سایه بر هر کس که آن سرو خرامان افکند

سایه بر هر کس که آن سرو خرامان افکند رعشه چون آب روانش بر رگ جان افکند عشق بالا دست هر کس را که برگیرد…

سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکند

سایه تا بر گلستان آن قامت رعنا فکند شاخ گل را رعشه از کف ساغر صهبا فکند آنچنان کز خط کشیدن صفحه باطل می شود…

سایه تا افتاد ازان شمشاد بالا بر زمین

سایه تا افتاد ازان شمشاد بالا بر زمین آسمان رنگ قیامت ریخت گویا بر زمین محو شد در روی او هر چشم بینایی که بود…

سایه تا افتاد ازان مشکین سلاسل بر زمین

سایه تا افتاد ازان مشکین سلاسل بر زمین آیه رحمت مسلسل گشت نازل بر زمین چون شفق از خاک خون آلود می خیزد غبار بس…

سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا

سبز می گردد روان چون آب از ماندن مرا خضر نتواند به آب زندگی راندن مرا بس که دلسردم ز تار و پود هستی چون…

سبزه جوی شهد، نیشترست

سبزه جوی شهد، نیشترست حقه سبز زهر، پرشکرست چشم پوشیده پرده دار دل است لب خامش نگاهبان سرست زهر چشمش میان خندیدن همچو بادام تلخ…

سبزه خط دود از آن رخسار آتشناک کرد

سبزه خط دود از آن رخسار آتشناک کرد دیده آیینه را جوهر پر از خاشاک کرد سرنوشت جوهر از آیینه خواندن مشکل است آن خط…

سبزه خط صفحه رخسار جانان را گرفت

سبزه خط صفحه رخسار جانان را گرفت طوطی خوش حرف از آیینه میدان را گرفت بوسه را بر عارضش جا از هجوم خط نماند سبزه…

سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور

سبزه خط می دمد از لعل جانان غم مخور می شود سیراب خضر از آب حیوان غم مخور بر سر انصاف خواهد آمد آن چشم…

سبزی که سیاه است ازو روز من این است

سبزی که سیاه است ازو روز من این است سروی که منم فاخته اش این نمکین است زان شمع نسوزم که ز فانوس حصاری است…

سبزه زنگار در تیغ تو جوهر می شود

سبزه زنگار در تیغ تو جوهر می شود کف درین دریای گوهرخیز عنبر می شود در دیار اهل غیرت قاصد و پیغام نیست نامه مقراض…

سبزی که مرا ساخته بیتاب همین است

سبزی که مرا ساخته بیتاب همین است خضری که به آدم ندهد آب همین است شوخی که به یک جلوه مستانه جهان را داده است…

سبزی نه فلک از چشم گهربار دل است

سبزی نه فلک از چشم گهربار دل است آب این مزرعه از دیده بیدار دل است یوسفی را که ندیده است زلیخا در خواب یکی…

سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا

سبک از عقل به یک رطل گران کرد مرا صحبت پیر خرابات جوان کرد مرا حلقه کعبه ازو نعل در آتش دارد آن که سرگشته…

سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را

سبک از حرف بی مغزان نسازم گوهر خود را نبازم همچو کوه از هر صدایی لنگر خود را ندزدد آفتاب از ماه نو پهلو، چه…

سبک به چشم تو از شیوه وفا شده ام

سبک به چشم تو از شیوه وفا شده ام سزای من که به بیگانه آشنا شده ام کسی به خاک چو من گوهری نیندازد به…

سبک جولان کند شوق سبکروحش گرانها را

سبک جولان کند شوق سبکروحش گرانها را به دنبال افکند منزل درین ره کاروان ها را ز حیرانی خرد شد خشک، تا تردستی صنعش به…

سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار من

سبک جولانتر از برق است حسن لاله زار من به یک خمیازه گل می شود آخر بهار من اگر شبها خبر یابی ز درد انتظار…

سبک ز سینه ما ای غبار غم برخیز

سبک ز سینه ما ای غبار غم برخیز ز همنشینی ما می کشی الم برخیز سر قلم بشکن، مهر کن دهان دوات به این سیاه…

سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد

سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد چو حمالی است کز بار گران بر خویش می بالد نشیند زود بر خاک سیه از…

سبکروان به زمینی که پاگذاشته اند

سبکروان به زمینی که پاگذاشته اند بنای خانه بدوشی بجا گذاشته اند کمند جاذبه مقصدست مردان را ز دست خویش عنانی که وا گذاشته اند…

سبکروان ترا نقش پا نمی باشد

سبکروان ترا نقش پا نمی باشد اثر ز پاک فروشان بجانمی باشد نگاه حسن شناسان همیشه در سفرست دل غریب خیالان بجا نمی باشد میان…

سبکروان ز غم روزگار بیخبرند

سبکروان ز غم روزگار بیخبرند چو دامن فلک از زخم خار بیخبرند جهان به دیده روشندلان نمی آید ستاره های فلک از غبار بیخبرند جماعتی…

سبکروان ز خم آسمان برآمده اند

سبکروان ز خم آسمان برآمده اند ز راستی چو خدنگ از کمان برآمده اند چگونه قامت خود زود زود راست کنند چو سبزه از نته…

سبکروان که طلبکار یار می گردند

سبکروان که طلبکار یار می گردند غبار رهگذر انتظار می گردند برآز قید علایق که خانه بردوشان ز سیل حادثه کم بیقرار می گردند ز…

سبکروحی که چون پروانه بر گرد سخن گردد

سبکروحی که چون پروانه بر گرد سخن گردد نفس در سینه اش چون سوخت شمع انجمن گردد زخون تا شد تهی دل می خلد در…

سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد

سبکروی که ز سرپا نمی تواند کرد سفر چو قطره به دریا نمی تواند کرد ز بس که منفعل از کرده های خویشتن است فلک…

سبکسری که اسیر هواست همچو حباب

سبکسری که اسیر هواست همچو حباب میان بحر ز دریا جداست همچو حباب لطافت است نقاب محیط بیرنگی وگرنه آینه ام خوش جلاست همچو حباب…

سپاه عقل کم و لشکر ایاغ پرست

سپاه عقل کم و لشکر ایاغ پرست چه عشرتی است که پروانه کم، چراغ پرست ز هرزه خندی گل غنچه بی دماغ شده است ز…

سبکسیر توکل کی پی هر رهنما گیرد؟

سبکسیر توکل کی پی هر رهنما گیرد؟ زمین بی نیازی نیست ممکن نقش پا گیرد (زخورشید اختر ما تیره روزان کی جلا گیرد؟ چه پرتو…

سپند از مردم چشم است حسن عالم آرا را

سپند از مردم چشم است حسن عالم آرا را که نیل چشم زخم از عنبر ساراست دریا را کند مژگان من هرگاه دست از آستین…

سپند خال لبت آتشین عذارانند

سپند خال لبت آتشین عذارانند به خون تپیده لعل تو تاجدارانند اگر چه سبعه سیاره گردشی دارند نظر به شعله خوی تو نی سوارنند نوشته…

سپهر نیک وبد از یکدگر جدا نکند

سپهر نیک وبد از یکدگر جدا نکند تمیز گندم و جواز هم آسیا نکند ز آه وناله افتادگان ملاحظه کن که تیر مردم بی دست…

ستاره سوخته آتشین عذارانم

ستاره سوخته آتشین عذارانم چو داغ لاله سیه روز نوبهارانم به پاک چشمی من شبنمی ندارد باغ ز دست هم بربایند گلعذارانم ز مشت خار…

ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد

ستاره سوخته پروای اعتبار ندارد که تخم سوخته حاجت به نوبهار ندارد توان ز بیخودی ایمن شد از حوادث دوران خطر سفینه ز دریای بیکنار…

ستاره سوخته عشق را پناهی نیست

ستاره سوخته عشق را پناهی نیست در آفتاب قیامت گریزگاهی نیست به داغ کهنه و نو، روز و شب شود معلوم به عالمی که منم…

سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است

سحاب گرد کدورت شراب صبحدم است نشاط روی زمین در رکاب صبحدم است صفای چهره شبنم، گل سحرخیزی است نقاب دولت بیدار، خواب صبحدم است…

ستم به عهد تو از چرخ کس نشان ندهد

ستم به عهد تو از چرخ کس نشان ندهد که چشم شوخ تو فرصت به آسمان ندهد حریف توسن سرکش نمی توان گردید همان به…

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت ز فیض حسن تو عالم آنچنان سیراب که می…

سخت دشوارست پیچیدن عنان ناله را

سخت دشوارست پیچیدن عنان ناله را دل چو نی سوراخ گردد دیده بان ناله را در خزان طی کرد بلبل داستان ناله را نیست چون…

سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم ترا

سخت می خواهم که در آغوش تنگ آرم ترا هر قدر افشرده ای دل را، بیفشارم ترا عمرها شد تا کمند آه را چین می…

سحر که چهره خورشید را به خون شستند

سحر که چهره خورشید را به خون شستند گلیم بخت من از آب نیلگون شستند رخ از غبار تعلق چو آفتاب بشوی که گرد پنبه…

سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا

سخن از صلح مگو، عالم جنگ است اینجا صحبت شیر و شکر، شیشه و سنگ است اینجا حاصل دلشکنی غیر پشیمانی نیست مومیایی، عرق خجلت…

سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می بارد

سخن از لب فزون زان چشم چون بادام می بارد حیا بیش از عرق زان چهره گلفام می بارد به عاشق می کند خط مهربان…

سخن آن است که از جای درآرد دل را

سخن آن است که از جای درآرد دل را حدی آن است که دیوانه کند محمل را باده آن است که خشت از سر خم…

سخن بجا چو بود رتبه اش زیاده شود

سخن بجا چو بود رتبه اش زیاده شود کز اعتبار فتد چون نگین پیاده شود ز گریه بستگی کار دل زیاده شود که تر چو…

سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند

سخن به مردم افسرده دل اثر چه کند به خون مرده تقاضای نیشتر چه کند جز این که خون خورد وبر جگر نهد دندان به…

سخن پوشیده در لعل لب جانان نمی ماند

سخن پوشیده در لعل لب جانان نمی ماند اگرچه در عدم باشد سخن پنهان نمی ماند نپوشد خط مشکین آب و رنگ لعل جانان را…

سخن تانگردد چو موی میانش

سخن تانگردد چو موی میانش محال است آید برون ازدهانش به مژگان دگر بازگشتن ندارد نگاهی که افتد به سرو روانش ز بس لطف، چون…

سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارش

سخن دارد به آب زندگی لعل گهر بارش زبان بازی به کاکل می کند مژگان خونخوارش عرق را روی آتشناک او در پرده می سوزد…

سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار

سخن دریغ مداراز سخن کشان زنهار به تشنگان برسان آب را روان زنهار ز آستانه دل جوی آنچه می جویی مبر نیاز به هر خاک…

سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشد

سخن را از خموشی پرده بر رو گر دهن پوشد دهان تنگ آن شیرین تکلم را سخن پوشد شهید عشق هیهات است غیر از خون…

سخن رنگ اثر از سینه افگار می گیرد

سخن رنگ اثر از سینه افگار می گیرد نسیم ساده دل بوی گل از گلزار می گیرد تماشای رخش در پرده می کردم، ندانستم که…

سخن ز لعل لبت آبدار می گردد

سخن ز لعل لبت آبدار می گردد ز روی گرم تو شبنم شراب می گردد اگر به آب رسانم بنای میکده را همان سرم چو…

سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن

سخن ز مهر و وفا با تو بی وفا گفتن بود به گوش گران حرف بی صدا گفتن نه آنچنان تو به بیگانگی برآمده ای…

سخن سنجی سرآمد در فن گفتار می گردد

سخن سنجی سرآمد در فن گفتار می گردد که چون پرگار گرد نقطه ای صدبار می گردد ندارد همچو من دیوانه ای دامان این صحرا…

سخن طراز چرا مهر برزبان نکند

سخن طراز چرا مهر برزبان نکند نمی شودکه قلم از سخن زیان نکند سفر به از سفر بیخودی نمی باشد به مصرهر که ز کنعان…

دل دیوانه من قابل زنجیر نبود

دل دیوانه من قابل زنجیر نبود ورنه کوتاهی ازان زلف گرهگیر نبود عمر مردم همه در پرده حیرانی رفت عالم خاک کم از عالم تصویر…

دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی

دل را اگر چه نیست ز دلدار آگهی دلدار را بود ز دل زار آگهی بیمار اگر ز درد بود غافل از طبیب دارد ولی…

دل را به آتش نفس گرم آب کن

دل را به آتش نفس گرم آب کن ای غافل از خزان گل خود را گلاب کن چون شعله خوش برآی به دلهای خونچکان نقل…

دل را به زلف پرچین تسخیر می توان کرد

دل را به زلف پرچین تسخیر می توان کرد این شیر را به مویی زنجیر می توان کرد خط نرسته پیداست از چهره نکویان مو…

دل را به هم شکن که فروزان شود ز حسن

دل را به هم شکن که فروزان شود ز حسن کآیینه شکسته چراغان شود ز حسن گر تن دهد به کاوش مژگان اسیر عشق هر…

دل را جلا به دیده نمناک می کنم

دل را جلا به دیده نمناک می کنم آیینه را به دامن تر پاک می کنم دور نشاط نقطه به پرگار بسته است سر را…

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد این غمکده ای نیست که آباد توان کرد گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد خون…

دل را ز جوش گریه نگردید تاب کم

دل را ز جوش گریه نگردید تاب کم زور شراب عشق نگردد ز آب کم بی داغ عشق پختگی از دل طمع مدار خام است…

دل را ز قید جسم رها می کنیم ما

دل را ز قید جسم رها می کنیم ما این دانه را ز کاه جدا می کنیم ما عمر دوباره در گره روزگار نیست جان…

دل را ز کینه هر که سبکبار کرده است

دل را ز کینه هر که سبکبار کرده است بالین و بستر از گل بی خار کرده است روشن گهر کسی است که هر خوب…

دل را ز ما به حسن ادا می توان گرفت

دل را ز ما به حسن ادا می توان گرفت زاندک توجهی دل ما می توان گرفت خود را چو شبنم گل اگر جمع کرده…

دل را سیاه آه غم آلود می کند

دل را سیاه آه غم آلود می کند تاریک چشم روزنه را دود می کند از سوز عشق پاک می شود دل ز آرزو آتش…

دل را کجا به زلف رسا می توان رساند

دل را کجا به زلف رسا می توان رساند این پا شکسته را به کجا می توان رساند سنگین دلی و گرنه ازان لعل آبدار…

دل را نکند گریه ز اندوه جهان پاک

دل را نکند گریه ز اندوه جهان پاک ازداغ به باران نشود لاله ستان پاک از پرتو خورشید دلم داغ و کباب است کآمد به…

دل راز سینه درنظر دلستان برآر

دل راز سینه درنظر دلستان برآر آیینه پیش یوسف از آیینه دان برآر کار غیور عشق شراکت پذیر نیست دل رابه نقد ازهمه کار جهان…

دل را نگاه گرم تو دیوانه می کند

دل را نگاه گرم تو دیوانه می کند آیینه را رخ تو پریخانه می کند دل می خورد غم من ومن می خورم غمش دیوانه…

دل راه اشک گرم به مژگان تر گرفت

دل راه اشک گرم به مژگان تر گرفت افسوس کاین گره سر راه گهر گرفت چشمم سفید ناشده، آمد نسیم وصل پیش از شکوفه نخل…

دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد

دل راه در آن زلف گرهگیر ندارد دیوانه ما طالع زنجیر ندارد مژگان بلند تو رساتر ز نگاه است حاجت به پر عاریه این تیر…

دل رمیده به امید این جهان مگذار

دل رمیده به امید این جهان مگذار به شاخ بی ثمر بیدآشیان مگذار بهشت ،تشنه دیدارخودحسابان است حساب خود زکسالت به دیگران مگذار ترابه چاه…

دل رم کرده ناخوش آستین افشاندنی دارد

دل رم کرده ناخوش آستین افشاندنی دارد نسیم سرد مهری بدورق گراندنی دارد به گل یکباره نتوان زد در امیدواری را اگر ما را نخوانی،…

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت

دل رفته رفته رنگ لب لعل او گرفت زین باده، رنگ کوه بدخشان سبو گرفت گلرنگ گشت تیغ شهادت ز زخم ما این آب از…

دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین دارد

دل رنگین لباسان تیرگی را در کمین دارد حنای دست زنگی هند را در آستین دارد مشو گستاخ کان لب خنده های شکرین دارد که…

دل رمیده ما شکوه از وطن دارد

دل رمیده ما شکوه از وطن دارد عقیق ما دل پرخونی از یمن دارد یکی است آمدن و رفتن سبکروحان شکوفه جامه احرام از کفن…

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد

دل رمیده ما بال وپرنمی خواهد ز خود برون شده برگ سفر نمی خواهد دل از ضعیف نوازی نمی توان برگشت و گرنه سوخته ما…

دل رمیده ما را صدای پا سنگ است

دل رمیده ما را صدای پا سنگ است بر آبگینه ما نقش آشنا سنگ است به بوی سوختگان مغز ما می شود بیدار اگر چه…

دل رمیده ما از نظاره در پیش است

دل رمیده ما از نظاره در پیش است ز شوخی آتش ما از شراره در پیش است نظاره تابع میل دل است در معنی ز…

دل رمیده ملول از سفر نمی گردد

دل رمیده ملول از سفر نمی گردد فتاد هرکه به این راه بر نمی گردد شده است خشک چنان چشم من ز بیدردی که از…

سر جوش عمر من به هوا و هوس گذشت

سر جوش عمر من به هوا و هوس گذشت ته جرعه اش به آه و فغان (چون) جرس گذشت افغان که عندلیب مرا عمر در…

سر چون گران شد از می دستارگو نباشد

سر چون گران شد از می دستارگو نباشد در بحر گوهر از کف آثار گو نباشد از مشت آب سردی دیگی نشیند از جوش در…

سر جوش داغ بر دل ما نوبهار ریخت

سر جوش داغ بر دل ما نوبهار ریخت دردی که ماند بر جگر لاله زار ریخت بی وقت هر که همچو صدف لب نکرد باز…

سر چو دود از روزن اختر برون آورده ام

سر چو دود از روزن اختر برون آورده ام شعله شوخم سر از مجمر برون آورده ام تیغ می مالد زبان بر خاک پیش جراتم…

سر رشته امید ز رحمت گسسته نیست

سر رشته امید ز رحمت گسسته نیست تا لب گشاده است در توبه بسته نیست گر محتسب شکست خم میفروش را دست دعای باده پرستان…

سر زهاد خشک بی شورست

سر زهاد خشک بی شورست لب دلمردگان لب گورست سر بی شور، جام بی باده دل بی عشق زنده در گورست دل پر داغ، لاله…

سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش

سر سبز آن که سعی کنددر هلاک خویش چیندچو سرو دامن همت ز خاک خویش هرکس نداشت زنده شبی رابرای دوست درزندگی نبرد چراغی به…

سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماند

سر شوریده را فکر سرانجامی نمی ماند چو عشق آمد دگر اندیشه خامی نمی ماند همین راهی که از دوری نمایان نیست پایانش اگر از…

سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد

سر شوریده ز تسلیم به سامان گردد دل پریشان نشود دیده چو حیران گردد از پریشانی دل خانه تن زندان است غنچه شو تا نفس…

سر شوریده من هر نفس صد آرزو دارد

سر شوریده من هر نفس صد آرزو دارد زهی ساقی که چندین رنگ می در یک کدو دارد به این منگر که بر لب مهر…

سر عاشق زتن کی هر می کم زور بردارد؟

سر عاشق زتن کی هر می کم زور بردارد؟ که این خشت از سرخم باده منصور بردارد اگر برق تجلی گوشه ابرو نجنباند که از…

سر گران از دل گذشتن، صید را خواباندن است

سر گران از دل گذشتن، صید را خواباندن است دانه صیاد اینجا آستین افشاندن است نیست ممکن سر برآوردن به سعی از کار عشق ساحل…

سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده است

سر گران با عقل آن طرف کلاهم کرده است پاکباز از هوش آن چشم سیاهم کرده است جای حرف از لب، عرق از جبهه می…

سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگی

سر فرو نارد به گردون اختر دیوانگی گرد خاکستر نگیرد اخگر دیوانگی می زند پر در فضای لامکان با آن که هست زیر سنگ کودکان…

سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس

سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس وزن کوه قاف را از پله میزان مپرس ذکر وحشت، داغ وحشت دیدگان راناخن است یوسف بی جرم…

سر گردان چند از من آن سرو خرامان بگذرد

سر گردان چند از من آن سرو خرامان بگذرد از غبار هستی من دامن افشان بگذرد دل زمن می گیرد و روی دلش با دیگری…