هوش از نظر به نرگس مستم گرفته اند
هوش از نظر به نرگس مستم گرفته اند چون ساغر اختیار ز دستم گرفته اند مهر خموشیم که ز آیینه طلعتان چندین تهیه بهر شکستم…
هوش من از نسیم سحرگاه می رود
هوش من از نسیم سحرگاه می رود حکم اشاره بر دل آگاه می رود مه در حصار هاله نخواهد مدام ماند از آسمان برون دل…
هیچ باری از سبو بر دوش اهل هوش نیست
هیچ باری از سبو بر دوش اهل هوش نیست هر که از دل بار بردار گران بر دوش نیست زاهدان قالب تهی از جلوه او…
هویی که مرا از دل دیوانه برآید
هویی که مرا از دل دیوانه برآید دودی است که از خرمن پروانه برآید داغ من سودازده از زیر سیاهی چون چهره لیلی ز سیه…
هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز
هیچ جا از خوشی آثار نمانده است امروز خیر در خانه خمار نمانده است امروز پرده خواب گرفته است جهان را چون ابر اثری از…
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست
هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟ روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا هیچ روشن نشد ای…
هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس
هیچ کار از ما نمی آید ز کار ما مپرس رفته ایم از خویش بیرون از دیار ما مپرس کوه تمکین حبابیم از شکیب مامگوی…
هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست
هیچ کس غیر تو در پرده بینایی نیست حسن مستور ترا جز تو تماشایی نیست مشرق و مغربش از رخنه دل باشد و بس همچو…
هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست
هیچ نخلی همچو رز در بوستان چالاک نیست هیچ دستی در جهان بالای دست تاک نیست همچو قمری گردن ما در خم طوق وفاست صید…
هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست
هیچ لب زیر فلک بی ناله جانکاه نیست تار و پود عالم امکان به غیر از آه نیست ساده لوحی می کند میدان جولان را…
هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش
هیچ نوشی نیست بی نیش ای پسر هشیار باش خواب شیرین پشه دارد درکمین بیدار باش قرب آتش طلعتان تردامنی می آورد آب پای گل…
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن
هیچ همدردی نمی یابم سزای خویشتن می نهم چون بید مجنون سر به پای خویشتن از مروت نیست با سنگ جفا راندن مرا من که…
وادید کرده است به من تلخ، دید را
وادید کرده است به من تلخ، دید را در رجعت است عادت اعداد، عید را بر گوش و لب ستم نتوان کرد بیش ازین مسدود…
واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست
واعظ نه ترا پایه گفتار بلندست آواز تو از گنبد دستار بلندست در کعبه ز اسرار حقیقت خبری نیست این زمزمه از خانه خمار بلندست…
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است
وجد بال شاهباز جان ز هم وا کردن است پایکوبی زندگی را در ته پا کردن است جوش بیتابی زدن در آتش وجد و سماع…
وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را
وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را خونین دلی که با عشق یک کوچه راه…
وحدت سرای دل به جهانی برابرست
وحدت سرای دل به جهانی برابرست هر گوشه اش به کنج دهانی برابرست هر شعر آبدار که دل می برد ز جا هر مصرعش به…
وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا
وحشتی داده ز اوضاع جهان دست مرا که به زنجیر دو زلفش نتوان بست مرا بس که آشفته ز سودای توام، می گردد صفحه مشق…
وحشی تر از آهوست نشان قدم تو
وحشی تر از آهوست نشان قدم تو کهسار شود سینه صحرا ز رم تو کوتاه نگردد به گره رشته عمرش چون زلف نهد هر که…
وسعت مشرب زدل اندیشه فردا نبرد
وسعت مشرب زدل اندیشه فردا نبرد این غبار از خاطر من دامن صحرا نبرد کی شود با ما طرف در عاشقی هر خام دست؟ کوهکن…
ورق تا نگردانده باد خزانی
ورق تا نگردانده باد خزانی غنیمت شمر نوبهار جوانی دو روزی است همراهی جسم با جان رفیقی طلب کن که بر جا نمانی بساط فلک…
وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟
وصال با من خونین جگر چه خواهد کرد؟ به تلخکامی دریا شکر چه خواهد کرد؟ ازان فسرده ترم کز ملامت اندیشم به خون مرده من…
وفا طلب زجهان فنا نباید شد
وفا طلب زجهان فنا نباید شد امیدوار به این بیوفا نباید شد درین قلمرو آفت بجز مقام رضا دگر به هیچ مقامی رضا نباید شد…
وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را
وصف زلف یار عاجز می کند تقریر را دوری این راه، کوته می کند شبگیر را چشم حیران راست دایم حسن در مد نظر عکس…
وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟
وصف شکر تا به چند از طوطیان باید شنید؟ حرف تلخی هم از آن شیرین زبان باید شنید سهل باشد، نوشخند گل تلافی می کند…
وصل زلف او به دست کوشش تدبیر نیست
وصل زلف او به دست کوشش تدبیر نیست دوری این راه از کوتاهی شبگیر نیست بارها سیلاب را در نیمه راه افکنده ام آهنین پایی…
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را
وصل و هجرست یکی چشم و دل حیران را که زر و سنگ تفاوت نکند میزان را کار موقوف به وقت است که چون وقت…
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد
وقت ارباب دل آشفته به مویی گردد صید وحشت زده آواره به هویی گردد بی تأمل مژه مگشای درین عبرتگاه که ترازوی مکافات به مویی…
وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت
وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت ز رنگ و بوی، امید بقا نباید داشت ز سادگی است تمنای صحت از پیری ز درد عمر،…
وقت است از شکوفه چمن سیمتن شود
وقت است از شکوفه چمن سیمتن شود هر خار خشک یوسف گل پیرهن شود دست نگار بسته شود هر کف زمین هر گوشه دلپذیر چو…
وقت است جوش باده زند لاله زارها
وقت است جوش باده زند لاله زارها میگون شود ز لاله لب جویبارها طوفان لاله از سر دیوار بگذرد گردد نهفته در گل بی خار،…
وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ
وقت است بگذریم چو موج از شراب تلخ بیرون کشیم گوهر خود را ز آب تلخ کوثر چو سرو جا دهدش در کنار خود هر…
وقت است سربرآورد از خاک، لاله ها
وقت است سربرآورد از خاک، لاله ها آید ز زور باده به گردش پیاله ها گردید تازه، داغ فرورفتگان خاک در چشم و دل مرا…
وقت آن کس خوش که با مینای می خرم نشست
وقت آن کس خوش که با مینای می خرم نشست تا میسر بود در بزم جهان بی غم نشست مصحف رویش ز خط تا هم…
وقت است که داغی به دل دام گذارم
وقت است که داغی به دل دام گذارم برقی شوم و رو به لب بام گذارم تا چند درین دایره همچون خط پرگار سر در…
وقت است نوبهار در عیش وا کند
وقت است نوبهار در عیش وا کند باغ از شکوفه خنده دندان نما کند جامی به گردش آر که این کهنه آسیا وقت است استخوان…
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست
وقت آن کس خوش که لب را بر لب پیمانه بست جبهه را چون خشت بر خاک در میخانه بست با سیه چشمان نمی جوشد…
وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند
وقت جمعی خوش که دفتر را در آب افکنده اند مهر گل از دوربینی بر گلاب افکنده اند کرده اند آنها که خود را در…
وقت خط پهلو تهی از یار کردن مشکل است
وقت خط پهلو تهی از یار کردن مشکل است در بهاران پشت بر گلزار کردن مشکل است می توان کردن به تلقین زنده خون مرده…
وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت
وقت خط دل کام خود زان لعل روح افزا گرفت در بهاران می توان داد دل از صهبا گرفت دست بیداد فلک را زود کوته…
وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت
وقت خط کام از لب چون نوش می باید گرفت درد این میخانه را سرجوش می باید گرفت می شود جان تازه از آمیزش سیمین…
وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت
وقت رندی خوش که کام از موسم گل برگرفت دامن سجاده را داد از کف و ساغر گرفت رهن می کردم ردایی را که ننگ…
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید
وقت مجنون خوش که پا در دامن صحرا کشید در سواد اعظم چشم غزالان واکشید مگذر از دریوزه دلها که از ارباب فقر آن توانگر…
وقت ما از ساغر و مینا خوش است
وقت ما از ساغر و مینا خوش است وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است عشق می باید به هر صورت که هست عاشقی…
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن
یا حلقه ارادت ساغر به گوش کن یا عاقلانه ترک در می فروش کن چون می درین دو هفته که محبوس این خمی سرجوش زندگانی…
ویرانه های کهنه بود جای مور و مار
ویرانه های کهنه بود جای مور و مار در طبع پیر حرص و تمناست بیشتر در پرده حجاب کند غنچه نوشخند دلهای شب گشایش دلهاست…
یا غمم را شمار بایستی
یا غمم را شمار بایستی یا جهان غمگسار بایستی در بلا جان آسمانی ما چون زمین بردبار بایستی چشم صورت نگار بسیارست دل معنی نگار…
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟
یاد آن جلوه مستانه کی از دل برود؟ این نه موجی است که از خاطر ساحل برود خط سبز تو محال است که از دل…
یاد آن عهد که در بحر سفر می کردم
یاد آن عهد که در بحر سفر می کردم کمر سعی خود از موج خطر می کردم چون صدف قطره اشکی که به من می…
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود
یاد آن عهد که دل در خم گیسوی تو بود شب من موی تو و روز خوشم روی تو بود نور چون چشم ز پیشانی…
یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت
یاد ایامم که در تن جان ما منزل نداشت موجه مطلق عنان ما غم ساحل نداشت پرده بیگانگی در بحر وحدت محو بود رشته مو…
یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما
یاد ایامی که با هم آشنا بودیم ما هم خیال و هم صفیر و هم نوا بودیم ما معنی یک بیت بودیم از طریق اتحاد…
یاد ایامی که پیش او وجودی داشتم
یاد ایامی که پیش او وجودی داشتم در حریم او ره گفت و شنودی داشتم بود اقلیم جنون در حلقه فرمان من ناف سوز لاله…
یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود
یاد ایامی که بزم عیش ما معمور بود مغز ما از نشأه می پرده دار حور بود شیشه می نیم هوشی داشت از همصحبتان روی…
یاد ایامی که در دل خار خاری داشتم
یاد ایامی که در دل خار خاری داشتم در جگر چون لاله داغ گلعذاری داشتم از تهی پایی به هر صحرا که راهم می فتاد…
یاد ایامی که دریای مروت جوش داشت
یاد ایامی که دریای مروت جوش داشت هر صدف یک دامن گوهر، طراز گوش داشت پرده فانوس در بیرون در می کرد سیر شمع را…
یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم
یاد ایامی که رو برروی جانان داشتم آبرویی همچو شبنم در گلستان داشتم باغبان بی رخصت من گل نمی چید از چمن امتیازی در میان…
یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم
یاد ایامی که شور عشق بلبل داشتم از دل صد پاره دامانی پر از گل داشتم از نسیم شوق هر مو داشت رقصی بر تنم…
یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود
یاد ایامی که گلچین در گلستانت نبود بوالهوس را دست بر سیب زنخدانت نبود بوسه از یاقوت آتش مشربت رنگی نداشت طوطی خط خوش نشین…
یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد
یاد باد آن بی حقیقت را که یاد ما نکرد بر فلک شد دود آه ما و سر بالا نکرد بوسه ها پیچید در مکتوب…
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی
یاد دارد تخت شاهان قلزم خضرا بسی سرنگون گردیده زین کشتی درین دریا بسی خاک ها در کاسه سرکرده چون موج سراب رهروان تشنه لب…
یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما
یاد رخسار ترا در دل نهان داریم ما در دل دوزخ بهشت جاودان داریم ما در چنین راهی که مردان توشه از دل کرده اند…
یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند
یاد رویش نه چراغی است که خاموش کنند نمکی نیست لب او که فراموش کنند نکند باده روشن به خردهای ضعیف آنچه چشمان سیه مست…
یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است
یار راه شکوه ام از چین ابرو بسته است پیش این سیلاب آتش را به یک مو بسته است می زند بسیار راه دین و…
یار ساقی گشت و مطرب هم نوا پرداز شد
یار ساقی گشت و مطرب هم نوا پرداز شد چرخ گو ناسازشو چون صحبت ما ساز شد از تماشای رخت اشکم سبک پرواز شد آفت…
یار ما از کشتن عشاق درهم کی شود؟
یار ما از کشتن عشاق درهم کی شود؟ آنچنان باغ و بهاری نخل ماتم کی شود؟ زاهد از طاعت به راز عشق محرم کی شود؟…
یار ما در پرده شب باده تنها می خورد
یار ما در پرده شب باده تنها می خورد سازگارش باد یارب گرچه بی ما می خورد سبز نتواند شد از خجلت میان مردمان هر…
یارب از دل مشرق نور هدایت کن مرا
یارب از دل مشرق نور هدایت کن مرا از فروغ چشم خورشید قیامت کن مرا تا به کی گرد خجالت زنده در خاکم کند؟ شسته…
یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده
یارب از عرفان مرا پیمانه ای سرشار ده چشم بینا، جان آگاه و دل بیدار ده هر سر موی حواس من به راهی می رود…
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده
یارب آشفتگی زلف به دستارش ده چشم بیمار بگیر و دل بیمارش ده تا به ما خسته دلان بهتر ازین پردازد دلی از سنگ خدایا…
یارب دل خون گشته ز مژگان که جسته است؟
یارب دل خون گشته ز مژگان که جسته است؟ این قطره گرم از دل سوزان که جسته است؟ شد پله میزان ز فروغش ید بیضا…
یارب مرا زپوتو منت نگاه دار
یارب مرا زپوتو منت نگاه دار شمع مرا ز دست حمایت نگاه دار عاجز بود ز حفظ عنان دست رعشه دار وقت شباب دامن فرصت…
یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس
یارب این جانهای غربت دیده را فریاد رس روحهای گل به رو مالیده را فریاد رس با کمند جذبه ای، ای آفتاب بی نیاز سایه…
یارنو خط زنگ از دل می زداید بیشتر
یارنو خط زنگ از دل می زداید بیشتر برگ عیش از نوبهاران می فزاید بیشتر مستی چشمش یکی صدگشت دردوران خط دربهاران آب ازسر چشمه…
یاسمینش لاله گون از تاب نظر
یاسمینش لاله گون از تاب نظر از تماشایش بود خون رزق ارباب نظر تا نپوشد جوشن داودی از خط روی او از لطافت نیست ممکن…
یاقوت با لب تودم از رنگ می زند
یاقوت با لب تودم از رنگ می زند این خون گرفته بین که چه بر سنگ می زند مرغی که آگه است زتعجیل نو بهار…
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما
یاقوت کهربا شود از آه سرد ما ایوب را کند کمری، بار درد ما چون پیش طاق همت خود را کنیم نقش گردون نمی شود…
یک آفریده از ته دل شادمانه نیست
یک آفریده از ته دل شادمانه نیست فرقی میان پیر و جوان زمانه نیست خاری که در دلم نخلد چون زبان مار در آشیانه من…
یک بار بی خبر به شبستان من درآ
یک بار بی خبر به شبستان من درآ چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ از دوریت چو شام غریبان گرفته ایم از در…
یک بار رو به اهل وفا می توان نمود
یک بار رو به اهل وفا می توان نمود تعمیر کعبه دل ما می توان نمود واسوختن علاج تب عشق می کند این درد را…
یک تن دل شکسته ز اهل وفا نیافت
یک تن دل شکسته ز اهل وفا نیافت صد حرف آشنا زد و یک آشنا نیافت محضر به خون بستر گل می کند درست پهلوی…
یک چند خواب راحت بر خود حرام گردان
یک چند خواب راحت بر خود حرام گردان در ملک بی نشانی خود را به نام گردان کار جهان تمامی هرگز نمی پذیرد پیش از…
یک چشم زدن فرقت می تاب نداریم
یک چشم زدن فرقت می تاب نداریم تا شیشه به بالین نبود خواب نداریم تا بوسه چند از لب پیمانه نگیریم چون شیشه خالی به…
یک حباب قلزم توحید بی اکلیل ست
یک حباب قلزم توحید بی اکلیل ست هیچ موجی بی صدای شهپر جبریل نیست زیر دیوار گرانجانی نمانند اهل دل کعبه را بیم خرابی از…
یک دل روشن نگهبان جهانی می شود
یک دل روشن نگهبان جهانی می شود عصمت یوسف حصار کاروانی می شود قطره تا دارد نظر بر خویش گرداب فناست از خودی چون رست…
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد
یک دل ز ناوک مژه او رها نشد این تیر کج ز هیچ شکاری خطا نشد تسکین نداد گریه ما را شب وصال از سنگ…
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من
یک دل نشد گشاده ز گفت و شنید من با هیچ قفل راست نیامد کلید من در سنگ از شرار و شرر می دهم خبر…
یک دل هزار زخم نمایان نداشته است
یک دل هزار زخم نمایان نداشته است یک گل زمین هزار خیابان نداشته است کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب ابر سفید این همه…
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است
یک دلشده در دام نگاهت نگرفته است در هاله آغوش، چو ماهت نگرفته است مغرور ازانی که چو خرد عربده جویی تیغ ستم از دست…
یک دم صفای عالم غدار بیش نیست
یک دم صفای عالم غدار بیش نیست آیینه آب سبزه زنگار بیش نیست در پیش چشم پرده شناسان روزگار اقبال، پرده رخ ادبار بیش نیست…
یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست
یک سر مو راستی در طاق ابروی تو نیست رحم در سر کار مژگان بلاجوی تو نیست می دهی صد وعده و فی الحال بر…
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی
یک روز گل از یاسمن صبح نچیدی پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی تبخال زد از آه جگرسوز لب صبح وز دل تو ستمگر…
یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود
یک شب نمی رود که دل از جا نمی رود آهم به سیر عالم بالا نمی رود جایی نمی روی که دل بدگمان من تا…
یک شعله شوخ است که دیدار نماید
یک شعله شوخ است که دیدار نماید گاه از شجر طور وگه از دار نماید گاهی چو تبسم ز لب غنچه بخندد گاهی چو خلش…
یک صافدل در انجمن روزگار کو؟
یک صافدل در انجمن روزگار کو؟ عالم گرفت تیرگی آیینه دار کو؟ هر جا که هست صاف ضمیری شکسته است آیینه درست درین زنگبار کو؟…
یک عمر پشت دست به دندان گرفته ایم
یک عمر پشت دست به دندان گرفته ایم تا بوسه ای ازان لب خندان گرفته ایم گردیده است در نظر ما جهان سیاه تا جرعه…
یک عمر ز هر خار و خسی ناز کشیدیم
یک عمر ز هر خار و خسی ناز کشیدیم تا بوی گلی از چمن راز کشیدیم چون برگ گل افزود به رسوایی نکهت هر پرده…
یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا
یک نظر بازست نرگس چشم بیمار ترا گل یکی از سینه چاکان است دستار ترا می کند شبنم گرانی بر عذار نازکت ابر می بوسد…
یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی
یک نفس فارغ ز وسواس تمنا نیستی از پریشان خاطری یک لحظه یک جا نیستی فکر شنبه تلخ دارد جمعه اطفال و تو پیر گشتی…
یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه را
یک نفس گر دور سازی از کنار آیینه را می کند بی تابی دل سنگسار آیینه را تا خط سبز تو آمد در کنار آیینه…





