بیار آن جام می تا جان فشانیم

بیار آن جام می تا جان فشانیم نثاری بر سر جانان نشانیم بیا جانا که وقت آن درآمد که جان بر جام جان‌افشان فشانیم چو…

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد

بیچاره دلم در سر آن زلف به خم شد دل کیست که جان نیز درین واقعه هم شد انگشت نمای دو جهان گشت به عزت…

بیچاره دلم که نرگس مستش

بیچاره دلم که نرگس مستش صد توبه به یک کرشمه بشکستش از شوق رخش چو مست شد چشمش از من چه عجب اگر شوم مستش…

بیشتر عمر چنان بوده‌ام

بیشتر عمر چنان بوده‌ام کز نظر خویش نهان بوده‌ام گه به مناجات به سر گشته‌ام گه به خرابات دوان بوده‌ام گاه ز جان سود بسی…

بیم است که صد آه برآرم ز جگر من

بیم است که صد آه برآرم ز جگر من تا بی تو چرا می‌برم این عمر به سر من آگاه از آنم که به جز…

پروانه شبی ز بی قراری

پروانه شبی ز بی قراری بیرون آمد به خواستاری از شمع سؤال کرد کاخر تا کی سوزی مرا به خواری در حال جواب داد شمعش…

پشتا پشت است با تو کارم

پشتا پشت است با تو کارم تو فارغ و من در انتظارم ای موی میان بیا و یکدم سر نه چو سرشک در کنارم دیری…

پشت بر روی جهان خواهیم کرد

پشت بر روی جهان خواهیم کرد قبله روی دلستان خواهیم کرد سود ما سودایی عشقت بس است گرچه دین و دل زیان خواهیم کرد خاصه…

پی آن گیر کاین ره پیش بردست

پی آن گیر کاین ره پیش بردست که راه عشق پی بردن نه خردست عدو جان خویش و خصم تن گشت در اول گام هرک…

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد

پیر ما از صومعه بگریخت در میخانه شد در صف دردی کشان دردی کش و مردانه شد بر بساط نیستی با کم‌زنان پاک‌باز عقل اندر…

پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد

پیر ما بار دگر روی به خمار نهاد خط به دین برزد و سر بر خط کفار نهاد خرقه آتش زد و در حلقهٔ دین…

پیر ما می‌رفت هنگام سحر

پیر ما می‌رفت هنگام سحر اوفتادش بر خراباتی گذر نالهٔ رندی به گوش او رسید کای همه سرگشتگان را راهبر نوحه از اندوه تو تا…

پیر ما وقت سحر بیدار شد

پیر ما وقت سحر بیدار شد از در مسجد بر خمار شد از میان حلقهٔ مردان دین در میان حلقهٔ زنار شد کوزهٔ دردی به…

پیش رفتن را چو پیشان بسته‌اند

پیش رفتن را چو پیشان بسته‌اند بازگشتن را چو پایان بسته‌اند پس نه از پس راه داری نه ز پیش کز دو سو ره بر…

پیشگاه عشق را پیشان که یافت

پیشگاه عشق را پیشان که یافت پایگاه فقر را پایان که یافت در میان این دو ششدر کل خلق جمله مردند و اثر زیشان که…

تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست

تا آفتاب روی تو مشکین نقاب بست جان را شب اندر آمد و دل در عذاب بست ترسید زلف تو که کند چشم بد اثر…

تا با غم عشق آشنا گشتیم

تا با غم عشق آشنا گشتیم از نیک و بد جهان جدا گشتیم تا هست شدیم در بقای تو از هستی خویشتن فنا گشتیم تا…

تا بر رخ تو نظر فکندم

تا بر رخ تو نظر فکندم بنیاد وجود برفکندم مرغی بودم به دست سلطان از دست تو بال و پر فکندم هرچیز که داشتم تر…

تا به دام عشق او آویختیم

تا به دام عشق او آویختیم جان و دل را فتنه‌ها انگیختیم دل چو در گرداب عشقش اوفتاد تن فرو دادیم و در نگریختیم بس…

تا به عشق تو قدم برداشتیم

تا به عشق تو قدم برداشتیم عقل را سر چون قلم برداشتیم چون دم ما سخت گیرا شد به عشق پردهٔ هستی به دم برداشتیم…

تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت

تا به عمدا ز رخ نقاب انداخت خاک در چشم آفتاب انداخت سر زلفش چو شیر پنجه گشاد آهوان را به مشک ناب انداخت تیر…

تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی

تا تو خود را خوارتر از جملهٔ عالم نباشی در حریم وصل جانان یک نفس محرم نباشی عشق جانان عالمی آمد که مویی در نگنجد…

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی

تا تو ز هستی خود زیر و زبر نگردی در نیستی مطلق مرغی بپر نگردی زین ابر تر چو باران بیرون شو و سفر کن…

تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم

تا جمال تو بدیدم مست و مدهوش آمدم عاشق لعل شکربارش گهر پوش آمدم نامهٔ عشقت بخواندم عاشق دردت شدم حلقهٔ زلفت بدیدم حلقه در…

تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم

تا چشم باز کردم نور رخ تو دیدم تا گوش برگشادم آواز تو شنیدم چندان که فکر کردم چندان که ذکر گفتم چندان که ره…

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است

تا چشم برندوزی از هرچه در جهان است در چشم دل نیاید چیزی که مغز جان است در عشق درد خود را هرگز کران نبینی…

تا در تو خیال خاص و عام است

تا در تو خیال خاص و عام است از عشق نفس زدن حرام است تا هیچ و همه یکی نگردد دعوی یگانگیت عام است تا…

تا در سر زلف تاب بینی

تا در سر زلف تاب بینی دل در بر من خراب بینی گر آتش عشق بر فروزم بس دل که برو کباب بینی گر پرده…

تا خطت آمد به شبرنگی پدید

تا خطت آمد به شبرنگی پدید فتنه شد از چند فرسنگی پدید چون ز تنگت نیست رایج یک شکر جان کجا آید ز دلتنگی پدید…

تا دردی درد او چشیدیم

تا دردی درد او چشیدیم دامن ز دو کون در کشیدیم با هم نفسی ز درد عشقش در کنج فنا بیارمیدیم بر بوی یقین که…

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت

تا درین زندان فانی زندگانی باشدت کنج عزلت گیر تا گنج معانی باشدت این جهان را ترک کن تا چون گذشتی زین جهان این جهانت…

تا دل ز دست بیفتاد از تو

تا دل ز دست بیفتاد از تو تن به اندوه فرو داد از تو دل من گشت چو دریایی خون چشم من چشمهٔ خون زاد…

تا دل ز کمال تو نشان یافت

تا دل ز کمال تو نشان یافت جان عشق تو در میان جان یافت پروانهٔ شمع عشق شد جان چون سوخته شد ز تو نشان…

تا دل لایعقلم دیوانه شد

تا دل لایعقلم دیوانه شد در جهان عشق تو افسانه شد آشنایی یافت با سودای تو وز همه کار جهان بیگانه شد پیش شمع روی…

تا دل من راه جانان بازیافت

تا دل من راه جانان بازیافت گوهری در پردهٔ جان بازیافت دل که ره می‌جست در وادی عشق خویش را گم کرد ره زان بازیافت…

تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد

تا دوست بر دلم در عالم فراز کرد دل را به عشق خویش ز جان بی نیاز کرد دل از شراب عشق چو بر خویشتن…

تا دیده‌ام رخ تو کم جان گرفته‌ام

تا دیده‌ام رخ تو کم جان گرفته‌ام اما هزار جان عوض آن گرفته‌ام چون ز لبت نبود مرا روی یک شکر ای بس که پشت…

تا روی تو قبلهٔ نظر کردم

تا روی تو قبلهٔ نظر کردم از کوی تو کعبهٔ دگر کردم تا روی به کعبهٔ تو آوردم صد گونه سجود معتبر کردم سرگشته شدم…

تا ز سر عشق سرگردان شدم

تا ز سر عشق سرگردان شدم غرقهٔ دریای بی پایان شدم چون دلم در آتش عشق اوفتاد مبتلای درد بی درمان شدم چون سر و…

تا سر زلف تو درهم می‌رود

تا سر زلف تو درهم می‌رود در جهان صد خون به یک دم می‌رود تا بدیدم زلف تو ای جان و دل دل ز دستم…

تا زلف تو همچو مار می‌پیچد

تا زلف تو همچو مار می‌پیچد جان بی دل و بی قرار می‌پیچد دل بود بسی در انتظار تو در هر پیچی هزار می‌پیچد زان…

تا عشق تو در میان جان دارم

تا عشق تو در میان جان دارم جان پیش در تو بر میان دارم اشکم چو به صد زبان سخن گوید راز دل خویش چون…

تا عشق تو را به جان ربودم

تا عشق تو را به جان ربودم بی درد تو یک نفس نبودم از روز ازل هنوز مستم وز شوق الست در سجودم گفتی که…

تا عشق تو سوخت همچو عودم

تا عشق تو سوخت همچو عودم یک ذره نماند از وجودم تا بگذشتی چو باد بر من بر خاک فتاده در سجودم یک لحظه ز…

تا که عشق تو حاصل افتادست

تا که عشق تو حاصل افتادست کار ما سخت مشکل افتادست آب از دیده‌ها از آن باریم کاتش عشق در دل افتادست در ازل پیش…

تا عشق تودر میان جان است

تا عشق تودر میان جان است جان بر همه چیز کامران است یارب چه کسی که در دو عالم کس قیمت عشق تو ندانست عشقت…

تا کی از صومعه خمار کجاست

تا کی از صومعه خمار کجاست خرقه بفکندم زنار کجاست سیرم از زرق فروشی و نفاق عاشقی محرم اسرار کجاست چون من از بادهٔ غفلت…

تا که گشت این خیال‌خانه پدید

تا که گشت این خیال‌خانه پدید هر زمان گشت صد بهانه پدید ناپدید است عیسی مریم قصهٔ سوزن است و شانه پدید صد جهان ناپدید…

تا گل از ابر آب حیوان یافت

تا گل از ابر آب حیوان یافت گرد خود صد هزار دستان یافت زره ابر گشت پیکان باز جوشن آب زخم پیکان یافت گل خندان…

تا ما ره عشق تو سپردیم

تا ما ره عشق تو سپردیم صد بار به زندگی بمردیم ما را ز دو کون نیم جان بود در عشق تو هم به تو…

تا ما سر ننگ و نام داریم

تا ما سر ننگ و نام داریم بر دل غم تو حرام داریم تو فارغ و ما در اشتیاقت بیچارگیی تمام داریم ز اندیشهٔ آنکه…

تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم

تا نرگست به دشنه چون شمع کشت زارم چون لاله دور از تو جز خون کفن ندارم در پای اوفتادم زیرا که سر ندارد چون…

تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد

تا نور او دیدم دو کون از چشم من افتاده شد پندار هستی تا ابد از جان و تن افتاده شد روزی برون آمد ز…

تاب روی تو آفتاب نداشت

تاب روی تو آفتاب نداشت بوی زلف تو مشک ناب نداشت خازن خلد هشت خلد بگشت در خور جام تو شراب نداشت ذره‌ای پیش لعل…

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش

ترسا بچهٔ شکر لبم دوش صد حلقهٔ زلف در بناگوش صد پیر قوی به حلقه می‌داشت زان حلقهٔ زلف حلقه در گوش آمد بر من…

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی

ترسا بچهٔ لولی همچون بت روحانی سرمست برون آمد از دیر به نادانی زنار و بت اندر بر ناقوس ومی اندر کف در داد صلای…

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد

ترسا بچهٔ مستم گر پرده براندازد بس سر که ز هر سویی بر یکدگر اندازد از دیر برون آمد سرمست و پریشان مو یارب که…

ترسا بچه‌ای به دلستانی

ترسا بچه‌ای به دلستانی در دست شراب ارغوانی دوش آمد و تیز و تازه بنشست چون آتش و آب زندگانی دانی که خوشی او چه…

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده

ترسا بچه‌ای دیدم زنار کمر کرده در معجزهٔ عیسی صد درس ز بر کرده با زلف چلیپاوش بنشسته به مسجد خوش وز قبلهٔ روی خود…

ترسا بچه‌ای شنگی زین نادره دلداری

ترسا بچه‌ای شنگی زین نادره دلداری زین خوش نمکی شوخی، زین طرفه جگرخواری از پستهٔ خندانش هرجا که شکر ریزی در چاه زنخدانش هر جا…

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی

ترسا بچه‌ای دیشب در غایت ترسایی دیدم به در دیری چون بت که بیارایی زنار کمر کرده وز دیر برون جسته طرف کله اشکسته از…

ترسا بچه‌ای کشید در کارم

ترسا بچه‌ای کشید در کارم بربست به زلف خویش زنارم پس حلقهٔ زلف کرد در گوشم یعنی که به بندگی ده اقرارم در بندگیش نه…

ترسا بچه‌ای ناگه چون دید عیان من

ترسا بچه‌ای ناگه چون دید عیان من صد چشمه ز چشم من بارید روان من دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم امروز چنان دیدم…

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد

ترسا بچه‌ای ناگه قصد دل و جانم کرد سودای سر زلفش رسوای جهانم کرد زو هر که نشان دارد دل بر سر جان دارد ترسا…

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی

ترسا بچه‌ایم افکند از زهد به ترسایی اکنون من و زناری در دیر به تنهایی دی زاهد دین بودم سجاده نشین بودم ز ارباب یقین…

ترک قلندر من دوش درآمد از درم

ترک قلندر من دوش درآمد از درم بوسه گشاد بر لبم تنگ کشید در برم در لب لعل ترک من آب حیات خضر بود لب…

تشنه را از سراب چگشاید

تشنه را از سراب چگشاید سایه را ز آفتاب چگشاید آب حیوان چو هست در ظلمات از نسیم گلاب چگشاید نیست این کار جنبش و…

تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داری

تو را تا سر بود برجا کجا داری کله داری که شمع از بی سری یابد کلاه از نور جباری سر یک موی سر مفراز…

تو بلندی عظیم و من پستم

تو بلندی عظیم و من پستم چکنم تا به تو رسد دستم تا که سر زیر پای تو ننهم نرسم بر چنان که خود هستم…

تو را در ره خراباتی خراب است

تو را در ره خراباتی خراب است گر آنجا خانه‌ای گیری صواب است بگیر آن خانه تا ظاهر ببینی که خلق عالم و عالم سراب…

تو می‌دانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندم

تو می‌دانی که در کار تو چون مضطر فرو ماندم به خاک و خون فرو رفتم ز خواب و خور فرو ماندم ز حیرانی عشق…

تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم

تیر عشقت بر دل و جان می‌خورم زخم زیر پرده پنهان می‌خورم چون غم تو کیمیای شادی است چون شکر زهر غمت زان می‌خورم چون…

تورا گر نیست با من هیچ کاری

تورا گر نیست با من هیچ کاری مرا با تو بسی کار است باری منت پیوسته خواهم بود غمخوار توم گرچه نباشی غمگساری ز حل…

جان به لب آوردم ای جان درنگر

جان به لب آوردم ای جان درنگر می‌شوم با خاک یکسان درنگر چند خواهم بود نی دنیا نه دین عاجز و فرتوت و حیران درنگر…

جان به لب آورده‌ام تا از لبم جانی دهی

جان به لب آورده‌ام تا از لبم جانی دهی دل ز من بربوده‌ای باشد که تاوانی دهی از لبت جانی همی خواهم برای خویش نه…

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد

جان در مقام عشق به جانان نمی‌رسد دل در بلای درد به درمان نمی‌رسد درمان دل وصال و جمال است و این دو چیز دشوار…

جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز

جان ز مشک زلف دلم چون جگر مسوز با من بساز و جانم ازین بیشتر مسوز هر روز تا به شب چو ز عشق تو…

جانا بسوخت جان من از آرزوی تو

جانا بسوخت جان من از آرزوی تو دردم ز حد گذشت ز سودای روی تو چندین حجاب و بنده به ره بر گرفته‌ای تا هیچ…

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد

جانا حدیث حسنت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد زبان نگنجد جولانگه جلالت در کوی دل نباشد جلوه گه جمالت در چشم…

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی

جانا دلم ببردی در قعر جان نشستی من بر کنار رفتم تو در میان نشستی گر جان ز من ربودی الحمدلله ای جان چون تو…

جانا دلم ببردی و جانم بسوختی

جانا دلم ببردی و جانم بسوختی گفتم بنالم از تو زبانم بسوختی اول به وصل خویش بسی وعده دادیم واخر چو شمع در غم آنم…

جانا دهنی چو پسته داری

جانا دهنی چو پسته داری در پسته گهر دو رسته داری صد شور به پسته در فتاده است زان قند که مغز پسته داری قندیم…

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کی دل در غم عشق تو رسوای جهان تا کی چون جان و دلم خون شد در…

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد…

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم…

جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده

جانا منم ز مستی سر در جهان نهاده چون شمع آتش تو بر فرق جان نهاده تو همچو آفتابی تابنده از همه سو من همچو…

جهان جمله تویی تو در جهان نه

جهان جمله تویی تو در جهان نه همه عالم تویی تو در میان نه چه دریایی است این دریای پر موج همه در وی گم…

جهانی جان چو پروانه از آن است

جهانی جان چو پروانه از آن است که آن ترسا بچه شمع جهان است به ترسایی درافتادم که پیوست مرا زنار زلفش بر میان است…

جهان از باد نوروزی جوان شد

جهان از باد نوروزی جوان شد زهی زیبا که این ساعت جهان شد شمال صبحدم مشکین نفس گشت صبای گرم‌رو عنبرفشان شد تو گویی آب…

چارهٔ کار من آن زمان که توانی

چارهٔ کار من آن زمان که توانی گر بکنی راضیم چنان که توانی داد طلب کردم از تو داد ندادی گر ندهی داد می‌ستان که…

چاره نیست از توام چه چاره کنم

چاره نیست از توام چه چاره کنم تا به تو از همه کناره کنم چکنم تا همه یکی بینم به یکی در همه نظاره کنم…

چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است

چشم خوشش مست نیست لیک چو مستان خوش است خوشی چشمش از آنست کین همه دستان خوش است نرگس دستان گرش دست دل از حیله…

چشم از پی آن دارم تا روی تو می‌بینم

چشم از پی آن دارم تا روی تو می‌بینم دل را همه میل جان با سوی تو می‌بینم تا جان بودم در تن رو از…

چند باشم در انتظار تو من

چند باشم در انتظار تو من فتنهٔ روی چون نگار تو من خشک‌لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعل آبدار تو من وقت آمد که…

چند جویی در جهان یاری ز کس

چند جویی در جهان یاری ز کس یک کست در هر دو عالم یار بس تو چو طاوسی بدین ره در خرام کاندرین ره کم…

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد

چه دانستم که این دریای بی پایان چنین باشد بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد لب دریا همه کفر است و دریا جمله دین‌داری…

چه رخساره که از بدر منیر است

چه رخساره که از بدر منیر است لبش شکر فروش جوی شیر است سر هر موی زلفش از درازی جهان سرنگون را دستگیر است قمر…

چه سازم که سوی تو راهی ندارم

چه سازم که سوی تو راهی ندارم کجایی که جز تو پناهی ندارم چگونه کشم بار هجرت چو کوهی که من طاقت برگ کاهی ندارم…

چه سازی سرای و چه گویی سرود

چه سازی سرای و چه گویی سرود فروشو بدین خاک تیره فرود یقین‌دان که همچون تو بسیار کس فکندست در چرخ چرخ کبود چه برخیزد…

چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی

چه عجب کسی تو جانا که ندانمت چه چیزی تو مگر که جان جانی که چو جان جان عزیزی ز کجات جویم ای جان که…