در روز حشر سایه کوه گناه من

در روز حشر سایه کوه گناه من گردید از آفتاب قیامت پناه من اندیشه از شکست ندارم که همچو موج افزوده می شود ز شکستن…

در ره عشق که در هر قدمش صد خطرست

در ره عشق که در هر قدمش صد خطرست دیده آبله را هر مژه از نیشترست همچو خورشید به یک چشم ببین عالم را که…

در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست

در ریاض آفرینش خاطر آسوده نیست برگ عیش این چمن جز دست بر هم سوده نیست خنده گل می دهد یادی ز آغوش وداع در…

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است

در روی زمین یک سر پر شور نمانده است ته جرعه ای از کاسه منصور نمانده است زنگار گرفته است دل اهل جهان را در…

در زلف تو آویخت دل از قید علایق

در زلف تو آویخت دل از قید علایق سررشته پیوند بود تاب موافق پهلو به حیات ابدی می زند آن زلف این است سوادی که…

در زلف مده راه دگر باد صبا را

در زلف مده راه دگر باد صبا را زین بیش ملرزان دل آسوده ما را از آینه و آب شود حسن دو چندان در چهره…

در زلف ناامیدی روی امید باشد

در زلف ناامیدی روی امید باشد صبح امید یعقوب چشم سفید باشد بید از ثمر نظر بست وصل نبات دریافت عاشق ز ترک لذت چون…

در زمستان باغ اگر از برگ عریان می شود

در زمستان باغ اگر از برگ عریان می شود برگ عیش خلق افزون در زمستان می شود در سواد زلف شب، صبح بناگوشی است روز…

در زیر تیغ یار که سرها در او گم است

در زیر تیغ یار که سرها در او گم است داریم حیرتی که نظرها در او گم است زین آب زیر کاه، که چرخ است…

در زیر خرقه شیشه می را نگاه دار

در زیر خرقه شیشه می را نگاه دار این ماه را نهفته در ابر سیاه دار از ریشه بر میار نهال امید را ته شیشه…

در زیر فلک چند خردمند توان بود

در زیر فلک چند خردمند توان بود هشیار درین غمکده تا چند توان بود در فصل گل از بلبل ما یاد نکردند دیگر به چه…

در زیر فلک نیست اگر همنفسی هست

در زیر فلک نیست اگر همنفسی هست در پرده غیب است اگر دادرسی هست بیرون چه کشی دلو تهی از چه کنعان؟ غافل مشو از…

در سخن بر نیاید آوازم

در سخن بر نیاید آوازم نیست اندیشه ای ز غمازم در کمانخانه فلک چون تیر به پر عاریه است پروازم نیست ناخن به دل زنی…

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود

در سخن گفتن خطای جاهلان پیدا شود تیر کج چون از کمان بیرون رود رسوا شود چون صدف هرکس که دندان بر سر دندان نهد…

در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند

در سر پرشور ما تا رنگ سودا ریختند لاله ها پیمانه خود را به صحرا ریختند من کشیدم بی تأمل باده منصور را ورنه صدبار…

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید

در سر پل باده چون سیلاب می باید کشید می به کشتی در کنار آب می باید کشید می توان تا چشمی از روی گلستان…

در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود

در سر زلف تو مجنون دل فرزانه شود هرکه پیوست به این سلسله دیوانه شود حسن را عشق ز آفات بلاگردانی است شمع را دست…

در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش

در سر زینت خودآرا می رود آخر سرش حلقه فتراک طاووس است از بال و پرش هرکه دارد خرده خود از نواسنجان دریغ همچو گل…

در سر مرده دلان شور ندیده است کسی

در سر مرده دلان شور ندیده است کسی نفس گرم ز کافور ندیده است کسی سبزه شوره زمین نیست به جز موج سراب حاصل از…

در سر مشکل پسندان نشأه انصاف نیست

در سر مشکل پسندان نشأه انصاف نیست ورنه در تعمیر دلها، درد کم از صاف نیست از جوانان پاکدامانی طمع کردن خطاست در بهاران آبها…

در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکن

در سرانجام عمارت عمر خود باطل مکن در زمین عاریت چون غافلان منزل مکن تا دل ویرانه ای را می توان تعمیر کرد نقد اوقات…

در سیر و دور می گذرد ماه و سال ما

در سیر و دور می گذرد ماه و سال ما چون گردباد ریشه ندارد نهال ما ذاتی است روشنایی ما همچو آفتاب نقصی نمی رسد…

در سماع بیخودی چون دست بالامی کنم

در سماع بیخودی چون دست بالامی کنم کوچه ها در رود نیل چرخ پیدا می کنم با سویدای دل ازسیر فلکها فارغم گردش پرگار در…

در سفر زود خجالت کشد از دعوی خویش

در سفر زود خجالت کشد از دعوی خویش در وطن هر که سبکبار نماید خود را چه کند با دل بی درد، کلام صائب؟ این…

در سینه عشاق هوس راه ندارد

در سینه عشاق هوس راه ندارد در مجمر ما شعله خس راه ندارد تسلیم شو آن آینه تیغ چو دیدی اینجا دم بیراه نفس راه…

در سینه عشاقی و از سینه جدایی

در سینه عشاقی و از سینه جدایی چون صورت آیینه ز آیینه جدایی در چشمی و در چشم نیایی ز لطافت گنجینه نشینی و ز…

در سینه نهان گریه مستانه نگردد

در سینه نهان گریه مستانه نگردد سیلاب گره در دل ویرانه نگردد جویای دل صاف بود چهره روشن آیینه محال است پریخانه نگردد نزدیکی شمع…

در سینه های تنگ بود آه بیشتر

در سینه های تنگ بود آه بیشتر یوسف کند طلوع ازین چاه بیشتر چندان که عشق راهزنی بیش می کند رو می نهند خلق به…

در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست

در سیه خانه افلاک، دل روشن نیست اخگری در ته خاکستر این گلخن نیست دل چو بیناست، چه غم دیده اگر نابیناست؟ خانه آینه را…

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب

در شب وصل تو می لرزد دل چون آفتاب تا مباد از رخنه ای آرد شبیخون آفتاب هر سری را در خور همت کلاهی داده…

در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست

در شب مهتاب می را آب و تاب دیگرست باده و مهتاب با هم همچو شیر و شکرست چون به شیرینی نگردد باده های تلخ…

در ششدرست مهره اسیر جهات را

در ششدرست مهره اسیر جهات را درهم نورد سلسله ممکنات را بی نیش نیست نوشی اگر هست در جهان در شیشه کرده اند حصاری نبات…

در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را

در شکایت ریختی دندان نعمت خواره را کهنه کردی در ورق گردانی این سی پاره را جوهر دل شد عیان از گرم و سرد روزگار…

در شهر اگر ملول نگردیم چون کنیم؟

در شهر اگر ملول نگردیم چون کنیم؟ دامان دشت نیست که مشق جنون کنیم ما کاسه سرنگون و فلک کاسه سرنگون در خانمان خرابی هم…

در شوره زار دانه اگر سبز می شود

در شوره زار دانه اگر سبز می شود از چرخ بخت اهل هنر سبز می شود روزی که برف سرخ ببارد ز آسمان بخت سیاه…

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست

در طریق عشق هر جا می گذاری پا، سرست موج این وادی رگ جان، ریگ این صحرا سرست از محیط آفرینش چون نیاید بوی خون؟…

در صدف چشم محال است گهر باز کند

در صدف چشم محال است گهر باز کند گره از دیده پوشیده سفر باز کند آه سردست گشاینده دلهای غمین از دل غنچه گره باد…

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟

در طلب سستی چو ارباب هوس کردن چرا؟ راه دوری پیش داری، رو به پس کردن چرا شکر دولت سایه بر بی سایگان افکندن است…

در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت

در ظاهر اگر پشت به من همچو کمان داشت لیک از ته دل روی توجه به نشان داشت آن عهد کجا رفت که آن دلبر…

در عالم بالاست تماشایی اگر هست

در عالم بالاست تماشایی اگر هست بیرون ز مکان است و زمان جایی اگر هست چیزی که بجا مانده همین ترک تمناست در خاطر عشاق…

در عالم فانی که بقا پا به رکاب است

در عالم فانی که بقا پا به رکاب است گر زندگی خضر بود نقش بر آب است از مردم دنیا طمع هوش مدارید بیداری این…

در عروج نشأه می می کند طوفان سماع

در عروج نشأه می می کند طوفان سماع کار دامن می کند بر آتش مستان سماع از غبار کلفت و گرد غم و زنگ ملال…

در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن

در عشق اگر صادقی از قرب حذر کن چون آینه از دور قناعت به نظر کن زان چهره کز او جای عرق می چکد آتش…

در عمارت زندگانی چند باطل می کنی؟

در عمارت زندگانی چند باطل می کنی؟ رفته ای از کار تا سامان منزل می کنی عاقبتاین خانه ها ماتم سرایی می شود زعفران گر…

در علاج درد ما رنگ از رخ تدبیر ریخت

در علاج درد ما رنگ از رخ تدبیر ریخت دید تا ویرانی ما را، دل تعمیر ریخت این قدر شور جنون در قطره ای می…

در عین بحر، گوشه نشین را کناره هاست

در عین بحر، گوشه نشین را کناره هاست در یتیم را ز صدف گاهواره هاست تا داده ام عنان توکل ز دست خویش کارم همیشه…

در عین وصل داغ جدایی چو لاله ام

در عین وصل داغ جدایی چو لاله ام خالی و پر ز ماه چو آغوش هاله ام شد تشنه تر ز باده روشن پیاله ام…

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست

در غبار خط صفای آن پری طلعت بجاست گر چه شد درد این شراب صاف، کیفیت بجاست رفتن فصل بهار، از خواب سنگینی نبرد طی…

در غبار خط همان زلفش بود جویای دل

در غبار خط همان زلفش بود جویای دل خاک سیر از صید چشم دام نتوانست کرد بس که دلها را غم آغاز پرتشویش داشت هیچ…

در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست

در غریبی دلم از یاد وطن خالی نیست غنچه هر جا بود از فکر چمن خالی نیست روح در جسم من از شوق ندارد آرام…

در غریبی تابه چند افتدکسی ازیادخویش؟

در غریبی تابه چند افتدکسی ازیادخویش؟ کو جنونی تا برآرم گرد از بنیاد خویش غفلت صیاد از نخجیر عین رحمت است وای بر صیدی که…

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق

در غریبی گشت صرف نامجویی چون عقیق مشت خونی کز جگر گاه یمن برداشتم با زبردستی سپهراهنین پی برنداشت از امانت بار سنگین که من…

در غم و شادی ایام مرا حال یکی است

در غم و شادی ایام مرا حال یکی است فصل هر چند کند جامه بدل سال یکی است حرص دایم ز برای دگران در گردست…

در فشار دل، سر دست نگارین ظالم است

در فشار دل، سر دست نگارین ظالم است در هلاک بیگناهان تیغ خونین ظالم است گر چه از زنگار خط تیغ نگاهش کند شد همچنان…

در قلزم می همچو حباب است دل ما

در قلزم می همچو حباب است دل ما از خانه به دوشان شراب است دل ما موقوف نسیمی است ز هم ریختن ما چون برگ…

در قناعت لب خشک و مژه پر نم نیست

در قناعت لب خشک و مژه پر نم نیست عالمی هست درین گوشه که در عالم نیست در دل هر که رضا رنگ اقامت ریزد…

در کاروان ما جرس قال و قیل نیست

در کاروان ما جرس قال و قیل نیست در عالم مشاهده راه دلیل نیست عیبی به عیب خود نرسیدن نمی رسد گر ثقل خود ثقیل…

در کاسه سپهر کند خاک گرد من

در کاسه سپهر کند خاک گرد من رحم است بر کسی که شود هم نبرد من در شهربند عافیت از خاکساریم دیوار می کشد به…

در کاهش است از سخن خود سخن طراز

در کاهش است از سخن خود سخن طراز در سمین به رشته بود بوته گدار درکم زدن زیادتی آنها که دیده اند چون شمع می…

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده ای؟

در کدامین چمن ای سرو به بار آمده ای؟ که رباینده تر از خواب بهار آمده ای با گل روی عرقناک، که چشمش مرساد! خانه…

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع

در کشاکش از زبان آتشین بودم چو شمع تا نپیوستم به خاموشی نیاسودم چو شمع دیدنم نادیدنی، مد نگاهم آه بود در شبستان جهان تاچشم…

در کمین این فلک سخت کمانی که تراست

در کمین این فلک سخت کمانی که تراست عاقبت گرد برآرد ز نشانی که تراست نعمت روی زمین چشم ترا سیر نکرد چه کند خاک…

در کنار دایه حسن او جهان افروز بود

در کنار دایه حسن او جهان افروز بود در دل سنگ این شرار شوخ عالمسوز بود رشته پیوند من با گلرخان امروز نیست مرغ من…

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست

در کف هر که بود ساغر می، خاتم ازوست هر که در عالم آب است همه عالم ازوست هر که پوشید نظر، گوهر بینایی یافت…

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو

در کهنسالی ز مرگ ناگهان غافل مشو برگ چون شد زرد از باد خزان غافل مشو امن نتوان زیست از اقبال و ادبار فلک از…

در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن

در کهنسالی نفس را راست نتوان ساختن راست ناید با کمان حلقه تیر انداختن از سبکروحان نیاید با گرانان ساختن چون تواند کشتی خالی به…

در کودکی از جبهه من عشق عیان بود

در کودکی از جبهه من عشق عیان بود گهواره ز بیتابی من تخت روان بود انگشت نما بود دل سوخته من آن روز که از…

در کوی جان به قطع مراحل نمی رسیم

در کوی جان به قطع مراحل نمی رسیم تا گرد جسم هست به منزل نمی رسیم نه دین ما به جا و نه دنیای ما…

در کوی خرابات گروهی که خموشند

در کوی خرابات گروهی که خموشند از صافدلی چون خم سربسته به جوشند از دور نیفتند به صد شیشه لبریز در بزم می آنها که…

در کوی عشق بر رخ کس در نبسته اند

در کوی عشق بر رخ کس در نبسته اند این در به روی مومن وکافر نبسته اند در پله صفای نظر خوب وبد یکی است…

در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود

در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود از باغ خلد برگ ونوا کم نمی شود موج از شکست روی نمی تابد از محیط اخلاص…

در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهند

در گذر از گفتگو تا ساغر هوشت دهند جنت در بسته از لبهای خاموشت دهند سرمپیچ از گوشمال آن دو زلف عنبرین تا لبی خندانتر…

در کوی عشق ره نبود جبرئیل را

در کوی عشق ره نبود جبرئیل را پی کرده است تیزی این ره دلیل را بخت سیه گلیم ندارد غم گزند حاجت به نیل نیست…

در گذر ای آسمان از وادی آزار ما

در گذر ای آسمان از وادی آزار ما شیشه خود را مزن بر سنگ بی زنهار ما ناتوانانیم، اما کار چون بر سر فتد دود…

در گردش آورید می لعل فام را

در گردش آورید می لعل فام را زین بیش خشک لب مپسندید جام را تاچون شفق مدام رخت لاله گون بود بی باده مگذران چو…

در گرفتاری بود جمعیت خاطر محال

در گرفتاری بود جمعیت خاطر محال با دو دست بسته نتوان دست یغمایی گرفت حلقه زنار شد طوق گلوی قمریان سرو تا از قامتش سرمشق…

در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده

در گلستان برگ عیش اندوختم بی فایده چون گل از جمعیت خود سوختم بی فایده کیمیای رستگاری بود در دست تهی من ز غفلت سیم…

در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند

در گلستانی که بلبل جوش غیرت می زند باغبان در سایه گل خواب راحت می زند می شود از سنگ طفلان چون تن مجنون کبود…

در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین

در گلستانی که ریزد خون بلبل بر زمین در لباس لاله گردد جلوه گر گل بر زمین زود در چاه ندامت سرنگون خواهد فتاد هر…

در گلشنی که بند قبای تو وا شود

در گلشنی که بند قبای تو وا شود چندین هزار پیرهن گل قبا شود ریزند اگر به دیده من بیغمان نمک در چشم قدردانی من…

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گره

در گلویم اشک رنگارنگ می گردد گره کاروان در راههای تنگ می گردد گره نیست آغوش فلاخن جای لنگ سنگ را در سر مجنون کجا…

در گنه اشک ندامت ز جگر برخیزد

در گنه اشک ندامت ز جگر برخیزد این سحابی است که از دامن تر برخیزد باده در چشم و دل پاک پریزاد شود قطره چون…

در لب جان پرور جانان نمی ماند سخن

در لب جان پرور جانان نمی ماند سخن در حجاب غیب هم پنهان نمی ماند سخن نیست مانع سرو را زنجیر آب از سرکشی چون…

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند

در لب یار نهان عیش جهان ساخته اند باغ را در گره غنچه نهان ساخته اند نیست چون آینه حیرانی ما امروزی از ازل دیده…

در لحد گل نکند شعله داغی که مراست

در لحد گل نکند شعله داغی که مراست روغن از ریگ کند جذب چراغی که مراست درنگیرد نفس شعله به خاکستر سرد می خونگرم چه…

در مجمع ما نیست کسی را غم خانه

در مجمع ما نیست کسی را غم خانه چون ریگ روان قافله ماست روانه از هر دو جهان حاصل من ناوک آهی است مانند کمان…

در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتن

در محبت راز سر پوشیده نتوان یافتن در قیامت نامه پیچیده نتوان یافتن مور را ملک سلیمان درنمی آید به چشم در قیامت دیده نادیده…

در محفل که راه بیابی گران مباش

در محفل که راه بیابی گران مباش از حرف سخت بار دل دوستان مباش یاد از حباب گیر طریق نشست و خاست دربزم چون محیط…

در محفلی که تیغ زبان بر کشیده ایم

در محفلی که تیغ زبان بر کشیده ایم در گوش تیغ حلقه جوهر کشیده ایم گر حنظل سپهر به ساغر فشرده اند ابرو ترش نساخته…

در محیط عشق باشد از سر پر خون حباب

در محیط عشق باشد از سر پر خون حباب باشد این دریای خون آشام را گلگون حباب می نماید شوکت گردون به چشم تنگ عقل…

در مشرب من صبح چه گویم چه اثر داد

در مشرب من صبح چه گویم چه اثر داد این شیر مرا غوطه به دریای شکر داد از رفتن چون ندهم پشت به دیوار آسوده…

در مصافی که من از آه علم وا کردم

در مصافی که من از آه علم وا کردم کوه اگر بود طرف، بادیه پیما کردم توشه آخرت من ز خرابات وجود مشت خاکی است…

در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست

در معرکه عشق ز جرأت خبری نیست غیر از سپر انداختن اینجا سپری نیست در قافله فرد روان بار ندارم هر چند به جز سایه…

در موج پریشانی من فاصله ای نیست

در موج پریشانی من فاصله ای نیست امروز به جمعیت ما سلسله ای نیست فریاد که اسباب گرفتاری ما را چون حلقه زنجیر ز هم…

در موج خیز غم دل آزاد نشکند

در موج خیز غم دل آزاد نشکند جوهر طلسم بیضه فولاد نشکند تیغ ترا ملاحظه از جان سخت نیست از کوه قاف بال پریزاد نشکند…

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام

در نبندد چون کمان برروی مهمان خانه ام می ستاند چوب منع از دست دربان خانه ام در پناه نیستی آزادم از تشویق خلق همچو…

در نامجو شرافت ذاتی تمام نیست

در نامجو شرافت ذاتی تمام نیست یاقوت چون عقیق مقید به نام نیست از عشق می توان به حیات ابد رسید بی جوش عشق شیره…

در نظر هر که داد عشق تواش سروری

در نظر هر که داد عشق تواش سروری ملک سلیمان بود حلقه انگشتری چون به چمن بگذرد شعله رعنای تو سرو به بر می کند…

در نظر واکردنی گردید طی پرواز ما

در نظر واکردنی گردید طی پرواز ما چون شرر در نقطه انجام بود آغاز ما آنچنان کز برگ گردد نکهت گل بیشتر می شود بی…

در نظرها گر چه بیکاریم در کاریم ما

در نظرها گر چه بیکاریم در کاریم ما همچو مرکز پای برجاییم و سیاریم ما آب و گل کی می شود صاحب بصیرت را حجاب؟…