زلف یار از جلوه خط پریشانی شکست
زلف یار از جلوه خط پریشانی شکست از غبار لشکر موران سلیمانی شکست کشتی ما گر چه از موج خطر صد پاره شد تخته ای…
زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده
زلفی که بر آن طرف بناگوش فتاده شامی است که با صبح هم آغوش فتاده پروانه پرسوخته شمع تجلی است خالی که بر آن عارض…
زمانه را گل روی تو در بهار گرفت
زمانه را گل روی تو در بهار گرفت بهشت را خط سبز تو در کنار گرفت کمین دشمن دانا بلای ناگاه است جنون عنان مرا…
زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد
زمانه ساز به رنگ زمانه می گردد پرشکسته خس آشیانه می گردد ز آه خویش بر آن تندخوی می لرزم که تیر راست به گرد…
زمژگان که ناخن در فضای سینه می بارد؟
زمژگان که ناخن در فضای سینه می بارد؟ که خون چون نافه ام از خرقه پشمینه می بارد بود یک شمه از ناسازی گردون به…
زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید
زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید زبوی گل، نفس در سینه دزدیدن نمی آید اگرچه خار این بستانم، اما خار دیوارم زدست کوته من…
زمهرخامشی شد خرده رازم پریشانتر
زمهرخامشی شد خرده رازم پریشانتر که زخم صبح گشت ازبخیه انجم نمایانتر نه از گل نکهتی بردم نه زخمی خوردم ازخاری نسیمی زین چمن نگذشت…
زمی شد چهره آن مهرعالمتاب روشنتر
زمی شد چهره آن مهرعالمتاب روشنتر چراغ آسمانی می شودازآب روشنتر کدامین آتشین رخساره می آیدبه بالینم؟ که از عینک مرا شد پرده های خواب…
زمین از اشک پرشورم به طوفان می زند پهلو
زمین از اشک پرشورم به طوفان می زند پهلو ز آب گوهره ساحل به عمان می زند پهلو ندارد کوتهی در دلربایی زلف ازان عارض…
زمین از ترکتاز او غباری
زمین از ترکتاز او غباری فلک از کاروانش شیشه باری بهشت از گلشن لطفش نسیمی جحیم از آتش قهرش شراری بهار از گلستانش برگ سبزی…
زمین از دامن تر عالم آب است پنداری
زمین از دامن تر عالم آب است پنداری ز غفلت آسمان ها پرده خواب است پنداری ز شوخی گر چه آسایش نفهمیده است مژگانش نظر…
زمین چو ریگ روان است بر جناح سفر
زمین چو ریگ روان است بر جناح سفر در او فشردن پای ثبات ممکن نیست به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای ز آفتاب…
زمین را وحشی رم کرده یک کف خاک می داند
زمین را وحشی رم کرده یک کف خاک می داند فضای آسمان را حلقه فتراک می داند جهان را می کند از روزن خود سیر…
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من
زمین به لرزه درآید ز دل تپیدن من شود سپهر زمین گیر از آرمیدن من شکوه دانه من تا به آسمان چه کند دو نیم…
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است
زمین ز جلوه قربانیان گلستان است بریز خون صراحی که عید قربان است غبار هستی خود را بشو به زمزم اشک که محرم است، ازین…
زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است
زمین ز سایه ابر بهار گلپوش است ز جوش لاله و گل خون خاک در جوش است نسیم لطف بهار از شمار بیرون است فغان…
زمین کان نمک گردیده است از شور سودایم
زمین کان نمک گردیده است از شور سودایم به جای گرد مجنون خیزداز دامان صحرایم ریاض دردمندی را من آن نخل برومندم که می ریزد…
زمین نقش پایی است بر آستانت
زمین نقش پایی است بر آستانت فلک شیشه باری است از کاروانت دم عیسوی از بهارت نسیمی کف موسوی برگی از بوستانت سماعیل، رد کرده…
زمین و آسمان از ناله من در خروش آمد
زمین و آسمان از ناله من در خروش آمد نشست از جوش دریا، سینه من تا به جوش آمد نشاط دایمی خواهی، به درد از…
زمین نشسته به خاک سیاه از غم تو
زمین نشسته به خاک سیاه از غم تو کبودپوش بو آسمان ز ماتم تو ز اشتیاق تو خورشید داغ می سوزد چه محو لاله و…
زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟
زندگی بخشا! روان چند کس خواهی شدن؟ کشته بسیارست، جان چند کس خواهی شدن؟ شد جگرگاه زمین از کشتگانت لاله زار مرهم داغ نهان چند…
زند پهلو به گردون کوه عصیانی که من دارم
زند پهلو به گردون کوه عصیانی که من دارم به صد دریا نگردد پاک دامانی که من دارم ز وحشت سایه برگرد من مجنون نمی…
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است
زنگ آیینه من صحبت بیدردان است نفس سوختگان مغز مرا ریحان است نعل پیران بود از قامت خم در آتش این کمانی است که چون…
زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داند
زنقش آرزو دل پاک گردیدن نمی داند امل هر جا بساطی چید بر چیدن نمی داند تن آسانی دل بیدار را از حق کند غافل…
زنگ خط آیینه رخسار جانان را گرفت
زنگ خط آیینه رخسار جانان را گرفت سبزه بیگانه آخر این گلستان را گرفت کشور حسن ترا آورد خط زیر نگین مور عاجز عاقبت ملک…
زنهار دل خویش به عالم نگذاری
زنهار دل خویش به عالم نگذاری این عیسی جان بخش به مریم نگذاری هشدار که از بهر یکی دانه بی مغز از خلد برون پای…
زنگ غفلت ز دل من نگران می خیزد
زنگ غفلت ز دل من نگران می خیزد از زمین سبزه خوابیده گران می خیزد دیده ای آب ده از چهره گل چون شبنم که…
زنوبهار خط یار ناامید مباش
زنوبهار خط یار ناامید مباش ز حسن عاقبت کار نا امید مباش به نوش جاده نیش منتهی گردد به زخم خار ز گلزار ناامید مباش…
زنور عارضش هر ذره ای خورشید منظر شد
زنور عارضش هر ذره ای خورشید منظر شد زشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد چه رخسار جهانسوز و چه چشم دلفریب است…
زهر آب زندگانی می شود در جام او
زهر آب زندگانی می شود در جام او نیست فرقی در میان بوسه و دشنام او قاصدان را لب ز پیغام زبانی می شود نامه…
زهر در ساغر مرا از سیر ماه و انجم است
زهر در ساغر مرا از سیر ماه و انجم است آسمان پر کواکب شیشه پر کژدم است چرخ معذورست در افشردن دلهای خلق نخل ماتم…
زهر را صبر جوانمرد شکر می سازد
زهر را صبر جوانمرد شکر می سازد خار را نخل برومند ثمر می سازد سر ما گرد سر دار فنا می گردد میوه چون پخته…
زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد
زهر، تریاق به اکسیر مدارا گردد خشم را هر که فرو خورد توانا گردد چون به یک جا نکند منزل مقصود مقام به چه امید…
زهرازقدح صافدلان رنگ ندارد
زهرازقدح صافدلان رنگ ندارد آیینه گوهر خطر از زنگ ندارد دل در خم آن زلف ندانم به چه روزست در خانه تاریک گهر رنگ ندارد…
زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفت
زهرخند ای دل که دور گریه مستانه رفت روزگار دار و گیر شیشه و پیمانه رفت می شود کان بدخشان از شراب لعل رنگ چون…
زهی از شبنم رخساره ات چشم حیا روشن
زهی از شبنم رخساره ات چشم حیا روشن چراغ ماه را از شمع رویت پیش پا روشن اگر من از غبار خاطر خود پرده بردارم…
زهی از غیرت رویت گریبان چاک گلشن ها
زهی از غیرت رویت گریبان چاک گلشن ها ز خوی آتشینت تازه دایم داغ گلخن ها نظر بر آفتاب و ماه نگشایند اهل دل درین…
زهی به جوش زرشکت شراب خنده گل
زهی به جوش زرشکت شراب خنده گل به خون نشسته لعل تو آب خنده گل به داغ سینه مجروح بلبلان چه کند لبی که ریخت…
زهی به ساعد سیمین شکوفه ید بیضا
زهی به ساعد سیمین شکوفه ید بیضا نظر به نور جمال تو مهر دیده حربا به جستجوی تو چندان عنان گسسته دویدم که گشت صفحه…
زهی به غمزه جانسوز برق مذهب ها
زهی به غمزه جانسوز برق مذهب ها به خنده شکرین نوبهار مشربها به یک کرشمه که در کار آسمان کردی هنوز می پرد از شوق…
زهی ز اندیشه لعل تو پر خون جام فکرت ها
زهی ز اندیشه لعل تو پر خون جام فکرت ها ز خط عنبرینت پشت بر دیوار، حیرت ها دل عارف غبارآلوده کثرت نمی گردد نیندازد…
زهی ز صافی چشم تو چشم جان روشن
زهی ز صافی چشم تو چشم جان روشن نسیم پیش خرام تو بوی پیراهن ازان همیشه تر و تازه است سنبل زلف که بی حجاب…
زهی ز عارض گلرنگ، خونی می ناب
زهی ز عارض گلرنگ، خونی می ناب عرق به روی تو جام شراب در مهتاب به پای آبله ریز آنقدر ترا جستم که غوطه زد…
زهی گردون کف بی مغزی از دریای عاشق تو
زهی گردون کف بی مغزی از دریای عاشق تو دو عالم یک گریبان چاک از سودای عشق تو ز شرم ناکسی چون اشک می غلطد…
زهی نقاب جمالت برهنه رویی ها
زهی نقاب جمالت برهنه رویی ها خموشی تو زبان بند کامجویی ها ز سرو قد تو یک جلوه، عالم آشوبی ز نوبهار تو یک برق،…
زودتر دل جمع گردد چون پریشان می شود
زودتر دل جمع گردد چون پریشان می شود چون شود سی پاره قرآن ختم آسان می شود زخمی تیغ تو شادیمرگ گردد از نشاط آنچنان…
زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد
زیاد آن ستمگر از رخ من رنگ می ریزد دل این شیشه نازک زنام سنگ می ریزد نمی دانم چه می سازد درین بستانسرا دیگر…
زوعده های دروغش دل اضطراب ندارد
زوعده های دروغش دل اضطراب ندارد سرکمندفریب مرا سراب ندارد هلاک حسن خداداداوشوم که سراپا چوشعر حافظ شیراز انتخاب ندارد حدیث تنگ شکر بادهان یارمگویید…
زیر بال است پناهی که مراست
زیر بال است پناهی که مراست شمع بالین بود آهی که مراست کیست با من طرف جنگ شود؟ اشک و آه است سپاهی که مراست…
زیر پای چرخ کجرفتار چون خوابد کسی؟
زیر پای چرخ کجرفتار چون خوابد کسی؟ در ره این سیل بی زنهار چون خوابد کسی؟ خواب مستی از در و دیوار می جوشد چو…
زیر پای سرو چون آب روان غلطیدنی است
زیر پای سرو چون آب روان غلطیدنی است گل به تردستی ز عکس تازه رویان چیدنی است گر لباس فاخری در عالم ایجاد هست از…
زیر تیغ از جبهه چین مردان می باید گشود
زیر تیغ از جبهه چین مردان می باید گشود بر رخ مهمان در کاشانه می باید گشود عقده از کار پریشان خاطران روزگار با تهیدستی…
زیر سپهر خواب فراغت چه می کنی؟
زیر سپهر خواب فراغت چه می کنی؟ در خانه شکسته اقامت چه می کنی؟ در کاسه کبود فلک نقش جود نیست خواری به آبروی قناعت…
زیر سپهر دست دعا موج می زند
زیر سپهر دست دعا موج می زند در خانه کریم گدا موج می زند غفلت نگر که پشت به محراب کرده ایم در کشوری که…
زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم
زیر سقف چرخ بیدردانه پا افشرده ایم سیل بی زنهار ما در خانه پا افشرده ایم بر در هرکس نمی ساییم رخ چون آفتاب گنج…
زیر شمشیر حوادث پای بر جاییم ما
زیر شمشیر حوادث پای بر جاییم ما رو نمی تابیم از سیلاب، دریابیم ما پرده غفلت نمی گردد بصیرت را حجاب گر چه از پوشیده…
زیر یک پیراهن از یکرنگیم بایار خویش
زیر یک پیراهن از یکرنگیم بایار خویش بوی یوسف می کشم ازچشم چون دستار خویش بیم افتادن نمی باشد ز پا افتاده را در حصار…
زیرتیغ از مرغ بسمل پرفشانی یاد گیر
زیرتیغ از مرغ بسمل پرفشانی یاد گیر از سبکروحان نصیحت بی گرانی یاد گیر عمر فرصت درگذارووقت پرواز ست تنگ در حریم بیضه بال و…
زین پیشتر متاع سخن رایگان نبود
زین پیشتر متاع سخن رایگان نبود گرد کسادی از پی این کاروان نبود شعر بلند پا به سر عرش می نهاد خورشید پایمال به هر…
زین درد بی شمار که دل را نصیب شد
زین درد بی شمار که دل را نصیب شد خواهد زراه تجربه آخرطبیب شد نتوان نگاه داشت به زنجیر در بهشت چشمی که آشنا به…
زین سعادت که ز بال و پر ما می ریزد
زین سعادت که ز بال و پر ما می ریزد استخوان بندی اقبال هما می ریزد به سبکدستی من نیست درین بزم کسی اول از…
زین گریه دروغ که ای پیر می کنی
زین گریه دروغ که ای پیر می کنی آبی به شیراز سر تزویر می کنی زان به بود که سیر کنی صد گرسنه را چشم…
زین گریه ها که هست گره در گلوی من
زین گریه ها که هست گره در گلوی من پیدا شود دو زخم نمایان به روی من نزدیک شد که جوش شکایت برآورم ظرف هزار…
زین نقطه بود گردش پرگار فلکها
زین نقطه بود گردش پرگار فلکها هر چند که ما را ز سویدا خبری نیست این خواب پریشان گل پوشیدن چشم است بیدار دلان را…
زین نقش نو که روی تو از خط برآب زد
زین نقش نو که روی تو از خط برآب زد صد حلقه پیچ وتاب فزون آفتاب زد چشم سیاه مست تو در مجلس شراب جام…
زین نه صدف به روشنی دل گذشته ام
زین نه صدف به روشنی دل گذشته ام چون بحر بیکنار ز ساحل گذشته ام مجنون به گرد من نرسد در گذشتگی چون گردباد، راست…
زینسان که شیشه خنده مستانه می زند
زینسان که شیشه خنده مستانه می زند آخر شراب بر سر پیمانه می زند بیکار نیست گریه بی اختیار شمع آبی بر آتش دل پروانه…
ساحل بحر پر آشوب فنا شمشیرست
ساحل بحر پر آشوب فنا شمشیرست مد بسم الله دیوان بقا شمشیرست از دم تیغ فنا بیجگران می ترسند ورنه روشنگر آیینه ما شمشیرست لب…
ساختم از قتل نادم دلربای خویش را
ساختم از قتل نادم دلربای خویش را عاقبت زان لب گرفتم خونبهای خویش را فکر دلهای پریشان کی پریشانش کند؟ آن که در پا افکند…
ساده است از نقش انجم آسمان عاشقان
ساده است از نقش انجم آسمان عاشقان این نشان از بی نشان دارد روان عاشقان در حقیقت دنیی و عقبی دو منزل بیش نیست این…
ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم
ساده لوحان غافلند از الفت بیجای هم می نهند از دوستی زنجیرها بر پای هم صاف اگر باشد هوای بی غبار دوستی حال دل را…
ساده لوحان که می از خم به مدارا نوشند
ساده لوحان که می از خم به مدارا نوشند از بخیلی به قلم آب ز دریا نوشند پیش ما تشنه لبان چند مکیدن لب خود؟…
ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند
ساده لوحانی که درد خود به درمان داده اند دامن یوسف زدست از مکر اخوان داده اند محرمان کعبه مقصود، از تار نفس جامه احرام…
ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش
ساده لوحی که شکایت کند از قسمت خویش می کشد تیغ به سیمای ولی نعمت خویش حسن از پاکی دامن نفس خوش نکشید غنچه پیوسته…
ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است
ساغر از غیر گرفتن گل بی پروایی است به حریفان مزه دادن ثمر رسوایی است صحبت همنفسان باد بهار طرب است زردی چهره خورشید گل…
ساغر پر می علاج جان محزون می کند
ساغر پر می علاج جان محزون می کند گرد پاک از چهره سیلاب جیحون می کند دفتر آداب را در بزم می شیرازه نیست دختر…
ساغر می دور از آن لبها اگر یک دم شود
ساغر می دور از آن لبها اگر یک دم شود خط به گرد ساغر می حلقه ماتم شود دست ارباب مروت در حنای غفلت است…
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام
ساغر می کی بشوید گرد غم از سینه ام همچو جوهر ریشه کرده زنگ درآیینه ام هرسرمویم چو سوزن رخنه ای دارد زغم مشرق آه…
ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند
ساقی از جامی اگر خاطر ما شاد کند به ازان است که صد میکده آباد کند چشم خفته است غزالی که ندارد شوخی من و…
ساقی از یک جرعه می این بینوا را گرم کرد
ساقی از یک جرعه می این بینوا را گرم کرد سردی از دوران نبیند هر که ما را گرم کرد! می توان افروخت شمع از…
ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا
ساقی از رطل گرانسنگی سبکدل کن مرا حلقه بیرون این دنیای باطل کن مرا وادی سرگشتگی در من نفس نگذاشته است پای خواب آلوده دامان…
ساقی از میخانه عالمتاب می آید برون
ساقی از میخانه عالمتاب می آید برون گوهر شهوار خوب از آب می آید برون عشق سرگردانیی دارد، ولی خون می خورد کشتی هر کس…
ساقی به یک پیاله که وقت سحر رساند
ساقی به یک پیاله که وقت سحر رساند ما را ازین جهان به جهان دگر رساند صد حلقه برامید من افزود پیچ وتاب هر رشته…
ساقی بزم اگر آن دلبر رعنا باشد
ساقی بزم اگر آن دلبر رعنا باشد دور اول همه را نشأه دوبالا باشد از هوای شب آدینه مجو صافدلی درد می در قدح آخر…
ساقی دمید صبح قدح پر شراب کن
ساقی دمید صبح قدح پر شراب کن از روی گرم خود بط می را کباب کن زان پیشتر که یاسمن صبح بشکفد خود را به…
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن
ساقی دمید صبح، علاج خمار کن خورشید را ز پرده شب آشکار کن رنگ شکسته می شکند شیشه در جگر از می خزان چهره ما…
ساقی دهن شیشه ما باز به لب کرد
ساقی دهن شیشه ما باز به لب کرد جان عجبی در تن ارباب طرب کرد دریا نه کریمی است که بی خواست نبخشد بیهوده صدف…
ساقی ز ما شراب نخواهد دریغ داشت
ساقی ز ما شراب نخواهد دریغ داشت دریا ز تشنه آب نخواهد دریغ داشت آن شاخ گل کز او جگر خار تازه است از بلبلان…
ساقی ز میکشان خبری می گرفته باش
ساقی ز میکشان خبری می گرفته باش از خویش رفتگان خبری می گرفته باش رفتیم ما ولی دل و جان ماند پیش تو از بازماندگان…
ساقی قدحی از می اسرار مرا ده
ساقی قدحی از می اسرار مرا ده یک قطره ازان قلزم زخار مرا ده هر لحظه به جامی نتوان کرد دهن تلخ گر صاف و…
ساقی ما از می گلگون به دور افتاده است
ساقی ما از می گلگون به دور افتاده است همچو ساغر آن لب میگون به دور افتاده است در دل شب عاشقان را حلقه بر…
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن
ساقیا صبح است می از شیشه در پیمانه کن حشر خواب آلودگان از نعره مستانه کن مجلس از دود چراغ کشته ماتمخانه ای است این…
ساقی محجوب می باید شراب عشق را
ساقی محجوب می باید شراب عشق را آتش هموار می باید کباب عشق را در حریم ما ندارد شمع بی فانوس راه شاهد بی پرده…
سالک از منزل نزدیک شکایت دارد
سالک از منزل نزدیک شکایت دارد شوق را سست کند ره چو نهایت دارد تشنه تیغ فنا راست سپر ابر بلا شمع آتش به سر…
سالک امید نجات از دل روشن دارد
سالک امید نجات از دل روشن دارد مرغ زیرک نظر از خانه به روزن دارد هرکه با صدق عزیمت سفری گردیده است خطر از راهنما…
سالکان خودنما قطع بیابان می کنند
سالکان خودنما قطع بیابان می کنند و اصلان چون آسمان در خویش جولان می کنند گوشه عزلت گلستان است بر ارباب فقر شیر مردان در…
سالکان را ز جهان عشق تو بیگانه کند
سالکان را ز جهان عشق تو بیگانه کند سیل در بحر چرا یاد ز ویرانه کند؟ می شود جلوه بت راهنمایش به خدا گر به…
سالکان را کی دل از اسباب می گردد گران؟
سالکان را کی دل از اسباب می گردد گران؟ خار و خس کی بر دل سیلاب می گردد گران؟ شرط طاعت چشم گریان و دل…
سالکانی که قدم در ره جانانه زدند
سالکانی که قدم در ره جانانه زدند پشت پا بر فلک از همت مردانه زدند مستی از شیشه و پیمانه خالی کردند ساده لوحان که…
سالها گرد زمین چون آسمان گردیده ام
سالها گرد زمین چون آسمان گردیده ام تا چنین صافی دل و روشن روان گردیده ام سبز گردیده است چون طوطی پروبالم ز زهر تا…





