خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد

خط شبرنگ از ان لعل لب گلرنگ می بالد زبس افتاده شوخ این سبزه زیر سنگ می بالد گدازد دیدن سنگ محک ناقص عیاران را…

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو

خط شبرنگ با لعل لب جانان زند پهلو زهی ظلمت که با سرچشمه حیوان زند پهلو ز رعنایی قدش نازک نهالان را خجل دارد که…

خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد

خط شبرنگ ز روی تو عیان خواهد شد علم زلف درین گرد نهان خواهد شد گرچه دست ستم زلف درازست، خطش چون شب قدر شفیع…

خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم

خط شبرنگ را خوشتر ز زلف و خال می دانم من این تقویم پارین را به از امسال می دانم تو کز کیفیت حسن چمن…

خط شبرنگ چه با آن رخ پرنور کند؟

خط شبرنگ چه با آن رخ پرنور کند؟ برق را ابر محال است که مستور کند پیش آن کان ملاحت دهن خوبان چیست؟ در نمکزار،…

خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست

خط شبرنگ کز او حسن بتان از خطرست چشم عیار ترا پرده گلیم دگرست نیست از آب گهر بر جگر تشنه لبان از لب لعل…

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست

خط عنبر بار گردی از بهار حسن اوست خضر کمتر سبزه ای از جویبار حسن اوست گل که از شبنم گذارد هر سحر عینک به…

خط عیان شد تا بساط زلف او برچیده شد

خط عیان شد تا بساط زلف او برچیده شد فتنه ها بیدار گردد چون علم خوابیده شد سالها دندان خاموشی فشردم بر جگر تا دهانم…

خط عذارتو خورشید رابه دام کشید

خط عذارتو خورشید رابه دام کشید ز هاله حلقه به گوش مه تمام کشید مشو به سرکشی از خصم زیردست ایمن که نرم نرم خط…

خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند

خط غزال چشم را آهوی مشکین می کند چهره های ساده را بتخانه چین می کند در گلستانی که چشم بلبلان بیدار نیست پای خواب…

خط غبار گرد رخ یار آمده

خط غبار گرد رخ یار آمده خورشید حسن بر سر دیوار آمده از خط شده است پشت لب آن نگار سبز؟ یا فوج طوطیی به…

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت

خط کافر لعل سیراب ترا کم کم گرفت دیو از دست سلیمان عاقبت خاتم گرفت شوخ چشمی می برد از پیش کار خویش را دامن…

خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت

خط گل روی عرقناک ترا در بر گرفت روی این دریای گوهرخیز را عنبر گرفت تا چه با پروانه بی دست و پای ما کند…

خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آرد

خط مشکین او سودای عنبر را به جوش آرد نگاه گرم او خون سمندر را به جوش آرد به جوش آورد خون صبح را روی…

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد

خط لب لعل ترا بی آب نتوانست کرد نقش، کم آب از عقیق ناب نتوانست کرد سوخت خط هر چند در افسانه پردازی نفس فتنه…

خط مشکین تو نقش تازه ای بر کار بست

خط مشکین تو نقش تازه ای بر کار بست مصحف روی ترا شیرازه از زنار بست از فروغ حسن نتوان کرد در رویش نگاه جوش…

خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند

خط مگر با آن لب میگون مرا همدم کند زور این می را مگر بیهوشدارو کم کند گرچه دارد حجت ناطق زعیسی در کنار گفتگوی…

خط نارسته ازان چهره گلگون پیداست

خط نارسته ازان چهره گلگون پیداست مشک خالص شدن از صافی این خون پیداست همچو داغ از جگر لاله و چون درد از می خون…

خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست

خط نارسته ز لعل لب دلبر پیداست رشته از صافی این دانه گوهر پیداست گر چه ز آیینه روشن ننماید جوهر خط نارسته ازان چهره…

خط نارسته که در لعل لب جانان است

خط نارسته که در لعل لب جانان است همچو زهری است که در زیر نگین پنهان است خال مشکین تو از زلف دلاویزترست خط ریحان…

خط نرسته ازان لعل آتشین پیداست

خط نرسته ازان لعل آتشین پیداست ز لطف، زهر خط از زیر این نگین پیداست خبر ز نامه سربسته می دهد عنوان عتاب و ناز…

خط نسازد بی صفا آن عارض پر نور را

خط نسازد بی صفا آن عارض پر نور را از نسیم صبح پروا نیست شمع طور را شکوه مهر خاموشی می خواست گیرد از لبم…

خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کم

خط نمی سازد طراوت زان سمن رخسار کم آبروی گل نمی گردد ز قرب خارکم شمع را از پرده شب گشت رعنایی فزون نخوت جانان…

خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا

خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا سبزه خط لعل سیراب ترا بی آب…

خطت که رفت در بغل هاله ماه ازو

خطت که رفت در بغل هاله ماه ازو پوشیده است کعبه پلاس سیاه ازو من بسته ام لب طمع، اما نگار من دارد دهان بوسه…

خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن

خطر دارد به محفل از کمند وحدت افتادن به گرداب بلا از حلقه جمعیت افتادن کنون کز گرم رفتاری چراغی می شود روشن گرانجانی است…

خطش دمید وبه عشاق مهربان گردید

خطش دمید وبه عشاق مهربان گردید ازین بهار چه گلهای خوش عیان گردید هزار تشنه جگر را به آب خضر رساند خطی که گرد لب…

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت

خطش عنان تصرف ز دست خال گرفت به خوش سیاه دلی ملک انتقال گرفت چه حسن بود که از پرده تا برون آمد جهان به…

خطی کان رخ تازه می آورد

خطی کان رخ تازه می آورد جهان را به شیرازه می آورد شرابی است لبهای میگون یار که مستی وخمیازه می آورد ز رخسار خوبان…

خطی که ازان چهره روشن بدر آید

خطی که ازان چهره روشن بدر آید آهی است که سینه خورشید برآید چشم تو نه خوابی است که تعبیر توان کرد زلف تو شبی…

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود

خطی که گرد رخ او ز مشک ناب بود یکی ز حلقه بگوشانش آفتاب بود به خواب نازندیده است دولت بیدار گشایشی که در آن…

خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را

خلق خوش چون صلح می سازد گوارا جنگ را می نماید چرب نرمی مومیایی سنگ را بر فقیران مرگ آسان تر بود از اغنیا راحت…

خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا

خلق خوش در نوبهار عافیت دارد مرا خاکساری در حصار عافیت دارد مرا تا چه بدمستی ز من سرزد که دور روزگار در کشاکش از…

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است

خلق، دشوار جهان را بر من آسان کرده است تازه رویی بر من آتش را گلستان کرده است جمع اگر از بستن لب شد دل…

خلقند جمله آلت شطرنج، زنده کیست؟

خلقند جمله آلت شطرنج، زنده کیست؟ هر کس که هست باخته اینجا برنده کیست؟ از حیرت است در جگر سنگ پای من هر دم مرا…

خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود

خلوت ز گفتگوی دو تن انجمن شود از خامشی هزار زبان یک سخن شود در دیده ای که سرمه وحدت کشید عشق داغ پلنگ، چشم…

خلوت آینه را طوطی غمازی هست

خلوت آینه را طوطی غمازی هست هر کجا روی نهادیم سخنسازی هست نیست مجنون وفادار مرا پای گریز ورنه چون زور جنون سلسله پردازی هست…

خلوت فکر، پریخانه خاموشان است

خلوت فکر، پریخانه خاموشان است گفتگو ابجد طفلانه خاموشان است گوش امن و دم آسوده و آرامش جان جمع در بزم حکیمانه خاموشان است بادپیمای…

خم چو گردد قد افراخته می باید رفت

خم چو گردد قد افراخته می باید رفت پل بر این آب چو شد ساخته می باید رفت راه باریک عدم راه گرانباران نیست هر…

خمار سوخت مرا ساقیا شراب رسان

خمار سوخت مرا ساقیا شراب رسان مرا به چشمه حیوان ازین سراب رسان گرت هواست که سیراب از محیط شوی به کام تشنه لبان فیض…

خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد

خمار باده مهر دوستان را کینه می سازد کدورت صبح شنبه را شب آدینه می سازد غباری از لباس فقر بر دل نیست صوفی را…

خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال

خمار من نشکست از ایاغ چشم غزال فزود داغ جنونم ز داغ چشم غزال به داغ لاله کجا التفات خواهد کرد رمیده ای که ندارد…

خمار می مرا در گوشه میخانه می سوزد

خمار می مرا در گوشه میخانه می سوزد شراب من چو داغ لاله در پیمانه می سوزد کند تأثیر سوز عشق در شاه و گدا…

خمار می نکند زرد ارغوان ترا

خمار می نکند زرد ارغوان ترا خزان نسیم بهارست گلستان ترا ز نوشخند تو دلها شده است تنگ شکر ندیده گر چه ز تنگی کسی…

خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را

خموشی مهر خاموشی زند بر لب سخن چین را که سازد غنچه لب بسته کوته دست گلچین را بود از ساده رویان نوخطان را سرکشی…

خمخانه افلاک تهی ساخته ماست

خمخانه افلاک تهی ساخته ماست دیری است که این میکده پرداخته ماست آن گوهر نایاب که در بحر نگنجد در سینه غواص نفس باخته ماست…

خندان به زیر تیغ تغافل نشسته ایم

خندان به زیر تیغ تغافل نشسته ایم در خارزار بر ورق گل نشسته ایم از انفعال،خار بیابان وحشتیم چون خار اگر چه در قدم گل…

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند

خنده ات را چاشنی از شیر و شکر کرده اند پسته ات را خوش نمک از شور محشر کرده اند کاکلت را پیچ و تاب…

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم

خنده بر حال گرانباران دنیا می زنم از سبکباری چو کف بر قلب دریا می زنم بادبان کشتی من شهپر پروانه است سینه بر دریای…

خنده بیجا مزن تا طعن بیجا نشنوی

خنده بیجا مزن تا طعن بیجا نشنوی پا منه بیرون ز راه شرم تا پا نشنوی تا تو حسن و عشق را از یکدگر دانی…

خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلند

خنده چون زان غنچه مستور می گردد بلند از جگرگاه بدخشان شور می گردد بلند دیگران را سرمه شب گرچه مهر خامشی است ناله ما…

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد

خنده چون کبک به آواز نمی باید کرد خویش را طعمه شهباز نمی باید کرد گل به زانو دهد آیینه شبنم را جای روی پنهان…

خنده دزدیدن به دل گل در گریبان کردن است

خنده دزدیدن به دل گل در گریبان کردن است لب گشودن رخنه در دیار بستان کردن است تنگ خلقی را به همواری مبدل ساختن چشم…

خنده رویی میهمان را گل به جیب افشاندن است

خنده رویی میهمان را گل به جیب افشاندن است تنگ خلقی کفش پیش پای مهمان ماندن است از صراط المستقیم شرع پوشیدن نظر با دو…

خنده سوفار با دلگیری پیکان بود

خنده سوفار با دلگیری پیکان بود نیست ممکن آدمیزاد از دو سر خندان بود صحبت نیکان، خسیسان را دعای جوشن است ایمن است از سوختن…

خنده ها بر شمع دارد دیده گریان ما

خنده ها بر شمع دارد دیده گریان ما مو نمی گنجد میان گریه و مژگان ما صحبت ما میهمان را سیر می سازد ز جان…

خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل

خنده کردی درگلستان تازه شد ایمان گل آتش بیطاقتی بالا گرفت از جان گل رخنه ای تا هست فیض آفتاب حسن هست بلبل ما در…

خنکی در اسد از مهر جهانگیر مخواه

خنکی در اسد از مهر جهانگیر مخواه نفس سرد ز کام و دهن شیر مخواه ناخن عقده گشایی ز گره چشم مدار فتح باب دل…

خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش

خواب چشم تو که ازناز بود تعبیرش مژه راسبزه خوابیده کند تقریرش بسمل او به سر جان نتواند لرزید بس که ازلنگر نازست گران شمشیرش…

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم

خواب سنگینی از افسانه غفلت داریم قطره ای چشم از آن ابر مروت داریم سادگی بین که به این روی سیه چون دل شب از…

خواب غفلت شد گران از بس ز خودبینی مرا

خواب غفلت شد گران از بس ز خودبینی مرا سیل نتواند ز جا کندن ز سنگینی مرا بود بی رنگی ز آفت جوشن داودیم تخته…

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا

خواب ناز از حسن روزافزون نشد سنگین ترا لنگر گهواره بود از کودکی تمکین ترا می چکد آتش چو شمع از چهره شرمین ترا می…

خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا

خواب غفلت گر به این عنوان شود سنگین مرا بالش پر می شود سنگی که شد بالین مرا آهم از دل تا به لب جولان…

خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است

خواب و بیداری آن نرگس مخمور خوش است این سرایی است که در بسته و معمور خوش است نه همین روی زمین از تو شکر…

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد

خواب هرکس ز خیال تو پریشان گردد زلف شب در نظرش سنبل و ریحان گردد دلم آشفته ز جمعیت یاران گردد همچو سی پاره که…

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا

خواب وقت فیض در محراب می گیرد مرا چون سگان در صبح دام خواب می گیرد مرا در مسبب گر چه از اسباب رو آورده…

خوابیده تر از راه بود راحله ما

خوابیده تر از راه بود راحله ما در سینه صحراست گره قافله ما در دامن صحرای ملامت نتوان یافت خاری که نچیده است گل از…

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست

خواجه بیتاب در اظهار زر و مال خودست نعل طاوس در آتش ز پر و بال خودست خبر از حال کسی نیست خودآرایان را همه…

خواری از اغیار بهر یار می باید کشید

خواری از اغیار بهر یار می باید کشید ناز خورشید از در و دیوار می باید کشید از زمین شور، آب تلخ می آید برون…

خوب دارد زاهد شیاد، داروگیر را

خوب دارد زاهد شیاد، داروگیر را دام دردانه است پنهان سبحه تزویر را در نشاط و خرمی، غافل نمی جوید سبب زعفران حاجت نباشد خنده…

خوب است که بی رنج طلب کام برآید

خوب است که بی رنج طلب کام برآید آن کام چه ارزد که به ابرام برآید آتش نفسان گوش به تعظیم بگیرند هرجا که من…

خوبان دلم به زلف گرهگیر بسته اند

خوبان دلم به زلف گرهگیر بسته اند دیوانه مرا به دو زنجیر بسته اند جمعی که زیر چرخ نفس راست کرده اند از بیم جان…

خود به خود چشم تو در گفتارست

خود به خود چشم تو در گفتارست بیخودی لازمه بیمارست با حدیث لب جان پرور او بوی گل چون نفس بیمارست رزق اهل نظر از…

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش

خود کرده ام به شکوه تراخصم جان خویش کافر مباد کشته تیغ زبان خویش ! یک مرد در قلمرو جرأت نیافتم در دل چوآفتاب شکستم…

خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینی

خودآرا را برابر می کند با خاک خودبینی حنای شهپر پرواز طاوس است رنگینی قناعت با سفال خویش کن کز ظاهرآرایی شود آب گوارا ناگوار…

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید

خورشید اگر از چشم کسان آب گشاید رخساره گلرنگ تو خوناب گشاید از چشمه خورشید مجو آب مروت کاین چشمه ز چشم دگران آب گشاید…

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است

خورشید ترا از خط شبرنگ وبال است چون سایه قدم پیش نهد وقت زوال است از خنجر سیراب نترسد جگر ما هر چند که می…

خورشید داغ گوهر عالم فروز ماست

خورشید داغ گوهر عالم فروز ماست دریا روان ز چشم خریدار کرده ایم داغ است چرخ از دل بی آرزوی ما این دشت را تهی…

خورشید نقاب رخ چون یاسمن کیست؟

خورشید نقاب رخ چون یاسمن کیست؟ پیراهن صبح آینه دان بدن کیست؟ چون راه سخن نیست در آن غنچه مستور گوش دو جهان تنگ شکر…

خوش است حس که در پرده حیا باشد

خوش است حس که در پرده حیا باشد که بدنماست پریزاد خودنماباشد برهنگی نشود پرده شرافت ذات چه نقص دارد اگر کعبه بی قبا باشد…

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن

خوش است فصل بهاران شراب نوشیدن به روی سبزه و گل همچو آب غلطیدن جهان بهشت شد از نوبهار، باده بیار که در بهشت حلال…

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن

خوش است مشق قناعت ز بوریا کردن به خواب، مخمل بی درد را رها کردن درین ریاض، سرانجام بال پروازست چو غنچه پیرهن خویش را…

خوش آن آزاده کز مردم نهان دارد فقیری را

خوش آن آزاده کز مردم نهان دارد فقیری را نسازد گوشه چشم توقع گوشه گیری را خزان دل را خنک از نوبهاران بیش می سازد…

خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد

خوش آن رهرو که دایم چون فلک بر خویش می گردد که بر خود هر که گردد بیش، شوقش بیش می گردد مجرد شو که…

خوش آن زمان که در آیی ز در شراب آلود

خوش آن زمان که در آیی ز در شراب آلود ز خواب نازگران همچو چشم خواب آلود چوشیشه خشک بود آب خضر در کامش کسی…

خوش آن کسان که دردل برآرزو بستند

خوش آن کسان که دردل برآرزو بستند به اشک تلخ ره لقمه بر گلو بستند به نقد جنت در بسته یافتند اینجا به روی خلق…

خوش آن کسان که به منت نظر جلا ندهند

خوش آن کسان که به منت نظر جلا ندهند غبار دیده خودرا به توتیا ندهند عطا ومنع جهان را ز هم جدایی نیست به هر…

خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد

خوش آن که از دو جهان گوشه غمی دارد همیشه سر به گریبان ماتمی دارد تو مرد صحبت دل نیستی، چه می دانی که سر…

خوش آن که از دو جهان گشت بی نیاز اینجا

خوش آن که از دو جهان گشت بی نیاز اینجا گرفت دامن آن یار دلنواز اینجا مبین دلیر در آن چشم های خواب آلود که…

خوش آن که به گوشه ای نشیند

خوش آن که به گوشه ای نشیند مردم چه که خویش را نبیند چون بال شود وبال طاوس نقشی که به مدعا نشیند از وی…

خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشت

خوش آن که چون گل ازین گلستان دمید و گذشت چو صبح یک دو نفس سرسری کشید و گذشت نریخت رنگ اقامت درین خراب آباد…

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد

خوش آن که خواب راحت برخودحرام سازد پیش از تمامی عمر خودرا تمام سازد آب حیات آثار گر در جهان نباشد کس عمر بی بقا…

خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود

خوش آن که ز آتش تب شعله اثر برود رخ تو در عرق سرد و گرم وتر برود رگ تو جاده خون معتدل گردد زبان…

خوش آن گروه که تن راز عشق جان سازند

خوش آن گروه که تن راز عشق جان سازند زمین خویش به تدبیر آسمان سازند جماعتی که به تن از جهان جان سازند به تخته…

خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذرد

خوش آن که چون گل ازین باغ خنده رو گذرد چو برق بر خس و خاشاک آرزو گذرد گره ز غنچه پیکان به عطسه بگشاید…

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند

خوش آن گروه که مست بیان یکدیگرند ز جوش فکر می ارغوان یکدیگرند نمی زنند به سنگ شکست گوهر هم پی رواج متاع دکان یکدیگرند…

خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید

خوش بهاری می رسد میخانه ها سامان کنید برگ عیش آماده بهر جشن گلریزان کنید فصل گل در خانه بودن عمر ضایع کردن است با…

خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید

خوش بهاری است حریفان نظری بگشایید بر دل از عالم ارواح دری بگشایید سبزه ها از جگر خاک خبرها دارند گوش چون گل به هوای…

خوش باد سال و ماه وشب وروز میفروش

خوش باد سال و ماه وشب وروز میفروش کز یک پیاله برد زمن صبر و عقل وهوش دیروز بود بار جهانی به دوش من امروز…

خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را

خوش کن از لاله رخان زلف پریشانی را از دل گرم برافروز شبستانی را گریه با سینه سوزان چه تواند کردن؟ نکند آبله سیراب، بیابانی…