دلگیر کند غنچه من صبح وطن را
دلگیر کند غنچه من صبح وطن را در خاک کند کلفت من سرو چمن را یوسف نه متاعی است که در چاه بماند از دیده…
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته
دلگیر نیست از تن، جانهای زنگ بسته کنج قفس بهشت است، بر مرغ پرشکسته آن را که هست شرمی خون خوردن است کارش جز دل…
دلم از کثرت پیکان تو آهن شده است
دلم از کثرت پیکان تو آهن شده است تنم از ناوک دلدوز تو جوشن شده است مژه از پرتو رخسار تو زرین گردد این چراغ…
دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را
دلم خاک مراد خویش داند نامرادی را کند گرد یتیمی گوهرم گرد کسادی را ز تنگی در دل پر خون من شادی نمی گنجد ز…
دلم بجا زتماشای دلنوازآمد
دلم بجا زتماشای دلنوازآمد شکار وحشیی از دام جست وباز آمد چرا یکی نشود ده نشاط من کان شوخ به صد عتاب شد وباهزارناز آمد…
دلم ز پاس نفس تار می شود چه کنم
دلم ز پاس نفس تار می شود چه کنم وگرنه نفس کشم افگار می شود چه کنم اگر ز دل نکشم یک دم آه آتشبار…
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت
دلم ز گریه مستانه هم صفا نگرفت فغان که آب شد آیینه و جلا نگرفت نیامد از ته حرف شکوه ام به زبان شرر ز…
دلم سیاه شد از بس که برکتاب گذشتم
دلم سیاه شد از بس که برکتاب گذشتم کدام روز سیه بود کز شراب گذشتم؟ چو نیست حاصل من غیر آه و ناله، چه حاصل…
دلنشین است ز بس گوشه غمخانه من
دلنشین است ز بس گوشه غمخانه من می رود رو به قفا سیل ز ویرانه من ندهد تن به کشاکش دل دیوانه من چون کمان…
دلنشین افتاده است از بس که خط و خال او
دلنشین افتاده است از بس که خط و خال او ریشه در آیینه چون جوهر کند تمثال او حیرت آن روی آتشناک مهر لب شده…
دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند
دلهاکه جا به زلف معنبر گرفته اند بی انتظاردامن محشر گرفته اند جمعی که برده اند سر خود به زیر بال نه بیضه فلک به…
دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن
دلهای صیقلی بود آیینه دار حسن آیینه چشم شور بود در دیار حسن دام بود به طبع هوسناک سازگار بیگانه پرورست هوای دیار حسن از…
دلهای آرمیده به مطلب سوار نیست
دلهای آرمیده به مطلب سوار نیست رحم است بر کسی که دلش برقرار نیست از دامن است شعله جواله بی نیاز موقوف، شور من به…
دلهای غم ندیده پذیرای پند نیست
دلهای غم ندیده پذیرای پند نیست آنجا که درد نیست، سخن سودمند نیست بسیار چاره هست که از درد بدترست صد چشم بد، برابر دود…
دلی کز زلف او شیرازه جمعیتی دارد
دلی کز زلف او شیرازه جمعیتی دارد شبش خوش باد کز دوران کمند وحدتی دارد یکی صد شد زخط سبز حسن آن لب میگون در…
دلی که آتش روی تواش کباب کند
دلی که آتش روی تواش کباب کند ز اشک شادی خودمستی شراب کند فغان که باده مردافکنی نمی یابم که چشم شوخ تو بیرحم را…
دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش
دلی که خانه زنبور شد ز پیکانش شفای خسته دلان است شیره جانش به خون خود نکند کشته اش دهن شیرین ز بس که تشنه…
دلیل راه کج از مستقیم می داند
دلیل راه کج از مستقیم می داند حکیم نبض صحیح از سقیم می داند چه حاجت است گشودن دهن به حرف سؤال زبان اهل طلب…
دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود
دم زخواهش چون مصفا شد دم عیسی بود دست چون شد از طمع کوته ید بیضا بود هیچ روزن بی فروغ آفتاب فیض نیست دیده…
دم گرمی طمع از ناله های آتشین دارم
دم گرمی طمع از ناله های آتشین دارم که مشکل عقده ها در پیش از آن چین جبین دارم مکن گستاخ سیر گلستانش ای تماشایی…
دم مسیح دل دردمند ما نخورد
دم مسیح دل دردمند ما نخورد اگر هلاک شود بازی دوا نخورد تو ای که از دم عیسی فسانه پردازی بهوش باش که بیمار ما…
دماغ خشک ما را باده رنگین نمی سازد
دماغ خشک ما را باده رنگین نمی سازد شراب آتشین با کاسه چوبین نمی سازد نگیرد رنگ از فانوس رنگین شعله سرکش می گلگون رخ…
دماغ سوختگان را شراب تازه کند
دماغ سوختگان را شراب تازه کند زمین تشنه جگر را سحاب تازه کند ستاره سوختگان باغ دلگشای همند که مغز سوخته بوی کباب تازه کند…
دمی چون صبح می خواهم درین عالم زمن باشد
دمی چون صبح می خواهم درین عالم زمن باشد که روشن می کنم آفاق را چون دم زمن باشد به چشم سیر من اسباب دنیا…
دمی کز روی آگاهی بود تیغ دودم باشد
دمی کز روی آگاهی بود تیغ دودم باشد به دنیا هر که پشت پا زند صاحب قدم باشد بود ملک جهان زیر نگین اقبالمندی را…
دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید
دمید صبح تجلی به جان شتاب کنید ز سردسیر جهان رو به آفتاب کنید درین محل که گشوده است صبح دفتر فیض ستاره ای ز…
دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ
دمید صبح و نگشتیم آشنای چراغ شبی به روز نکردیم زیر پای چراغ به ناامیدی من رحم کن که می سوزد طبیب بر سر بالین…
دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن
دمید صبح، سر از خواب بیخودی برکن ز اشک گرم می آتشین به ساغر کن مشو چو قطره شبنم گره درین گلزار تلاش صحبت آن…
دمید صبح، هوای شراب باید کرد
دمید صبح، هوای شراب باید کرد سری برون ز گریبان خواب باید کرد ز هر نسیم نگردد چو غنچه خندان دل نفس ز سینه صبح…
دنبال دل کمند نگاه کسی مباد
دنبال دل کمند نگاه کسی مباد این برق در کمین گیاه کسی مباد از انتظار دیده یعقوب شد سفید هیچ آفریده چشم به راه کسی…
دندان نماند و حرف طرازی همان بجاست
دندان نماند و حرف طرازی همان بجاست برچیده گشت مهره و بازی همان بجاست روز قیامت و شب هجران به سر رسید وین راه را…
دنیا برای بیخبران عیش خانه ای است
دنیا برای بیخبران عیش خانه ای است مرغ حریص را گره دام، دانه ای است شور مرا نسیم بهاران بهانه ای است هر شاخ گل،…
دهان بوسه فریب ترا پیاله ندارد
دهان بوسه فریب ترا پیاله ندارد رم نگاه ترا دیده غزاله ندارد به خط سبز لب جام وصفحه رخ ساقی که عمر خضر نشاط می…
دهان تنگ آن شیرین پسر پنهان نمی ماند
دهان تنگ آن شیرین پسر پنهان نمی ماند ندارد گرچه اصلی این خبر پنهان نمی ماند مگر عریان شود، ورنه چو گل صد جامه گر…
دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند
دهان تنگ تو هرخرده دان نمی داند که غیب را بجز از غیب دان نمی داند اگر چه گام نخستین گذشتم از دوجهان هنوز شوق…
دهد به روزن اگر نور، مهر تابان طرح
دهد به روزن اگر نور، مهر تابان طرح به عاشقان دهد آن ماه چشم حیران طرح درین ریاض دل تنگ را غنیمت دان مده چو…
دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را
دهن بستن ز آفت ها نگهبان است دل ها را لب خاموش دیوار گلستان است دلها را به ظاهر گر ز داغ آتشین دارند دوزخ…
دو بالا می شود طول امل چون قد دو تا گردد
دو بالا می شود طول امل چون قد دو تا گردد که مار از امتداد روزگاران اژدها گردد زخورشید سبکسیرست نعل سایه در آتش زهی…
دو چشم شوخ ترا دیده بان نمی باید
دو چشم شوخ ترا دیده بان نمی باید که آهوان حرم را شبان نمی باید شکوه حسن تو راه نگاه را بسته است گل عذار…
دو روزی بیش جان سنگینی تن بر نمی دارد
دو روزی بیش جان سنگینی تن بر نمی دارد گرانی از گرانجانان فلاخن برنمی دارد از ان در دل گره چون لاله کردیم آه سوزان…
دو شب از ماه نو سالی به عید امید می باشد
دو شب از ماه نو سالی به عید امید می باشد هلال جام هر جا هست سی شب عید می باشد نباشد دولت ناخوانده را…
دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم
دو عالم شد ز یاد آن سمن سیما فراموشم به خاطر آنچه می گردید شد یکجا فراموشم نمی گردد ز خاطر محو چون مصرع بلند…
دوام نیست چو ایام گل جوانی را
دوام نیست چو ایام گل جوانی را شتاب خنده برق است شادمانی را مکن به لهو و لعب صرف، نوجوانی را به خاک شوره مریز…
دود از نهاد خلق برآرد گزند ما
دود از نهاد خلق برآرد گزند ما افتد به کار شعله گره از سپند ما دل بر نگارخانه صورت نبسته ایم از شیر ماهتاب شود…
دود دلی ز ابر گهربار مانده است
دود دلی ز ابر گهربار مانده است داور تری ز قلزم زخار مانده است روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند کف از محیط، از…
دور باش از خط رخ دلدار هم می داشته است؟
دور باش از خط رخ دلدار هم می داشته است؟ باغ جنت گرد خود دیوار هم می داشته است؟ از هجوم شرم نتوان دید در…
دور قمر چو گردش چشم پیاله نیست
دور قمر چو گردش چشم پیاله نیست با کودکی نشاط شراب دو ساله نیست حسن برشته ای که نگه را کند کباب امروز در بساط…
دور کن از دل هوس در پیرهن اخگر مپیچ
دور کن از دل هوس در پیرهن اخگر مپیچ بگسل از طول امل، چون مار در بستر مپیچ کار خود چون کوهکن با تیشه خود…
دوربین خونین جگر از نظم احوال خودست
دوربین خونین جگر از نظم احوال خودست روز و شب طاوس لرزان بر پر و بال خودست شیشه ای کز طاق افتد بشکند، چون آسمان…
دوربینانی که در پرداز دل کوشیده اند
دوربینانی که در پرداز دل کوشیده اند چهره صبح قیامت را همین جا دیده اند از دو چشم دوربین در زندگی روشندلان در ترازوی قیامت…
دوری راه طلب بر دل کاهل بارست
دوری راه طلب بر دل کاهل بارست بر دل گرمروان، دیدن منزل بارست بیش ازین بردل دریا نتوان بار نهاد ورنه بر کشتی ما لنگر…
دوری ز خلق، باغ و بهارست پیش ما
دوری ز خلق، باغ و بهارست پیش ما دامان دشت، دامن یارست پیش ما هر سینه ای که نیست دل زنده ای در او بی…
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس
دوزخ ارباب معنی صحبت قال است وبس هست اگر دارالامانی صحبت حال است وبس داوری بیهوشی حیرت جهان را برده است نه همین سوسن درین…
دوزخ اهل نظر، پاس نگه داشتن است
دوزخ اهل نظر، پاس نگه داشتن است چه بهشتی است که معشوقه ما بازاری است! راه عشق از خودی توست چنین پست و بلند اگر…
دوست را از دیگران ای عاشق شیدا مجو
دوست را از دیگران ای عاشق شیدا مجو آنچه شد در خانه گم از دامن صحرا مجو چون هوسناکان دورویی نیست کار عاشقان در بهارستان…
دوستی با کورفهمان حجت نادیدگی است
دوستی با کورفهمان حجت نادیدگی است وحشت از فهمیدگان برهان نافهمیدگی است در بساط آفرینش مردمان چشم را گر لباس فاخری باشد همین پوشیدگی است…
دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار
دوسه روزی است صفای رخ گلپوش بهار دیده ای آب ده از صبح بناگوش بهار دانه سوخته از ابر نمی گردد سبز چه کند بادل…
دوستی های جهان با ریو و رنگ آلوده است
دوستی های جهان با ریو و رنگ آلوده است شهد این مکار با چندین شرنگ آلوده است دامن از خون شهیدان چیدن از انصاف نیست…
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت
دوش آن نامهربان احوال ما پرسید و رفت صد سخن سر کرد، اما یک سخن نشنید و رفت هر که آمد در غم آباد جهان،…
دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود
دوش بر من سایه آن سرو روان افکنده بود شاخ گل دستی به دوش باغبان افکنده بود شرم رویش از عرق صددیده بیدار داشت چشم…
دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟
دوش با ما سرگران بودی چه در سر داشتی؟ باده می خوردی و خون ما به ساغر داشتی سبزه باغ و بهار ما زبان شکر…
دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بود
دوش بزم از شور ما یک سینه پرجوش بود تلخی می محو در گلبانگ نوشانوش بود نرگس مخمور خون عقل در پیمانه داشت جلوه مستانه…
دولت از دیده بیدار طلب باید کرد
دولت از دیده بیدار طلب باید کرد گریه چون شمع نهان در دل شب باید کرد نیست چون یک دو نفس بیش ترا بهره ز…
دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت
دوش مجلس از زبان شکوه ام در می گرفت کاش این شمع پریشان را کسی سر می گرفت کوه تمکین و سبکساری کنون هم پله…
دولت به لعل پاک گهر زود می رسد
دولت به لعل پاک گهر زود می رسد روشن گهر به تاج وکمر زود می رسد در مغز عاشقان نبود آرزوی خام در آفتابروی، ثمر…
دولت چونیست باقی بربادرفته باشد
دولت چونیست باقی بربادرفته باشد خوابی که از خیال است از یاد رفته باشد از جمع وخرج هستی چون حاصلی نداریم اوراق زندگانی بربادرفته باشد…
دولت حسن ز خط زیر و زبر می گردد
دولت حسن ز خط زیر و زبر می گردد این ورق از نفس سوخته بر می گردد چشم خورشید که در خیره نگاهی مثل است…
دولت روزگار درگذرست
دولت روزگار درگذرست پرتو آفتاب دربدرست شمع بالین این گرانخوابان بی بقا چون ستاره سحرست گر چه دل می برد جدا هر یک می و…
دولت روشندلی زوال ندارد
دولت روشندلی زوال ندارد آب گهر بیم خشکسال ندارد سوخته را هیچ کس دوبار نسوزد اختر اهل سخن وبال ندارد نیست کم از وصل گل…
دولت ز دستگیری مردم بپا بود
دولت ز دستگیری مردم بپا بود فانوس این چراغ ز دست دعابود هر غنچه واشود به نسیمی درین چمن مفتاح قفل جود ز دست گدا…
دولت ز دستگیری مردم بپابود
دولت ز دستگیری مردم بپابود فانوس این چراغ ز دست دعابود چون غنچه هست اگر دل جمعی درین چمن در گلشن همیشه بهار رضا بود…
دید تا در آتش تعجیل، نعل لاله را
دید تا در آتش تعجیل، نعل لاله را می کند در هفته ای گل خنده یکساله را هست در سرگشتگی آرامش صاحبدلان نیست بی گردش…
دیدن بی حاصلان بر آسمان باشد گران
دیدن بی حاصلان بر آسمان باشد گران نخل های بی ثمر بر باغبان باشد گران ما سبکروحان به امید شهادت زنده ایم پیش ما ذکر…
دید ز خون دلم لاله ستان خاک را
دید ز خون دلم لاله ستان خاک را آبله دل شکست شیشه افلاک را لاله و گل خون کنند بر سر هر شبنمی گر به…
دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است
دیدن تازه خطان شاهد بالغ نظری است واله آیه رحمت نشدن بی بصری است بر خود از خجلت آن موی میان می پیچد مور هر…
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن کردن مشکل است
دیدن روی تو ظلم است و ندیدن کردن مشکل است چیدن این گل گناه است و نچیدن مشکل است هر چه جز معشوق باشد پرده…
دیدن لعل لبش خاموش می سازد مرا
دیدن لعل لبش خاموش می سازد مرا تنگ ظرفم، رنگ می مدهوش می سازد مرا مهره گهواره ام اشک است چون طفل یتیم می خورد…
دیدنت باعث سرسبزی جان می گردد
دیدنت باعث سرسبزی جان می گردد پیر در سایه سرو تو جوان می گردد دیده مگشا به تماشا که درین عبرتگاه هر که پوشد نظر…
دیده از خط بدیع آب دهید ای احباب
دیده از خط بدیع آب دهید ای احباب که عجب نقش بدیعی زده دوران بر آب لب میگون و خط سبز تماشا دارد بزدایید ز…
دیده از عیب کسان در خواب چون مخمل کنید
دیده از عیب کسان در خواب چون مخمل کنید چون رسد نوبت به عیب خود، نظر احول کنید باعث رنگینی دیوان محشر می شود چهره…
دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن
دیده بی نور ما را کرد بینا پیرهن بر چراغ مرده ما شد مسیحا پیرهن گفت پیغمبر مپوشانید تن در نوبهار چون نسازم در بهاران…
دیده چون تاب صفای آن بناگوش آورد؟
دیده چون تاب صفای آن بناگوش آورد؟ شبنمی چون خرمن گل را در آغوش آورد؟ در گلستانی که شمشاد تو آید در خرام بهر سرو…
دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند
دیده پرخون من گر این چنین طوفان کند پنجه خورشید را سرپنجه مرجان کند در تن خاکی چه بال و پر گشاید جان پاک؟ در…
دیده روشن از فروغ آشنایی می شود
دیده روشن از فروغ آشنایی می شود رزق چشم است آنچه صرف روشنایی می شود هر که خاک نیستی در چشم خود بینی نریخت گرچه…
دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن
دیده خونبار می خواهد نسیم پیرهن تشنه دیدار می خواهد نسیم پیرهن پرده ناموس زندان است حسن شوخ را کوچه و بازار می خواهد نسیم…
دیده روشن می شود از خط عنبر یار او
دیده روشن می شود از خط عنبر یار او می برد زنگ از دل آیینه ها زنگار او جامه فانوس گردد پرده شرم و حیا…
دیده زان حسن به سامان چه تواند بردن؟
دیده زان حسن به سامان چه تواند بردن؟ مور از خوان سلیمان چه تواند بردن؟ محو روی تو نگردد دل حیران، چه کند؟ شبنم از…
دیده زنده دلان اشک فشان می باشد
دیده زنده دلان اشک فشان می باشد آب از قوت سرچشمه روان می باشد نیست در انجمن وصل اشارت محرم در حرم صورت محراب نهان…
دیده سیر و دل بی مدعا داریم ما
دیده سیر و دل بی مدعا داریم ما آنچه می باید درین مهمانسرا داریم ما آبروی بی نیازی چشمه حیوان ماست کی چو اسکندر غم…
دیده شبنم گر از روی گلستان روشن است
دیده شبنم گر از روی گلستان روشن است چشم گریان من از رخسار جانان روشن است روشن از خورشید تابان است اگر روی زمین ظلمت…
دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند
دیده ما سیر چشمان شان دنیا بشکند همچو جوهر نقش را آیینه ما بشکند بر سفال جسم لرزیدن ندارد حاصلی این سبو امروز اگر نشکست…
دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباش
دیده ما گرز خون رنگین نباشد گومباش حلقه بیرون در زرین نباشد گو مباش نیل چشم زخم باشد باده را جام سفال اهل دل را…
دیده ها را چهره گلرنگ گلشن می کند
دیده ها را چهره گلرنگ گلشن می کند روی آتشناک، شمع کشته روشن می کند بی حجابی بر فروغ حسن باد صرصرست شرم، خوبی را…
دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست
دیده های پاک را با حسن، کشتی آشناست شبنم روشن گهر در گلستان فرمانرواست اهل دل را کعبه و بتخانه می دارد عزیز خال موزون…
دیده هر کس که حیران است در دنبال اوست
دیده هر کس که حیران است در دنبال اوست هر که از خود می دود بیرون به استقبال اوست سرو سیمینی کز او مجنون بیابانی…
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش
دین به دنیای دنی ای دل نادان مفروش آنچه درمصر عزیزست به کنعان مفروش همتی را که به روشن گهری مشهورست چون گدایان تنک مایه…
دیده های شرمگین، دیدن نمی داند که چیست
دیده های شرمگین، دیدن نمی داند که چیست دست خواب آلود، گل چیدن نمی داند که چیست اهل غیرت را نمی باشد زبان عرض حال…
دیگر از پرده برون نغمه طنبور آمد
دیگر از پرده برون نغمه طنبور آمد باز ناخن زن دلهای پر از شور آمد از دم سرد خزان بر گل صد برگ نرفت آنچه…
دین و دل در کار آن زلف دو تا خواهیم کرد
دین و دل در کار آن زلف دو تا خواهیم کرد عمر اگر باشد به عهد خود وفا خواهیم کرد قصه شبهای هجران نیست اینجا…
دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیست
دیوانه را ز حلقه طفلان ملال نیست هر جا جمال هست غمی از جلال نیست شبنم به آفتاب ز روشندلی رسید پرواز آسمان تجرد به…





