نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج
نیست روی عرق آلود به گوهر محتاج نبود حسن خداداد به زیور محتاج پرده پوشی چه ضرورست نکونامان را؟ نیست پیراهن یوسف به رفوگر احتیاج…
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش
نیست رزقم تیر تخشی چون کمان ازتیر خویش قسمتم خمیازه خشکی است از نخجیر خویش گرچه صید لاغر من لایق فتراک نیست می توان کردن…
نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا
نیست سنگ کم اگر در پله میزان ترا کعبه و بتخانه باشد در نظر یکسان ترا تا نبندی رخنه چشم و دهان و گوش را…
نیست صید لاغر من قابل نخجیر تو
نیست صید لاغر من قابل نخجیر تو از سبکروحی مگر بر خاک افتد تیر تو بر شکوهش گر چه تنگی می کند این نه رواق…
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا
نیست ظرف باده توحید، مخمور مرا می کند حلاجی این می مغز منصور مرا مستی بلبل به ایام خزان خواهد فتاد گر به این عنوان…
نیست غم نان و آب، گوشه نشین را
نیست غم نان و آب، گوشه نشین را در رحم آماده است رزق، جنین را پستی دیوار را زوال نباشد سیل نسازد خراب خانه زین…
نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود
نیست غیر از دل خود روزی مهمان وجود بازی نعمت الوان مخور از خوان وجود گریه تلخ بود چشمه شیرین حیات آه افسوس بود گرد…
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف
نیست غمگین گوهرم ازتنگی جا در صدف می کند ازآبداری سیر دریا در صدف گوهر مارا ز عزلت نیست برخاطر غبار دارد از پیشانی واکرده…
نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را
نیست غیر از آه، دلسوزی دل افگار را شمع بالین از تب گرم است این بیمار را گوهر از سفتن بود ایمن در آغوش صدف…
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را
نیست فرق از تن دل افسرده خودکام را رنگ برگ خویش باشد میوه های خام را با تهی چشمان چه سازد نعمت روی زمین؟ خاک…
نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را
نیست ماه و آفتابی آسمان عشق را روشنی از آه باشد دودمان عشق را فیض ماه نو ز شمشیر شهادت می برند خون حنای عید…
نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس
نیست ما را شکوه ای از تنگی جا در قفس کز دل واکرده ماداریم صحرا درقفس بلبل از کوتاه بینی چشم برگل دوخته است ورنه…
نیست مردم هر که را نقش و نگار مردم است
نیست مردم هر که را نقش و نگار مردم است مردمی هر کس که دارد در شمار مردم است قلعه فولاد و حصن آهنی در…
نیست مقدور علاج غم دنیا کردن
نیست مقدور علاج غم دنیا کردن گره از جبهه به ناخن نتوان وا کردن از ولی نعمت عقبی نتوان رو گرداند از بصیرت نبود پشت…
نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن
نیست معشوقی همین زلف چلیپا داشتن دردسر بسیار دارد پاس دلها داشتن حسن عالمسوز یوسف چون برانداز نقاب نیست ممکن پاس عصمت از زلیخا داشتن…
نیست ممکن برگرفتن دیده از دیدار تو
نیست ممکن برگرفتن دیده از دیدار تو ختم شد گیرندگی بر مصحف رخسار تو رحم کن بر تلخکامان پیش ازان کز زهرخط سبزتر از پسته…
نیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرا
نیست ممکن بر گرفتن دیده از رویش مرا اره گر بر سر گذارد چین ابرویش مرا خار و خس را دشمنی چون برق عالمسوز نیست…
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون
نیست ممکن پخته کس زین خاکدان آید برون از تنور سرد هیهات است نان آید برون جسم سوزان مرا خاک از دهن بیرون فکند چون…
نیست ممکن دل ازان جان جهان سیر شود
نیست ممکن دل ازان جان جهان سیر شود حسن از آیینه محال است که دلگیر شود دهن تنگ تو هرجا که به گفتار آید لب…
نیست ممکن دل آشفته به سر پردازد
نیست ممکن دل آشفته به سر پردازد بید مجنون به سرانجام ثمر پردازد نیست در خاطر سودازدگان فکر وصال به چه دل غرقه دریا به…
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا
نیست ممکن رام کردن چشم جادوی ترا سایه می بوسد زمین از دور، آهوی ترا نیستم شایسته گر نظاره روی ترا سجده ای از دور…
نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدن
نیست ممکن ز سخن سیر توان گردیدن یا ازین زمزمه دلگیر توان گردیدن می توان گشت به گفتار جهانگیر، ولی نیست ممکن که دهانگیر توان…
نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا
نیست ممکن قرب آتش بال و پر سوزد مرا چون سمندر دوری آتش مگر سوزد مرا گر چنین حسن گلو سوزش جگر سوزد مرا از…
نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود
نیست ممکن هر که تنها شد حضورش کم شود گوشه عزلت بهشتی نیست حورش کم شود رتبه آزادگی بالاترست از بندگی هر که فهمیده است،…
نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی
نیست نقشی دلپذیر عشق غیر از سادگی پیش صاحب فن نباشد فن به از افتادگی از سر بی حاصلان دست حوادث کوته است جامه فتح…
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد
نیست ممکن که دل ما ز وفا برگردد چون ز خاصیت خود مهر گیا برگردد رفتن از کوی خرابات مرا ممکن نیست مگر از کعبه…
نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک
نیست نم در جوی من چون گردن مینای خشک یک کف خاک است برسرمغزم از سودای خشک نقطه خال پریرویی اگر مرکز شود می توان…
نیست همدوشی به نخل قامت او، شان سرو
نیست همدوشی به نخل قامت او، شان سرو مصرع حسن دوبالا نیست در دیوان سرو خون گل از بس که جوش غیرت از رشک تو…
نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته است
نیست یک شادی که انجامش به غم پیوسته است از لب خندان به جز خون در دهان پسته نیست یک دل آسوده نتوان یافت در…
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را
نیست یک جو غم ز بی برگی دل آزاده را تخم خال عیب باشد این زمین ساده را عشرت روی زمین در خاکساری بسته است…
نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است
نیست یک تن در جهان گویا، اگر گویا دل است چشم بینا پرده خواب است اگر بینا دل است هست از وحدت خزان و نوبهار…
نیست یک گوهر سیراب به اندازه موج
نیست یک گوهر سیراب به اندازه موج چون گریبان بشکافد گل خمیازه موج؟ عشق در هر نفسی دام دگر طرح کند بحر را کم نشود…
نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند
نیستم آتش که هر خاری به زنجیرم کند آفتاب بی نیازم تا که تسخیرم کند؟ تا دغل از دوستداران دیده ام رنجیده ام پاکبازم، بد…
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا
نیستم بلبل که بر گلشن نظر باشد مرا باغهای دلگشا در زیر پر باشد مرا تلخرویان را می روشن گوارا می کند ابر بی می،…
نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند
نیستم غمگین که خالی چون کدویم می کنند کز می گلرنگ صاحب آبرویم می کنند دست من چون برگ تاک از رعشه ساغر گیر نیست…
نیستم در عشق کافر ماجرای سوختن
نیستم در عشق کافر ماجرای سوختن می دهم جان همچو هندو از برای سوختن نیست از سوز محبت شیوه من سرکشی دارم آتش زیر پای…
نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد
نیستم گل که مرا برگ نثاری باشد تحفه سوختگان مشت شراری باشد باغ من دامن دشت است و حصارم سر کوه من نه آنم که…
نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکن
نیستی چون اهل معنی لب به دعوی وا مکن عیبجویان را به عیب خویشتن گویا مکن بهر مشتی خون که خواهد خرج خاک تیره شد…
نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟
نیستی طفل، اینقدر بر خاک غلطیدن چرا؟ گل به روی آفتاب روح مالیدن چرا جسم خاکی چیست کز وی دست نتوان برفشاند؟ گرد دست و…
نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن
نیستی کوه گران، بر سیر پشت پا مزن دامن خود را گره بر دامن صحرا مزن در محیط آفرینش خوش عنان چون موج باش چون…
نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارم
نیم بیدرد دایم پیچ و تاب ساکنی دارم چو نبض ناتوانان اضطراب ساکنی دارم ز سوز عشق ازین پهلو به آن پهلو نمی گردم درین…
نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا
نیم آن شعله که خاموش توان کرد مرا یا ز فانوس، قباپوش توان کرد مرا بیش ازان است فروغ دل نورانی من کز فلک در…
نیم خارج درین بستانسرا هر چند غمناکم
نیم خارج درین بستانسرا هر چند غمناکم اگر هم خنده گل نیستم هم گریه تاکم ز عشق است این که دارم در نظرها شوکت گردون…
نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل
نیم ز پرسش محشر به هیچ باب خجل که خود حساب نمی گردد از حساب خجل نکرد تربیت عشق در دلم تاثیر چو تخم سوخته…
نیم غمگین که مرگ آرد مرا از زندگی بیرون
نیم غمگین که مرگ آرد مرا از زندگی بیرون ازین داغم که می آرد ز شغل بندگی بیرون چنین کز قطع راه زندگانی مانده گردیدم…
نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارم
نیم غمگین چو سرو از بی بریها شادیی دارم ندارم هیچ اگر در کف خط آزادیی دارم به من کی می رسد با پای چو…
نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم
نیم نومید از عقبی گر از دنیا گره خوردم در آنجا باز خواهم شد اگر اینجا گره خوردم نشد کوته ز دامان اجابت دست امیدم…
نیی که جیب و کنار از شکر کند خالی
نیی که جیب و کنار از شکر کند خالی به ناله صد دل خونین جگر کند خالی فغان که نیست درین بحر آنقدر وسعت که…
هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟
هاله گرد ماه رخسارش خط شبرنگ بست؟ یا به دل بردن کمر ماه تمامش تنگ بست کاروان حسن پنداری مسافر می شود کز خط مشکین،…
هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود
هر بلبلی که بوی گل از خار نشنود در بر گریز نکهت گلزار نشنود آگه ز شیوه غلط انداز حسن نیست از منع هر که…
هر پرده که از چهره مقصود برافتاد
هر پرده که از چهره مقصود برافتاد شد برق جهانسوز ومرا در جگر افتاد چون کنج لب وگوشه چشم است دلاویز هر چند که ملک…
هر تنک ظرفی ننوشد خون گرم تاک را
هر تنک ظرفی ننوشد خون گرم تاک را جامی از فولاد باید آب آتشناک را عقده دل را به زور اشک نتوان باز کرد گریه…
هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟
هر تیره دل کجا شنود بوی پیرهن؟ دلهای باصفا شنود بوی پیرهن یعقوب ما ز چشم چو دستار خویشتن بی منت صبا شنود بوی پیرهن…
هر چند از گهر صدف آسا لبالبم
هر چند از گهر صدف آسا لبالبم نتوان به تیغ ساختن از هم جدا لبم تا کام من ز شهد خموشی گرفت کام از یکدگر…
هر چند به ظاهر چون روان در بدنم من
هر چند به ظاهر چون روان در بدنم من چون معنی بیگانه غریب وطنم من با یوسف اگر در ته یک پیرهنم من از شرم…
هر چند چشم مست تو هشیار عالم است
هر چند چشم مست تو هشیار عالم است با بوالهوس شراب مخور، کار عالم است از درد عشق، روی به خوناب شسته ای است هر…
هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور
هر چند ترا دیده بدکرد زمن دور درکنج قفس نیست زگل مرغ چمن دور با تلخی غربت چه کند مصرشکرخیز؟ از بهرعزیزی نتوان شدزوطن دور…
هر جا حدیث خامه من بر زبان رود
هر جا حدیث خامه من بر زبان رود بلبل چو بیضه در بغل آشیان رود مرغ ز دام جسته ز دل دانه می خورد آدم…
هر چند خط باطلم از تار وپود خویش
هر چند خط باطلم از تار وپود خویش خجلت کشم چو موج سراب ازنمود خویش چون ابر غوطه درعرق شرم می زنم بندم لب هزار…
هر چند که مهر شرم بر درج دهن داری
هر چند که مهر شرم بر درج دهن داری چون غنچه به زیر لب صد رنگ سخن داری در هر گره ابرو صد عقده گشا…
هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد
هر چند ره در آن زلف پیدا نمی توان کرد قطع امید ازان زلف قطعا نمی توان کرد تا از سر دل ودین مردانه برنخیزی…
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم
هر چند ز پیراهن بحرست کلاهم مانند حباب است نظر پرده آهم در پرده بخت است نهان روشنی من چون برق گرفتار درین ابر سیاهم…
هر چند همچو ذره محقر فتاده ایم
هر چند همچو ذره محقر فتاده ایم با آفتاب عشق برابر فتاده ایم هر دامنی که بود گرفتیم در جهان اکنون به فکر دامن محشر…
هر چند هست مشرق دیدار آینه
هر چند هست مشرق دیدار آینه باشد نظر به سینه من تار آینه جوهر ده است خواب پریشان به دیده اش تا دیده روی نوخط…
هر چند یار ما همه جا جلوه می کند
هر چند یار ما همه جا جلوه می کند نتوان دلیر گفت کجا جلوه می کند احول مشو که سرو قبا پوش او یکی است…
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است
هر چه جز گوهر عشق است درین بحر کف است هر حیاتی که نه در عشق سرآید تلف است نعل وارون نکند راست روان را…
هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است
هر چه امروزست بار خاطرت فردا گل است در جگرخاری که اینجا بشکند آنجا گل است انبساط ماست موقوف گشاد کار خلق فتح بابی هر…
هر چه احسان تو داده است به ما آن داریم
هر چه احسان تو داده است به ما آن داریم ما چه داریم ز خود تا ز تو پنهان داریم می رسد واجبی ما ز…
هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود
هر چه در دل نقش بندد آدمی آن می شود خاک مجنون زود بازیگاه طفلان می شود لاله و ریحان نگیرد جای درد و داغ…
هر چه دارد در خم سربسته گردون از من است
هر چه دارد در خم سربسته گردون از من است می به حکمت می خورم، جای فلاطون از من است تا خم می در زمین…
هر خار این گلستان مفتاح دلگشایی است
هر خار این گلستان مفتاح دلگشایی است هر شبنمی درین باغ جام جهان نمایی است هر غنچه خموشی مکتوب سر به مهری است هر بانگ…
هر حلقه ز کاکل رسایش
هر حلقه ز کاکل رسایش چشمی است گشاده در قفایش تیزی زبان مار دارد دنباله ابروی رسایش صد جام لبالب است درگرد درحلقه چشم سرمه…
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست
هر خال ترا زیر نگین ملک جمی هست در هر شکن زلف تو بیت الصنمی هست در هر چه کند صرف به جز آه، حرام…
هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود
هر دلی را طره جانان نمی گیرد به خود غیر ماه مصر این زندان نمی گیرد به خود در دل عاشق ندارد راه غیر از…
هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را
هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را خسروی باید که داند قدر این شبدیز را خامشی دریا و گفت و گو خس و خاشاک اوست…
هر دلی کز زلف جانان سر برآرد کشتنی است
هر دلی کز زلف جانان سر برآرد کشتنی است از حرم صیدی که پا بیرون گذارد کشتنی است قطره از دریا چرا دارد سر خود…
هر دلی را که محبت صدف راز کند
هر دلی را که محبت صدف راز کند زخمش از تیغ محال است دهن باز کند عاشق از سرزنش خلق چرا اندیشد؟ شمع جایی که…
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود
هر دلی کز عشق گوهر آب شد، گوهر شود هر که را سوزد درین دریا نفس، عنبر شود گوشه گیری فیضها دارد درین وحشت سرا…
هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی
هر دو عالم یک قدم باشد به پای بیخودی ای هزاران خضر فرخ پی فدای بیخودی بلبل هر بوستان و جغد هر ویرانه نیست در…
هر ذره ازو در سر سودای دگر دارد
هر ذره ازو در سر سودای دگر دارد هر قطره ازودردل دریای دگردارد از مصحف روی او دارد سبقی هر کس در هر نظر آن…
هر رهروی دچار به منزل نمی شود
هر رهروی دچار به منزل نمی شود این راه قطع بی کشش دل نمی شود زنجیر موج مانع شور محیط نیست مجنون ما به سلسله…
هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش
هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش ازموج خود چوآب بود تازیانه اش مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش دل توسنی…
هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفت
هر زنده دل که جا به مقام رضا گرفت از تیغ، فیض سایه بال هما گرفت شد وحشتم ز عالم صورت زیادتر چندان که بیش…
هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است
هر زمان در شهر بند عقل، سور و ماتمی است جز جهان عشق نبود گر جهان بی غمی است دیدن خلق است بیماری و وادیدست…
هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد
هر ساغری به آن لب خندان نمی رسد هر تشنه لب به چشمه حیوان نمی رسد آه من است در دل شبهای انتظار طومار شکوه…
هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد
هر سخنسازی به آن آیینه رو همخانه شد طوطی بی طالع ما سبزه بیگانه شد حلقه بیرون در گشتم حریم زلف را استخوانم گرچه از…
هر سبک مغزی که غافل شد ز دل باطل شود
هر سبک مغزی که غافل شد ز دل باطل شود کاه چون بی دانه گردد خرج آب و گل شود از غبار جسم پروا نیست…
هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ
هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ می جهد شبهای تار از دیده روزن چراغ می خورد خون ازفروغ سینه من داغ عشق می کشد…
هر شبنمی است دیده بینا درین چمن
هر شبنمی است دیده بینا درین چمن زنهار ناشمرده منه پا درین چمن آیینه تو زنگ گرفته است، ورنه هست هر برگ سبز طوطی گویا…
هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است
هر شام ز ماه رمضان صبح امیدی است هر روز ازین ماه مبارک شب عیدی است هر آه جگرسوز که از سینه برآید در دامن…
هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست
هر شیشه جان خزینه اسرار عشق نیست ناموس شیشه ای است که دربار عشق نیست بزمی است بی چراغ و کدویی است بی شراب در…
هر طرف روی نهی باده جان ریخته است
هر طرف روی نهی باده جان ریخته است این چه فیض است که در دیر مغان ریخته است هر کجا فاخته ای هست درین سبز…
هر شیشه دلی حوصله شور ندارد
هر شیشه دلی حوصله شور ندارد عریان جگر خانه زنبورندارد در پله معراج رسد گوی ز چوگان از دار محابا سر منصور ندارد نادان که…
هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید
هر طرف لاله رخی هست، نظر می باید داغ بر روی هم افتاده، جگر می باید عشق بیباک مرا در رگ جان افکنده است پیچ…
هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است
هر طرف می نگری آینه سیمای خوشی است سربرآور ز گریبان که تماشای خوشی است در گرفته است زمین از نفس گرم بهار بر جنون…
هر عاشق از رهی به حریم وصال رفت
هر عاشق از رهی به حریم وصال رفت مجنون پی سیاهی چشم غزال رفت چشم و دهان یار تلافی کند مگر عمر عزیز را که…
هر غافلی که خنده به آوازمی کند
هر غافلی که خنده به آوازمی کند چون کبک رهنمایی شهبازمی کند از حسن بی مثال تو غافل فتاده است آن ساده دل که آینه…
هر غنچه زین چمن دل در خون نشانده ای است
هر غنچه زین چمن دل در خون نشانده ای است هر شاخ نرگسی نظر بازمانده ای است هر شاخ گل که فصل خزان جلوه می…
هر غباری گرده چابک سواری بوده است
هر غباری گرده چابک سواری بوده است هر سر خاری خدنگ جان شکاری بوده است لاله کز خون جگر امروز ساغر می زند بر سریر…
هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟
هر قدم سست کی از وادی ما آگاه است؟ دم شمشیر فنا جاده این راه است لب بی آه به ماتمکده گردون نیست این نه…





