چه شاهدی است که با ماست در میان امشب
چه شاهدی است که با ماست در میان امشب که روشن است ز رویش همه جهان امشب نه شمع راست شعاعی، نه ماه را تابی…
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم
چه مقصود ار چه بسیاری دویدیم که از مقصود خود بویی ندیدیم بسی زاری و دلتنگی نمودیم بسی خواری و بی برگی کشیدیم بسی در…
چو از جیبش مه تابان برآید
چو از جیبش مه تابان برآید خروش از گنبد گردان برآید بسی گل دیدهام اما ز رویش به وقت شرم صد چندان برآید اگر اندیشهٔ…
چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد
چو به خنده لب گشایی دو جهان شکر بگیرد به نظارهٔ جمالت همه تن شکر بگیرد قدری ز نور رویت به دو عالم ار در…
چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند
چو تاب در سر آن زلف دلستان فکند هزار فتنه و آشوب در جهان فکند چو شور پستهٔ تو تلخیی کند به شکر هزار شور…
چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر
چو پیشهٔ تو شیوه و ناز است چه تدبیر چون مایهٔ من درد و نیاز است چه تدبیر آن در که به روی همه باز…
چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمد
چو ترک سیم برم صبحدم ز خواب درآمد مرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمد به صد شتاب برون رفت عقل جامه به دندان…
چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد
چو جان و دل ز می عشق دوش جوش بر آورد دلم ز دست در افتاد و جان خروش بر آورد شراب عشق نخوردست هر…
چو خورشید جمالت جلوهگر شد
چو خورشید جمالت جلوهگر شد چو ذره هر دو عالم مختصر شد ز هر ذره چو صد خورشید میتافت همه عالم به زیر سایه در…
چو خود را پاک دامن می ندانم
چو خود را پاک دامن می ندانم مقامی به ز گلخن می ندانم چرا اندر صف مردان نشینم چو خود را مرد جوشن می ندانم…
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود
چو در غم تو جز جان چیزی دگرم نبود پیش تو کشم کز تو غمخوارترم نبود پروانه تو گشتم تا بر تو سرافشانم خود چون…
چو دریا شور در جانم میفکن
چو دریا شور در جانم میفکن ز سودا در بیابانم میفکن چو پر پشهٔ وصلت ندیدم به پای پیل هجرانم میفکن به دست خویش در…
چو طوطی خط او پر بر آورد
چو طوطی خط او پر بر آورد جهان حسن در زیر پر آورد به خوش رنگی رخش عالم برافروخت ز سرسبزی خطش رنگی بر آورد…
چو قفل لعل بر درج گهر زد
چو قفل لعل بر درج گهر زد جهانی خلق را بر یکدگر زد لب لعلش جهان را برهم انداخت خط سبزش قضا را بر قدر…
چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی
چو لبت به پسته اندر صفت گهر نبینی چو رخت به پرده اندر تتق قمر نبینی ز فراق چون منی را چه کشی به درد…
چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآید
چو نقاب برگشائی مه آن جهان برآید ز فروغ نور رویت ز جهان فغان برآید هم دورهای عالم بگذشت و کس ندانست که رخ چو…
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد
چون باد صبا سوی چمن تاختن آورد گویی به غنیمت همه مشک ختن آورد زان تاختنش یوسف دل گر نشد افگار پس از چه سبب…
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست
چون به اصل اصل در پیوسته بیتو جان توست پس تویی بیتو که از تو آن تویی پنهان توست این تویی جزوی به نفس و…
چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتند
چون تتق از روی آن شمع جهان برداشتند همچو پروانه جهانی دل ز جان برداشتند چهرهای دیدند جانبازان که جان درباختند بهرهای گویی ز عمر…
چون پرده ز روی ماه برگیرد
چون پرده ز روی ماه برگیرد از فرق فلک کلاه برگیرد بی روی چو ماه او دم سردم از روی سپهر ماه برگیرد صاحبنظری اگر…
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود
چون تو جانان منی جان بی تو خرم کی شود چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود گر جمال جانفزای خویش…
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی
چون خط شبرنگ بر گلگون کشی حلقه در گوش مه گردون کشی گر ببینی روی خود در خط شده سرکشی و هر زمان افزون کشی…
چون دربسته است درج ناپدیدش
چون دربسته است درج ناپدیدش به یک بوسه توان کرد کلیدش شکر دارد لبش هرگز نمیری اگر یک ذره بتوانی چشیدش ندید از خود سر…
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است
چون دلبر من سبز خط و پسته دهان است دل بر خط حکمش چو قلم بسته میان است سرسبزی خطش همه سرسبزی خلق است شور…
چون ز مرغ سحر فغان برخاست
چون ز مرغ سحر فغان برخاست ناله از طاق آسمان برخاست صبح چون دردمید از پس کوه آتشی از همه جهان برخاست عنبر شب چو…
چون روی بود بدان نکویی
چون روی بود بدان نکویی نازش برود به هرچه گویی رویی که ز شرم او درافتاد خورشید فلک به زرد رویی چون در خور او…
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد
چون زلف بیقرارش بر رخ قرار گیرد از رشک روی مه را در صد نگار گیرد از بس که حلقه بینی در زلف مشکبارش صد…
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم
چون زلف تاب دهد آن ترک لشکریم هندوی خویش کند هر دم به دلبریم چون زلف کافر او آهنگ دین کندم در حال بند کند…
چون سیمبران روی به گلزار نهادند
چون سیمبران روی به گلزار نهادند گل را ز رخ چون گل خود خار نهادند تا با رخ چون گل بگذشتند به گلزار نار از…
چون شدستی ز من جدا صنما
چون شدستی ز من جدا صنما ملتقی لم ترکت فی ندما حق میان من و تو آگاه است هو یکفی من الذی ظلما ور به…
چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم
چون قصهٔ زلف تو دراز است چگویم چون شیوهٔ چشمت همه ناز است چگویم این است حقیقت که ز وصل تو نشان نیست هر قصه…
چون عشق تو داعی عدم شد
چون عشق تو داعی عدم شد نتوان به وجود متهم شد جایی که وجود عین شرک است آنجا نتوان مگر عدم شد جانا می عشق…
چون شراب عشق در دل کار کرد
چون شراب عشق در دل کار کرد دل ز مستی بیخودی بسیار کرد شورشی اندر نهاد دل فتاد دل در آن شورش هوای یار کرد…
چون کشته شدم هزار باره
چون کشته شدم هزار باره بر من به چه میکشی کناره از کشتن کشتهای چه خیزد کشته که کشد هزار باره حاجت نبود به تیغ…
چون کنم معشوق عیار آمدست
چون کنم معشوق عیار آمدست دشنه در کف سوی بازار آمدست دشنهٔ او تشنهٔ خون دل است لاجرم خونریز و خونخوار آمدست همچنان کان پسته…
چون لبش درج گهر باز کند
چون لبش درج گهر باز کند عقل را حاملهٔ راز کند یارب از عشق شکر خندهٔ او طوطی روح چه پرواز کند هیچ کس زهره…
چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست
چون مرا مجروح کردی گر کنی مرهم رواست چون بمردم ز اشتیاقت مرده را ماتم رواست من کیم یک شبنم از دریای بیپایان تو گر…
چون لعل توام هزار جان داد
چون لعل توام هزار جان داد بر لعل تو نیم جان توان داد جان در غم عشق تو میان بست دل در غمت از میان…
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم
چون من ز همه عالم ترسا بچهای دارم دانم که ز ترسایی هرگز نبود عارم تا زلف چو زنارش دیدم به کنار مه پیوسته میان…
چون نام تو بر زبان برانم
چون نام تو بر زبان برانم صد میل به یک زمان برانم بر نام تو در میان خشکی کشتی روان روان برانم زین دریاها که…
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم
چون ندارم سر یک موی خبر زانچه منم بی خبر عمر به سر میبرم و دم نزنم نا پدیدار شود در بر من هر دو…
چون نظر بر روی جانان اوفتاد
چون نظر بر روی جانان اوفتاد آتشی در خرمن جان اوفتاد روی جان دیگر نبیند تا ابد هر که او در بند جانان اوفتاد ذرهای…
چون نیاید سر عشقت در بیان
چون نیاید سر عشقت در بیان همچو طفلان مهر دارم بر زبان چون عبارت محرم عشق تو نیست چون دهد نامحرم از پیشان نشان آنک…
چون نیست کسی مرا به جای تو
چون نیست کسی مرا به جای تو ترک همه گفتم از برای تو نور دل من ز عکس روی توست تاج سر من ز خاک…
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما را سجاده زاهدان را درد و قمار ما را جایی که جان مردان باشد چو گوی گردان…
حدیث عشق در دفتر نگنجد
حدیث عشق در دفتر نگنجد حساب عشق در محشر نگنجد عجب میآیدم کین آتش عشق چه سودایی است کاندر سرنگنجد برو مجمر بسوز ار عود…
حدیث فقر را محرم نباشد
حدیث فقر را محرم نباشد وگر باشد مگر زآدم نباشد طبایع را نباشد آنچنان خوی که هرگز رخش چون رستم نباشد سخن میرفت دوش از…
حسن تو رونق جهان بشکست
حسن تو رونق جهان بشکست عشق روی تو پشت جان بشکست هر سپاهی که عقل میآراست غمزهٔ تو به یک زمان بشکست ناوکانداز آسمان چو…
خاصگان محرم سلطان عشق
خاصگان محرم سلطان عشق مست میآیند از ایوان عشق جمله مست مست و جام می به دست میخرامند از بر سلطان عشق با دلی پر…
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است
خاصیت عشقت که برون از دو جهان است آن است که هرچیز که گویند نه آن است برتر ز صفات خرد و دانش و عقل…
خاک کوی توام تو میدانی
خاک کوی توام تو میدانی خاک در روی من چه افشانی سر نگردانم از ره تو دمی گر به خون صد رهم بگردانی با چو…
خاک کویت هر دو عالم در نیافت
خاک کویت هر دو عالم در نیافت گرد راهت فرق آدم در نیافت ای به بالا برشده چندان که عرش ذرهای شد گرد تو هم…
خال مشکین بر گلستان می زنی
خال مشکین بر گلستان می زنی دل همی سوزی و بر جان می زنی بر بیاض برگ گل عمر مرا هر زمان فال دگرسان می…
خبرت هست که خون شد جگرم
خبرت هست که خون شد جگرم وز می عشق تو چون بی خبرم زآرزوی سر زلف تو مدام چون سر زلف تو زیر و زبرم…
خال مشکین بر آفتاب مزن
خال مشکین بر آفتاب مزن شیوهای دیگرم بر آب مزن گر به آتش نمیزنی آبی آتشم در دل خراب مزن صد گره هست از تو…
خطت خورشید را در دامن آورد
خطت خورشید را در دامن آورد ز مشک ناب خرمن خرمن آورد چنان خطت برآوردست دستی که با خورشید و مه در گردن آورد کلهدار…
خراباتی است پر رندان سرمست
خراباتی است پر رندان سرمست ز سر مستی همه نه نیست و نه هست فرو رفته همه در آب تاریک برآورده همه در کافری دست…
خط مکش در وفا کزآن توام
خط مکش در وفا کزآن توام فتنهٔ خط دلستان توام بی تو با چشم خون فشان همه شب در غم لعل درفشان توام از دهانت…
خطش مشک از زنخدان می برآرد
خطش مشک از زنخدان می برآرد مرا از دل نه از جان می برآرد خطش خوانا از آن آمد که بی کلک مداد از لعل…
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی
خطی از غالیه بر غالیهدان آوردی دل این سوخته را کار به جان آوردی نه که منشور نکویی تو بی طغرا بود رفتی از غالیه…
خطی سبز از زنخدان می بر آورد
خطی سبز از زنخدان می بر آورد مرا از دل نه کز جان می بر آورد خطش خوش خوان از آن آمد که بی کلک…
خورد بر شب صبحدم شام ای غلام
خورد بر شب صبحدم شام ای غلام زنده گردان جانم از جام ای غلام جام در ده و این دل پر درد را وارهان از…
خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی
خواجه تا چند حساب زر و دینار کنی سود و سرمایهٔ دین بر سر بازار کنی شب عمرت بشد و صبح اجل نزدیک است خویشتن…
خطی کان سرو بالا میدرآرد
خطی کان سرو بالا میدرآرد برای کشتن ما میدرآرد به زیبایی گل سرخش به انصاف خطی سرسبز زیبا میدرآرد بگرد روی همچون ماه گویی هلالی…
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم
خویش را چند ز اندیشه به سر گردانم وز تحیر دل خود زیر و زبر گردانم دل من سوختهٔ حیرت گوناگون است تا کی از…
خیز و از می آتشی در ما فکن
خیز و از می آتشی در ما فکن نعرهٔ مستانه در بالا فکن چون نظیرت نیست در دریا کسی خویش را خوش در بن دریا…
دامن دل از تو در خون میکشم
دامن دل از تو در خون میکشم ننگری ای دوست تا چون میکشم از رگ جان هر شبی در هجر تو سوی چشم خونفشان خون…
در خطت تا دل به جان در بستهام
در خطت تا دل به جان در بستهام چون قلم زان خط میان در بستهام در تماشای خط سرسبز تو چشم بگشاده فغان در بستهام…
در درد عشق یک دل بیدار می نبینم
در درد عشق یک دل بیدار می نبینم مستند جمله در خود هشیار می نبینم جمله ز خودپرستی مشغول کار خویشند در راه او دلی…
در چه طلسم است که ما ماندهایم
در چه طلسم است که ما ماندهایم با تو به هم وز تو جدا ماندهایم نی که تویی جمله و ما هیچ نه مانده تویی…
در دل دارم جهانی بیتو من
در دل دارم جهانی بیتو من زانکه نشکیبم زمانی بیتو من عالمی جان آب شد در درد تو چون کنم با نیم جانی بیتو من…
در دلم افتاد آتش ساقیا
در دلم افتاد آتش ساقیا ساقیا آخر کجائی هین بیا هین بیا کز آرزوی روی تو بر سر آتش بماندم ساقیا بر گیاه نفس بند…
در دلم بنشستهای بیرون میا
در دلم بنشستهای بیرون میا نی برون آی از دلم در خون میا چون ز دل بیرون نمیآیی دمی هر زمان در دیده دیگرگون میا…
در دلم تا برق عشق او بجست
در دلم تا برق عشق او بجست رونق بازار زهد من شکست چون مرا میدید دل برخاسته دل ز من بربود و درجانم نشست خنجر…
در ده می عشق یک دم ای ساقی
در ده می عشق یک دم ای ساقی تا عقل کند گزاف در باقی زین عقل گزاف گوی پر دعوی بگذر که گذشت عمر ای…
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست
در ده خبر است این که ز مه ده خبری نیست وین واقعه را همچو فلک پای و سری نیست عقلم که جهان زیر و…
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده
در راه تو مردانند از خویش نهان مانده بی جسم و جهت گشته بی نام و نشان مانده در قبهٔ متواری لایعرفهم غیری محبوب ازل…
در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شد
در راه عشق هر دل کو خصم خویشتن شد فارغ ز نیک و بد گشت ایمن ز ما و من شد نی نی که نیست…
در راه تو هر که راهبر شد
در راه تو هر که راهبر شد هر لحظه به طبع خاک تر شد هر خاک که ذرهٔ قدم گشت در عالم عشق تاج سر…
در ره او بی سر و پا میروم
در ره او بی سر و پا میروم بی تبرا و تولا میروم ایمن از توحید و از شرک آمدم فارغ از امروز و فردا…
در ره عشاق نام و ننگ نیست
در ره عشاق نام و ننگ نیست عاشقان را آشتی و جنگ نیست عاشقی تردامنی گر تا ابد دامن معشوقت اندر چنگ نیست ننگ بادت…
در ره عشق تو پایان کس ندید
در ره عشق تو پایان کس ندید راه بس دور است و پیشان کس ندید گرد کویت چون تواند دید کس زانکه تو در جانی…
در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد
در زیر بار عشقت هر توسنی چه سنجد با داو ششدر تو هر کم زنی چه سنجد چون پنجههای شیران عشق تو خرد بشکست در…
در رهت حیران شدم ای جان من
در رهت حیران شدم ای جان من بی سر و سامان شدم ای جان من چون ندیدم از تو گردی پس چرا در تو سرگردان…
در سرم از عشقت این سودا خوش است
در سرم از عشقت این سودا خوش است در دلم از شوقت این غوغا خوش است من درون پرده جان میپرورم گر برون جان می…
در سفر عشق چنان گم شدم
در سفر عشق چنان گم شدم کز نظر هر دو جهان گم شدم نام و نشانم ز دو عالم مجوی کز ورق نام و نشان…
در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد
در صفت عشق تو شرح و بیان نمیرسد عشق تو خود عالی است عقل در آن نمیرسد آنچه که از عشق تو معتکف جان ماست…
در عشق تو عقل سرنگون گشت
در عشق تو عقل سرنگون گشت جان نیز خلاصهٔ جنون گشت خود حال دلم چگونه گویم کان کار به جان رسیده چون گشت بر خاک…
در عشق تو گم شدم به یکبار
در عشق تو گم شدم به یکبار سرگشته همی دوم فلکوار گر نقطهٔ دل به جای بودی سرگشته نبودمی چو پرگار دل رفت ز دست…
در عشق به سر نخواهم آمد
در عشق به سر نخواهم آمد با دامن تر نخواهم آمد بی خویش شدم چنان که هرگز با خویش دگر نخواهم آمد از حلقهٔ عاشقان…
در عشق تو من توام تو من باش
در عشق تو من توام تو من باش یک پیرهن است گو دو تن باش چون یک تن را هزار جان هست گو یک جان…
در عشق قرار بیقراری است
در عشق قرار بیقراری است بدنامی عشق نامداری است چون نیست شمار عشق پیدا مشمر که شمار بیشماری است در عشق ز اختیار بگذار عاشق…
در عشق همی بلا همی جویم
در عشق همی بلا همی جویم درد دل مبتلا همی جویم در مان چه طلب کنم که در عشقش یک درد به صد دعا همی…
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس
در عشق روی او ز حدوث و قدم مپرس گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس مردانه بگذر از ازل و از ابد تمام…
در کنج اعتکاف دلی بردبار کو
در کنج اعتکاف دلی بردبار کو بر گنج عشق جان کسی کامگار کو اندر میان صفهنشینان خانقاه یک صوفی محقق پرهیزگار کو در پیشگاه مسجد…
در قعر جان مستم دردی پدید آمد
در قعر جان مستم دردی پدید آمد کان درد بندیان را دایم کلید آمد چندان درین بیابان رفتم که گم شدستم هرگز کسی ندیدم کانجا…
درآمد دوش ترک نیم مستم
درآمد دوش ترک نیم مستم به ترکی برد دین و دل ز دستم دلم برخاست دینم رفت از دست کنون من بی دل و بی…
درآمد از در دل چون خرابی
درآمد از در دل چون خرابی ز می بر آتش جانم زد آبی شرابم داد و گفتا نوش و خاموش کزین خوشتر نخوردستی شرابی چو…
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی
در همه شهر خبر شد که تو معشوق منی این همه دوری و پرهیز و تکبر چه کنی حد و اندازهٔ هرچیز پدیدار بود مبر…
درآمد دوش ترکم مست و هشیار
درآمد دوش ترکم مست و هشیار ز سر تا پای او اقرار و انکار ز هشیاری نه دیوانه نه عاقل ز سرمستی نه در خواب…





