مبادا دولت دنیا نصیب بد گهر گردد

مبادا دولت دنیا نصیب بد گهر گردد که تیغ از آبداری تشنه خون بیشتر گردد منه زاندازه بیرون پا، اگر آسودگی خواهی که خون فاسد…

مبادا بر سر من سایه بال هما افتد

مبادا بر سر من سایه بال هما افتد کز این ابر سیه آیینه دل از صفا افتد به سیم قلب مشکن گوهر قدر عزیزان را…

مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد!

مبادا کافر از طاق دل پیر مغان افتد! که رزق خاک گردد تیر چون دور از کمان افتد جدا از حلقه آن زلف حال دل…

مباش از سخن سخت در شکست پیاله

مباش از سخن سخت در شکست پیاله که بهتر از ید بیضاست پشت دست پیاله هزار شیشه تقوی خورد به سنگ ملامت چو گرم عشوه…

مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدن ها

مباش ای رهنورد عشق نومید از تپیدن ها که در آخر به جایی می رسد از خود رمیدن ها عنان نفس را بگذار چندی تا…

مباش درصدد بی شمار خندیدن

مباش درصدد بی شمار خندیدن که صبح باخت نفس از دوبار خندیدن دل از گشایش لبها چو پسته نگشاید خوش است از ته دل غنچه…

مباش معجب و خودبین که در بلا افتی

مباش معجب و خودبین که در بلا افتی مبین در آینه بسیار کز صفا افتی به هر سخن مرو از جا که جان رسد به…

مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان

مبتلای آرزوی نفس را عاقل مخوان عنکبوت رشته طول امل را دل مخوان رهبری کز خویش نستاند ترا رهزن شمار منزلی کز خود فرو نارد…

مبر به جای اطاعت به کار طاعت را

مبر به جای اطاعت به کار طاعت را گران به خاطر مردم مکن عبادت را قبول خلق حجاب است از قبول خدا نهفته دار به…

مبند دل به تماشای این جهان زنهار

مبند دل به تماشای این جهان زنهار برآ به چرخ ازین تیره خاکدان زنهار بگیر دامن خورشید طلعتی چون صبح مرو چو سایه به دنبال…

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست که زندگانی ده روزه زندگانی نیست همان ز نامه و پیغام شاد می گردند اگر چه دوستی اهل…

مبین ز موج تهیدست خوار دریا را

مبین ز موج تهیدست خوار دریا را که روی کار بود پشت کار دریا را شکسته تا نشوی چون حباب هیهات است که همچو موج…

مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست

مپوش چشم ز رخسار همچو جنت دوست که نور چشم فزاید صفای طلعت دوست به سیم قلب خریده است ماه کنعان را کسی که هر…

مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو

مپسند پر ز داغ کنم از جفای تو آن کیسه ها که دوخته ام بر وفای تو در جبهه ستاره من این فروغ نیست یارب…

مبین گستاخ در رویش چو مشک اندود می گردد

مبین گستاخ در رویش چو مشک اندود می گردد که خال او زخط زنبور خاک آلود می گردد زسودا در دماغم نکهت گل دود می…

متاب از کشتن ما ای غزال شوخ گردن را

متاب از کشتن ما ای غزال شوخ گردن را که خون عاشقان باشد شفق این صبح روشن را مرا از صافی مشرب ز خود دانند…

متصل گردد فلک را بر یک آیین آسیا

متصل گردد فلک را بر یک آیین آسیا از شکست دل نگردد سیر هیچ این آسیا می شود از دل شکستن تیزتر دندان او حیرتی…

مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست

مجروح عشق را سر و برگ علاج نیست این خون گرفته را به طبیب احتیاج نیست برق از زمین سوخته نومید می رود تاراج دیده…

مجلس اغیار را از خنده گلریزان مکن

مجلس اغیار را از خنده گلریزان مکن چشم خونبار مرا همکاسه طوفان مکن چشم اگر کافر شود از کس متاع دل مگیر زلف اگر زنار…

مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است

مجلس امشب از فروغ لاله رویان روشن است بی خبر هر سو که می غلطد نگاهم گلشن است تیره روزان یکدگر را خوب پیدا می…

مجلس رقص است، بر تمکین بیفشان آستین

مجلس رقص است، بر تمکین بیفشان آستین دست بالا کن، گلی از عالم بالا بچین می توان رفت از فلک بیرون به دست افشاندنی در…

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد

مجنون عنان به مردم عاقل نمی دهد موج رمیده دست به ساحل نمی دهد آن دل رمیده ام که درین دشت آتشین پیکان آبدار، مرا…

مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان

مجو از زاهدان خشک طینت گوهر عرفان که از دریای گوهر، بهره خاشاک است ساحل را نباشد آدمی را هیچ خلقی بهتر از احسان که…

مجنون نظر به شوخی چشم غزال کرد

مجنون نظر به شوخی چشم غزال کرد یاد آمدش ز وحشت لیلی وحال کرد در روزگار حسن تو از خجلتی که داشت گل آب ورنگ…

مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد

مجو آسایش از دل تا مرادی در نظر دارد که نخل ایمن نباشد از تزلزل تا ثمر دارد ز ابراهیم ادهم پرس قدر ملک درویشی…

محابا نیست از برق حوادث خوشه چینان را

محابا نیست از برق حوادث خوشه چینان را نمی گیرد گریبان شحنه کوته آستینان را بهار ساده لوحی خار را گلزار می سازد خطر از…

مجو چون غافلان از عالم اسباب بیداری

مجو چون غافلان از عالم اسباب بیداری که پیدا کم شود در پرده های خواب بیداری مشو از سجده آن طاق ابرو یک نفس غافل…

محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض

محبت تو ز دل داد پیچ و تاب عوض گرفت خاک سیه،داد مشک ناب عوض ستاره ای به دل از داغ عشق او دارم که…

محبت سنگ خارا را ز اهل درد می سازد

محبت سنگ خارا را ز اهل درد می سازد تجلی کوه را مجنون صحرا گرد می سازد بهشت آرد برون روز جزا سر از گریبانش…

محبت حسن را سرگرم در بیداد می سازد

محبت حسن را سرگرم در بیداد می سازد دل چون موم را سنگین تر از فولاد می سازد به صد امید دل دادم به دست…

محبوس آسمان چه پروبال واکند

محبوس آسمان چه پروبال واکند در زیر سنگ سبزه چه نشو ونما کند از بس درشت می رود این توسن فلک وقت است بند بند…

محتاج کی به نشأه می چشم مست توست؟

محتاج کی به نشأه می چشم مست توست؟ پر خون دهان جام می از پشت دست توست چون تاک در سراسر این باغ و بوستان…

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست

محتسب از عاجزی دست سبوی باده بست بشکند دستی که دست مردم افتاده بست! عکس خود را دید در می زاهد کوتاه بین تهمت آلوده…

محجوب را ز صحبت جانان چه فایده؟

محجوب را ز صحبت جانان چه فایده؟ پوشیده چشم را ز گلستان چه فایده؟ حیرت بجاست حسنی اگر در نظر بود آیینه را ز دیده…

محراب نظرهاست کمانی که تو داری

محراب نظرهاست کمانی که تو داری شیرازه دلهاست میانی که تو داری چون سبزه زمین گیر کند آب روان را این قامت چون سرو روانی…

محض حرف است که او را دهنی ساخته اند

محض حرف است که او را دهنی ساخته اند در میان نیست دهانی، سخنی ساخته اند دل روشن گهران فلکی آب شده است تا چو…

محمل شوق کجا، کعبه امید کجا

محمل شوق کجا، کعبه امید کجا شبنم تشنه کجا، چشمه خورشید کجا ظرف نظاره خورشید ندارد شبنم رتبه حسن کجا، حوصله دید کجا دست کوتاه…

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود

محنت امروز، فردا جمله راحت می شود اشک خونین آب صحرای قیامت می شود تلخی بیداری شبهای این محنت سرا در شبستان لحد خواب فارغت…

محو تو بهشت جو نباشد

محو تو بهشت جو نباشد آیینه دل دو رو نباشد در حلقه ماتم فلک مرد شرط است که خنده رو نباشد چون کعبه خوش است…

محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو

محو چون خواهی شد آخر محو آن رخسار شو خاک چون می گردی آخر خاک پای یار شو برنمی دارد گرانی راه صحرای طلب گرد…

محو جانان خویش را جانان تصور می کند

محو جانان خویش را جانان تصور می کند قطره خود را بحر بی پایان تصور می کند هر که در سرگشتگی ثابت قدم گردیده است…

محو دیدارم و دیدار نمی دانم چیست

محو دیدارم و دیدار نمی دانم چیست بی دل و دینم و دلدار نمی دانم چیست شبنمی نیست درین باغ به محرومی من که قماش…

محو دیدار تو راحت ز الم نشناسد

محو دیدار تو راحت ز الم نشناسد صورت خوب و بد آیینه ز هم نشناسد سنگ میزان برهمن شود آن روز تمام که به هر…

محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است

محو رخ زیبای تو فارغ ز جهان است بیداری حیرت زدگان خواب گران است پوشیدن چشم از دو جهان سود نبخشد مادام که دل در…

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز

محو رخسار تو دلگیر نگردد هرگز چشم و دل آینه را سیر نگردد هرگز پرده صبح امیدست شب نومیدی تا غذا خون نشود شیر نگردد…

محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلند

محو شد نور خرد تا شد مرا سودا بلند روزها کوتاه گردد چون شود شبها بلند چشم ارباب کرم در جستجوی سایل است ز انتظار…

محوم چنان که در دل تنگم اراده نیست

محوم چنان که در دل تنگم اراده نیست در شیشه ام ز جوش پری جای باده نیست از خود سفر کنم به امید کدام راه؟…

مخزن گوهر صدف از ته گزینی می شود

مخزن گوهر صدف از ته گزینی می شود کف سبک در بحر از بالانشینی می شود هر پر کاهی بود در دیده اش بال هما…

مختلف چند ازین پرده نیرنگ شویم

مختلف چند ازین پرده نیرنگ شویم پرده بردار که تا جمله یک آهنگ شویم تخته مشق تجلی است دل ساده ما ما نه طوریم به…

مخمور را نگاه توسرشار می کند

مخمور را نگاه توسرشار می کند بد مست را عتاب تو هشیارمی کند آیینه را که مست شکر خواب حیرت است مژگان شوخ چشم تو…

مخور چو لاله و گل، روی دست ساغر عیش

مخور چو لاله و گل، روی دست ساغر عیش که در رکاب نسیم فناست دفتر عیش ستاره سحری و چراغ صبحدم است به چشم وقت…

مخور ز حرف خنک بر دماغ سوختگان

مخور ز حرف خنک بر دماغ سوختگان حذر کن از دل پر درد و دماغ سوختگان نمی شود ز سیه خانه لیلی ما دور همیشه…

مد احسان است بسم الله دیوان صبح را

مد احسان است بسم الله دیوان صبح را ره به مضمون می توان بردن ز عنوان صبح را صادقان را بهر روزی زحمتی در کار…

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب

مد کوتاهی است صبح از دفتر احسان شب سرمکش چون خامه زنهار از خط فرمان شب مشرق خورشید می گردد گریبانش چو صبح هر که…

مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت

مد عمر من چو نی در ناله و زاری گذشت از تهی مغزی حیاتم در سبکساری گذشت خواب غفلت فرصت وا کردن چشمی نداد روز…

مدار از دامن شب دست وقت عرض مطلب ها

مدار از دامن شب دست وقت عرض مطلب ها که باشد بادبان کشتی دل دامن شب ها چه محو ناخدا گردیده ای، ای از خدا…

مدار از منزل آرایان طمع معماری دلها

مدار از منزل آرایان طمع معماری دلها که وسعت رفت از دست و دل مردم به منزلها سیه شد بس که عالم از چراغ مرده…

مدار چشم ازین کور باطنان انصاف

مدار چشم ازین کور باطنان انصاف که گشته است به عنقا هم آشیان انصاف زبس به فرق لگد خوردم و ننالیدم به بردباری من داد…

مدار چشم مروت ز خضرو احسانش

مدار چشم مروت ز خضرو احسانش که سربه مهر حباب است آب حیوانش به آب می برد و تشنه باز می آرد هزار تشنه جگر…

مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید

مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید چو دریا مطرب عاشق درون سینه می باید زچشم بد نگه دارد سیاهی آب حیوان…

مدان از بی نیازی طبع من گر سرکش افتاده

مدان از بی نیازی طبع من گر سرکش افتاده که از بی روغنی ها در چراغم آتش افتاده نهان در پرده تزویر دارد درد ناکامی…

مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام

مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده ام از سر هر خار صد زخم نمایان خورده…

مدام چشم تو مست شراب می باید

مدام چشم تو مست شراب می باید همیشه خانه ظالم خراب می باید ازین قلمرو ظلمت گذشتن آسان نیست دلی به روشنی آفتاب می باید…

مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردم

مدتی صبر چو زنجیر به زندان کردم تا نظر باز به روی مه کنعان کردم تا ز یاقوت لب او نظری دادم آب ریگ این…

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است

مدتی شد کز حدیث اهل دل گوشم تهی است چون صدف زین گوهر شهوار آغوشم تهی است از دل بیدار و اشک آتشین و آه…

مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را

مده به چشم و دل خویش راه، غفلت را به خلوت لحدانداز خواب راحت را نگاه دار به دست دعای مظلومان عنان توسن چابک خرام…

مده از دست در پیری شراب ارغوانی را

مده از دست در پیری شراب ارغوانی را شراب کهنه از دل می برد یاد جوانی را ندامت چون لبم را در ته دندان نفرساید؟…

مده در جوش گل چون لاله از کف میگساری را

مده در جوش گل چون لاله از کف میگساری را که نعل از برق در آتش بود ابر بهاری را ندارد دیده پاک آبرویی پیش…

مده ز دست چو گل دربهار ساغر عیش

مده ز دست چو گل دربهار ساغر عیش که از شکوفه بود در گذار، اختر عیش برات خوشدلی از روزگار کن تحصیل نبسته است به…

مرا از تیره بختی شکوه بیجاست

مرا از تیره بختی شکوه بیجاست که عنبر نیل چشم زخم دریاست ز دلتنگی، سواد دیده مور مرا پیش نظر دامان صحراست خمار نامرادی هوش…

مرا از حرفهای قالبی دل تنگ می گردد

مرا از حرفهای قالبی دل تنگ می گردد زعکس طوطیان آیینه ام پرزنگ می گردد گرانی می کند بر خاطرم یاد سبکروحان پری بر شیشه…

مرا از دل زقرب خط دلبر دود می خیزد

مرا از دل زقرب خط دلبر دود می خیزد زرشک خضر از جان سکندر دود می خیزد نگردد بی صفا از خط بزودی لعل سیرابش…

مرا از عشق داغی بر دل افگار بایستی

مرا از عشق داغی بر دل افگار بایستی چراغی بر سر بالین این بیمار بایستی نمی شد فرصت خاریدن سر باددستان را به مقدار خرابی…

مرا از غفلت خود بر سر این بیداد می آید

مرا از غفلت خود بر سر این بیداد می آید نباشد صید اگر غافل چه از صیاد می آید؟ به کوشش نیست دولت، پا به…

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد

مرا از لاف نه عجز سخن کوته زبان دارد زجوهر تیغ من بند خموشی بر زبان دارد نه از منزل خبر دارم، نه از فرسنگ…

مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزد

مرا اسباب عشرت از دل دیوانه می خیزد شراب و مطرب و معشوق من از خانه می خیزد بشارت باد آغوش دل امیدواران را که…

مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریایی

مرا افکنده رخسار عرقناکش به دریایی که دارد هر حبابش در گره طوفان خودرایی نمی شد اینقدر بیماری جانکاه من سنگین ز درد من اگر…

مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند

مرا اگر چه کم از خاک راه می گیرند ز من فروغ گهر مهر وماه می گیرند بهوش باش که دیوانگان وادی عشق غزال را…

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد

مرا امید نشاط از سپهر چون باشد که ماه عید در او نعل واژگون باشد چه خون که در دل نظارگی کند نگهش بیاض نرگس…

مرا آن روز از آیینه دل زنگ برخیزد

مرا آن روز از آیینه دل زنگ برخیزد که از پیش نظر گردون مینارنگ برخیزد چراغ بیکسان از عالم بالا شود روشن نظر بر ابر…

مرا آه از خموشی در دل دیوانه می پیچد

مرا آه از خموشی در دل دیوانه می پیچد که از بی روزنیها دود در کاشانه می پیچد زخال دلفریب او رهایی چشم چون دارم؟…

مرا آن روز راه حرف با دلبر شود پیدا

مرا آن روز راه حرف با دلبر شود پیدا که خط سبز از آن لبهای جان پرور شود پیدا برد دل خط سبزی کز لب…

مرا آه سحر گرد از دل دیوانه می روبد

مرا آه سحر گرد از دل دیوانه می روبد که جزبال سمندر گرداز آتشخانه می روبد؟ منم پروانه شمعی که شمع بزم جایش را زدلسوزی…

مرا به زخم زبان روزگار می گذرد

مرا به زخم زبان روزگار می گذرد مدار آبله من به خار می گذرد به اعتبار عزیز جهان شدن سهل است عزیز اوست که از…

مرا باغ و بهاری از می گلفام بایستی

مرا باغ و بهاری از می گلفام بایستی به دستی گردن مینا، به دستی جام بایستی دماغ سیر و دورم نیست چون پیمانه و مینا…

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید

مرا به سیل سبکسیر رشک می آید که غیر صدق طلب راهبر نخواسته است کباب همت آن سایل تهیدستم که غیر داغ چراغ دگر نخواسته…

مرا به میکده هر کس که راه بنماید

مرا به میکده هر کس که راه بنماید در بهشت به رویش خدای بگشاید بجز قلمرو مازندران کجا دیگر کلاه گوشه مینا به ابر می…

مرا به هر مژه ای اشک بی اثر چسبد

مرا به هر مژه ای اشک بی اثر چسبد چو غرقه ای که به هر موجه خطر چسبد کشیده است مرا عشق زیر بار غمی…

مرا پاس ادب زان آستان مهجور می دارد

مرا پاس ادب زان آستان مهجور می دارد ترا تمکین و ناز از صحبت من دور می دارد نباشد حسن را مشاطه ای چون پاکدامانی…

مرا پیغام لطفی از زبان خامه بس باشد

مرا پیغام لطفی از زبان خامه بس باشد شب امیدواری از سواد نامه بس باشد به مکتوبی حیات رفته من باز می آید مرا صور…

مرا پیمانه کی سیر از شراب ناب می سازد؟

مرا پیمانه کی سیر از شراب ناب می سازد؟ کجا ریگ روان را شبنمی سیراب می سازد؟ سفیدیهای مو گفتم پر و بالم شود، غافل…

مرا تعجب ازان پر حجاب می آید

مرا تعجب ازان پر حجاب می آید که در خیال چسان بی نقاب می آید ز نوشخند تو زهر عتاب می بارد ز حرف تلخ…

مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد

مرا چون دل تپد در بر، دل جانانه می لرزد که شمع از بال و پر افشانی پروانه می لرزد گرانی می کند دست تهی…

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد

مرا جلای دل از چشم خونفشان باشد که آب صیقل خاک است تا روان باشد مده غبار به خاطر زخاکساری راه که چشم صدرنشینان بر…

مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارد

مرا خرسندی از سامان دنیا محتشم دارد دل خرسند هر کس دارد از دنیا چه غم دارد؟ نمی گردد به خاطر هیچ کس را فکر…

مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی

مرا چون دیگران گرزان که اسبابی نشد روزی به این شادم که دل را پرده خوابی نشد روزی گوارا کرد بر من درد می را…

مرا دل از قد خم زنگ ناک می گردد

مرا دل از قد خم زنگ ناک می گردد ز صیقل آینه هرچند پاک می گردد بود ز جانوران پاک هرچه زنده بود بغیر نفس…

مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشد

مرا دوری به جای خویش با آن سیمتن باشد اگر صد سال چون آیینه در آغوش من باشد ندارد عاشق خورشید در آغوش گل راحت…

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست

مرا ز پیر خرابات این سخن یادست که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست تهی است چشم تو از سرمه سلیمانی وگرنه شیشه گردون…

مرا ز باده گلگون دماغ می سوزد

مرا ز باده گلگون دماغ می سوزد چو لاله باده من در ایاغ می سوزد ز می چراغ دگرها اگر شود روشن مرا ز باده…