خوش وقت قطره ای که زدریا سفر نکرد

خوش وقت قطره ای که زدریا سفر نکرد آواره خویش را به هوای گهر نکرد موجی ازین محیط سیه کاسه برنخاست کز جلوه فریب مرا…

خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند

خوش وقت گروهی که در اندیشه یارند چون کعبه روان روی به دیوار ندارند در دامن یارند چو آیینه شب وروز هر چند گرفتار درین…

خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گردد

خوشا چشمی که با آن طاق ابرو آشنا گردد کز این محراب هر حاجت که می خواهی روا گردد در ایام خط از عاشق عنا…

خوشا افتاده ای کز خاک ره چالاک برخیزد

خوشا افتاده ای کز خاک ره چالاک برخیزد کند در خاک دشمن را و خود از خاک برخیزد گناه ما غبار خاطر رحمت نمی گردد…

خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر دارد

خوشا چشمی که بر روی عرقناکی نظر دارد خوشا ابری که آب از چشمه خورشید بردارد مشو ایمن زچشم شرمگین آن کمان ابرو که چندین…

خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد

خوشا دردی که از چشم بداندیشان نهان باشد خوشا چاکی که چون خرما به جیب استخوان باشد همیشه کاروان را گرد از دنبال می آید…

خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد

خوشا دلی که در اندیشه جمال تو باشد که در بهشت بود هر که در خیال تو باشد سعادتی که دهد خاکمال بال هما را…

خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد

خوشا دلی که دراودرد را گذر باشد خوشا سری که سزاوار دردسر باشد شرربه آتش وشبنم به بوستان برگشت دل رمیده ما چند در سفر…

خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست

خوشا دلی که نمکسود از ملاحت اوست کباب آتش بی زینهار طلعت اوست به سر دهند عزیزان گلستانش جای چو سایه هر که گرفتار نخل…

خوشا رندی که در میخانه اش آن آبرو باشد

خوشا رندی که در میخانه اش آن آبرو باشد که چون از پا فتد بالینش از دست سبو باشد گهی زانو به زانو با صراحی…

خوشا روزی که بینم دلبر بگزیده خود را

خوشا روزی که بینم دلبر بگزیده خود را ز رخسارش برافروزم چراغ دیده خود را چرا ممنون شوم از گلشن آرا من که می دانم…

خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم

خوشا روزی که منزل در سواد اصفهان سازم ز وصف زنده رودش خامه را رطب اللسان سازم نسیم آسا به گرد سر بگردم چار باغش…

خوشا سری که سرگشتگی رهانندش

خوشا سری که سرگشتگی رهانندش به کرسی از سرزانوی خود نشانندش مده به سوختگی دامن امید از دست که دانه ای که نسوزد نمی دمانندش…

خوشا سعادت آن دل که آب می گردد

خوشا سعادت آن دل که آب می گردد که شبنم آینه آفتاب می گردد به آتشی است دل خونچکان من مایل که شسته روی به…

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست

خوشا سری که ز تدبیر عقل نومیدست که سال و ماه به دیوانه سر به سر عیدست ز شهر دورشدن ها کفایت مجنون همین بس…

خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند

خوشا کسی که به دامان خود قدم شکند تمام دست شود خویش را بهم شکند به شیشه خانه دلهای ما جه خواهد کرد بتی که…

خوشا قزوین و باغ شاه و گلگشت خیابانش

خوشا قزوین و باغ شاه و گلگشت خیابانش که از آیینه پیشانی صبح است میدانش گلش بار نسیم صبحگاهی برنمی تابد نفس دزدیده عیسی می…

خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد

خوشا کسی که دل خود به چشم مست تو داد ز سر گذشت و به دنبال این بلا افتاد تو تا شکفته شدی گل به…

خوشا کسی که ز خود باخبر نمی باشد

خوشا کسی که ز خود باخبر نمی باشد که آه بی اثران بی اثر نمی باشد نمی شود دل بیتاب از خدا غافل ز قبله…

خوشا کسی که ز عالم کناره ای دارد

خوشا کسی که ز عالم کناره ای دارد به روزنامه هستی نظاره ای دارد نظر به جلوه مستانه که افکنده است؟ که روزگار دماغ گذاره…

خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد

خوشم به باده گلگون که رنگ او دارد رگی ز تلخی آن یار تندخو دارد سر بریده شبنم به آفتاب رسید همان امید مرا گرم…

خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو

خوشدلی می خواهی از هوش و خرد بیگانه شو بر جنون زن کامیاب از عشرت طفلانه شو از خرابی می توان شد خازن گنج گهر…

خوشم با ناله خود، دم همین است

خوشم با ناله خود، دم همین است چراغ حلقه ماتم همین است مگو در بیغمی آسودگی هست که غم گر هست در عالم همین است…

خوشم به درد که در پرده شکیبایی است

خوشم به درد که در پرده شکیبایی است بدم به داغ که آیینه دار رسوایی است به فکر زینت باطن کسی نمی افتد مدار مردم…

خوشم که خرده جان صرف یار جانی شد

خوشم که خرده جان صرف یار جانی شد دو روزه هستی من عمر جاودانی شد به عمر خویش تلافی نمی توان کردن زفرصت آنچه مرا…

خون بهتر ازان می که چشیدن نگذارند

خون بهتر ازان می که چشیدن نگذارند پیکان به ازان غنچه که چیدن نگذارند غیر از لب افسوس گزیدن چه علاج است آن راکه لب…

خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد

خون خود یوسف درون چاه کنعان می خورد این سزای آن که روی دست اخوان می خورد من که روزی از دل خود می خورم…

خون پامال بود شبنم گلزار وطن

خون پامال بود شبنم گلزار وطن دهن گرگ بود رخنه دیوار وطن این زمان پنجه شیرست به خونریزی من خارخاری که به دل بود ز…

خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما

خون در دل هوا و هوس کرده ایم ما منع سگان هرزه مرس کرده ایم ما مردانه از حلاوت هستی گذشته ایم این شهد را…

خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است

خون در دلم ز غیرت آن گوشواره است عالم سیاه در نظرم زان ستاره است چون کودک یتیم درین تیره خاکدان پهلوی خشک خویش مرا…

خون دل است باده گلفام عاشقان

خون دل است باده گلفام عاشقان چون لاله داغدار بود کام عاشقان گلبانگ عاشقان ز ثریا گذشته است گردون چگونه حلقه کند نام عاشقان؟ موجی…

خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرار

خون دل تا هست چشم تر نمی گیرد قرار تا بود درشیشه می ساغرنمی گیرد قرار جان چو کامل شد تن خاکی بود زندان او…

خون رغبت را به جوش آرد لب میگون تو

خون رغبت را به جوش آرد لب میگون تو بوسه را آتش عنان سازد رخ گلگون تو می شود هر روز بر زنجیرش افزون حلقه…

خون دل را باده گلفام می دانیم ما

خون دل را باده گلفام می دانیم ما آه را خوشتر ز خط جام می دانیم ما نیست احسان بنده کردن مردم آزاد را دانه…

خون لاله لاله می چکد از رنگ آل تو

خون لاله لاله می چکد از رنگ آل تو گلگونه همند جلال و جمال تو افتاده است خال تو از چشم شوختر این نافه پیش…

خون ما را چرخ عاجزکش به دست زور خورد

خون ما را چرخ عاجزکش به دست زور خورد مغز ما را گردش سیاره همچون مور خورد بی نیاز از آب خضرم، عمر درویشی دراز!…

خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش

خون ما ازروی آتشناک می آید به جوش از دم گرم بهاران خاک می آید به جوش جسم خاکی مانع ازسیرست جان پاک را چون…

خون ما گر سبب چهره آل است ترا

خون ما گر سبب چهره آل است ترا در قدح ریز که چون شیر حلال است ترا بر مدار از سر ما سایه که چون…

خون من نیست به تشریف شهادت قابل

خون من نیست به تشریف شهادت قابل ورنه اندیشه ازان غمزه خونخوارم نیست من که آب از جگر لعل برآرم به فسون بوسه ای رنگ…

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد

خون مردم را چون آب آن لعل میگون می خورد آب را نتوان چنین خوردن که او خون می خورد عشق مجنون را به خلوتگاه…

خونابه درد از دل غم پیشه طلب کن

خونابه درد از دل غم پیشه طلب کن آن باده گلرنگ ازین شیشه طلب کن آن شان عسل را که در آفاق نگنجد از پرده…

خون می چکد از تیغ نگاهی که تو داری

خون می چکد از تیغ نگاهی که تو داری فریاد ازان چشم سیاهی که تو داری در حمله اول ز جهان گرد برآرد از خال…

خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد

خویش را پیشتر از مرگ خبر باید کرد در حضر فکر سرانجام سفر باید کرد پیش ازان دم که شود تکمه پیراهن خاک سر ازین…

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند

خویش را گر ز خور و خواب توانی گذراند کشتی خود سبک از آب توانی گذراند راه چون آبله در پرده دلها یابی گر به…

خیال آب مرا در سرابها انداخت

خیال آب مرا در سرابها انداخت امید گنج مرا در خرابها انداخت اگر چه عشق ندارد ز من فسرده تری توان به سینه گرمم کبابها…

خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید

خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید که هرگز خار خار از دل به سوزن برنمی آید اگرنه دور باش ناله مرغ چمن…

خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می دارد

خیال تیغ سیرابش مرا جان تازه می دارد زمین تشنه را امید باران تازه می دارد چه باشد قسمت ما نامرادان از وطن یارب چو…

خیال روی تو از دل بدر نمی آید

خیال روی تو از دل بدر نمی آید که خودپرست ز آیینه بر نمی آید نمی کند دل بیتاب من نفس را راست نهال قامت…

خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش

خیره می سازد نظر را در قبا سیمین برش می نماید در صدف خود رافروغ گوهرش با وجود خط عذارش ساده می آید به چشم…

خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم

خیز جان در ره صاحب نفسی افشانیم مگر از سینه غبار هوسی افشانیم سرو را نیست جز دست فشاندن باری ما چه داریم که در…

خیزید تا ز عالم صورت سفر کنیم

خیزید تا ز عالم صورت سفر کنیم تا روشن است راه خرابات سر کنیم هر چند نیست قافله در کار شوق را هویی کشیم و…

داد سیل گریه من غوطه در گل بحر را

داد سیل گریه من غوطه در گل بحر را گوهر از گرد یتیمی کرد ساحل بحر را همت سرشار از بی سایلی خون می خورد…

داده است بس که سینه صافم جلای اشک

داده است بس که سینه صافم جلای اشک گردد به دیده آب مرا از صفای اشک چون عقد گوهری که شود پاره رشته اش ریزد…

دادم ز شور عشق به سیلاب خانه را

دادم ز شور عشق به سیلاب خانه را کردم به خارخار بدل آشیانه را افزود نشأه لب میگون او ز خط کیفیت است بیش، شراب…

داده ام دست ارادت با حنای لای خم

داده ام دست ارادت با حنای لای خم پای رفتن نیست از میخانه ام چون پای خم بیت معمور خرابات است یارب کم مباد تا…

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر

داده ام دل را به دست دشمن دین دگر بسته ام عهد مودت با نو آیین دگر با غزالان سخن کارست صیاد مرا کی مرا…

دار ازان چوب به پیش ره منصور گذاشت

دار ازان چوب به پیش ره منصور گذاشت که قدم از ره باریک ادب دور گذاشت این همان جلوه حسن است که چون ساقی شد…

دارد از خط گل رخسار تو فرمان خدایی

دارد از خط گل رخسار تو فرمان خدایی چون به فرمان خدا از همه کس دل نربایی؟ گرهی نیست دل ما که ازان زلف گشایی…

دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهان

دارد متاع یوسف در هر گذر صفاهان امروز خوش قماشی ختم است بر صفاهان چون دلبران نوخط هر روز می فزاید بر دستگاه خوبی حسن…

دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای

دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای چون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای خون خوردنم تراوش ازان کم کند که من دارم…

دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار

دارم ز تو ساده دلیها گله بسیار پهن است درین دامن دشت آبله بسیار از سختی ره زود شود آبله پامال ورنه ز دل سنگ…

دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل

دارم ز دست رفته عنانی ز دود دل چون زلف تاب داده سنانی ز دود دل چون لاله سرخ روست درین بوستانسرا آن را که…

دارند اگر سر رشته ای در کف به ظاهر چنگ ها

دارند اگر سر رشته ای در کف به ظاهر چنگ ها در پنجه مطرب بود سر رشته آهنگ ها از من مدان چون باغ اگر…

داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس

داشت امروز رخ یار حجابی که مپرس زد به روی دل مدهوش گلابی که مپرس اگر از شرم و حیا بوددوچشمش مخمور از عرق داشت…

داشت از طفلی جنون جا در دل آواره ام

داشت از طفلی جنون جا در دل آواره ام بود از سنگ ملامت مهره گهواره ام همچو اوراق گلستان زاول نشو و نما هم دبستان…

داروی بیهشی از جام صفاتم دادند

داروی بیهشی از جام صفاتم دادند سرمه خامشی از نقطه ذاتم دادند گرد راه عدم از خویش نیفشانده هنوز تنگ چشمان حوادث به براتم دادند…

داستان شوق را تحریر کردن مشکل است

داستان شوق را تحریر کردن مشکل است بحر را از موج در زنجیر کردن مشکل است بند پیش سیل بی زنهار نتواند گرفت بی قرار…

داغ از جگر سوختگان دیر برآید

داغ از جگر سوختگان دیر برآید خورشید ز مغرب به قیامت بدر آید در هرنظر آن چهره به رنگ دگر آید چون عاشق رخسار تو…

داغ از حرارت جگرم داد می زند

داغ از حرارت جگرم داد می زند آتش به سوز سینه من باد می زند هر لاله ای که ازجگر سنگ می دمد دامن به…

داغ است لاله زار دل دردمند ما

داغ است لاله زار دل دردمند ما خواند نوا به آتش سوزان سپند ما تا دور ازان لب شکرین همچو نی شدیم ترجیع بند ناله…

داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟

داغ با سینه ارباب محبت چه کند؟ لاله با دامن صحرای قیامت چه کند؟ زهر در مشرب ما باده لب شیرین است با دل ما…

داغ است برگ عیش گلستان روزگار

داغ است برگ عیش گلستان روزگار دود دل است سنبل و ریحان روزگار چون شمع تا تمام نسوزی نمی دهند خط امان ترا ز شبستان…

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون

داغ بر دل شدم از انجمن یار برون دست خالی نتوان رفت ز گلزار بیرون باد زنجیری این راه پر از پیچ و خم است…

داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما

داغ برگ عیش گردد در دل ناشاد ما جغد می گردد همایون در خراب آباد ما جنبش گهواره خواب طفل را سازد گران از تزلزل…

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم

داغ عالمسوز برگ عیش گردد در دلم شمع ماتم گریه شادی کند در محفلم دست من پیش از لب خواهش چو گل وامی شود درگره…

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا

داغ رسوایی خدادادست منصور مرا هست تمغای تجلی لاله طور مرا در تلاش خاکساری دارم آتش زیر پا گر سلیمان جا به دست خود دهد…

داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است

داغ سودا فارغ از فکر کلاهم کرده است بی نیاز از افسر این چتر سیاهم کرده است خار دامنگیر گردد شهپر پرواز من تا محبت…

داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا

داغ عشق از سینه روشن به دست آمد مرا دامن خورشید ازین روزن به دست آمد مرا دیده ام چون پیر کنعان شد سفید از…

داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج

داغ ما نیست به دلسوزی یاران محتاج نبود آتش خورشید به دامان محتاج نه ز نقص است اگر خال ندارد دهنش نیست آن کان ملاحت…

داغ می گلگل به طرف دامنم افتاده است

داغ می گلگل به طرف دامنم افتاده است همچو مینا میکشی بر گردنم افتاده است چون پلاس شکوه بر گردن نیندازم ز بخت؟ گل به…

داغ من ممنون شکرخند پنهان تو نیست

داغ من ممنون شکرخند پنهان تو نیست زیر بار منت گرد نمکدان تو نیست دست گستاخ نسیم از گلستانت کوته است هرزه خندی شیوه چاک…

داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهند

داغ ناسور مرا گر بر دل صحرا نهند از خجالت لاله ها بر کوه پا بالا نهند از لب پیمانه ها خیزد نوای العطش پنبه…

داغ هر لاله که بر سینه هامون باشد

داغ هر لاله که بر سینه هامون باشد مهری از محضر رسوایی مجنون باشد دورگردی نشود مانع یکتایی دل قطره در ابر همان در دل…

داغم چو آفتاب سیاهی پذیر نیست

داغم چو آفتاب سیاهی پذیر نیست چون صبح چاک سینه من بخیه گیر نیست این شکر چون کنیم که پهلوی خشک ما در زیر بار…

داغدار از عرق شرم شود نسرینش

داغدار از عرق شرم شود نسرینش آب گردد ز اشارت بدن سیمینش بوی مشک ازنفس سوخته اش می آید در دل هرکه کند ریشه خط…

داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم

داغی ز عشق بر دل فرزانه سوختیم قندیل کعبه را به صنمخانه سوختیم هرگز صدای بال و پر ما نشد بلند آهسته همچو شمع درین…

داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند

داغی که مرا بر دل دیوانه گذارند شمعی است که بر تربت پروانه گذارند جمعی که قدم بر در میخانه گذارند شرط است که سربر…

داغی که کوه را جگر گرم لاله کرد

داغی که کوه را جگر گرم لاله کرد گردون سنگدل به دل ما حواله کرد هرکس که راه برد به کم عمری بهار چون لاله…

دام و کمند گردن دلهاست آرزو

دام و کمند گردن دلهاست آرزو دل مشت خار و موجه دریاست آرزو از دامن گشاده صحرای سینه ها چون موجه سراب سبکپاست آرزو از…

دامگاه تازه ای پرواز را منظور بود

دامگاه تازه ای پرواز را منظور بود این که می کردم نفس را راست گاهی در قفس گز ز تنهایی بنالد محض کافر نعمتی است…

دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند

دامن آنها کز گرانجانان دنیا می کشند بار کوه قاف آسان همچو عنقا می کشند همچو بار طرح می باشند بر دلها گران شوره پشتانی…

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست

دامن به دست هر که دهی دستگیر توست از هر دلی که گرد فشانی عبیر توست نقصان نکرده است کسی از گذشتگی شالی اگر دهی…

دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من

دامن خود را کشید آه سرو ناز از دست من آه کان آهوی وحشی جست باز از دست من از ره بیچارگی می آرمش در…

دامن دریای خونخوارست بالین سیل را

دامن دریای خونخوارست بالین سیل را در کنار بحر باشد خواب سنگین سیل را بی قرار عشق را جز در وصال آرام نیست می کند…

دامن دشت عدم گیاه ندارد

دامن دشت عدم گیاه ندارد وای بر آن کس که زاد راه ندارد راز دل عاشقان ز سینه عیان است عرصه محشر گریزگاه ندارد بیخبرست…

دامن صحرای وحشت خاک دامنگیر ماست

دامن صحرای وحشت خاک دامنگیر ماست حلقه چشم غزالان حلقه زنجیر ماست در نظر واکردنی بیرون ز گردون می رویم چون شرار شوخ، مجمر عاجز…

دامن دولت دنیا نتوان سخت گرفت

دامن دولت دنیا نتوان سخت گرفت سایه بال هما را به قفس نتوان کرد اینقدر کز تو دلی چند بود شاد، بس است زندگانی به…

دانسته ام غرور خریدار خویش را

دانسته ام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف می شکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بی قیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی…

دامن فرصت دل بیتاب نتواند گرفت

دامن فرصت دل بیتاب نتواند گرفت مشت خاکی پیش این سیلاب نتواند گرفت برنخیزد هر که پیش از صبح از خواب گران دولت بیدار را…

دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند

دانه از سینه خود مرغ نظر می چیند صدف از حوصله خویش گهر می چیند سخن عشق بود صیقل آیینه جان از دل سوخته زنگار…