نه ز می خوردن ما شور و شری برخیزد
نه ز می خوردن ما شور و شری برخیزد نه ز همصحبتی ما ضرری برخیزد مهر زن بر لب افسوس که سامان جهان آنقدر نیست…
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند
نه زر و سیم و نه لعل و نه گهر خواهد ماند در بساط تو همین گرد سفر خواهد ماند زین گلستان که به رنگینی…
نه زر و سیم و نه باغ و نه دکان می ماند
نه زر و سیم و نه باغ و نه دکان می ماند هرچه در راه خدا می دهی آن می ماند ز آنچه امروز به…
نه سرخ چهره خورشید را شفق کرده
نه سرخ چهره خورشید را شفق کرده که از خجالت روی تو خون عرق کرده بگو به غمزه که شمشیر در نیام کند که شرم…
نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند
نه غم خار و نه اندیشه خارا دارند رهنوردان تو پیشانی صحرا دارند به زر و سیم جهان چشم نسازند سیاه پا به گنج گهر…
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را
نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را هر چند حجاب تو زبان بند هوسهاست…
نه شبنم است چمن را به روی آتشناک
نه شبنم است چمن را به روی آتشناک عرق زروی تو کرده است گل به دامن پاک چنین که از شب هستی دماغ من تیره…
نه گل نه لاله درین خارزار می ماند
نه گل نه لاله درین خارزار می ماند دویدنی به نسیم بهار می ماند مآل خنده بودگریه پشیمانی گلاب تلخ ز گل یادگار می ماند…
نه موج از دل دریا کرانه می طلبد
نه موج از دل دریا کرانه می طلبد که بهر محو شدن تازیانه می طلبد منم که بیخبرم در سفر ز منزل خویش و گرنه…
نه می به جام و نه گل در کنار می خواهم
نه می به جام و نه گل در کنار می خواهم تبسمی ز لب لعل یار می خواهم نیم ز رفتن گلهای بوستان غمگین زمان…
نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداند
نه هر پیمانه ای از حال خود ما را بگرداند مگر رطل گران این سنگ را از جا بگرداند به جد وجهد نتوان گرد هستی…
نه هر تن لایق تشریف شاهی است
نه هر تن لایق تشریف شاهی است شهادت آل تمغای الهی است سر آزاده تاج زرنگارست دل آسوده تخت پادشاهی است بود آزادگی در ترک…
نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را
نه هر چشمی سزاوارست رخسار معانی را که شبنم دیده شورست گلزار معانی را ز چشم شور، آب خضر خون مرده می گردد مکن بی…
نه هر کس سر برون با تیغ و خنجر می برد اینجا
نه هر کس سر برون با تیغ و خنجر می برد اینجا سر تسلیم هر کس می نهد سر می برد اینجا درین میدان جدل…
نه هر سخن نشناسی سخنوری داند
نه هر سخن نشناسی سخنوری داند نه هر سیاه دلی کیمیاگری داند عیار آبله دست را که می داند نه قیمت گهرست این که جوهری…
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند
نه هرکه خواجه شود بنده پروری داند نه هرکه گردنی افراخت سروری داند کجا به مرکز حق راه می تواند برد کسی که گردش افلاک…
نه همین از حرف دردآلود من خون می چکد
نه همین از حرف دردآلود من خون می چکد کز نگاه حسرتم بیش از سخن خون می چکد لاله زاری می شود گر بگذرد بر…
نه همین اهل خرد آینه اسرارند
نه همین اهل خرد آینه اسرارند که ز خود بیخبران نیز خبرها دارند نقطه هایی که درین دایره فرد آمده اند همه حیرت زده گردش…
نه همین آن سنگدل ما را فرامش کرده است
نه همین آن سنگدل ما را فرامش کرده است مستی دارد که دنیا را فرامش کرده است آنچنان کز نقشها آیینه باشد بی خبر دیده…
نه همین دل ز سر زلف تو مفتون گردید
نه همین دل ز سر زلف تو مفتون گردید هرکه پیوست به این سلسله مجنون گردید حسن از تربیت عشق زبان آور شد سرو در…
نه همین دل ز لب لعل تو پر شور شده است
نه همین دل ز لب لعل تو پر شور شده است که جگرگاه بدخشان ز تو ناسور شده است شوخ چشمی که نظر بر دل…
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند
نه همین بر قلب ایمان یا دل ما می زند دزد خال او شبی خود را به صد جا می زند جام چون خالی شود…
نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است
نه همین سرگشته ما را دور گردون کرده است خضر را خون در جگر این نعل وارون کرده است مهره مومی است در سر پنجه…
نه همین فکر مرا روز به من نگذارد
نه همین فکر مرا روز به من نگذارد که به خوابم گل شب بوی سخن نگذارد هر عقیقی که دلش در گرو نام بود پشت…
نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است
نه همین مشک مرا خون جگر ساخته است عشق بسیار ازین عیب هنر ساخته است در ته سنگ ملامت، دل خوش مشرب ما کبک مستی…
نهال شمع ز سبزی ازان برومندست
نهال شمع ز سبزی ازان برومندست که دایم از پر پروانه برگ پیوندست شده است مرکز پرگار آهوان مجنون اسیر عشق به هر جا رود…
نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد
نهان در ابر دایم آفتاب زندگی باشد سیاهی نیل چشم زخم آب زندگی باشد ز اوقات گرامی آنچه صرف عشق می گردد به دیوان قیامت…
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را
نهان کرده است رویت در نقاب حشر جنت را فرو برده است فکر مصرع قدت قیامت را نمی اندیشد از زخم زبان چون عشق صادق…
نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش
نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را خجالتی که مراهست…
نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام
نو خطان را بر سر نازآورد نظاره ام زنگ از آیینه دل می برد نظاره ام زخم من در آرزوی مشک می غلطد به خون…
نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید
نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید مسلسل نغمه تر چون صدای آب می باید زصدق جستجو بی راهبر واصل به دریا شد سبکسیر…
نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهم
نوای عندلیبان را زهم نگسسته می خواهم چو موج این نغمه سیراب را پیوسته می خواهم می خامم، کمال من بود در جوش تنهایی ازین…
نوبت عقده گشایی چو به ما می افتد
نوبت عقده گشایی چو به ما می افتد گره ناز بر آن بند قبا می افتد در حریمی که گل و شمع گریبان چاکند که…
نوبهار آیینه طبع سخنساز من است
نوبهار آیینه طبع سخنساز من است برگ گل چون عندلیبان پرده ساز من است ناله مستانه من بیخودی می آورد هر که از خود می…
نوبهار خط آن غنچه دهن در پیش است
نوبهار خط آن غنچه دهن در پیش است دل مجروح مرا سیر ختن در پیش است آنقدرها که نگاه است ز مژگان در پیش از…
نوبهارست بیا روی به میخانه کنیم
نوبهارست بیا روی به میخانه کنیم مغز را از می گلرنگ پریخانه کنیم بوسه را گرد لب جام به دور اندازیم جگر سوخته خال لب…
نوبهارست این به احیای گلستان آمده؟
نوبهارست این به احیای گلستان آمده؟ یا قیامت بر سر خاک شهیدان آمده این لطافت نیست در باد بهاران، یوسف است در لباس بوی پیراهن…
نوبهارست سرانجام زری باید کرد
نوبهارست سرانجام زری باید کرد به خرابات ز مسجد گذری باید کرد زر به زر هر که دهد نیست پشیمان شدنش نقد جان صرف ره…
نوخطی از تازه رویان جهان ما را بس است
نوخطی از تازه رویان جهان ما را بس است برگ سبزی زان بهار بی خزان ما را بس است موشکافان را کتاب و دفتری در…
نور شکوه حق ز مقابل رسیده است
نور شکوه حق ز مقابل رسیده است وقت شکست آینه دل رسیده است آب ستاده آینه زنگ بسته است بیچاره رهروی که به منزل رسیده…
نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا
نوخطی سلسله جنبان جنون است مرا سبزه نیمرسی تشنه خون است مرا چشم بدبین به خط پشت لب او مرساد! که به آن تنگ دهن…
نور شمع طور کی گردد زهر محفل بلند؟
نور شمع طور کی گردد زهر محفل بلند؟ کی شود این شعله جانسوز از هر دل بلند؟ دوری راه طلب از همت کوتاه ماست چون…
نور معنی در جبین تاک می بینیم ما
نور معنی در جبین تاک می بینیم ما در قدح افشرده ادراک می بینیم ما کوری آلوده دامانان وسواس صلاح دختر رز را به چشم…
نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را
نوش این غمخانه در دنبال دارد نیش را شکوه ای از تلخکامی نیست دوراندیش را سوز دل از دست می گیرد عنان اختیار شمع نتواند…
نی خود را بشکن گر شکری می طلبی
نی خود را بشکن گر شکری می طلبی برگ از خود بفشان گر ثمری می طلبی خبری نیست که در بیخبری نتوان یافت بیخبر شو…
نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من
نیابد ره به بزمش گر دل پر اضطراب من نخواهد ماند در بیرون در بوی کباب من گرفتم بیم رسوایی است دامنگیر در روزت چرا…
نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلق
نیست آب صافی خاطر روان در جوی خلق می چکد زهر نفاق از گوشه ابروی خلق پهلویم سوراخ شد از حرف پهلو دار و من…
نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست
نیست آرام در آن دل که هوس بسیارست شررآمیز بود شعله چو خس بسیارست دل بی وسوسه از گوشه نشینان مطلب که هوس در دل…
نیست از خورشید و ماه این گنبد گردان سفید
نیست از خورشید و ماه این گنبد گردان سفید ز استخوان بیگناهان است این زندان سفید تیر آه از سینه ام بیرنگ می آید برون…
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را
نیست از داغ جنون پروا دل غم پیشه را دیده شیرست کرم شبچراغ این بیشه را راز عشق از دل تراوش می کند بی اختیار…
نیست از درد غریبی چون گهر پروا مرا
نیست از درد غریبی چون گهر پروا مرا بستر از گرد یتیمی بود در دریا مرا طره زنجیرم از ریحان بود شاداب تر می چکد…
نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا
نیست از دشمن محابا یک سر سوزن مرا کز دل سخت است در زیر قبا جوشن مرا هر چه را خورشید سوزد، برنیاید دود ازو…
نیست از راز نهان من خبر جاسوس را
نیست از راز نهان من خبر جاسوس را نبض من بند زبان گردید جالینوس را بی ندامت نیست هر حرفی که از لب سر زند…
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را
نیست از روی زمین سیری دل خود کام را حرص می گردد زیاد از خاک، چشم دام را داغ دارد میکشان را تشنه چشمی های…
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را
نیست از زخم زبان پروا دل بی تاب را مانع از گردش نگردد خار و خس گرداب را تیغ را نتوان برآوردن ز زخم ما…
نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را
نیست از زخم زبان غم عاشق بی باک را سیل می روبد ز راه خود خس و خاشاک را پیش خورشید قیامت ابر نتواند گرفت…
نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را
نیست از سنگ ملامت غم سر پر شور را کس نترسانده است از رطل گران مخمور را ما به داغ خود خوشیم ای صبح دست…
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام
نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام دربهاران از زمین سر بر نیارد دانه ام بس که شد از گرد کلفت دلگران غمخانه ام…
نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام
نیست از گردون غباری بردل بی کینه ام جلوه طوطی کند زنگار درآیینه ام سبزه من می کند نشو و نما در زیر سنگ نیست…
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن
نیست از منصور اگر مستانه می گوید سخن از زبان شمع این پروانه می گوید سخن نیست گوش حق شنو، ورنه مسلسل همچو موج نه…
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن
نیست آسان خون نعمت های الوان ریختن برگریزان مکافات است دندان ریختن سالها گل در گریبان ریختی چون نوبهار مدتی هم اشک می باید به…
نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را
نیست آسودگی از سیر و سفر مجنون را سنگ اطفال شود کوه و کمر مجنون را توشه از پاره دل، راحله دارد از شوق نیست…
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی
نیست اکسیری به عالم بهتر از افتادگی قطره ناچیز گردد گوهر از افتادگی از تواضع افسر خورشید زرین گشته است کم نمی گردد فروغ گوهر…
نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم
نیست امروز از جنون این شور و غوغا بر سرم در حریم غنچه زد چون لاله سودا بر سرم کرده ام هموار بر خود عالم…
نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل
نیست امروزی چو شبنم عشق من باروی گل در حریم بیضه خلوت داشتم با بوی گل آب چشم بلبلان آیینه داری می کند می نهد…
نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من
نیست امروز ز مژگان گهرافشانی من گریه شسته است به طفلی خط پیشانی من زلف چون حاشیه بر گرد سرش می گردد در کتابی که…
نیست اندیشه ای از زخم زبان سرکش را
نیست اندیشه ای از زخم زبان سرکش را خار و خس بستر سنجاب بود آتش را بهره از عمر بود تیره روانان را بیش زودتر…
نیست بحر پاک گوهر را خصومت با حباب
نیست بحر پاک گوهر را خصومت با حباب از هوای خود خطر دارد درین دریا حباب جز تعین نیست اینجا پرده بیگانگی تا گذشت از…
نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاج
نیست با دیده ظاهر دل روشن محتاج نبود خانه آیینه به روزن محتاج کرده ام غنچه صفت باغ خود از خانه خویش نیستم با دل…
نیست بر ابر بهاران، دیده پر نم مرا
نیست بر ابر بهاران، دیده پر نم مرا آب باریک قناعت می کند خرم مرا یک سر سوزن تعلق نیست با عالم مرا رشته از…
نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا
نیست بر خاطر غباری از پریشانی مرا جامه فتح است چون شمشیر عریانی مرا گر چه از آتش زبانی شمع این نه محفلم نیست رزقی…
نیست بر سبزان گلشن، دیده پر خون ما
نیست بر سبزان گلشن، دیده پر خون ما تیغ خونخوار تو باشد سبز ته گلگون ما دور گردی می کند نزدیک، راه دور را ناز…
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار
نیست بی خار درین بادیه یک آبله وار پای فرسوده چه گل چیند ازین نشترزار؟ رفرف موج درین بحر به ساحل نرسید کشتی ما چه…
نیست برآیینه دردی کشان گرد خلاف
نیست برآیینه دردی کشان گرد خلاف می توان چون جام می دیدن ته دلهای صاف زان شراب لعل سرگرمم که کمتر قطره اش سوخت کام…
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز
نیست بی خون دل آن زلف پریشان هرگز نبود بی شفق این شام غریبان هرگز می زند موج سراب آتش ما را دامن نیست این…
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان
نیست بی مغز حقیقت سخن خودشکنان گوش را تنگ شکرساز ازین خوش سخنان پیش جمعی که ز سررشته عشق آگاهند سنبل باغ بهشتند پریشان سخنان…
نیست بی می باغ رانوری می روشن بیار
نیست بی می باغ رانوری می روشن بیار تیره می سوزد چراغ لاله ها روغن بیار صندلی شد آبها وتوبه درد سر نبرد وقت امدادست…
نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار
نیست بیرون ز تو مقصود، تکاپو بگذار چند روزی سر خود بر سر زانو بگذار با حجاب تن خاکی نتوان واصل شد کوزه خود بشکن،…
نیست بیصورت جدال زاهدان باصوفیان
نیست بیصورت جدال زاهدان باصوفیان می کندآیینه رسوا زنگیان رابیشتر عمرپیران از جوانان زودتر طی می شود قرب منزل گرم سازد رهروان رابیشتر پشت هر…
نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی
نیست پروای بهارم، من و کنج قفسی که برآرم به فراغت ز ته دل نفسی سطحیان غور معانی نتوانند نمود رزق موج است ز دریای…
نیست پروای فنای خود دل وارسته را
نیست پروای فنای خود دل وارسته را تیغ خضر راه باشد دست از جان شسته را در دیار عشق کس را دل نمی سوزد به…
نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست
نیست تا پاک از غرضها در سخاوت سود نیست در تلاش نام، سیم و زر فشاندن جود نیست خواب غفلت پرده چشم غلط بین می…
نیست تاب درد غربت جان افگار مرا
نیست تاب درد غربت جان افگار مرا با قفس آزاد کن مرغ گرفتار مرا دارد از تار نفس زنار، نفس کافرم تا دم آخر گسستن…
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی
نیست جز داغ عزیزان حاصل پایندگی خضر، حیرانم چه لذت می برد از زندگی بی رفیقان موافق آب خوردن سهل نیست خضر هیهات است گردد…
نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست
نیست جز غفلت مرا از عمر بی حاصل به دست از دل روشن ندارم غیر مشتی گل به دست بزم عشرت حلقه ماتم بود بر…
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من
نیست جز لخت جگر چیزی دگر بر خوان من از پشیمانی دل خود می خورد مهمان من در مصیبت خانه ام گرد تعلق فرش نیست…
نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست
نیست چشمی کز فروغ روی او پر آب نیست بخل در سرچشمه خورشید عالمتاب نیست لعل سیرابش مگر بر تشنگان رحمی کند ورنه در چاه…
نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا
نیست چون بال و پری تا گرد سر گردم ترا از ته دل گرد سر در هر نظر گردم ترا می کند بی دست و…
نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف
نیست چون صاحبدلی تاگویم ازاسرار حرف می زنم از بیکسی با صورت دیوارحرف معنی پیچیده بی زحمت نمی آید به دست می شود ازپیچ وتاب…
نیست چون صبح ترا جز نفس معدودی
نیست چون صبح ترا جز نفس معدودی چه کنی چون دل شب تیره اش از هر دودی؟ نیست سرمایه عمر تو به جز یک دو…
نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را
نیست حاجت دیده بان حسن عتاب آلود را دور باش از خود بود حسن حجاب آلود را پشت این تیغ سیه تاب است از دم…
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد
نیست در دست مرا غیر دعا، خوش باشد گر خوشی با من بی برگ و نوا خوش باشد گر سر صحبت یاران موافق داری منم…
نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را
نیست در دوران من میخانه حاجت خلق را بس بود پیمانه من تا قیامت خلق را کلک گوهربار من داد سخاوت می دهد باش گو…
نیست در دیده ما منزلتی دنیا را
نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم…
نیست در روی زمین سیمبری بهتر ازین
نیست در روی زمین سیمبری بهتر ازین نیست در عالم امکان پسری بهتر ازین بی تکلف نفتاده است به خاک و نفتد هرگز از عالم…
نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را
نیست در طالع قدوم میهمان این خانه را سیل بردارد مگر از خاک، این ویرانه را دست و پا گم کردم از نظاره آن چشم…
نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ای
نیست در مغز زمین چون گردبادم ریشه ای جز سفر در دل نمی گردد مرا اندیشه ای فارغ از ملک سلیمانم که از روشندلی در…
نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را
نیست دلگیری ز دنیا بنده تسلیم را آتش نمرود گلزارست ابراهیم را در دل دریا به ساحل می تواند پشت داد هر که گیرد وقت…
نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر
نیست رخساری زخال وخط نگارین اینقدر نیست در دشت ختن آهوی مشکین اینقدر میدهد نظارگری راغوطه در خون دیدنش کس ندارد یاد هرگز چهره رنگین…
نیست درظاهر مرا گر گلعذاری درنظر
نیست درظاهر مرا گر گلعذاری درنظر از دل صد پاره دارم لاله زاری درنظر کارو آنها داشتم از جنس یوسف، این زمان نیست یعقوب مراغیر…





