می شود عارف خجل نادان چو ملزم می شود

می شود عارف خجل نادان چو ملزم می شود می کشد ناموس عالم هر که آدم می شود کیمیای تازه رویی در بغل داریم ما…

می شود نقل مجالس چون شود شیرین سخن

می شود نقل مجالس چون شود شیرین سخن همچو خون پنهان نمی ماند چو شد رنگین سخن از تأمل می شود شایسته تحسین سخن پیچ…

می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا

می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا برگها را می کند باد خزان از هم جدا قطره شد سیلاب و واصل شد به…

می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر

می شوی آواره از عالم عنان ما مگیر راه بر سیلی که دارد روی دریا مگیر بخیه منت جراحت را کند ناسورتر رشته از مریم…

می فارغ از جهان مکرر کند ترا

می فارغ از جهان مکرر کند ترا در هر پیاله عالم دیگر کند ترا قانع به تلخ و شور جهان شو که این نوال ایمن…

می فشانم آستین بر افسر گوهرنگار

می فشانم آستین بر افسر گوهرنگار تا سرم را زیر پای خوش خرام آورده ای از عبادت بر قبول خلق اگر داری نظر روی در…

می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟

می کجا مهر حجاب از لب ما بردارد؟ نه حباب است که هر موج ز جا بردارد رشته گوهر سیراب شود مژگانش هرکه خار از…

می کشد خاطر به جا و منزل دیگر مرا

می کشد خاطر به جا و منزل دیگر مرا چرخ گویا ساخت از آب و گل دیگر مرا عمر شد در گوشمالم صرف، گویا روزگار…

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین

می کشد دامن چو زلف سرکش او بر زمین می نهد در چین ز غیرت ناف و آهو بر زمین گل چه حد دارد تواند…

می کشد در خاک و خون مژگان دلجویی مرا

می کشد در خاک و خون مژگان دلجویی مرا تیغ زهرآلود باشد چین ابرویی مرا هر سخنسازی سخن نتواند از من واکشید بر سر حرف…

می کشد عزت طلب خواری زدوران بیشتر

می کشد عزت طلب خواری زدوران بیشتر هست یوسف راخطراز چاه وزندان بیشتر از بخیلان خط آزادی مرابرگردن است چون نگویم شکر این قوم از…

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای

می کشد دل را ز دستم دلربای تازه ای در کشاکش داردم زورآزمای تازه ای افسر سرگرمیم از طرف سر افتاده است ساغری می گیرم…

می کشد گردن هدف از اشتیاق تیر تو

می کشد گردن هدف از اشتیاق تیر تو زخم را آغوش رغبت می کند شمشیر تو از جراحت روی گردن کی شود نخجیر تو؟ زخم…

می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا

می کشد هر دم ز بی تابی به جایی دل مرا نیست چون ریگ روان آسایش منزل مرا شهری عشقم، به سنگ کودکان خو کرده…

می کشداز بی هنر کلفت هنرور بیشتر

می کشداز بی هنر کلفت هنرور بیشتر می خورد دل درتمامی ماه انور بیشتر گنج بیش از اژدها صاحبدلان را می گزد هست از دریا…

می کشد هر لحظه بزم تازه ای بر روی ما

می کشد هر لحظه بزم تازه ای بر روی ما داغ دارد جام جم را کاسه زانوی ما سایه زخم دورباش از وحشت ما می…

می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش

می کشی چون با حریفان باده لایعقل مباش از خداچون غافلی باری ز خود غافل مباش دعوی خون را همین جا بانگاهی صلح کن روز…

می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار

می کند از مهربانی حفظ طفل نوسوار آن که می دارد عنان اختیار ازمن دریغ آب می بندد به روی تشنگان کربلا هرکه دارد جام…

می کند آن که علاج دل بیچاره من

می کند آن که علاج دل بیچاره من کاش می داشت خبر از دل آواره من از تماشای دو عالم نشود سیر نگاه هر که…

می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ

می کند بتگر اگر بت زمان حاصل ز سنگ من بتی دارم که هر دم می تراشد دل ز سنگ از محک پروا ندارد نقره…

می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش

می کند برتن گرانی سرچو می افتد ز جوش چون سبوخالی شد ازمی بار می گرددبه دوش صحبت اشراق راتیغ زبان درکار نیست صبح چون…

می کند پامال، تن آخر دل آسوده را

می کند پامال، تن آخر دل آسوده را می شود دامن کفن این پای خواب آلوده را جز پشیمانی ندارد حاصلی طول امل چند پیمایی…

می کند تن هم دل بی تاب را گردآوری

می کند تن هم دل بی تاب را گردآوری مشت خاکی گر کند سیلاب را گردآوری عشق هم در پرده ناموس می ماند نهان از…

می کند در پرده دل سیر دایم آه من

می کند در پرده دل سیر دایم آه من تا کسی واقف نگردد از غم جانکاه من نیست چون گوهر مرا امروز داغ بی کسی…

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش

می کند دست نوازش هم دل ما راخموش خشت اگر مانع تواند شد خم می را ز جوش بازی جنت مخور، ازحال آدم پندگیر درگذر…

می کند دل را سیه چندان که خواب صبحگاه

می کند دل را سیه چندان که خواب صبحگاه می نماید آنقدر روشن شراب صبحگاه نقد انجم را به یک جام صبوحی می دهد خوب…

می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را

می کند عشق گران تمکین، سبک جانانه را شمع می گردد در اینجا گرد سر پروانه را کعبه را ده روز در سالی بود هنگامه…

می کند گرم طلب شعله آواز مرا

می کند گرم طلب شعله آواز مرا می شود زمزمه بال و پر پرواز مرا سرمه خامشی من بود از تنهایی می شود ناله دو…

می کند گل زردرویی از شراب دیگران

می کند گل زردرویی از شراب دیگران دردسر می گردد افزون از گلاب دیگران با وضوی دیگری می بندد احرام نماز تازه دارد هر که…

می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا

می کند گلگل نگه رخسار خندان ترا گل ز چیدن بیش می گردد گلستان ترا آب نتواند به گرد دیده گشت از حیرتش نیست با…

می کند وقت خوش از عمر برومند مرا

می کند وقت خوش از عمر برومند مرا خونی وقت، بود خونی فرزند مرا نخل تنهایی من میوه فراوان دارد نیست چون بی ثمران حاجت…

می کند یادش دل بیتاب و از خود می رود

می کند یادش دل بیتاب و از خود می رود می برد نام شراب ناب و از خود می رود هر که چون شبنم درین…

می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را

می کنم از سینه بیرون این دل افسرده را بشنوم تا چند بوی این چراغ مرده را؟ شب چو خون مرده و سنگ مزارش خواب…

می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را

می کنم از سینه بیرون این دل غمخواره را چند بتوان در گریبان داشت آتشپاره را؟ خون به جای آب از سرچشمه ها گردد روان…

می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنم

می کنم دل خرج تا سیمین بری پیدا کنم می دهم جان تا زجان شیرین تری پیدا کنم هیچ کم از شیخ صنعان نیست درد…

می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس

می کنم سیرگل از چاک گریبان قفس نبض گلشن را به دست آورده ام ازخاروخس عندلیبی راکه ازگل با خیال گل خوش است هیچ باغ…

می گدازد خون گرمم نشتر فصاد را

می گدازد خون گرمم نشتر فصاد را می کند از آب عریان، دشنه فولاد را سرو از قمری به سر صد مشت خاکستر فشاند تا…

می گدازد زین شراب آتشین مینای شمع

می گدازد زین شراب آتشین مینای شمع تا چه با پروانه بیدل کند صهبای شمع حسن را در پرده شرم است جولان دگر جامه فانوس…

می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن

می گدازد شیشه دل را می رنگین حسن دل ز ساغر می برد صهبای دل شیرین حسن نوبهار خنده گل در گریبان بگذرد عالم افروزی…

می گزد راحتم ای خار مغیلان مددی

می گزد راحتم ای خار مغیلان مددی پایم از دست شد ای خضر بیابان مددی تا به کی خواب گران پنبه نهد در گوشم؟ ای…

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من

می گذشت از پرده های آسمان فریاد من برنمی آید کنون از آشیان فریاد من در جوانی می گذشت از سنگ خارا ناله ام تیر…

می گلرنگ خونی رازست

می گلرنگ خونی رازست لب ساغر خموش غمازست دهن شیشه مغرب عقل است لب پیمانه مشرق رازست یک الف وار نیست گوشه امن صفحه خاک،…

می می چکد از چشمش جانانه چنین باید

می می چکد از چشمش جانانه چنین باید از گردش خودمست است پیمانه چنین باید افسوس نمی داند انصاف نمی فهمد از رحم دل جانان…

می می کشند لاله عذاران ز روی هم

می می کشند لاله عذاران ز روی هم مستند بی شراب ز جام و سبوی هم خوبان به آشنایی هم بیوفا شدند دلهای ساده زود…

می می کند خیال تنک ظرف آب را

می می کند خیال تنک ظرف آب را ویرانه سیل می شمرد ماهتاب را دل می تپد به خون ز تمنای خویشتن بر سیخ می…

می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن

می نشاند آن دهان تنگ را در خون سخن کار دندان می کند با آن لب میگون سخن در لباس عنبرین از معنی رنگین، کند…

می نماید پایکوبان دار را منصور ما

می نماید پایکوبان دار را منصور ما تاک را آتش عنان سازد می پر زور را هر سبکدستی نیارد نغمه از ما واکشید ناخن شیرست…

می نماید چشم شوخ از پرده شرم و حجاب

می نماید چشم شوخ از پرده شرم و حجاب برق عالمسوز را مانع نمی گردد سحاب اختر صبح آیدش خورشید تابان در نظر هر که…

می نماید صد گره را یک گره زنار عشق

می نماید صد گره را یک گره زنار عشق سبحه داران چون برون آیند ازبازار عشق؟ بوی این می آسمانها را به دور انداخته است…

می وصل تو به کم حوصله ها ارزانی

می وصل تو به کم حوصله ها ارزانی نشائه خون جگر باد به ما ارزانی ما تهیدستی خود را به دو عالم ندهیم نقد وصل…

میان خوی تو و رحم آشنایی نیست

میان خوی تو و رحم آشنایی نیست وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست سر کمند تغافل بلند افتاده است به زلف او…

میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش

میخانه ای است باغ که گلهاست ساغرش ترکن دماغ جان ز می روح پرورش هر نخل پرشکوفه درین باغ لیلیی است کز خیرگی فکنده به…

میخانه ای که شوق تو باشد مدام او

میخانه ای که شوق تو باشد مدام او دایم به زور باده زند دور، جام او سنگ ملامتی که به هم بشکند ترا چون کعبه…

میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را

میزبانی که ز جان سیر کند مهمان را چه ضرورست که آراسته سازد خوان را؟ کاش یک بار به سر منزل ما می آمد آن…

میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودن

میسر نیست با هوش وخرد بی دردسر بودن گوارا می کند وضع جهان را بی خبر بودن نباشد بر دلم چون سرو از بی حاصلی…

میکند جان درتن امید، لعل باده نوش

میکند جان درتن امید، لعل باده نوش روی آتشناک، خون بوسه می آرد به جوش چین ابرو در شکست دل قیامت می کند ساعد سیمین…

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدن

میسر نیست بی ابر تنک خورشید را دیدن ازان رخسار در ایام خط گل می توان چیدن گشودم بی تأمل دیده بر دنیا، ندانستم که…

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس

میوه باغ امیدم داغ حرمان است و بس یار دلسوزی که می بینم نمکدان است وبس پشت و روی این ورق رابارها گردیده ام عالم…

میگون لبی که مست و خرابم

میگون لبی که مست و خرابم سرچشمه ای که سیر ز آبم کند کجاست؟ دریادلی که از قدح بی شمار می فارغ ز فکر روز…

میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است

میوه و تخم و گل عالم امکان پوچ است سر به سر دانه این مزرع ویران پوچ است هر سری کز می گلرنگ نباشد لبریز…

میی که درد ندارد صفای درویشی است

میی که درد ندارد صفای درویشی است گلی که رنگ نبازد لقای درویشی است نسیم پیرهن یوسف از تهیدستی خجل ز نافه پشمین قبای درویشی…

ناامیدی بردهد اشکی که می باریم ما

ناامیدی بردهد اشکی که می باریم ما رزق قانون می شود تخمی که می کاریم ما هر که پا کج می گذارد ما دل خود…

نابسته رخنه نظر از هر عیان که هست

نابسته رخنه نظر از هر عیان که هست از پرده جلوه گر نشود هر نهان که هست هر مو زبان نکته سرایی نمی شود تا…

ناتوانی از اجابت نیست مانع آه را

ناتوانی از اجابت نیست مانع آه را می رساند پیچ و خم آخر به منزل راه را می شوند از خاکساری زیردستان سربلند جامه کوتاه،…

نادان ز حرص درتب و تاب است بیشتر

نادان ز حرص درتب و تاب است بیشتر در شوره زار موج سراب است بیشتر درعالمی که خرج تماشا شود نگاه در چشم باز، پرده…

ناز بیماری ازان چشم گرانخواب گرفت

ناز بیماری ازان چشم گرانخواب گرفت جوهر تیغ ازان موی میان تاب گرفت طاق ابروی تو شد زرد ز دود دل من آتش از سینه…

ناز پروردی که من گردیده ام پروانه اش

ناز پروردی که من گردیده ام پروانه اش گل زنند اطفال جای سنگ بر دیوانه اش بنده آن سرو بالایم که طوق قمریان می شود…

ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است

ناز تا اسباب دل بردن مهیا ساخته است چشم پر کار تو کار عالمی را ساخته است حسن مغرور تو عاشق را نمی آرد به…

نازکترست از رگ جان گفتگوی من

نازکترست از رگ جان گفتگوی من باریک شد محیط چو آمد به جوی من گردون سفله لقمه روزی حساب کرد هر گریه ای که گشت…

نازش کسی که بر پدر خویش می کند

نازش کسی که بر پدر خویش می کند سلب نجابت از گهرخویش می کند از مستی غرور نبیند به پیش پا طاوس تا نظر به…

نازک لبان سخن به زبان تو می کنند

نازک لبان سخن به زبان تو می کنند این غنچه ها نظر به دهان تو می کنند خورشید طلعتان صدف چشم پرگهر از چهره ستاره…

نازک اندامی که عالم تشنه آغوش اوست

نازک اندامی که عالم تشنه آغوش اوست سایه بالای او از سرکشی همدوش اوست باده تلخی که ما را در سماع آورده است نه خم…

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام

ناف سوز لاله داغ مشکسود آورده ام چون کنم در خانه دل آنچه بود آورده ام از سفر می آیم و لخت جگر دارم به…

نافه چین را گریبان پاره سازد موی تو

نافه چین را گریبان پاره سازد موی تو بوی پیراهن گره بندد به دامن بوی تو گر چه از رخسار گلگون نوبهار عالمی می زند…

ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند

ناله آتش عنانم رخنه در گردون کند گریه پا در رکابم شهر را هامون کند دامن فکر بلند آسان نمی آید به دست سرو می…

ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر

ناقص از کامل برد لذت ز دنیا بیشتر دیده احول کند عیش دو بالا بیشتر زشت راآیینه تاریک باشد پرده پوش می رسد آزاربد گوهربه…

ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار

ناله ای از ته دل کرد سپند آخر کار سوخت خودرا و برون خوست ز بند آخر کار از دل سوخته نومید نمی باید شد…

نالان مباد هر که به فریاد من رسد

نالان مباد هر که به فریاد من رسد دردش مباد هر که به درد سخن رسد انداز ساق عرش کمین پایه من است چون دست…

ناله ای کز دل بیدرد برون می آید

ناله ای کز دل بیدرد برون می آید تیغی از پنجه نامرد برون می آید غم دنیا نه حریفی است که مغلوب شود مرد ازین…

ناله ای گیراتر از چنگ عقابم داده اند

ناله ای گیراتر از چنگ عقابم داده اند گریه ای سوزانتر از اشک کبابم داده اند از زر و سیم جهان گر دست و دامانم…

ناله را درد از دل افگار می آرد برون

ناله را درد از دل افگار می آرد برون زخم ناخن نغمه را از تار می آرد برون تنگدستی نفس را در حلقه فرمان کشد…

ناله ما سینه چاک از سینه می آید برون

ناله ما سینه چاک از سینه می آید برون گوهر ما سفته از گنجینه می آید برون ناز او با من بود از دیده حیران…

ناله سوخته جانان به اثر نزدیک است

ناله سوخته جانان به اثر نزدیک است دست خورشید به دامان سحر نزدیک است قسمت من چو صدف چون لب خشک است از بحر زین…

ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند

ناله ممکن نیست از دلهای پرخون سرزند چون شود لبریز جام، از وی صدا چون سرزند از مزار ما حجاب آلودگان معصیت سرو موزون در…

ناله من می زند ناخن به دل ناهید را

ناله من می زند ناخن به دل ناهید را گریه من تازه رو دارد گل خورشید را خط آزادی است از اهل طمع، بی حاصلی…

نامرادی زندگی بر خویش آسان کردن است

نامرادی زندگی بر خویش آسان کردن است ترک جمعیت دل خود را به سامان کردن است در پریشان اختلاطی صرف کردن نقد عمر در زمین…

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است

نامه از قاصد دل مغرور ما نگرفته است غیرت ما بوی یوسف از صبا نگرفته است سرکشی از ترکتاز عشق بر ما تهمت است گرد…

ناله نی از جگرها آه می آرد برون

ناله نی از جگرها آه می آرد برون یوسفی در هر نفس از چاه می آرد برون رهروی کز کاروان یک بار دور افتاده است…

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد

ناله نی بند بندم را زهم بیگانه کرد این صفیر آتشین جان مرا پروانه کرد تا قیامت جوهر تیغ زبانها می شود عشق چون فرهاد…

نان به خون دل شد از تیغ زبان رنگین مرا

نان به خون دل شد از تیغ زبان رنگین مرا ترزبانی در گلو شد گریه خونین مرا داغ دارد شعله سرگرمیم خورشید را می شود…

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را

نباشد الفتی با جسم، جان سینه ریشان را تپیدن مشق پروازست دلهای پریشان را چنان از دیدن وضع جهان آشفته گردیدم که جمعیت شمارد دیده…

نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ما

نباشد چون تن آسانان ز خورد و خواب عیش ما ز اشک و آه می گردد به آب و تاب عیش ما سر ما گرم…

نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟

نباشد دولت بیدار را چون انقلاب از پی؟ که دارد شبنم این باغ چشم آفتاب از پی لب سیراب ایمن از گزند چشم چون باشد؟…

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم

نبرد از سینه جام باده گلرنگ زنگارم هلال منخسف شد صیقل از آیینه تارم نهفتم در رگ جان کفر را چون شمع، ازین غافل که…

نبالد بر خود از شهرت دل نازک خیال من

نبالد بر خود از شهرت دل نازک خیال من ز انگشت اشارت بیش می کاهد هلال من ز برق تشنگی از خرمن من دود اگر…

نباشد لقمه ای بی خون دل بر خوان درویشان

نباشد لقمه ای بی خون دل بر خوان درویشان نگردد خشک هرگز از قناعت نان درویشان نریزند آبروی خویش بهر عمر جاویدان که باشد آبرو…

نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغر

نبرد از سینه من گرد کلفت گردش ساغر چه زنگ از خاطر من گردش افلاک بردارد؟ زبان دعوی طوفان، روایی آنقدر دارد که عاشق آستین…

نبردم زیر خاک از عجز با خود دعوی خون را

نبردم زیر خاک از عجز با خود دعوی خون را به دست زخم دندان دادم آن لبهای میگون را ز چشم شوخ لیلی آهوان دارند…

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز

نبرده خط ز عذار تو آب و تاب هنوز بر آتش تو جگرها شود کباب هنوز شد آفتاب تو در ابر خط نهان هر چند…

نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دست

نبرده رعشه پیری ترا ز فرمان دست ز هر چه از تو جدا می شود بیفشان دست اگر ز خرده جان چشم روشنی داری مدار…