در نگارستان تهمت دامن گل پاک نیست

در نگارستان تهمت دامن گل پاک نیست گر همه پیراهن یوسف بود، بی چاک نیست ثابت و سیار او سوزانتر از یکدیگرند آتش افسرده در…

در نقطه خاک است نهان، گر خبری هست

در نقطه خاک است نهان، گر خبری هست در پرده این گرد یتیمی گهری هست ابلیس ز آدم قد افراخته ای دید غافل که درین…

در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش

در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین که ز…

در نمود نقشها بی اختیار افتاده ام

در نمود نقشها بی اختیار افتاده ام مهره مومم به دست روزگار افتاده ام ز انقلاب چرخ می لرزم به آب روی خویش جام لبریزم…

در هر جگری شوری ازین گرم نفس هست

در هر جگری شوری ازین گرم نفس هست چون صبح، مرا حق نفس بر همه کس هست اندیشه آزاد شدن فال غریبی است آن را…

در هر دلی که ریشه غم زعفران شود

در هر دلی که ریشه غم زعفران شود خندان چگونه از می چون ارغوان شود از کوه غم شود دل افگار من سبک بار گران…

در هر که ترا دیده به حسرت نگرانم

در هر که ترا دیده به حسرت نگرانم عمی است که من زنده به جان دگرانم بیداری دولت به سبکروحی من نیست هر چند که…

در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق

در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق پیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست موج سراب می شمرد سلسبیل را دلداده ای…

در هر نظاره ام ز تو پیغام تازه ای است

در هر نظاره ام ز تو پیغام تازه ای است هر گردشی ز چشم توام جام تازه ای است هر روز از لب تو دل…

در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب

در هوای ابر لازم نیست در مینا شراب می کند هر قطره باران کار صد دریا شراب شب نشین با دختر رز عمر جاوید آورد…

در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟

در هوای کام دنیا می فشانی جان چرا؟ می کنی در راه بت صید حرم قربان چرا؟ چیست اسباب جهان تا دل به آن بندد…

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو

در هیچ پرده نیست، نباشد نوای تو عالم پرست از تو و خالی است جای تو هر چند کاینات گدای در تواند یک آفریده نیست…

در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد

در و دیوار در وجد از نسیم نوبهار آمد زمین مرده دل را خون به جوش از لاله زار آمد زمین یک دسته گل شد،…

در وصالیم و زهجران دست برسر می زنیم

در وصالیم و زهجران دست برسر می زنیم ما به جای نعل وارون حلقه بر در می زنیم پرفشانیهای ما در حسرت پرواز نیست دامنی…

در واکرده، در بسته ز دربان گردد

در واکرده، در بسته ز دربان گردد دولت از خانه در بسته گریزان گردد آه مظلوم اثر در دل ظالم نکند در سیه خانه کجا…

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است

در وصل، دل از هجر فزون دل نگران است آوارگی تیر در آغوش کمان است بیهوده پس سبحه و زنار دویدیم شیرازه اوراق دل آن…

در وطن جوهر سخن خوارست

در وطن جوهر سخن خوارست در نگین نام رو به دیوارست در غریبی کند سخن شهرست گل نمایان به طرف دستارست نیست از جذب کهربا…

درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش

درآن محفل که از می برفروزد روی گلفامش می لعلی تراود چون لب جام ازلب بامش شراب صرف در پیمانه اش ممزوج می گردد فتاده…

درآ به زمزمه ای مطرب غزال پرداز

درآ به زمزمه ای مطرب غزال پرداز که تازیانه شوق است شعله آواز مگر به روشنی این چراغ ربانی به پیشگاه حقیقت رسم ز راه…

درتن خود یک هدف واراستخوان دارم هنوز

درتن خود یک هدف واراستخوان دارم هنوز نسبت دوری به آن ابروکمان دارم هنوز گرچه از بیماری دل رنگ بررویم نماند یک دوجنگ روبروباز عفران…

درخون نشستم از نفس مشکبار خویش

درخون نشستم از نفس مشکبار خویش چون نافه عقده ای نگشودم زکار خویش انجم به آفتاب شب تیره را رساند دارم امیدها به دل داغدار…

درد پیری را جوانی می کند درمان و بس

درد پیری را جوانی می کند درمان و بس آه کاین درمان نباشد در دکان هیچ کس در بیابان طلب چون گردباد از ضعف تن…

درد بی درمان پیری منتهای دردهاست

درد بی درمان پیری منتهای دردهاست مغز پوچ و رنگ زردش کهربای دردهاست هیچ راهی چون به حق نزدیکتر از درد نیست می برم غیرت…

درد تو به دلهای سبکروح گران است

درد تو به دلهای سبکروح گران است تبخال بر آن لب گره رشته جان است در وصل دل از هجر فزون دل نگران است آوارگی…

درد دلم ز پرسش ارباب عادت است

درد دلم ز پرسش ارباب عادت است بیماریی که هست مرا، از عیادت است در کنه کفر و دین نرسیده است هیچ کس هنگامه گرم…

درد را چون صاف در میخانه می باید کشید

درد را چون صاف در میخانه می باید کشید هر چه ساقی می دهد مردانه می باید کشید عزت جام تهی باید به بوی باده…

درد را سوختگان تو به درمان ندهند

درد را سوختگان تو به درمان ندهند جگر تشنه به سرچشمه حیوان ندهند بیقراران تو چون دامن صحرا گیرند خار را فرصت گیرایی دامان ندهند…

درد می را به من خاک نشین بگذارید

درد می را به من خاک نشین بگذارید از پی خیر بنایی به زمین بگذارید نقش امید در آیینه نماید خود را هرکجا پای نهد…

درد من خاطر نشان یار بی پروا نشد

درد من خاطر نشان یار بی پروا نشد خدمت چشم ترم در راه او مجرا نشد عاشقی، بر خواری و بی اعتباری صبر کن عندلیب…

دردست، صبح شیب، می خوشگوار چیست؟

دردست، صبح شیب، می خوشگوار چیست؟ در پیری این سیاه درون این نگار چیست؟ زیر پل شکسته نه جای اقامت است خم شد قدت ز…

دردمندان که به ناخن جگر خود خستند

دردمندان که به ناخن جگر خود خستند چشمه خویش به دریای بقا پیوستند خود حسابان که کشیدند به دیوان خود را در همین نشأه ز…

دردمندی سر به گردون می رساند آه را

دردمندی سر به گردون می رساند آه را می فزاید پیچ و تاب این رشته کوتاه را قطع صحرای عدم را عمر جاویدان کم است…

دردمندی کرد بر من شربت دیدار تلخ

دردمندی کرد بر من شربت دیدار تلخ قند باشد در دهان مردم بیمار تلخ می کشد از لطف عاشق تلخی زهر عتاب باده شیرین بود…

دردی که سازگار تو گردد دواشناس

دردی که سازگار تو گردد دواشناس زهری که خوشگوار شد آب بقاشناس نان جوین خویش به از گندم کسان پهلوی خشک خویش به از بوریا…

درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد

درشتی از فلک شیشه رنگ می بارد زمانه ای است که از شیشه سنگ می بارد لب صدف زده تبخال و ابر بی انصاف به…

درریاض آفرینش صد دل بی برگ را

درریاض آفرینش صد دل بی برگ را با تهیدستی رعایت چون صنوبر می کنم بر دل من کلفتی از درد وداغ عشق نیست بستر و…

درکرم ساغر اگر هست زمینا در پیش

درکرم ساغر اگر هست زمینا در پیش ابر ازبخشش دریاست ز دریا درپیش ماپریشان سفران قافله سیلابیم چه خیال است که افتد خبر ازما درپیش؟…

درگلستان بلبل و در انجمن پروانه باش

درگلستان بلبل و در انجمن پروانه باش هرکجا دام تماشایی که بینی دانه باش کفر و دین را پرده دار جلوه معشوق دان گاه دربیت…

درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست

درگذر زین خاکدان، گرد سپاهی بیش نیست برشکن افلاک را، طرف کلاهی بیش نیست تشنه چشم افتاده است آیینه اسکندری ورنه آب زندگانی دل سیاهی…

درمانده این جسم نزارست دل ما

درمانده این جسم نزارست دل ما در سنگ نهان همچو شرارست دل ما هر چند بهای گهر از گرد یتیمی است بی قیمت ازین مشت…

درنمی آید به چشم از لاغری مجنون ما

درنمی آید به چشم از لاغری مجنون ما محمل لیلی بود سرگشته در هامون ما می شود خوشوقت از خلوت دل محزون ما در خم…

دروغ شیوه طبع یگانه ما نیست

دروغ شیوه طبع یگانه ما نیست شرر فشانی، کار زبانه ما نیست تلاش مسند عزت برون در بگذار صف نعال در آیینه خانه ما نیست…

درون دل بود یار از جهان گر چه می خواهی؟

درون دل بود یار از جهان گر چه می خواهی؟ گهر در سینه بحرست از ساحل چه می خواهی؟ سرآزاده ای چون سرو ازین بستانسرا…

درون گنبد گردون فتنه بار مخسب

درون گنبد گردون فتنه بار مخسب به زیر سایه پل، موسم بهار مخسب فلک ز کاهکشان تیغ بر کف استاده است به زیر سایه شمشیر…

درویش را زخرقه صد پاره نیست عار

درویش را زخرقه صد پاره نیست عار محضر به قدر مهر بود صاحب اعتبار زنگ از جبین آینه صیقل نمی برد زینسان که می برد…

دریا سواد سینه بی کینه من است

دریا سواد سینه بی کینه من است موج شکست، جوهر آیینه من است از سادگی به شیشه خود سنگ می زند سنگین دلی که دشمن…

دریاب صبح فیض نسیم بهار را

دریاب صبح فیض نسیم بهار را در دیده جا ده این نفس بی غبار را با درد خود گذار من خاکسار را از روی گردباد…

درین بهار به گلزار رفتنی دارد

درین بهار به گلزار رفتنی دارد به پای بوی گل از خود گذشتنی دارد کنون که نرگس شهلا گشود چشم از خواب به چشم روشنی…

درین جان که سرانجام خانه پردازی است

درین جان که سرانجام خانه پردازی است عمارتی که به جای خودست خودسازی است دل تو تا رگ خامی ز آرزو دارد چو عنکبوت ترا…

درین جهان مزور به ترس وباک نگر

درین جهان مزور به ترس وباک نگر به دام بیشتر از دانه زیر خاک نگر مشو چون دام درین صید گه سراپاچشم به دیده های…

درین جهان نشود حال آن جهان معلوم

درین جهان نشود حال آن جهان معلوم که مغز را نتوان کرد از استخوان معلوم که دیده حاشیه باشد ز متن مشکلتر؟ نشد ز سبزه…

درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد

درین چمن سرسبز آن برهنه پا دارد که چار موسم چون سرو یک قبا دارد حریص را نکند نعمت دو عالم سیر همیشه آتش سوزنده…

درین حدیقه پر میوه تا جگر نخوری

درین حدیقه پر میوه تا جگر نخوری ز نخل زندگی خویشتن ثمر نخوری ترا به چشمه حیوان گذار خواهد بود جگر ز رفتن این عمر…

درین دو هفته که زاینده رود سرشارست

درین دو هفته که زاینده رود سرشارست پلی است آن طرف آب، هر که هشیارست چسان ز سیر چمن خاطرم گشاده شود؟ که بوی گل…

درین ریاض دلی را که آب می سازند

درین ریاض دلی را که آب می سازند چو شبنم آینه آفتاب می سازند دلی که داغ وکباب از فروغ عشق نشد در آفتاب قیامت…

درین سفر که توکل شده است راهبرم

درین سفر که توکل شده است راهبرم یکی است نسبت زنار و توشه با کمرم چنان ربوده مرا لذت سبکباری که تن به گرد یتیمی…

درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟

درین صحرا که یارب از پی نخجیر می آید؟ که آهو بی محابا در پناه شیر می آید دل بیدار می باید وصال زلف جانان…

درین عالم که جز وحشت نباشد

درین عالم که جز وحشت نباشد چه سازد کس اگرخلوت نباشد درین آشوبگاه وحشت افزا حصاری بهتر از عزلت نباشد اگر دارالامانی در جهان هست…

درین محیط چو غواص هرکه ته دارد

درین محیط چو غواص هرکه ته دارد چو موج به که سر رشته را نگه دارد شراب روز دل لاله را سیه دارد چه حاجت…

درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟

درین گلشن نباشد نعل در آتش چسان گل را؟ که دارد یاد، هر خاری در او صد کاروان گل را چه پروا حسن مغرور از…

دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کن

دزدیده در آن ابروی پیوسته نظر کن زنهار ازین دزد کمربسته حذر کن در رشته بی طاقت جان تاب نمانده است شیرازه اوراق دل آن…

دست اسباب بگیرید و به سیلاب دهید

دست اسباب بگیرید و به سیلاب دهید به دل جمع، دگر داد شکر خواب دهید دل بی عشق چه در سینه نگه داشته اید؟ بر…

دست اگر در کمر راهبر دل زده ای

دست اگر در کمر راهبر دل زده ای بی تردد به میان دامن منزل زده ای دامن خضر رها کن که دلیل تو بس است…

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم

دست اگر کوتاه باشد آرزویی می کنیم زلف مشکین ترا از دور بویی می کنیم طاعت ما نیست غیراز شستن دست از جهان گر نماز…

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت

دست بر هر چه فشاندم به رگ جان آویخت دامن از هر چه کشیدم به گریبان آویخت دامن گرمروان شعله بی زنهارست چون مرا خار…

دست بر زلف پریشان سخن یافته ام

دست بر زلف پریشان سخن یافته ام چشم بد دور، رگ جان سخن یافته ام شسته ام روی به خوناب جگر لعل صفت تا رگ…

دست تاک از اثر نشأه صهباست بلند

دست تاک از اثر نشأه صهباست بلند این رگ ابر ز سرچشمه میناست بلند محمل لیلی ازین بادیه چون برق گذشت همچنان گردن آهو به…

دست چون عیسی زدنیا پاک می باید فشاند

دست چون عیسی زدنیا پاک می باید فشاند گرد ره در دامن افلاک می باید فشاند اتصال بحر بر بی دست و پایان مشکل است…

دست در دامن آن زلف معنبر زده ام

دست در دامن آن زلف معنبر زده ام باز بر آتش خود دامن محشر زده ام شمع بیدار دلان روشنی از من دارد آب حیوان…

دست در دامن اندیشه زدن نادانی است

دست در دامن اندیشه زدن نادانی است ساحلی دارد اگر بحر جهان حیرانی است باعث گردش افلاک که می داند چیست؟ قسمت عقل ازین دایره…

دست در دامن رنگین بهاری نزدم

دست در دامن رنگین بهاری نزدم ناخنی بر دل گلزار چو خاری نزدم شبنمی نیست درین باغ به محرومی من که دلم خون شد و…

دست در یوزه خسیسانه به بالا چه کنم؟

دست در یوزه خسیسانه به بالا چه کنم؟ طرف وعده کریم است تقاضا چه کنم؟ نیست یک جبهه واکرده درین وحشتگاه ننهم روی خود از…

دست رد مشکل بود بر توشه عقبی زدن

دست رد مشکل بود بر توشه عقبی زدن ورنه آسان است پشت پای بر دنیا زدن از سبکروحی اگر بر دل گذاری بار خلق می…

دست شستن ز بقا آب حیات است ترا

دست شستن ز بقا آب حیات است ترا خط کشیدن به جهان خط نجات است ترا برگ از خویش بیفشان، ز ثمر دست بشوی ای…

دست طمع ز مایده چرخ شسته ایم

دست طمع ز مایده چرخ شسته ایم از جان سخت خود به شکم سنگ بسته ایم دامان بادبان توکل گرفته ایم در زورق حباب به…

دست کوته کرد زلف یار از تسخیر من

دست کوته کرد زلف یار از تسخیر من ریخت از زور جنون شیرازه زنجیر من با خرابی های ظاهر دلنشین افتاده ام سیل نتوان گذشت…

دست فلک کبود شد از گوشمال ما

دست فلک کبود شد از گوشمال ما شوخی ز سر نهشت دل خردسال ما چندین هزار جامه بدل کرد روزگار غفلت نگر که رنگ نگرداند…

دست کوته مکن از دامن احسان طلب

دست کوته مکن از دامن احسان طلب تا کشی نکهت یوسف ز گریبان طلب سالک آن به که شکایت ز ملامت نکند که بود زخم…

دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشت

دست ما چون سرو هرگز بخت دامانی نداشت هرگز این بی حاصل از ایام سامانی نداشت حلقه زلفت به روی گرم عالم را گرفت خاتم…

دست ما در بند چین آستین افتاده است

دست ما در بند چین آستین افتاده است ورنه آن زلف از رسایی بر زمین افتاده است تکمه پیراهن خورشید تابان می شود همچو شبنم…

دست و پا بسیار زد تا عشق ما را پاک سوخت

دست و پا بسیار زد تا عشق ما را پاک سوخت شعله خون ها خورد تا این هیزم نمناک سوخت بی گناه است آسمان در…

دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب

دست و پا گم می کند موج سبک لنگر در آب خویشتن را می کند گردآوری گوهر در آب عاشق حیران همان در وصل گرم…

دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟

دست و دامن چه سزاوار عطای تو بود؟ ظرف دریوزه کند هرکه گدای تو بود بی نیاز از زر و سیمند طلبکارانت گنج زیر قدم…

دستگاه شور من از دامن هامون فزود

دستگاه شور من از دامن هامون فزود چشم آهو پرده ها بر وحشت مجنون فزود می نماید گوهر شب تاب در شب خویش را از…

دستی به جام باده حمرایم آرزوست

دستی به جام باده حمرایم آرزوست دست دگر به گردن مینایم آرزوست چون ریگ، سیر دامن صحرایم آرزوست تخت روان ز آبله پایم آرزوست پرگاروار…

دستی ز روی لطف برآری چه می شود؟

دستی ز روی لطف برآری چه می شود؟ ما را اگر به ما نگذاری چه می شو؟ ما را اگر به ما نگذاری چه می…

دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی

دستی به سر زلف خود از ناز کشیدی تا حلقه به گوش که دگر باز کشیدی شد بر لب دریاکش من مهر خموشی جامی که…

دستی که به جامی نشود رهزن هوشم

دستی که به جامی نشود رهزن هوشم چون پایه تابوت گران است به دوشم دستی که به احسان نکند حلقه بگوشم چون پایه تابوت گران…

دستی که ریزشی نکند شاخ بی برست

دستی که ریزشی نکند شاخ بی برست نخلی که میوه ای ندهد خشک بهترست زنهار تن به سایه بال هما مده تا آفتابروی قناعت میسرست…

دستی که شد به گردش پیمانه آشنا

دستی که شد به گردش پیمانه آشنا دیگر نشد به سبحه صد دانه آشنا میزان عدل میل به یک سو نمی کند عارف بود به…

دشت بیرون نامده است از ماتم مجنون هنوز

دشت بیرون نامده است از ماتم مجنون هنوز داغها از لاله دارد سینه هامون هنوز دامن از خون شفق صبح قیامت پاک کرد می تراود…

دشمن از غمخانه من شاد می آید برون

دشمن از غمخانه من شاد می آید برون سیل روشن زین خراب آباد می آید برون دور گردان را به آتش رهنمایی می کند از…

دعوی بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرد

دعوی بوسه به آن غنچه دهن نتوان کرد در میان چون نبود هیچ، سخن نتوان کرد بس که تقریب پی آب شدن می جوید نگه…

دعوی عشق ز هر بوالهوسی می آید

دعوی عشق ز هر بوالهوسی می آید دست بر سر زدن از هر مگسی می آید اوست غواص که گوهر به آرد، ورنه سیر این…

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم

دعوی گردن فرازی با اسیری چون کنم در صف آزاد مردان این دلیری چون کنم فقر تنها بی فنا چون دعوی بی شاهدست با وجود…

دگر با نوخطی دارد دل من در میان سودا

دگر با نوخطی دارد دل من در میان سودا که دارد در گره هر موی خطش یک جهان سودا غبار استخوانم سرمه چشم غزالان شد…

دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟

دگر چه شد که به عشاق سرگران بودی؟ چو لاله حرف جگرسوز در دهان داری دگر ز دیده گستاخ ما چه سرزده است؟ که تلختر…

دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری

دگر چه شد که ز حالم خبر نمی گیری ز بوسه نام مرا در شکر نمی گیری فریب می دهی از وعده دروغ مرا شکوفه…

دگر هر ذره خاکم هوای کشوری دارد

دگر هر ذره خاکم هوای کشوری دارد سر آسوده مغزم با پریشانی سری دارد چسان مژگان آسایش به مژگان آشنا سازم؟ به قصد خون من…

دگر که را کنم از اهل درد محرم راز؟

دگر که را کنم از اهل درد محرم راز؟ که رنگ من به زبان شکسته شد غماز مباش ایمن ازان چشمهای شرم آلود که چشم…