دانه اشک بود توشه راهی که مراست
دانه اشک بود توشه راهی که مراست دل آسوده بود قافله گاهی که مراست کمر از موجه خویش است مرا چون دریا چون حباب از…
دانه خال تو روزی که مرا در دل بود
دانه خال تو روزی که مرا در دل بود حاصل روی زمین از من بی حاصل بود مست نازی که تسلی به خبر بودم ازو…
دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد
دایم از فکر سفر پیر مشوش باشد قامت خم شده را نعل در آتش باشد دامن سوختگی را مده از کف زنهار که به قدر…
دایم به یک قرار بود مشت خار من
دایم به یک قرار بود مشت خار من چون آشیان خوش است خزان و بهار من گرد یتیمی گهر آفرینشم بر هیچ دیده بار نباشد…
دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکی
دانه ما در ضمیر خاک بودی کاشکی یا چو سر زد در زمان دهقان درودی کاشکی آن که آخر سر به صحرا داد بی بال…
دایم ز خود سفر چو شرر می کنیم ما
دایم ز خود سفر چو شرر می کنیم ما نقد حیات صرف سفر می کنیم ما سالی دو عید مردم هشیار می کنند در هر…
دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را
دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را خون می چکد مدام ز گفتار شیشه را یادآور از خمار گلوگیر صبحگاه خالی مکن ز باده…
دایم ستیزه با دل افگار می کنی
دایم ستیزه با دل افگار می کنی با لشکر شکسته چه پیکار می کنی؟ ای وای اگر به گریه خونین برون دهم خونی که در…
دایم شکفته است دل داغدار ما
دایم شکفته است دل داغدار ما موقوف وقت نیست چو عنبر بهار ما فارغ ز کعبه ایم و ز بتخانه بی نیاز خاک مراد ماست…
دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کند
دخل ناقص بر سخن سنجان گرانی می کند سنگ کم در پله میزان گرانی می کند بر بخیلان گر قدوم میهمان باشد گران بر کریمان…
دخل و تحسین بجا باعث احیای من است
دخل و تحسین بجا باعث احیای من است هر که را درد سخن هست مسیحای من است گر چه صد پایه ز نقش قدم افتاده…
در آتش است نعل می ناب دیگران
در آتش است نعل می ناب دیگران رنگین مساز خانه ز اسباب دیگران اشکی که شورید از دل غمگین غبار دارد خوشتر بود ز گوهر…
در آتش است نعل، نسیم بهار را
در آتش است نعل، نسیم بهار را رنگ ثبات نیست گل اعتبار را از برق و باد نعل رحیلش در آتش است منزل کجاست قافله…
در آتشم ز دیده شوخ ستاره ها
در آتشم ز دیده شوخ ستاره ها در هیچ خرمنی نفتد این شراره ها! خالی شده است از دل آگاه مهد خاک عیسی دمی نمانده…
در آن زلف سیه دلهای خونین می شود پیدا
در آن زلف سیه دلهای خونین می شود پیدا درین سنبلستان آهوی مشکین می شود پیدا به دامن می رسد چاک گریبان گلعذاران را به…
در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشد
در آغاز محبت خاطر عاشق غمین باشد که تا در جوش باشد دردمی بالانشین باشد ترا کامروز دستی هست بگشا عقده ای از دل که…
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم
در آن شبها که از یاد تو ساغر بود در دستم ز هر ناخن هلال عید دیگر بود در دستم ز طوفان حوادث زان نکردن…
در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد
در آن مجلس که از مستی رخت طاقت گداز افتد اگر خورشید تابان چهره افروزد به گاز افتد علاج من همان از چشم بیمار تو…
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است
در آن مقام که حیرت دلیل دانایی است نفس شمرده زدن نیز بادپیمایی است حضور، لازم عشق خدایی افتاده است بود همیشه پریشان دلی که…
در انتهای کار خود از ابتدا ببین
در انتهای کار خود از ابتدا ببین زان پیشتر که خاک شوی زیر پا ببین خودبین کجا، وصال حیات ابد کجا؟ آیینه را به سنگ…
در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گردد
در ایام تهیدستی فغان صاحب اثر گردد ندارد ناله جانسوز چون نی پر شکر گردد اگر یوسف چنین از پیر کنعان باخبر گردد زکنعان بوی…
در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند
در آن مقام که شاهی به هر گدا بخشند چه دولتی است که مارا همان به ما بخشند سعادت ازلی جو که در گذر باشد…
در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست
در بحر شعر، خامشی از لاف بهترست دست بلند، حجت عجز شناورست رنگین ز پیچ و تاب شود چهره سخن از خون نصیب تیغ به…
در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو
در برون رفتن ز بزم زندگی کاهل مشو نیستی خضر از گرانجانان این محفل مشو تا توانی چون موج دریا را کشیدن در کنار چون…
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت
در بهار نوجوانی هر که از صهبا گذشت بی توقف می تواند از سر دنیا گذشت مرکز پرگار حیرانی است چشم آهوان تا کدامین لیلی…
در بهاران از چمن ای باغبان بیرون میا
در بهاران از چمن ای باغبان بیرون میا تا گلی دربار هست از گلستان بیرون میا چون نمی گردد سری از سایه ات اقبالمند ای…
در بهاران بزم عیش میکشان آماده است
در بهاران بزم عیش میکشان آماده است جوش گل هم شاهد و هم مطرب و هم باده است می زند موج قیامت گلشن از الوان…
در بهاران دل دیوانه نگیرد آرام
در بهاران دل دیوانه نگیرد آرام تا به چون گرم شود دانه نگیرد آرام مرکز از دایره غافل نتواند گردید شمع استاده که پروانه نگیرد…
در بهاران سر مرغی که به زیر بال است
در بهاران سر مرغی که به زیر بال است از دم سرد خزان ایمن و فارغبال است هر چه اندوخته ای از تو جدا می…
در بهارستان یکرنگی شراب و خون یکی است
در بهارستان یکرنگی شراب و خون یکی است بلبل و گل، سرو و قمری، لیلی و مجنون یکی است پرده بینایی ما نیست تغییر لباس…
در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است
در بهشت است آن که چشمش از جهان پوشیده است بر سر گنج است پایی کز طلب خوابیده است گوشه عزلت ز صحبت ها مرا…
در بهشت افکند آن رخسار گندم گون مرا
در بهشت افکند آن رخسار گندم گون مرا شست یاد کوثر از دل آن لب میگون مرا از تماشای رخش چون چشم بردارم، که هست…
در بیابان جنون سلسله پردازی نیست
در بیابان جنون سلسله پردازی نیست روزگاری است درین دایره آوازی نیست نه همین کوچه و بازار ز مجنون خالی است در بیابان جنون نیز…
در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود
در بیابان خار اگر در پای مجنون می رود جوی خون از دیده لیلی به هامون می رود برنمی گردد به ساغر می چو شد…
در بیابان طلب، راهبری نیست مرا
در بیابان طلب، راهبری نیست مرا سر پرواز به باد دگری نیست مرا آن نفس باخته غواص جگرسوخته ام که به جز آبله دل گهری…
در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است
در بیابانی که خارش تشنه خون خوردن است پای در دامن کشیدن گل به دامن کردن است رزق ما چون شبنم از رنگین عذاران چمن…
در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش
در پاس نفس می گذرد عمر عزیزش هر سوخته جانی که دلش همدم غیب است هر کس کهخبر می دهد از راز حقیقت زنهار مکن…
در بیخودی گذشت زمان شباب من
در بیخودی گذشت زمان شباب من شد پرده دار دولت بیدار خواب من نگذاشت آب در جگرم عشق خانه سوز بی اشک شد ز تندی…
در پرده شب هر که می ناب گرفته است
در پرده شب هر که می ناب گرفته است از دست خضر در ظلمات آب گرفته است شمع سر بالین بودش دولت بیدار آن را…
در پرده غنچه برگ سفر ساز می دهد
در پرده غنچه برگ سفر ساز می دهد شبنم عبث چه آینه پرداز می دهد در بزم عشق کیست که سازد صدا بلند اینجا سپند…
در پریشان خاطری جمعیت مجنون ماست
در پریشان خاطری جمعیت مجنون ماست موجه کثرت کمند وحدت مجنون ماست نقش پای ناقه لیلی درین دامان دشت برگ عیش دیده پر حسرت مجنون…
در پریشان نظری غیر پریشانی نیست
در پریشان نظری غیر پریشانی نیست عالمی امن تر از عالم حیرانی نیست قفس تنگ فلک جای پر افشانی نیست یوسف نیست درین مصر که…
در پله آغاز ز انجام گذشتیم
در پله آغاز ز انجام گذشتیم از مصر برون نامده از شام گذشتیم چون برق فتادیم به خاشاک تعلق زین خاک جلوگیر به یک گام…
در پیری ارتکاب می ناب می کنی
در پیری ارتکاب می ناب می کنی این صبح را تصور مهتاب می کنی مویت سفید گشت و همان از شراب تلخ در شیر زندگانی…
در تعلق کوه آهن در شمار سوزن است
در تعلق کوه آهن در شمار سوزن است در تجرد سوزنی همسنگ کوه آهن است پاک کن دل را، ز دست انداز چرخ آسوده شو…
در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ای
در تمام عمر اگر یک روز عاشق بوده ای از حساب زندگی روزشمار آسوده ای چون می گلرنگ خون عاشقان غماز نیست از غبار خط…
در ته یک پیرهن از یار دور افتاده ام
در ته یک پیرهن از یار دور افتاده ام آه کز نزدیکی بسیار دورافتاده ام می کشم خمیازه بر آغوش در آغوش یار همچو مرکز…
در جبین کس نمی بینیم انوار صلاح
در جبین کس نمی بینیم انوار صلاح ریش و دستاری بجا مانده است ز آثار صلاح ای بسا میت که خواهد بی کفن رفتن به…
در جسم خاکسار مرا جان سوخته
در جسم خاکسار مرا جان سوخته باشد سفال تشنه و ریحان سوخته چون لاله گرچه چشم و چراغم بهار را تر می کنم به خون…
در جلوه گاه حسن، سراپای دیده باش
در جلوه گاه حسن، سراپای دیده باش در پیش زنگی آینه زنگ دیده باش در جویبار عقل به لنگر خرام کن در بحر عشق کشتی…
در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کس
در جنون فکر سرو سامان ندارد هیچ کس مدعا چون دیده حیران ندارد هیچ کس در دیار ما که روزی ازدل خود می خورند آرزوی…
در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود
در جهان بی نیاز خاک سیم و زر شود آبرو را چون کنی گردآوری گوهر شود جان روشن از گداز جسم می بالد به خود…
در جهان دل مبند و اسبابش
در جهان دل مبند و اسبابش می جهد برق از ابر سنجابش گل سیراب ازین چمن مطلب العطش می زند لب آبش هر که پهلو…
در جهان کس می عشرت نتوانست کشید
در جهان کس می عشرت نتوانست کشید آروز پای فراغت نتوانست کشید آه کز پستی این مجمر بی روزن چرخ نفسی شعله فطرت نتوانست کشید…
در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟
در جوش گل شراب ننوشد کسی چرا؟ با رحمت خدای نجوشد کسی چرا؟ تا ابر نوبهار پریشان نگشته است چون رعد هر نفس نخروشد کسی…
در جوش لاله و گل، دیوانه را عروسی است
در جوش لاله و گل، دیوانه را عروسی است چون تابه گرم گردد، این دانه را عروسی است از سینه های گرم است هنگامه جهان…
در چراغ دیده من آب روغن می شود
در چراغ دیده من آب روغن می شود بخت چون باشد چراغ از آب روشن می شود در تجرد رشته واری از تعلق سهل نیست…
در چار باغ دهر نسیم مراد نیست
در چار باغ دهر نسیم مراد نیست از ششدر جهات، امید گشاد نیست در راه ابر، تخم تمنا نکشته ام کشت مرا ملاحظه از برق…
در چشم غلط بین نبود وضع جهان راست
در چشم غلط بین نبود وضع جهان راست چون جوی بود کج، نرود آب روان راست شد بیخبری خضر ره کوی خرابات آمد به غلط…
در چمن چون حرف آن بالای موزون می رود
در چمن چون حرف آن بالای موزون می رود سرو چون دزدان ز راه آب بیرون می رود دیده اهل بصیرت کاروانگاه بلاست هر که…
در چمن جلوه گر آن قامت رعنا می کرد
در چمن جلوه گر آن قامت رعنا می کرد ناله فاخته را سرو دو بالا می کرد گر نمی بود تماشای غزالان مانع گرد ما…
در حریم سینه عشاق، غم نامحرم است
در حریم سینه عشاق، غم نامحرم است در نزاکت خانه آیینه، دم نامحرم است باده روحانیان را ساغری در کار نیست در خرابات محبت جام…
در حریمی که گل روی ایاغ افروزد
در حریمی که گل روی ایاغ افروزد خار در دیده آن کس که چراغ افروزد لاله تربتش آتش به ته پا دارد در دل هر…
در حضور بلبلان خاموش می باید شدن
در حضور بلبلان خاموش می باید شدن همچو شاخ گل سراپا گوش می باید شدن تا به اندک فرصتی گنجینه گوهر شوی چون صدف در…
در حفظ جسم این همه فکر محال چیست؟
در حفظ جسم این همه فکر محال چیست؟ غیر از شکست، عاقبت این سفال چیست؟ عمر دوباره مهر ز صبح از زوال یافت لرزیدن تو…
در حقیقت پرتو منت کم از سیلاب نیست
در حقیقت پرتو منت کم از سیلاب نیست کلبه تاریک ما را حاجت مهتاب نیست تهمت آسودگی بر دیده عاشق خطاست خانه ای کز خود…
در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای
در خاک و خون کشید مرا ترک زاده ای مژگان به نازبالش دل تکیه داده ای بر بادپای وعده خلاقی نشسته ای چون سیل در…
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟
در خاک وطن چند توان ره به عصا رفت؟ کو وادی غربت که توان رو به قفا رفت از بس قدح تلخ مکافات کشیدم از…
در خرابات مغان ستار باش
در خرابات مغان ستار باش چون لب پیمانه بی گفتار باش مهر خاموشی به لب زن چون حباب درمحیط معرفت سیار باش فردشو چون نقطه…
در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت
در خرابات مغان منزل نمی باید گرفت چون گرفتی، کین کس در دل نمی باید گرفت یا نمی باید ز آزادی زدن چون سرو لاف…
در خم آن زلف دلها را سرود دیگرست
در خم آن زلف دلها را سرود دیگرست شعله آواز را در شب نمود دیگرست نه لب از گفتن خبر دارد نه گوش از استماع…
در خودآرایی خطرها مضمرست
در خودآرایی خطرها مضمرست حلقه فتراک طاوس از پرست بی سبکروحی و تمکین آدمی کشتی بی بادبان و لنگرست قرب خوبان رنج باریک آورد رشته…
در خور مزد فلک کار به آدم دارد
در خور مزد فلک کار به آدم دارد خوردن نعمت عالم غم عالم دارد نخل خشکی است کزاو دست کشیده است بهار هر که را…
در خون نشست لاله ز چشم سیاه تو
در خون نشست لاله ز چشم سیاه تو گل گوشه گیر گشت ز طرف کلاه تو هرگز به زیر پای نمی بینی از غرور بیچاره…
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند
در خویش چو گردون نکنی تا سفری چند از ثابت وسیارنیابی نظری چند از خانه زنبور حوادث نخوری شهد تا در رگ جانت ندود نیشتری…
در خون کشد نظر را حسنی که بی حجاب است
در خون کشد نظر را حسنی که بی حجاب است تیغ برهنه باشد رویی که بی نقاب است می در جبین پاکان از شرم آب…
در داغ غوطه خورد دل غم سرشت ما
در داغ غوطه خورد دل غم سرشت ما با کعبه هم لباس شد آخر کنشت ما از سنگ کودکان سر ما لاله زار شد خط…
در خیالم اگر آن زلف پریشان می بود
در خیالم اگر آن زلف پریشان می بود نفس سوخته ام سنبل و ریحان می بود دردمندان چه قدر خون جگر می خوردند درد بیدردی…
در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیش
در دل اثر از تیغ کند زخم زبان بیش صد پیرهن ازتن بود آزردن جان بیش از جنبش مهدست گرانخوابی اطفال از زلزله شد غفلت…
در دل از نادان فزون صاحب هنر دارد گره
در دل از نادان فزون صاحب هنر دارد گره سرو موزون از درختان بیشتر دارد گره در گلستان جهان هر لاله رخساری که هست از…
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیست
در دل پر خون غبار لشکر اندیشه نیست گرد را دست تصرف بر درون شیشه نیست کار چون گویاست، بیکارست اظهار کمال کوهکن را ترجمانی…
در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق
در دل خلد چو تیر قضا هر ادای خلق رحم است بر کسی که شود آشنای خلق صبح قیامت است جبین گشاده شان برق فناست…
در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن
در دل سخت تو نتوان به سخن جا کردن نتوان غنچه پیکان به نفس وا کردن پرده چهره مقصود سیه کاری توست سعی کن سعی…
در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟
در دل چو غنچه چند کنی رنگ و بو گره؟ واکن به ناخن از دل پرآرزو گره جز تیغ آبدار درین روزگار نیست آبی که…
در دل شب هر که جامی از می احمر زند
در دل شب هر که جامی از می احمر زند صبحدم با آفتاب از یک گریبان سرزند وقت رفتن زردرویی می برد با خود به…
در دل کسی که راه هوا وهوس دهد
در دل کسی که راه هوا وهوس دهد آیینه را به دست پریشان نفس دهد تاوان عمر رفته ز گردون توان گرفت گر آب رفته…
در دل ما بخت سبز بارندارد
در دل ما بخت سبز بارندارد دانه ما زنگ نوبهار ندارد چشم شرر در کمین سوختگان است با دل افسرده عشق کار ندارد شیشه دلان…
در دل صد پاره عیش جاودان پوشیده ایم
در دل صد پاره عیش جاودان پوشیده ایم نوبهار خویش در برگ خزان پوشیده ایم مطلب ما بی نیازان از سفر سرگشتگی است چشم چون…
در دل من رشته آمال می گردد گره
در دل من رشته آمال می گردد گره زلف در این تنگنا چون خال می گردد گره نطق من در وقت عرض حال می گردد…
در دل هر قطره آماده است دریایی مرا
در دل هر قطره آماده است دریایی مرا هست در هر دانه ای دام تماشایی مرا عشرت ملک سلیمان می کنم در چشم مور هر…
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود
در دل هرکس که ذوق جستجو پیدا شود قطره اش در عین گوهر واصل دریا شود پرده بیگانگی باشد به قدر آشنا وقت آن کس…
در دل هر که ذوق شبگیرست
در دل هر که ذوق شبگیرست خنده صبح، خنده شیرست غم به بیگانگان نیاویزد سگ این بوم، آشناگیرست دل ز بیداد روشنی گیرد شمع این…
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است
در دل هر کس بود درد طلب در منزل است آب در گوهر ز بی تابی به دریا واصل است مرکب آزاد مردان می شود…
در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت
در دلم هرگاه زلف آن پری پیکر گذشت از سر دریای چشم موجه عنبر گذشت بر سر مجنون اگر کردند مرغان آشیان مرغ نتواند ز…
در دور خط به حرف رسیدن چه فایده؟
در دور خط به حرف رسیدن چه فایده؟ در وقت عزل شکوه شنیدن چه فایده؟ خط نیست دشمنی که بتابد ز تیغ روی بر روی…
در دیده بی شرم و حیا نور ادب نیست
در دیده بی شرم و حیا نور ادب نیست بی رویی از آیینه بی پشت، عجب نیست غیر از نگه دور، چو خار سر دیوار…
در راه توهر کس دل ودین باخته باشد
در راه توهر کس دل ودین باخته باشد از زنگ خودی آینه پرداخته باشد چون تیر خدنگی که پر وبال ندارد ناقص بود آن سرو…
در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط
در رکاب برق دارد پای ،ایام نشاط دربهار از کف مده چون شاخ گل جام نشاط پیش هرکس پنبه غفلت برون آرد ز گوش دربهار…
در ره باطل ز پا چون نقش پا افتاده ایم
در ره باطل ز پا چون نقش پا افتاده ایم کعبه مقصد کجا و ما کجا افتاده ایم خجلت روی زمین داریم از بحر کمان…
در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست
در ره عشق، قضا کور و قدر بیخبرست می دهد هر که ازین راه خبر، بیخبرست از سرانجام دل، آگاه نباشد عاشق شعله از عاقبت…





