زبی مغزی هواجویی که دنبال هوس گیرد

زبی مغزی هواجویی که دنبال هوس گیرد نمی داند که آتش زودتر در خار و خس گیرد پشیمانی است در دنبال احسان خسیسان را که…

زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داند

زبی پروایی آن بیدرد قدر ما نمی داند زخوبی شیوه ای جز ناز و استغنا نمی داند زپیچ و تاب خط خواهد سراپا چشم حسرت…

زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟

زبیتابان کجا آن مست بی پروا خبر گیرد؟ سپند ما مگر زان آتشین سیما خبر گیرد زاحوال هواداران مشو غافل زبسیاری که از هر ذره…

زبیتابی عنان خواهش دل را چسان پیچم

زبیتابی عنان خواهش دل را چسان پیچم که من چون تاب می خواهم بر آن موی میان پیچم چنان گستاخ گشتم چون نسیم از پاکدامانی…

زپا عشاق را آن نرگس مستانه اندازد

زپا عشاق را آن نرگس مستانه اندازد زهی ساقی که عالم را به یک پیمانه اندازد نمی گیرد به دندان پشت دست خود سبکدستی که…

زپرده داری هستی است در حجاب، نفس

زپرده داری هستی است در حجاب، نفس که درفنا زته دل کشد حباب، نفس ز اضطراب دل آید به اضطراب نفس زآرمیدگی دل رود به…

زپیری حرص دنیا نفس طامع را دو بالا شد

زپیری حرص دنیا نفس طامع را دو بالا شد گدا را کاسه در یوزه از کوری مثنی شد نگردد تنگ از سنگ ملامت شهر و…

زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد

زجوش مغز مستان را به سردستار می رقصد که در دریای بی آرام کف ناچار می رقصد هلال عید باشد تیغ مشتاق شهادت را سر…

زجوش مغز هر دم از سرم دستار می افتد

زجوش مغز هر دم از سرم دستار می افتد کف اندازد به ساحل بحر چون سرشار می افتد به بیکاری برآوردم زکار خود جهانی را…

زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد

زچشم بد خدا آن پاک دامن را نگه دارد که این پروانه گستاخ در فانوس ره دارد شکستم شهپر دل را زبیباکی، ندانستم که این…

زچهره ات عرق شرم چشم حیران شد

زچهره ات عرق شرم چشم حیران شد خط از لب تو سیه مست آب حیوان شد زمین ساده پذیرای نقش زود شود ز عکس روی…

زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد

زحسن شوخ طرفی دیده های تر نمی بندد درین دریا زشورش در صدف گوهر نمی بندد دم سرد ملامتگر چه سازد با دل گرمم؟ زبان…

زخار زار تعلق کشیده دامان باش

زخار زار تعلق کشیده دامان باش به هر چه می کشدت دل ،ازان گریزان باش قد نهال خم از بار منت ثمرست ثمر قبول مکن…

زحیرت عاشق از نظاره اغیار گل چیند

زحیرت عاشق از نظاره اغیار گل چیند که بلبل مست چون شد از در و دیوار گل چیند به سیر باغ و بستان احتیاجی نیست…

زخ تو از نگه گرم خوش جلا گردد

زخ تو از نگه گرم خوش جلا گردد اگرچه نفس از آیینه بی صفا گردد به شیوه های تو هرکس که آشنا شده است به…

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد

زخاطر ریشه غم دور ساغر بر نمی آرد که صیقل از دل آیینه جوهر بر نمی آرد خموشی پیشه کن تا دامن معنی به دست…

زخاکساری دل برقرار خودباشد

زخاکساری دل برقرار خودباشد گهرزگردیتیمی حصارخودباشد زبیقراری بلبل کجا خبر دارد گلی که شب همه شب در کنارخود باشد زشست صاف رباید چنان ز گل…

زخط پشت لب آن طاق ابرو از نظر افتد

زخط پشت لب آن طاق ابرو از نظر افتد که نقش آخر از نقش نخستین خوبتر افتد به لعل یار تا پیوست شد جان از…

زخشکی در دهانم آب گردآلود می گردد

زخشکی در دهانم آب گردآلود می گردد درین ساغر شراب ناب گردآلود می گردد بر آرم چون سر از خجلت میان خانه پردازان؟ که از…

زخاموشی دل آگاه روشن بیش می گردد

زخاموشی دل آگاه روشن بیش می گردد فروغ شمع ما در زیر دامن بیش می گردد کمینگاهی است خواب امن سیلاب حوادث را دل بیدار…

زخط سبز شود بیش لعل دلبر صاف

زخط سبز شود بیش لعل دلبر صاف هنوز از پر طوطی نگشته شکر صاف عجب که حسن گذارد اثر ز من باقی که می کنم…

زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها

زخم پنهانم اگر بیرون دهد خونابها رنگ خون پیدا کند در صلب گوهر آبها عالمی را همچو خود سرگشته دارد آسمان چون برآید مشت خاشاکی…

زخم از هنر همیشه به صاحب هنر رسد

زخم از هنر همیشه به صاحب هنر رسد چون خانه صدف که به آب از گهر رسد افتادگی گزین که ازین خاکدان پست شبنم به…

زخط عذار تو بی آب وتاب خواهد شد

زخط عذار تو بی آب وتاب خواهد شد زهاله ماه تو پا در در رکاب خواهد شد رخی که در جگر لاله خون ازومی سوخت…

زخم تو تیغ بر جگر ماه می زند

زخم تو تیغ بر جگر ماه می زند داغ تو خیمه بر دل آگاه می زند طوفان طناب خیمه خورشید را گسیخت شبنم بر این…

زخم را آماده شو چون شد مساعد روزگار

زخم را آماده شو چون شد مساعد روزگار کزکجی بیش است عیب راستی در تیرمار می زند ناخن به داغ عشق،سیر لاله زار شاخ وبرگی…

زخم عشاق محال است ز خنجر گذرد

زخم عشاق محال است ز خنجر گذرد چه خیال است که مخمور ز ساغر گذرد؟ زاهد خشک ز سرچشمه زمزم نگذشت مست چون از می…

زخم گل آب از نوای آبدارم می کشد

زخم گل آب از نوای آبدارم می کشد شور بلبل خجلت از جوش بهارم می کشد از مروت نیست مجنون مرا عاقل شدن در سر…

زخم ما را بستر آرام باشد از نمک

زخم ما را بستر آرام باشد از نمک سرمه خواب کباب خام باشد از نمک از ملاحت آن لب میگون چنین نازک شده است آب…

زخمی تیغ شهادت زنده می خیزد زخاک

زخمی تیغ شهادت زنده می خیزد زخاک همچو گل با جبهه پرخنده می خیزد زخاک از حجاب حسن شرم آلوده لیلی هنوز بید مجنون سربه…

زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد

زخمی عشق تو چون رو در بیابان آورد لاله خونگرم خاکستر به دامان آورد آسمان سست پی مرد شکوه عشق نیست رخش می باید که…

زخمی که ره به لذت ناسور می برد

زخمی که ره به لذت ناسور می برد فیض نمک ز مرهم کافور می برد پروانه مرا جگر ماهتاب نیست موسی مرا به انجمن طور…

زخنده تو گره در دلی نمی ماند

زخنده تو گره در دلی نمی ماند تو چون گشاده شوی مشکلی نمی ماند اگر بهارتویی شوره رار گلزارست اگر کریم تویی سایلی نمی ماند…

زخمی که ز تیغ تو مرا برسپرآمد

زخمی که ز تیغ تو مرا برسپرآمد بیش از همه زخمی به جگر کارگر آمد راهش به خیابان حیات ابدافتاد عمری که به اندیشه زلف…

زخنده دل به لعب لعل یار مفتون شد

زخنده دل به لعب لعل یار مفتون شد کباب را زنمک شوق آتش افزون شد شدم به بتکده از کعبه سر برآوردم مرا کلید در…

زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داند

زخود بیگانگی را آشنایی عشق می داند به خود مشغول بودن را جدایی عشق می ماند همان با زلف لیلی روح مجنون می کند بازی…

زخود هر کس که بیرون رفت کی با همرهان سازد؟

زخود هر کس که بیرون رفت کی با همرهان سازد؟ که مسکن نیست بوی پیرهن با کاروان سازد ندارد پرده پوشی پای خواب آلود چون…

زخون خویش تیغ دشمن من رنگ می گیرد

زخون خویش تیغ دشمن من رنگ می گیرد دلیر آن است کز دشمن سلاح جنگ می گیرد نبندد صورت از یکرنگ دشمن، دوستی هرگز زعکس…

زخون خوردن اثرهای نمایان باز می ماند

زخون خوردن اثرهای نمایان باز می ماند ز آهو نافه، گفتار از سخن پرداز می ماند زیک هشیار بزم میکشان افسرده می گردد به اندک…

زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خود

زخون دل شراب، از پاره دل کن کباب خود مبر در پیش هر بی آبرو زنهار آب خود کف آبی به دست خویش تا ممکن…

زخونم رنگ آن رخساره گلگون نمی گیرد

زخونم رنگ آن رخساره گلگون نمی گیرد که چون تیغ آبدار افتاد رنگ خون نمی گیرد ز الفت خوابگاه وحشیان شد دامن مجنون همان لیلی…

زدام عشق عاشق را سفر بیرون نمی آرد

زدام عشق عاشق را سفر بیرون نمی آرد زدریا ماهیان را بال و پر بیرون نمی آرد نباشد پختگی را آتشی چون نور بینایی زخامی…

زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد

زدامان ترم ریگ روان سیراب می گردد نمک در دیده من پرده های خواب می گردد چه کفر نعمت از من در وجود آمد نمی…

زدست تنگ بر بی برگ دنیا تنگ می گردد

زدست تنگ بر بی برگ دنیا تنگ می گردد به ره پیما زکفش تنگ صحرا تنگ می گردد زجان بگسل اگر آزاده ای، کز رشته…

زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید

زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید ازین رگ خون به زخم نیشتر بیرون نمی آید چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم…

زدل در سینه غیر از آه غم پرور نمی ماند

زدل در سینه غیر از آه غم پرور نمی ماند که جز خاک سیه از عود در مجمر نمی ماند به آن عارض که دارد…

زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین باید

زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین باید نمی گردد به مجنون رام، آهو این چنین باید نگه می لغزد از رویش، خرد می…

زدل زنگ کدورت چشم خونپالا نمی شوید

زدل زنگ کدورت چشم خونپالا نمی شوید که سبزی را می گلرنگ از مینا نمی شوید نشد شیرینی گفتار من از شوربختی کم که شیرینی…

زدل زنگ ملال از باده احمر نمی خیزد

زدل زنگ ملال از باده احمر نمی خیزد به آب بحر از عنبر سیاهی بر نمی خیزد ندارد زلف او دیوانه ای هموارتر از من…

زدل طرفی نبستی در جهان گل چه خواهی شد؟

زدل طرفی نبستی در جهان گل چه خواهی شد؟ نگردیدی گهر در بحر، در ساحل چه خواهی شد؟ تو کز خواب گران در عین ره…

زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید

زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید گشاد تیر از سوفار چون پیکان نمی آید ندارد اختیاری چشم من در محو گردیدن نظر…

زدلسوزان که را دارم که جا در انجمن گیرد؟

زدلسوزان که را دارم که جا در انجمن گیرد؟ مگر جا در حریم او سپند از بهر من گیرد زخط شد صفحه رخسارجانان مصحف ناطق…

زدلسوزان مرا بر سر همین داغ جنون آمد

زدلسوزان مرا بر سر همین داغ جنون آمد زخونگرمان به بالینم سرشک لاله گون آمد نگردد جمع با شیرین زبانی فارغ البالی به تنگ افتاد…

زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگردد

زدندان ریختن عقد سخن زیر و زبرگردد کف افسوس می گردد صدف چون بی گهر گردد به اندک فرصتی می گردد از جان سیر تن…

زده است شرم لبت مهر بردهان صدف

زده است شرم لبت مهر بردهان صدف گره چگونه شود باز از زبان صدف؟ ز حسرت گهر آبدار گفتارت گهر چو آب ،روان گردد ازدهان…

زدوری بیش وصل دلبران جانکاه می باشد

زدوری بیش وصل دلبران جانکاه می باشد خطر در منزل اینجا بیشتر از راه می باشد سفیدیهای مو بی پرده سازد رو سیاهی را کلف…

زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماند

زدوزخ گرمی هنگامه صحبت نمی ماند حضور خانه در بسته از جنت نمی ماند به خواب عافیت از دولت بیدار قانع شو که خواب امن…

زدیدار تو از یوسف زلیخا مهر برگیرد

زدیدار تو از یوسف زلیخا مهر برگیرد چراغ دیده یعقوب از روی تو درگیرد نه زاهد ماند نه میخواره از حسن جهانسوزش که چون گردید…

زدین ناقصم از سبحه استغفار برخیزد

زدین ناقصم از سبحه استغفار برخیزد زننگ کفر من مو بر تن زنار برخیزد بگیر از آتش سوزنده تعلیم سبکروحی که با آن سرکشی در…

زر و سیم جهان در پرده دارد عمر کاهی را

زر و سیم جهان در پرده دارد عمر کاهی را به قدر فلس باشد خار زیر پوست ماهی را گر از روشندلانی، صبر کن بر…

زر و بال منعمان روز قیامت می شود

زر و بال منعمان روز قیامت می شود عاقبت هر فلس ماهی داغ حسرت می شود تا برآمد از وطن یوسف عزیز مصر شد دانه…

زرخسار تو رنگ از گلشن ایجاد می خیزد

زرخسار تو رنگ از گلشن ایجاد می خیزد زرفتار تو از آب روان فریاد می خیزد به هر گلشن که با آن قد رعنا جلوه…

زردی روی من از باده کشیدن باشد

زردی روی من از باده کشیدن باشد موج می رنگ مرا بال پریدن باشد زان به خون قانعم از باده گلرنگ که خون باده ای…

زرفتارت امان از عالم ایجاد برخیزد

زرفتارت امان از عالم ایجاد برخیزد به جای گرد از بنیاد هستی داد برخیزد زبیباکی چنان مردانه زیر تیغ بنشینم که فکر خونبها از خاطر…

زروی لاله رنگت آب رونق از چمنها شد

زروی لاله رنگت آب رونق از چمنها شد گل بی خار در عهد تو خار پیرهنها شد اگر شام غریبان نسخه از زلف تو بردارد…

زسوز دل مرا از چشم گریان دود می خیزد

زسوز دل مرا از چشم گریان دود می خیزد ازین دریا به جای ابر نیسان دود می خیزد از آن آتش که زد در کوه…

زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیند

زسنگ کودکان از پا دل دیوانه ننشیند به حرف سخت از جوش خود این میخانه ننشیند نگردد تا تهی از سنگ جیب و دامن طفلان…

زسالک شکوه پردازی نه شرط راه می باشد

زسالک شکوه پردازی نه شرط راه می باشد که اول منزل یوسف درین ره چاه می باشد سبکسیری که دارد آگهی از دوری منزل اگرچه…

زسوز عشق داغی بر دل افگار می باید

زسوز عشق داغی بر دل افگار می باید چراغی بر سر بالین این بیمار می باید زلعل آبدار او تمنایی که من دارم مرا در…

زشکر خنده پنهان او دل تازه می گردد

زشکر خنده پنهان او دل تازه می گردد ز احسان نهانی جان سایل تازه می گردد مشو زنهار از یکتایی محمل نشین غافل زشوخی گرچه…

زشکر خنده لعل او روان را تازه می سازد

زشکر خنده لعل او روان را تازه می سازد می گلرنگ وقت صبح جان را تازه می سازد یکی صد شد زخط کیفیت لبهای میگونش…

زعکسش لرزه بر آیینه گوهرنگار افتد

زعکسش لرزه بر آیینه گوهرنگار افتد صدف بر خویش می لرزد چو گوهر شاهوار افتد زناحق کشتگان پروا ندارد آن سبک جولان نسوزد دل نسیمی…

زصدق اگر نفس صبحگاه خواهی شد

زصدق اگر نفس صبحگاه خواهی شد ز چشم شور فلک مد آه خواهی شد بلند وپست جهان در قفای یکدگرست اگر به چرخ روی خاک…

زشوق عالم بالا روان با تن نمی سازد

زشوق عالم بالا روان با تن نمی سازد به پای کاروانی بوی پیراهن نمی سازد زخواب آلودگی روح تو در جسم است پا برجا که…

زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم

زغفلت عمر خود را چون قلم صرف سخن کردم ندید از برق نی ظلمی که من بر خویشتن کردم اگر می بود در دل آفتاب…

زفیض عشق دلهای مخالف مهربان گردد

زفیض عشق دلهای مخالف مهربان گردد زآتش رشته های شمع با هم یکزبان گردد زکوه غم مترسان سینه دریادل ما را که این بار گران…

زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید

زقید جسم جانهای عزیز آسان برون آید به خوابی یوسف بی جرم از زندان برون آید نگیرد رنگ دنیا هر که دارد جوهر مردی که…

زگردون عاقبت جان مصفا سر برون آرد

زگردون عاقبت جان مصفا سر برون آرد که می چون صاف شد در خم زمینا سر برون آرد اگرچه کوچه زنجیر بن بست است در…

زکات صحت جسم است خسته پرسیدن

زکات صحت جسم است خسته پرسیدن نگاهبانی عمرست پیش پا دیدن اگر چه خواب ترا نیست بخت بیداری مدار دست ز تمهید چشم مالیدن به…

زگرمی خون من جوهر به تیغ او بسوزاند

زگرمی خون من جوهر به تیغ او بسوزاند فروغ لاله من آب را در جو بسوزاند دل آن طالع کجا دارد کز آن رخسار گل…

زگریه آینه هر دلی که روشن شد

زگریه آینه هر دلی که روشن شد چو اشک، مردمک حلقه های شیون شد چراغ روز بود آفتاب در نظرش ز سرمه دل شب دیده…

زگل تنها کجا بزم گلستان ساز می گردد؟

زگل تنها کجا بزم گلستان ساز می گردد؟ که این هنگامه گرم از شعله آواز می گردد امید بازگشتن دل به زلف او عبث دارد…

زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط

زلف تو نرم شانه شد از گوشمال خط هر مویی ازتو شد شب عید از هلال خط گردد دعا به دامن شب بیش مستجاب نومید…

زلف او موی سفید نافه را در خون کشید

زلف او موی سفید نافه را در خون کشید شاخ سنبل را زگلشن موکشان بیرون کشید رتبه من در سیه بختی بلند افتاده است کوکب…

زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت

زلف تو کشاکش به رگ جان من انداخت رخسار تو اخگر به گریبان من انداخت حسن تو که چون کشتی طوفان زده می گشت لنگر…

زلف تو نفس در جگر باد کند مشک

زلف تو نفس در جگر باد کند مشک آهوی تو خون در دل صیاد کند مشک در هیچ سری نیست که سودای ختن نیست تا…

زلف چون قلاب او آب از دل آهن کشد

زلف چون قلاب او آب از دل آهن کشد ریشه جوهر برون زآیینه روشن کشد می برد در روز روشن ره به آن تنگ دهن…

زلف دلها را به دور خط نگهبانی کند

زلف دلها را به دور خط نگهبانی کند چون شود معزول عامل سبحه گردانی کند دست گلچین می شود هر خار مژگانی که هست از…

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی اوست عطسه بی اختیار صبحدم از بوی اوست می شمارد آسمان را سبزه خوابیده ای دیده هر کس…

زلف را نبود سرانجامی که می باید مرا

زلف را نبود سرانجامی که می باید مرا خط مگر سامان دهد دامی که می باید مرا کم مبادا سایه عشق از سرم، کز درد…

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی کیست؟

زلف شب عنبر فشان از نکهت گیسوی کیست؟ چهره روز آفتابی از فروغ روی کیست؟ آن که از رخسار آتشناک و خال عنبرین داغ دارد…

زلف کافر کیش راز آزار دین چه باک ؟

زلف کافر کیش راز آزار دین چه باک ؟ دل سیاهان را ز آه و ناله ونفرین چه باک ؟ دل نشد از گریه نرم…

زلف کج تو سلسله جنبان آتش است

زلف کج تو سلسله جنبان آتش است هندو همیشه در پی سامان آتش است هر چشمه را به راهنمایی سپرده اند پروانه خضر چشمه حیوان…

زلف گرد عارض او رشته گلدسته است

زلف گرد عارض او رشته گلدسته است کز لب و رخ غنچه و گل را به هم پیوسته است خوی عالمسوز او بی زینهار افتاده…

زلف مشکین را چرا آن نازپرور می برد؟

زلف مشکین را چرا آن نازپرور می برد؟ بی خطا افتاده خود را چرا سر می برد؟ هر نفس غم پاره ای از جسم لاغر…

زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کن

زلف مشکین را ز صبح عارض خود دور کن چون چراغ روز، گل را در نظر بی نور کن سرنوشت عشق از پیشانی من روشن…

زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند

زلف مشکینت دهان شانه پر عنبر کند سرمه خاموش را چشمت زبان آور کند آن که می گوید قیامت بر نمی خیزد، کجاست؟ تا در…

زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند

زلف مشکینت که خون در ساغر ایمان کند شانه را در یک سراسر پنجه مرجان کند همچو نرگس دیده خورشید عالمتاب را پرتو آن روی…

زلف معنبر تو به صد جان برابرست

زلف معنبر تو به صد جان برابرست این مصرع بلند به دیوان برابرست با عمر خضر قامت جانان برابرست این مصرع بلند به دیوان برابرست…

زلفش به هر دو دست عنانم گرفته است

زلفش به هر دو دست عنانم گرفته است ابروی او به پشت کمانم گرفته است من چون هدف نمی روم از جای خویشتن پیکان او…