ره مده در خط مشکین، شانه شمشاد را

ره مده در خط مشکین، شانه شمشاد را کس قلم داخل نمی سازد خط استاد را سرو از فریاد قمری ترک رعنایی نکرد نیست از…

رنگین شده است بس که ز خونین ترانه ام

رنگین شده است بس که ز خونین ترانه ام مرغان غلط کنند به گل آشیانه ام هر پاره از دلم در توحید می زند یک…

رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد

رهرو ز فکر پوچ به منزل نمی رسد یک کشتی حباب به ساحل نمی رسد زنهار محو شو که درین دشت راهرو تا در ترد…

رهرو عشق کی اندیشه منزل دارد؟

رهرو عشق کی اندیشه منزل دارد؟ کشتی بیجگران چشم به ساحل دارد موج سد ره طوفان نشود دریا را دل دیوانه چه پروای سلاسل دارد؟…

رهرو عشق چه پروای مغیلان دارد؟

رهرو عشق چه پروای مغیلان دارد؟ بیخودی در ته پا تخت سلیمان دارد این همان عشق غیورست که صد یوسف را از فراموشی جاوید به…

رهن می ناب شد، جبه و دستار من

رهن می ناب شد، جبه و دستار من رفت به باد فنا، خرمن پندار من مطرب قانون عشق پرده دری ساز کرد شد کف دریای…

رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند

رهنوردانی که چون خورشید تنها می روند از زمین پست بر اوج ثریا می روند روح مجنون را زتنهایی برون می آورند عاشقان از شهر…

رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم

رو به هر صحرا که بااین شور چون مجنون کنم پایکوبان کوه را در دامن هامون کنم خاکساری دست من کوتاه دارد ورنه من می…

رو نگهداشتن از صاف ضمیران مطلب

رو نگهداشتن از صاف ضمیران مطلب عیب پوشیدن از آیینه عریان مطلب تا دلت سرد ز اسباب تعلق نشود آتش از کوچه ما خانه به…

رو نهان از دل بی کینه نمی باید کرد

رو نهان از دل بی کینه نمی باید کرد اینقدر ناز به آیینه نمی باید کرد در جوانی ز می ناب گذشتن ستم است شنبه…

رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکن

رو نهان در دولت از اقبال محتاجان مکن این در واکرده را در بسته از دربان مکن هست در عین عدالت آب جان بخش حیات…

رواق چرخ شد از شمع کلک من روشن

رواق چرخ شد از شمع کلک من روشن که دیده است ز یک شمع نه لگن روشن؟ اگر چراغ سهیل از نسیم کشته شود توان…

روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را

روح پاک من کند پاکیزه گوهر تیغ را مشک گردد خون من در ناف جوهر تیغ را خون گرمم گر شود در دل مصور تیغ…

روح چون تن پرور افتد عاقبت تن می شود

روح چون تن پرور افتد عاقبت تن می شود آب در آهن چو لنگر کرد آهن می شود عشق چون خورشید بر ذرات باشد مهربان…

روح را جسم گران مانع شبگیر شده است

روح را جسم گران مانع شبگیر شده است جای رحم است به سیلی که زمین گیر شده است دامن دشت پر از آهوی آهوگیرست بس…

روح را در تنگنای جسم کی شادی بود؟

روح را در تنگنای جسم کی شادی بود؟ مرغ دام افتاده را شادی در آزادی بود راحت منزل نگردد سنگ راهش همچو سیل شوق هر…

روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباش

روح قدسی، بیش ازین درتنگنای تن مباش عیسی وقتی، گره در چشمه سوزن مباش از لباس تن مجرد کن روان پاک را یوسف سیمین تنی،…

رود چگونه به این ضعف کار من از پیش ؟

رود چگونه به این ضعف کار من از پیش ؟ که من به پای نسیم سحر روم ازخویش شود عیار بد ونیک در سفر ظاهر…

روز چگونه شب شود، زلف گشا که همچنین

روز چگونه شب شود، زلف گشا که همچنین صبح سفید چون شود، خنده نما که همچنین سیل چسان روان شود، جلوه نما که همچنین فتنه…

روز چون روشن شود زان روی انور یاد کن

روز چون روشن شود زان روی انور یاد کن شب چو گردد تیره زان زلف معنبر یاد کن صبح با خورشید تابان چون شود دست…

روز روشن را شب تارست پنهان درلباس

روز روشن را شب تارست پنهان درلباس چهره گلرنگ دارد خط ریحان در لباس ماتم و سور جهان با یکدگر آمیخته است خنده ها چون…

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب

روز روشن گل و شمع شب تارست شراب برگ عیش و طرب لیل و نهارست شراب تا بوی در دل خم، هست فلاطون زمان محفل…

روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاه

روز روشن می کند چون لاله می دل را سیاه در شب تاریک باید باده روشن کشید بر نیامد از زبردستان کسی با آسمان گوش…

روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست

روز ما با شب یکی زان آفتاب انورست زنگ این آیینه از تردستی روشنگرست می زند در لامکان پر، دل درون سینه ام این سپند…

روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد

روز و شب بر من مهجور به تلخی گذرد عید و نوروز به رنجور به تلخی گذرد ندهد کنج قناعت به دو عالم قانع از…

روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست

روز وصل است و دل غم دیده ما شاد نیست طفل ما در صبح نوروزی چنین آزاد نیست ای نسیم از زلف او بردار دست…

روزگار زندگی نقش بر آبی بیش نیست

روزگار زندگی نقش بر آبی بیش نیست موج را قسمت ز دریا پیچ و تابی بیش نیست گر چه شد تنگ شکر ز احسان او…

روزگار طرب و نوبت غم می گذرد

روزگار طرب و نوبت غم می گذرد ماتم و سور جهان زود ز هم می گذرد خواب آسودگی و عرصه هستی، هیهات صبح ازین مرحله…

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت

روزگار ما به غفلت از تن آسانی گذشت عمر ما چون چشم قربانی به حیرانی گذشت ساحل مقصود داند موجه شمشیر را کشتی هر کس…

روزگارم تیره شد خورشید سیمایی کجاست؟

روزگارم تیره شد خورشید سیمایی کجاست؟ رفت از دستم عنان مژگان گیرایی کجاست؟ نعل من چون آب از هر موجه ای در آتش است در…

روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است

روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر…

روزگاری است ز دل نقش خودی می شویم

روزگاری است ز دل نقش خودی می شویم راه چون سایه به پای دگران می پویم چون قلم گوش برآواز دل خوش سخنم هر چه…

روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکنده ایم

روزگاری در رگ جان پیچ و تاب افکنده ایم تا ز روی شاهد معنی نقاب افکنده ایم هم خیالان را به همت دستگیری می کنیم…

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام

روزگاری شد ز چشم اعتبار افتاده ام چون نگاه آشنا از چشم یارافتاده ام دست رغبت کس نمی سازد به سوی من دراز چون گل…

روزم سیه از پرتو آن چشم سیاه است

روزم سیه از پرتو آن چشم سیاه است کز چین جبین سلسله جنبان نگاه است خمیازه گل وقت سحر بی سببی نیست غفلت نکنم، در…

روزه نزدیک است می باید کلوخ انداز کرد

روزه نزدیک است می باید کلوخ انداز کرد زاهدان خشک را رندانه از سر باز کرد تا رگ ابر بهار و رشته باران بجاست چنگ…

روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع

روزها گر نیست نم درجویبارم همچو شمع در دل شبها رگ ابر بهارم همچو شمع خضر اگر خود را به آب زندگانی سبز داشت من…

روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست

روزی دل جز شکست از یار شوخ و شنگ نیست قسمت دیوانه از طفلان به غیر از سنگ نیست تا نفس چون گردبادم هست، جولان…

روزی که پسته دید لب همچو قند او

روزی که پسته دید لب همچو قند او شد خنده زهر در دهن نیم خند او لیلی وشی که شورش سوادی من ازوست یک حلقه…

روزی که چشم بر رخ او باز می کنم

روزی که چشم بر رخ او باز می کنم برخود زیاده از همه کس ناز می کنم منظور من سبک ز سرخود گذشتن است چون…

روزی که خط سر از لب دلبر برآورد

روزی که خط سر از لب دلبر برآورد از موج بال چشمه کوثر برآورد با عشق حسن در ته یک پیرهن بود آتش ز بال…

روزی که حرف عشق مرا بر زبان گذشت

روزی که حرف عشق مرا بر زبان گذشت چون خامه مد زخم من از استخوان گذشت هر رخنه قفس دری از فیض بوده است صد…

روزی که زخم کاهکشان را رفوکنند

روزی که زخم کاهکشان را رفوکنند بر روی چاک سینه ما در فروکنند آنان که آستین به دو عالم فشانده اند بالین ز دست کوته…

روزی که سوخت برق تجلی نقاب گل

روزی که سوخت برق تجلی نقاب گل بلبل چگونه اب نشد از حجاب گل حاجت به سر گشودن مینای غنچه نیست ما را بس است…

روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت

روزی که عشق داغ مرا بر جگر گذاشت از شرم، لاله پای به کوه و کمر گذاشت عاقل ز دست دامن فرصت نمی دهد نتوان…

روزی که مرا موج نفس دام سخن شد

روزی که مرا موج نفس دام سخن شد شدطوطی چرخ آینه وواله من شد هر مد فغان کز دل پردرد کشیدم شد شاخ گل وسر…

روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟

روشن چسان شود به تو سوز نهان ما؟ چون شمع کشته است زبان در دهان ما در چشم ما ز گریه شادی نشان مجوی این…

روشن است از دل بی کینه ما سینه ما

روشن است از دل بی کینه ما سینه ما گوهر ماست چراغ دل گنجینه ما گر چه در نافه ما جز جگر سوخته نیست جگر…

روشن دلم ز باده گلفام می شود

روشن دلم ز باده گلفام می شود ظلمت برون ز خانه به گلجام می شود هر گلشنی که هست در او دور باش منع بر…

روشن ز داغ های نهان ساز سینه را

روشن ز داغ های نهان ساز سینه را از پشت، رو شناس کن این آبگینه را یک دم بود گرفتگی ماه و آفتاب روشن گهر…

روشن ز فروغ می ناب است حیاتم

روشن ز فروغ می ناب است حیاتم چون آتش یاقوت ز آب است حیاتم از کسب هوا نقش بر آب است حیاتم یک چشم زدن…

روشن ز نور صدق بود جان صبحگاه

روشن ز نور صدق بود جان صبحگاه بی وجه نیست چهره خندان صبحگاه ز انجم سپهر زر همه شب جمع می کند بهر نیاز مقدم…

روشن شود چراغ دل ما ز یکدگر

روشن شود چراغ دل ما ز یکدگر چون رشته های شمع، به هم زنده ایم ما بار گران، سبک به امید فکندن است عمری است…

روشناس اهل مشرب چون در میخانه باش

روشناس اهل مشرب چون در میخانه باش آشناتر با می از خط لب پیمانه باش دیده بانی رابه بلبل داد آخر باغبان چشم بدبینی ببند…

روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند

روشنانی که ز خورشید نظر می گیرند چشم نظارگیان را به گهر می گیرند جامه شهپر طاوس در او می پوشند بیضه زاغ اگر در…

روشنائی که درین دایره صاحب دیدند

روشنائی که درین دایره صاحب دیدند همه چون شبنم گل آینه خورشیدند اگر از عقده گشایان اثری باقی هست دست جمعی است که در دامن…

روشندلان به هر که رسیدند همچو صبح

روشندلان به هر که رسیدند همچو صبح دادند جان، نفس نکشیدند همچو صبح شکر خدا که عاقبت کار، عاشقان پیراهنی به صدق دریدند همچو صبح…

روشندل و دلبستگی تن چه خیال است؟

روشندل و دلبستگی تن چه خیال است؟ خورشید و نظربازی روزن چه خیال است؟ در رشته جان تا ز تعلق گرهی هست بیرون شدن از…

روشنگر آیینه دلها دم صبح است

روشنگر آیینه دلها دم صبح است این روح نهان در نفس مریم صبح است خورشید جهانتاب کز او لعل شود سنگ از پرتو روشن گهری…

روشنگر وجود به راه اوفتادن است

روشنگر وجود به راه اوفتادن است در جویبار، سبزی آب از ستادن است رو تافتن ز پیکر خاکی پس از وصول بعد از نماز پشت…

روی از خلق نگردانده به حق روی مکن

روی از خلق نگردانده به حق روی مکن یک جهت تا نشوی روی به آن سوی مکن طعمه چون شیر به سر پنجه مردی به…

روی از عالم بگردان گر لقا می بایدت

روی از عالم بگردان گر لقا می بایدت بگسل از کونین اگر زلف دو تا می بایدت روشنی چشم از جواهر سرمه مردم مدار خویش…

روی آیینه دل تار نمی باید کرد

روی آیینه دل تار نمی باید کرد پشت بر دولت دیدار نمی باید کرد از پریشان سخنی عمر قلم شد کوتاه زندگی در سر گفتار…

روی ترا به آتش دلها برشته اند

روی ترا به آتش دلها برشته اند لعل ترا به خون جگر ها سرشته اند ای شاخ گل ببال که در مزرع وجود چون خال…

روی تو اشک را ز چکیدن برآورد

روی تو اشک را ز چکیدن برآورد بوی تو وحش را ز رمیدن برآورد گر پرتو جمال تو برآسمان فتد چشم ستاره را ز پریدن…

روی ترا به زلف معنبر چه حاجت است؟

روی ترا به زلف معنبر چه حاجت است؟ این شعله را به بال سمندر چه حاجت است؟ دربند زلف و کاکل عنبرفشان مباش حسن ترا…

روی تو برق خرمن آسایش دل است

روی تو برق خرمن آسایش دل است زلف تو تازیانه جانهای غافل است هر خون که کرد در دل عشاق، مشک شد اکسیر دانه است…

روی تو سوخته است دل لاله زار را

روی تو سوخته است دل لاله زار را در غنچه کرده است حصاری بهار را برده است جستجوی تو آرامش از جهان از کبک پای…

روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را

روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را در هم شکست کوکبه ماهتاب را دوری مکن ز صحبت نیکان که می کند گوهر عزیز در نظر…

روی تو صبر از دل بیتاب می برد

روی تو صبر از دل بیتاب می برد آیینه اختیار ز سیماب می برد این حیرتی که دردل ودر دیده من است بسیار تشنه ام…

روی جانان را نهان در خط چون ریحان ببین

روی جانان را نهان در خط چون ریحان ببین چهره یوسف کبود از سیلی اخوان ببین از خط نورسته بر گرد لب جان بخش او…

روی دل با همه کس در همه جا داشته ای

روی دل با همه کس در همه جا داشته ای در ته پرده نیرنگ چها داشته ای تو که باور نکنی سوز من سوخته را…

روی دلی چو غنچه ز بلبل ندیده ام

روی دلی چو غنچه ز بلبل ندیده ام نقش مراد از آینه گل ندیده ام آن صید تشنه ام که درین دشت آتشین آبی بغیر…

روی زمین به زلف معنبر گرفته ای

روی زمین به زلف معنبر گرفته ای با این سپه چه ملک محقر گرفته ای چشم ستمگر تو کجا، مردمی کجا بادام تلخ را چه…

روی سخت کوه را پروایی از شمشیر نیست

روی سخت کوه را پروایی از شمشیر نیست در گرانجان تبت وارونه را تأثیر نیست خودنمایی در غبار خط نمی آید ز خال دانه را…

روی سخن ز آینه رویان ندیده ام

روی سخن ز آینه رویان ندیده ام گاهی ز پشت آینه حرفی شنیده ام در قبضه من است رگ خواب هر چه هست هر کوچه…

روی شکفته شاهد جان فسرده است

روی شکفته شاهد جان فسرده است آواز خنده شیون دلهای مرده است دخل تو گر چه جز نفسی چند بیش نیست خرجت ز کیسه نفس…

روی گرم لاله شد برق کتان توبه ام

روی گرم لاله شد برق کتان توبه ام سوخت استغفار را گل در دهان توبه ام غنچه گل دامن پاک مرا در خون کشید از…

روی گرم مهر اگر ذرات عالم را نواخت

روی گرم مهر اگر ذرات عالم را نواخت داغ سودای تو هم دلهای پر غم را نواخت حسن را باغ و بهاری همچو چشم پاک…

روی کار دیگران و پشت کار من یکی است

روی کار دیگران و پشت کار من یکی است روز و شب در دیده شب زنده دار من یکی است سنگ راه من نگردد سختی…

روی مطلب در نقاب یأس از ابرام ماست

روی مطلب در نقاب یأس از ابرام ماست شمع در فانوس از پروانه خودکام ماست چشم تا وا کرده ایم، از خویش بیرون رفته ایم…

روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست

روی هفتاد و دو ملت جز در آن درگاه نیست عالمی سرگشته اند و هیچ کس گمراه نیست عقل را از بارگاه عشق بیرون کرده…

روی یوسف تا کبود از سیلی اخوان نشد

روی یوسف تا کبود از سیلی اخوان نشد همچو روی نیل بر مصرش روان فرمان نشد بر سریر کامرانی تکیه چون یوسف نزد هر که…

رویی به طراوت قمر داری

رویی به طراوت قمر داری چشمی ز ستاره شوختر داری در مصر وجود، ماه کنعان را از حسن غریب دربدر داری شمشیر تو جوهر دگر…

رویت ز هاله حلقه کند نام ماه را

رویت ز هاله حلقه کند نام ماه را دلسرد از آفتاب کند صبحگاه را هر جلوه ای ز قد قیامت خرام تو از دل نفس…

رویی کز او دلی نگشاید ندیدنی است

رویی کز او دلی نگشاید ندیدنی است حرفی که مغز نیست در او ناشنیدنی است یک دیدن از برای ندیدن بود ضرور هر چند روی…

رویی کز او نریخته است آبرو کجاست؟

رویی کز او نریخته است آبرو کجاست؟ ابرتری که تازه شود جان ازو کجاست؟ تا چون حریم کعبه بگردم به گرد او یارب درین جهان…

ریاض هستی ما سبز از می ناب است

ریاض هستی ما سبز از می ناب است بنای زندگی ما چو خضر بر آب است همین نه خانه ما در گذار سیلاب است بنای…

ریخت چون دندان، شود افزون غم نان خلق را

ریخت چون دندان، شود افزون غم نان خلق را سد راه شکوه روزی است دندان خلق را در جوانی گر چه فارغ از غم نان…

ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش

ریخت از رعشه خجلت به زمین ساغر خویش ما و دریا چو نمودیم به هم گوهر خویش بس که چون آینه ترسیده ام از دیده…

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست

ریخت دندان و هوای می و پیمانه بجاست مهره برچیده شد و بازی طفلانه بجاست دل سیاه است اگر گشت بناگوش سفید پا اگر نیست…

ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست

ریخت در دل سینه من هر که را مینا شکست من شدم مستان خمار هر که را صهبا شکست در خمار و مستی از ما…

ریخت دندانهاو در فکر لب نانی هنوز

ریخت دندانهاو در فکر لب نانی هنوز مهره بازیچه گردون گردانی هنوز شد بنا گوشت سفید و ظلمت غفلت بجاست صبح روشن گشت و در…

ریخت مژگان تر من رنگ گلشن بر زمین

ریخت مژگان تر من رنگ گلشن بر زمین شد ز آه من چراغ لاله روشن بر زمین با سبکروحان گرانجانان نگیرند الفتی هست در جیب…

ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود

ریزش اشک ندامت غافلان را بس بود مشت آبی لشکر خواب گران را بس بود می شود پشت کمان از آتش سوزنده نرم آه گرمی…

ریزش چو شیشه هرکه به آوازه می کند

ریزش چو شیشه هرکه به آوازه می کند در هرپیاله زخم مرا تازه می کند از صحبت آن که خاطر جمع است مطلبش سی پاره…

ریشه ما در زمین خاکساری محکم است

ریشه ما در زمین خاکساری محکم است گلبن امید ما در چار موسم خرم است دامن محشر به فریاد سرشک ما رسد آستین تنگ میدان،…

ز آب تیغ اثر در گلوی ما بگذار

ز آب تیغ اثر در گلوی ما بگذار ازین شراب نمی در سبوی ما بگذار شکسته رنگی ما ترجمان گویایی است به روی ما بنگر…

ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است

ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است غمین مشو که سراپرده های الطاف است صفای روی زمین در صفای دل بسته است که آب…

ز ابر آن روز آید روشنی بخش جهان بیرون

ز ابر آن روز آید روشنی بخش جهان بیرون که آید از نقاب شرم روی دلستان بیرون ز جیب غنچه بیرون آورد گل دست گستاخی…