کم نسازد جام می زنگ دل افگار را

کم نسازد جام می زنگ دل افگار را داس صیقل ندرود این سبزه زنگار را در میان دارد دل تنگ مرا سرگشتگی بر سر این…

کم نگردد میهمان از خانه چون آیینه ام

کم نگردد میهمان از خانه چون آیینه ام نیست قفلی بردر کاشانه چون آیینه ام هر غبار آلوده ای کز خاک بر دارد مرا شسته…

کم نیست جگرداری پیران ز جوانها

کم نیست جگرداری پیران ز جوانها کار دم شمشیر کند پشت کمان ها مفتاح نهانخانه اسرار، خموشی است تا چند بگردی چو زبان گرد دهان…

کم نگردید ز خط خوبی روز افزونش

کم نگردید ز خط خوبی روز افزونش سبز درسبز شد از خط رخ گندم گونش گفتم از خط لب او ترک کند خونخواری تشنه تر…

کمال حسن کجا، دیده پر آب کجا؟

کمال حسن کجا، دیده پر آب کجا؟ شکوه بحر کجا، خیمه حباب کجا؟ مرا که جلوه هر ذره است رطل گران کجاست حوصله جام آفتاب،…

کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند

کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند توان به چرخ سرخودزپیچ وتاب رساند چه چشمهای خمارین ولعل میگون است که می توان ز تماشای…

کناره گیر ازین قوم بی مروت خشک

کناره گیر ازین قوم بی مروت خشک که داغ تشنه لبی به بود ز منت خشک نزد برآتش من آب،سبزه خط او فزود تشنگی شوق…

کند لیلی چنین گر جلوه مستانه در صحرا

کند لیلی چنین گر جلوه مستانه در صحرا شود هر لاله بر مجنون من میخانه در صحرا گرفتار محبت روی آزادی نمی بیند که موج…

کنم نظاره چون بی پرده رخسار نکویش را؟

کنم نظاره چون بی پرده رخسار نکویش را؟ که من پوشیده دارم از دل خود آرزویش را خبر از حسرت سرشار من زان لب کسی…

کناره گرد خطرهای بیکران دارد

کناره گرد خطرهای بیکران دارد میانه رو ز دو جانب نگاهبان دارد شکایتی که ز گردون کنند بی هنران شکایتی است که تیر کج از…

کنند تازه خطان مشکسود داغ مرا

کنند تازه خطان مشکسود داغ مرا شراب کهنه دهد تازگی دماغ مرا چو لاله در چمن از کاسه سرنگونی ها تهی ز باده ندیده است…

کنون که از کمر کوه موج لاله گذشت

کنون که از کمر کوه موج لاله گذشت بیار کشتی می، نوبت پیاله گذشت ز شیشه خانه دل، چهره عرقناکش چنان گذشت که بر لاله…

کنون که با تو مکان در یک انجمن دارم

کنون که با تو مکان در یک انجمن دارم هزار مرحله ره تا به خویشتن دارم مدار رزق به اقبال قسمت است که من در…

کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید

کنون که ناخن تدبیر من شکسته دمید ز چشم آبله ام خار دسته دسته دمید درین چمن که گلش خار در بغل دارد خوشا کسی…

که این نمک ز تبسم در آتشم انداخت؟

که این نمک ز تبسم در آتشم انداخت؟ که شور در دل و جان مشوشم انداخت چو تیر راست، گریزان ز کجروی بودم فلک چرا…

که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟

که با قد دو تا از مرگ غافل می تواند شد؟ که ایمن زیر این دیوار مایل می تواند شد؟ درین بستانسرا هر برگ سبزی…

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید

که با تو حرف شهیدان عشق می گوید که خون شبنم از آفتاب می جوید به اشک روی مرا شسته طفل خودرایی که هفته هفته…

که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟

که بر بالین من با قامت چالاک می آید؟ که آه از سینه ام بیرون گریبان چاک می آید در آن محفل که دیوار و…

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟

که حد دارد تواند شد طرف با حسن بیباکش ؟ که با آن سرکشی چون سایه باشد سرو در خاکش نمی دانم به چشم خیره…

که حال دردمندان پیش چشم یار می گوید؟

که حال دردمندان پیش چشم یار می گوید؟ که حرف مرگ بر بالین این بیمار می گوید؟ بیا بی پرده در گلزار تا دفتر بهم…

که به سیب ذقنش چشم هوس دوخته است؟

که به سیب ذقنش چشم هوس دوخته است؟ که سهیل (از) عرق شرم برافروخته است چون ز آتشکده دل به سلامت گذرد؟ آن که از…

که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟

که در عیش و طرب پیوسته در دار فنا ماند؟ کدامین دست را دیدی که دایم در حنا ماند؟ زشوق جستجوی یار از گردش نمی…

که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟

که دارد این چنین سرگشته و بی تاب دریا را؟ که نعلی هست در آتش ز هر گرداب دریا را فروغ گوهری در دیده من…

که را به گوشه گلخن کشیده اند امروز؟

که را به گوشه گلخن کشیده اند امروز؟ که شعله ها همه گردن کشیده اند امروز ز بخیه زخم کهن پاره می کند زنجیر کدام…

که را می گشت در دل کز زمین انسان شود پیدا؟

که را می گشت در دل کز زمین انسان شود پیدا؟ که می گفت از تنور خام این طوفان شود پیدا؟ به آه گرم دل…

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟

که ساکن در دل ویرانه ما می تواند شد؟ که غیر از بیکسی همخانه ما می تواند شد؟ نباشد گر دری ویرانه ما بی دماغان…

که غیر از سنگ طفلان می کند دیوانه آرایی؟

که غیر از سنگ طفلان می کند دیوانه آرایی؟ که غیر از گنج گوهر می کند ویرانه آرایی؟ تمام عمر اگر با کعبه در یک…

که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟

که گمان داشت ز خط حسن تو زایل گردد؟ فرد خورشید که می گفت که باطل گردد؟ می تواند ز رخ شمع کسی گل چیدن…

که می تواند ازان چشم چشم بردارد؟

که می تواند ازان چشم چشم بردارد؟ که ریشه از صف مژگان به هر جگر دارد مرا کشیده به زنجیر نازک اندامی که پیچ و…

که می نالد که آه از جان شیدا برنمی خیزد؟

که می نالد که آه از جان شیدا برنمی خیزد؟ که می سوزد که دود از خرمن ما برنمی خیزد؟ عبث ای ابر زحمت می…

که می رهد زخم طره گرهگیرش؟

که می رهد زخم طره گرهگیرش؟ که چشم بررخ یوسف گشوده زنجیرش هزار زخم نمایان ز غمزه ای دارم که برنیامده ازخانه کمان تیرش هنوز…

که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟

که یابد رهایی ز دام نگاهش ؟ که یک حلقه اوست چشم سیاهش دل تنگ با جلوه اش چون برآید؟ گه گردون غباری است از…

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟

که یارب گرم در رخسار آن نازک میان دیده؟ که آن موی کمر چون موی آتش دیده پیچیده مهیای دعا شو چون روان شد اشک…

کو بخت که در میکده با یار نشینم؟

کو بخت که در میکده با یار نشینم؟ در ماتم غمهای جگر خوار نشینم مانند حباب از دل می سر بدر آرم با نغمه به…

کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند

کو جنون تا خاک بازیگاه طفلانم کنند رو به هر جانب که آرم سنگبارانم کنند هست بیماری مرا صحت چو چشم دلبران می شوم معمورتر…

کو سرو قامتی که دل من ز جا برد

کو سرو قامتی که دل من ز جا برد زنگ از دلم به یک نگه آشنا برد عجز وفتادگی است سرانجام سرکشی چون شعله شد…

کو عشق که دودم ز دل تنگ برآرد

کو عشق که دودم ز دل تنگ برآرد این سوخته تخم از جگر سنگ برآرد دنباله رو محمل او را چه بود حال جایی که…

کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟

کو می که ز زندان دل تنگ برآیم؟ چون لاله نفس سوخته زین سنگ برآیم یک سوخته دل نیست پذیرای شرارم آخر به چه امید…

کو ناخنی که رخنه به داغ جگر کنم؟

کو ناخنی که رخنه به داغ جگر کنم؟ این خون گرم را هدف نیشتر کنم نه سجده ای به جبهه و نه بوسه ای به…

کو می گرمی که در جوش آورد خون مرا؟

کو می گرمی که در جوش آورد خون مرا؟ چون شفق سازد فلک پرواز گلگون مرا از محک افزون شود قدر زر کامل عیار سرکشی…

کو نواسنجی که در مغز جهان شور افکند؟

کو نواسنجی که در مغز جهان شور افکند؟ پنبه مغز از سر مینای ما دور افکند گردش پرگار گردون گردد از مرکز تمام نیست نقصی…

کوتاه ساز رشته آمال خویش را

کوتاه ساز رشته آمال خویش را مپسند در شکنجه پر و بال خویش را پرواز من به بال و پر توست، زینهار مشکن مرا که…

کوثر زنده دلی چشم تر مردان است

کوثر زنده دلی چشم تر مردان است دل پر آبله درج گهر مردان است صبح اقبالی اگر در افق امکان هست رخنه سینه و چاک…

کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویش

کوته اندیشی که نفرستد به عقبی مال خویش چشم امیدش بود پیوسته در دنبال خویش چون مگس در دامگاه عنکبوتان، کرده ام دست و پا…

کوته اندیشی که گل در خوابگاه یار ریخت

کوته اندیشی که گل در خوابگاه یار ریخت یوسف گل پیرهن را در گریبان خار ریخت هر که رنگ آرزو در سینه افگار ریخت یوسف…

کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده است

کوته اندیشی که طاعات ریایی کرده است خویش را محروم از مزد خدایی کرده است دست خشک آسمان، خورشید عالمتاب را کاسه دریوزه شبنم گدایی…

کوثر بیداربختی دیده گریان ماست

کوثر بیداربختی دیده گریان ماست گرده صحرای محشر سینه سوزان ماست هر که دارد قطره اشکی، ز ما دارد نظر هر که دارد آه گرمی،…

کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی

کوچکدلی است مایه تسخیر عالمی آفاق را گرفت سلیمان به خاتمی دریا به سوز سینه عاشق چه می کند؟ خورشید سیر چشم نگردد به شبنمی…

کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری

کوش تا دل به تماشای جهان نگذاری داغ افسوس بر آیینه جان نگذاری چاه این بادیه از نقش قدم بیشترست پای مستانه به صحرای جهان…

کوچه گرد بیخودی را خانمان در کار نیست

کوچه گرد بیخودی را خانمان در کار نیست شاهباز لامکان را آشیان در کار نیست باده بیرنگ از ظرف بلورین فارغ است سرو سیمین را…

کور باد آن که ز روی تو نظر می پیچد

کور باد آن که ز روی تو نظر می پیچد سر مبادش که ز شمشیر تو سر می پیچد سنبلی از ته هر سنگ برون…

کوری خود گر نبینند اهل دنیا دور نیست

کوری خود گر نبینند اهل دنیا دور نیست هیچ کوری در مقام و مسکن خود کور نیست رزق نور و نار را اینجا ز هم…

کوشش نبرد راه به مأوای دل ما

کوشش نبرد راه به مأوای دل ما کز هر دو جهان است برون، جای دل ما سیلاب مقید به خس و خار نگردد دنیا نشود…

کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را

کوکب سعدی بود از هر شرر پروانه را اختری پیوسته باشد در گذر پروانه را ذوالفقار شمع باشد بال و پر پروانه را برنمی دارد…

کوه در بادیه شوق کمر می بندد

کوه در بادیه شوق کمر می بندد خاک چون آب روان بار سفر می بندد نیست از فوطه ربایان جهان پروایش موی ژولیده خود هر…

کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست

کوه را پای ادب در دامن تمکین ازوست پله ناز بتان سنگدل سنگین ازوست گر چه شکر خنده اش در پرده شرم و حیاست در…

کوه را چون ابر، حکم او به رفتار آورد

کوه را چون ابر، حکم او به رفتار آورد ریگ را چون سبحه، ذکر او به گفتار آورد جنبش ما ناتوانان است از اقبال عشق…

کوه سنگین را سبک جولان کند جام بهار

کوه سنگین را سبک جولان کند جام بهار پر برآرد لنگر تمکین درایام بهار خنده شادی نمی دارد دوامی همچو برق طی به لب وا…

سخن عشق محال است مکرر گردد

سخن عشق محال است مکرر گردد بحر در هر نفسی عالم دیگر گردد سخن عشق به تکرار ندارد حاجت کی تهی حوصله بحر ز گوهر…

سخن عشق کسی کز لب ما نشنیده است

سخن عشق کسی کز لب ما نشنیده است بوی پیراهن یوسف ز صبا نشنیده است هر که بوی جگر سوخته ما نشنید بوی ریحان گلستان…

سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند

سخن غریب چو شد در وطن نمی ماند عزیز مصر به بیت الحزن نمی ماند گلوی خویش عبث پاره می کند بلبل چو گل شکفته…

سخن عشق مدار از دل افگار دریغ

سخن عشق مدار از دل افگار دریغ که ندارند چراغ از سر بیمار دریغ قطره را سلسله موج رساند به محیط دل مدارید ازان طره…

سخن کز عشق شادابی ندارددردهان بهتر

سخن کز عشق شادابی ندارددردهان بهتر عقیقی راکه رنگی نیست درزیرزبان بهتر سفربیش از وطن رسوا کند ناقص بصیرت را ندارد تیر کج دارالامانی ازکمان…

سخن کی به جانهای غافل نشنید

سخن کی به جانهای غافل نشنید ز دل هر چه برخاست در دل نشیند غبار یتیمی است جویای گوهر غم عشق در جان کامل نشیند…

سخنوران که درین بوستان نوا سازند

سخنوران که درین بوستان نوا سازند کباب یکدگر از شعله های آوازند مبین به چشم حقارت شکسته بالان را که در گرفتن عبرت هزار شهبازند…

سخنی کز دل بیتاب بود پردارد

سخنی کز دل بیتاب بود پردارد نامه شوق چه حاجت به کبوتر دارد؟ پوست بر پیکر من قلعه آهن شده است رگ ز خشکی به…

سر ارباب جدل خرج زبان می گردد

سر ارباب جدل خرج زبان می گردد رگ گردن چو قوی گشت سنان می گردد از شنیدن سبق نطق روان می گردد به سخن هر…

سر آزاده ما منت افسر نکشد

سر آزاده ما منت افسر نکشد بیضه ما به ته بال هما سر نکشد هرکه اینجا شود از تیغ شهادت سیراب منت خشک ز سرچشمه…

سر آشفته ز دستار بسامان نشود

سر آشفته ز دستار بسامان نشود جمع گردیدن کف لنگر طوفان نشود گل چو خندید محال است دگر غنچه شود سر چو آشفته شد از…

سر بر فلک ز همت والا کشیده ام

سر بر فلک ز همت والا کشیده ام تسبیح را ز دست ثریا کشیده ام هرگز نشد که بر سر حرف آورم ترا من کز…

سر به زانوماندگان را طاق می گردد سخن

سر به زانوماندگان را طاق می گردد سخن چون مه نو شهره آفاق می گردد سخن می کند جمعیت دل گفتگو را منتظم از پریشان…

سر به جیب فکر بر تا از فلک بیرون شوی

سر به جیب فکر بر تا از فلک بیرون شوی بر کمی زن تا چو ماه عید روزافزون شوی لب ببند از گفتگو تا راه…

سر به پیش انداختن از بردباری پیشه کن

سر به پیش انداختن از بردباری پیشه کن رخنه در بنیاد کوه بیستون زین تیشه کن بگسل از طول امل سررشته پیوند دل میوه نخل…

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن

سر بی مغز را از باده گلرنگ خالی کن دل خود را مصفا از شراب لایزالی کن چو نقش بوریا بر خاک نه پهلوی لاغر…

سر به گردون می دهم این آه پر تأثیر را

سر به گردون می دهم این آه پر تأثیر را می زنم آتش به سقف این خانه دلگیر را حالت فرهاد و کارش روشن است…

سر به جیب خویش دزدیدم، کلاهی شد مرا

سر به جیب خویش دزدیدم، کلاهی شد مرا جمع کردم پای در دامن، پناهی شد مرا در گذار سیل بودم، داشتم تا خانه ای از…

کی ز سیل گرمرو بر روی صحرا می رود؟

کی ز سیل گرمرو بر روی صحرا می رود؟ آنچه از مژگان تر بر چهره ما می رود عشق را در کشور ما آبروی دیگرست…

کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟

کی سبکباری ز همراهان کند غافل مرا؟ بار هر کس بر زمین ماند، بود بر دل مرا شکر قطع راه را پامال کردن مشکل است…

کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟

کی زلیخا را منور بوی پیراهن کند؟ شمع هیهات است پای خویش را روشن کند سوختم ز افسردگیها، آتشین رویی کجاست؟ کز نگاه گرم شمع…

کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟

کی سخن خام از لب فرزانه می آید برون؟ باده چون شد پخته از میخانه می آید برون از زبان خامه من لفظ های آشنا…

کی سر از تیغ شهادت جان روشن می کشد؟

کی سر از تیغ شهادت جان روشن می کشد؟ شمع در راه نسیم صبح گردن می کشد نیست مانع حسن را مستوری از خون ریختن…

کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست

کی سری بردم به جیب خود که طوفان برنخاست همچو شمع کشته دودم از گریبان برنخاست شمع بالینش نشد چون صبح خورشید بلند با لب…

کی سفیدی می تواند شد به چشم ما نقاب؟

کی سفیدی می تواند شد به چشم ما نقاب؟ کف چه باشد تا شود بر چهره دریا نقاب دیده خورشید نتوان بست با دستار صبح…

کی غم مرا ز دل می احمر برآورد

کی غم مرا ز دل می احمر برآورد صیقل چگونه ز آینه جوهر برآورد آن را که هست در رگ جان پیچ وتاب عشق چون…

کی شود کشت امید از دیده نمناک سبز؟

کی شود کشت امید از دیده نمناک سبز؟ تاک را هرگز نسازد آب چشم تاک سبز خط مشکین سرزد از خالش به اندک فرصتی تخم…

کی کند غافل دل آگاه را خوابیدگی؟

کی کند غافل دل آگاه را خوابیدگی؟ از رسیدن نیست مانع راه را خوابیدگی از دل بیدار کوته می شود راه دراز دور می سازد…

کی گره باز از دل من باده گلگون کند؟

کی گره باز از دل من باده گلگون کند؟ نی مگر دست نوازش ز آستین بیرون کند خارخاری هر که را در دل بود چون…

کی نیام پوچ می سازد به تمکین تیغ را؟

کی نیام پوچ می سازد به تمکین تیغ را؟ آستین زندان بود چون دست گلچین تیغ را سیل بی زنهار را هر موج بال دیگرست…

کی یاد زلفش از دل بی کینه می رود

کی یاد زلفش از دل بی کینه می رود از یاد طفل کی شب آدینه می رود دارد هنوز شرم حضور مرا نگاه پنهان ز…

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک غوطه زن دربحر سیل از کدورت پاک…

کیست دست من آزاده ز یاران گیرد؟

کیست دست من آزاده ز یاران گیرد؟ سرو را دست مگر ابر بهاران گیرد نقس سوخته اش نقطه حیرت گردد نی سواری که پی برق…

کیست گردن ننهد دام جهانگیر ترا؟

کیست گردن ننهد دام جهانگیر ترا؟ چرخ یک حلقه بود زلف چو زنجیر ترا شست صاف تو مریزاد، که خون دو جهان نشود مانع پرواز،…

کیستم من که ز فرمان تو سرگردانم؟

کیستم من که ز فرمان تو سرگردانم؟ آب در دیده به صد خون جگر گردانم نه چنان آمده عشقت که به افسون برود نه چنان…

کیستم من، مشت خار در محیط افتاده ای

کیستم من، مشت خار در محیط افتاده ای دل به دریا کرده ای، کشتی به طوفان داده ای نیست ممکن چون سپند آرام را بیند…

کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند

کیستند اهل جهان، بی سر و سامانی چند در ره سیل حوادث، ده ویرانی چند چرخ کز خون شفق چهره خود دارد سرخ چه سرانجام…

کیفیت می زاهد فرزانه نداند

کیفیت می زاهد فرزانه نداند تا سرنکند در سرپینانه نداند زاهد که بود خشک تر از دانه تسبیح حق نمک گریه مستانه نداند در کعبه…

کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟

کیم من تا سلیمان میهمان خوان من باشد؟ دل خود می خورد موری اگر مهمان من باشد من و همصحبتی در خلد با زاهد، معاذالله…

کیفیت می با لب شکرشکن توست

کیفیت می با لب شکرشکن توست نقلی که می از خویش برآرد دهن توست کرده است شکرخند به شیرین دهنان تلخ این شور که در…

گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باش

گاه در پای خم و گه بر سر سجاده باش باسفال و جام زریکرنگ همچون باده باش کوته است از صفحه ننوشته دست اعتراض از…

گاه گاه از دیده عبرت با دنیا دیده ام

گاه گاه از دیده عبرت با دنیا دیده ام کی به این هنگامه از بهر تماشا دیده ام چرخ تر دامن که باشد دعوی عصمت…