ای اندوه تو از هر دو عالم خوشتر است هر که گوید نیست دانی کیست آن کس کافر است کافری شادی است و آن شادی…

ذره‌ای نادیده گنج روی تو

ذره‌ای نادیده گنج روی تو ره بزد بر ما طلسم موی تو گشت رویم چون نگارستان ز اشک ای نگارستان جانم روی تو هست خورشید…

راه عشق او که اکسیر بلاست

راه عشق او که اکسیر بلاست محو در محو و فنا اندر فناست فانی مطلق شود از خویشتن هر دلی که کو طالب این کیمیاست…

ذوق وصلت به هیچ جان نرسد

ذوق وصلت به هیچ جان نرسد شرح رویت به هر زبان نرسد سر زلفت به دست چون آرم دست موری به آسمان نرسد با سر…

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی

رخ تو چگونه بینم که تو در نظر نیایی نرسی به کس چو دانم که تو خود به سر نیایی وطن تو از که جویم…

ذره‌ای دوستی آن دمساز

ذره‌ای دوستی آن دمساز بهتر از صد هزار ساله نماز ذره‌ای دوستی بتافت از غیب آسمان را فکند در تک و تاز باز خورشید را…

رخ ز زیر نقاب بنماید

رخ ز زیر نقاب بنماید همه عالم خراب بنماید گوشمالی که هیچکس ننمود به مه و آفتاب بنماید اختران را که ره دو اسبه روند…

رخت را ماه نایب می‌نماید

رخت را ماه نایب می‌نماید خطت را مشک کاتب می‌نماید رخت سلطان حسن یک سوار است که دو ابروش حاجب می‌نماید رخت را صبح صادق…

رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح

رطل گران ده صبوح زانکه رسیده است صبح تا سر شب بشکند تیغ کشیده است صبح روی نهفته است تیر روی نهاده است مهر پشت…

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم

رفتم به زیر پرده و بیرون نیامدم تا صید پرده‌بازی گردون نیامدم چون قطب ساکن آمدم اندر مقام فقر هر لحظه همچو چرخ دگرگون نیامدم…

رفت وجودم به عدم چون کنم

رفت وجودم به عدم چون کنم هیچ شدم هیچ نیم چون کنم تو همه من هیچ به هم هر دو را چون به هم اندازم…

ره عشاق بی ما و من آمد

ره عشاق بی ما و من آمد ورای عالم جان و تن آمد درین ره چون روی کژ چون روی راست که اینجا غیر ره…

ره عشاق راهی بی‌کنار است

ره عشاق راهی بی‌کنار است ازین ره دور اگر جانت به کار است وگر سیری ز جان در باز جان را که یک جان را…

ره میخانه و مسجد کدام است

ره میخانه و مسجد کدام است که هر دو بر من مسکین حرام است نه در مسجد گذارندم که رند است نه در میخانه کین…

رهبان دیر را سبب عاشقی چه بود

رهبان دیر را سبب عاشقی چه بود کو روی را ز دیر به خلقان نمی‌نمود از نیستی دو دیده به کس می‌نکرد باز ور راستی…

رهی کان ره نهان اندر نهان است

رهی کان ره نهان اندر نهان است چو پیدا شد عیان اندر عیان است چه می‌گویم چه پیدا و چه پنهان که این بالای پیدا…

روز و شب چون غافلی از روز و شب

روز و شب چون غافلی از روز و شب کی کنی از سر روز و شب طرب روی او چون پرتو افکند اینت روز زلف…

روزی که عتاب یار درگیرم

روزی که عتاب یار درگیرم با هر مویش شمار درگیرم چون خاک ز دست او کنم بر سر گر نیست مرا غبار درگیرم چون قصهٔ…

روی تو در حسن چنان دیده‌ام

روی تو در حسن چنان دیده‌ام کاینهٔ هر دو جهان دیده‌ام جمله از آن آینه پیدا نمود واینه از جمله نهان دیده‌ام هست در آیینه…

روی تو شمع آفتاب بس است

روی تو شمع آفتاب بس است موی تو عطر مشک ناب بس است چند پیکار آفتاب کشم قبلهٔ رویت آفتاب بس است روی چون روز…

روی در زیر زلف پنهان کرد

روی در زیر زلف پنهان کرد تا در اسلام کافرستان کرد باز چون زلف برگرفت از روی همه کفار را مسلمان کرد دوش آمد برم…

ز تو گر یک نظر آید به جانم

ز تو گر یک نظر آید به جانم نباید این جهان و آن جهانم مرا آن یک نفس جاوید نه بس تو دانی دیگر و…

روی تو کافتاب را ماند

روی تو کافتاب را ماند آسمان را به سر بگرداند مرکب عشق تو چو برگذرد خاک در چشم عقل افشاند هر که عکس لب تو…