خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است

خال زیر لب آن ماه لقا افتاده است چشم بد دور که بسیار بجا افتاده است دل بی جرأت ما گوشه نشین ادب است ورنه…

خال لب تو راهنمایی است بوسه را

خال لب تو راهنمایی است بوسه را این عقده، طرفه عقده گشایی است بوسه را در جلوه گاه سرو قیامت خرام تو هر نقش پا،…

خال لب تو داغ دل آب کوثرست

خال لب تو داغ دل آب کوثرست پنهان تبسمت نمک شور محشرست حالا به فکر دلبری افتاده ابرویت تیغ برهنه روی تو نوخط جوهرست تنها…

خال موزون است هر جا بر رخ دلبر فتاد

خال موزون است هر جا بر رخ دلبر فتاد هیچ جا بیجا نباشد هر که نیک اختر فتاد زود می شد محو تبخال از لب…

خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست

خال محتاج کمند زلف عنبرفام نیست دانه چون افتاد گیرا، احتیاج دام نیست از نسیمی می توان برداشتن ما را ز خاک چشم ما چون…

خال موزونت سویدا را زدل حک می کند

خال موزونت سویدا را زدل حک می کند مردمک را در نظرها نقطه شک می کند دل چنین گر بر در و دیوار خود را…

خال یا تخم امید عاشق شیداست این؟

خال یا تخم امید عاشق شیداست این؟ زلف یا شیراه جمعیت دلهاست این؟ زلفش از معموره دلها برآورده است گرد یا بهار بی خزان عنبر…

خال یا در گوشه چشم است یا کنج لب است

خال یا در گوشه چشم است یا کنج لب است از مکان ها دزد را دایم کمینگه مطلب است گوشه گیران زود در دلها تصرف…

خالت ز خط مشکین دست دگر برآورد

خالت ز خط مشکین دست دگر برآورد حرصش شود دوبالا موری که پر برآورد مو از خمیر نتوان آسان چنان کشیدن کز عقل وهوش ماراآن…

خالش خبر ز سر دهانم نمی دهد

خالش خبر ز سر دهانم نمی دهد زان راز سر به مهر نشانم نمی دهد شد بسته راه خیر به نوعی که آن دهن یک…

خام دستانی که پشت پا به دنیا می زنند

خام دستانی که پشت پا به دنیا می زنند در حقیقت دست رد بر زاد عقبی می زنند بندگی را می کنند از خط آزادی…

خام است شرابی که در او غلغله ای هست

خام است شرابی که در او غلغله ای هست پوچ است زمینی که در او زلزله ای هست گل می شکفد از مژه خار مغیلان…

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست

خام ماندم ز می کهنه کشیدم تا دست نشود هیچ مرید از قدم پیر جدا! خاطر جمع مرا چند پریشان دارد؟ خواب آشفته جدا و…

خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن

خامی بود سر از پی دنیا گذاشتن کاین صید رام می شود از وا گذاشتن بی انتظار دامن ساحل گرفتن است چون موج دست بر…

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه تر

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه تر می کند بند گران سیلاب را دیوانه تر بیش شد از بستن لب بیقراریهای دل بخیه سازدزخم پرخوناب…

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک

خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک دارم هزار نغمه تربازبان خشک از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق باشد نصیب من چو…

خامش گویا بود چشم سخنگوی تو

خامش گویا بود چشم سخنگوی تو نقطه بسم الله است خال بر ابروی تو خال سیه فام تو مرکز وحدت بود دایره کثرت است سلسله…

خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند

خانه آرایان ز تعمیر درون غافل شدند اصلشان چون بود از گل، خرج آب و گل شدند خشک مغزانی که نشکستند خود را چون حباب…

خانه بر دوشی که سیر کوچه زنجیر کرد

خانه بر دوشی که سیر کوچه زنجیر کرد کی به زنجیرش توان پا بسته تعمیر کرد؟ نشأه می مرگ آب زندگانی دیده است دختر رزچون…

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب

خانه از خویش تهی کن که ز نظاره آب پرده چشم حباب است همان چشم حباب راه خوابیده رسانید به منزل خود را بخت ما…

خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود

خانه ای کز نور حسن او مصفا می شود حلقه بیرون در محو تماشا می شود هر طلسمی را به نام باددستی بسته اند چشم…

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید

خانه بر دوش غریبی ز وطن می آید رو خراشیده عقیقی به یمن می آید آنچه بر زلف ایاز از دهن تیغ نرفت از حسودان…

خانه تن را به جان آباد کردن مشکل است

خانه تن را به جان آباد کردن مشکل است بر سر ریگ روان بنیاد کردن مشکل است بیستون پهلو تهی از تیشه فرهاد کرد پنجه…

خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباش

خانه دنیا به سامان گر نباشد گو مباش نقش بر دیوار زندان گر نباشد گو مباش حسن گیرا رانباشد حاجت دام و کمند زلف بر…

خانه دل به صفا از نظر بسته بود

خانه دل به صفا از نظر بسته بود فیض در کعبه مجاور ز در بسته بود نیست آزاده روان را غم اسباب سفر توشه و…

خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت

خانه دل روشنی از دیده روشن گرفت زنده دل را کرد در گور آن که این روزن گرفت سرمه چشم ملایک می شود خاکسترش هر…

خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن

خانه سوز و آشیان پرداز می باید شدن با نسیم صبح هم پرواز می باید شدن چون قفس در هم شکست از خود رمیدن مشکل…

خانه مردم اگر از ماه روشن می شود

خانه مردم اگر از ماه روشن می شود کلبه تاریک ما از آه روشن می شود جلوه برقی نیستان را چراغان می کند عالمی از…

خجل ز کوشش تدبیر بایدم بودن

خجل ز کوشش تدبیر بایدم بودن اسیر پنجه تقدیر بایدم بودن شکست جوهر دل را زیاده می سازد چرا ز حاده دلگیر بایدم بودن؟ ز…

خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش

خجلت از خرده جان می کشم از قاتل خویش نشود هیچ کریمی خجل ازسایل خویش! دلی آباد نگردید ز معماری من حاصلم لغزش پابود زآب…

خدایا درپذیر این نعره مستانه ما را

خدایا درپذیر این نعره مستانه ما را مکن نومید از حسن قبول افسانه ما را در آن صحرا که چون برگ خزان انجمن فرو ریزد…

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما از آفتاب دامن تر می بریم ما یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب دیوانگی به جای…

خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن

خدایا قطره ام را شورش دریا کرامت کن دل خون گشته و مژگان خونپالا کرامت کن نمی گردانی از من راه اگر سیل ملامت را…

خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست

خراب چشم تو اندیشه عتابش نیست که می پرست غم از تلخی شرابش نیست بیاض گردن او در کتابخانه حسن سفینه ای است که حاجت…

خرابم کرده چشم نیم مستی

خرابم کرده چشم نیم مستی که دارد همچو مژگان پیشدستی شرابی خاص در پیمانه دارد ز چشم مست او هر می پرستی پریزادی است مژگانت…

خراب حالی ما از درازی دست است

خراب حالی ما از درازی دست است ز همت است که دیوار ما چنین پست است ز نوبهار جهان رنگ اعتدال مجوی که عندلیب تهیدست…

خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده

خراب گشت ز می زاهد شراب ندیده که تاب آب ندارد سفال تاب ندیده ز فکر، رشته جانی که پیچ و تاب ندیده خیال گوهر…

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را

خرابی باعث تعمیر باشد بینوایی را که کوری کاسه دریوزه می گردد گدایی را کند با سخت رویان چرب نرمی بیشتر دوران بود با استخوان…

خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشد

خرابیهای ظاهر حافظ دیوانه می باشد که گنج آسوده از تاراج در ویرانه می باشد زعاشق حسن هیهات است در مستی شود غافل کباب شمع…

خرد به زور می ناب برنمی آید

خرد به زور می ناب برنمی آید کتان ز عهده مهتاب برنمی آید درازدستی سنگ خطر اگر این است سبوی هیچ کس از آب برنمی…

خرد در سر مرا در خم فلاطون است پنداری

خرد در سر مرا در خم فلاطون است پنداری هوس در دل مرا در خاک قارون است پنداری ز اقبال جنون بر سینه هر داغی…

خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمد

خرد از سر زجوش شعله سودا برون آمد جنون عشق موجی زد کف از دریا برون آمد به این وارونی طالع درین میخانه چون باشم؟…

خردکی رخت بتواند زموج می برون آرد؟

خردکی رخت بتواند زموج می برون آرد؟ سر از بحری به این شورش حبابی کی برون آرد؟ زفیض عشق چون مجنون کمند جذبه ای دارم…

خرده انجم ندارد رونقی در کوی صبح

خرده انجم ندارد رونقی در کوی صبح مهره خورشید شایسته است بر بازوی صبح گر چه می آید چو طفلان بوی شیرش از دهان شکرستان…

خرم کسی که قصر اقامت بنا نکرد

خرم کسی که قصر اقامت بنا نکرد رفت از میان چو گل کمر خویش وا نکرد چندان که تاختیم به دنبال عمر را این آهوی…

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است

خرقه آزادگان چشم از جهان پوشیدن است کسوت این قوم از دستار سر پیچیدن است سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را خاکساری روی…

خرسند با هزار تمنی نشسته ایم

خرسند با هزار تمنی نشسته ایم با صد هزار درد تسلی نشسته ایم از بادبان باد مرادیم بی نیاز کشتی به خشک بسته تسلی نشسته…

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟

خرمن صبر به این برق عنانان چه کند؟ سپر عقل به این سخت کمانان چه کند؟ ریشه در بیضه فولاد دواند جوهر دل چون موم…

خزان بیجگران نوبهار مردان است

خزان بیجگران نوبهار مردان است به تیغ غوطه زدن سبزه زار مردان است جهان پر شر و شورست بحر مواجی که لنگرش قدم پایدار مردان…

خزان رسید وگل افشانی بهار نماند

خزان رسید وگل افشانی بهار نماند به دست بوسه فریب چمن نگار نماند چنان غبار خط آن صفحه عذار گرفت که جای حاشیه زلف برکنار…

خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست

خسته چشم تو صاحب نظری نیست که نیست تشنه لعل تو روشن گهری نیست که نیست این چه شورست که حسن تو به عالم افکند؟…

خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید

خشت از سرخم پنبه ز مینا بربایید برچهره خود روزن جنت بگشایید در پرده نشستن به زنبان است سزاوار مردانه ازین پرده نیلی بدر آیید…

خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار

خشتی به خیر چون خم می بر زمین گذار دیگر قدم به قصر بهشت برین گذار اینک سپاه برق عنان ریز می رسد دست مروتی…

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است سرمایه فراغت من اینقدر بس است عشاق را به بند گران احتیاج نیست زنجیر پای مو…

خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟

خشک شد کشت امیدم ابر احسانی کجاست؟ آب را گر پا به گل رفته است بارانی کجاست؟ چند لرزد شمع من بر خود ز بیداد…

خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند

خشم را روشندلان در حلم پنهان کرده اند آتش سوزنده را بر خود گلستان کرده اند چشم خود جمعی که از رخسار نیکو بسته اند…

خصم را عقل مقید به تحمل دارد

خصم را عقل مقید به تحمل دارد سیل را ریگ مسخر به تنزل دارد از ثبات قدم ما دل تیغ آب شود سیل در بادیه…

خصم غالب را زبون صبر و تحمل می کند

خصم غالب را زبون صبر و تحمل می کند از تواضع سیل را مغلوب خود پل می کند از ترحم حسن جولان می نماید در…

خضر اگر چاشنی تیغ شهادت می کرد

خضر اگر چاشنی تیغ شهادت می کرد ز آب حیوان به لب خشک قناعت می کرد کشتی حوصله طوفانی شبنم می شد گل اگر از…

خضر اگر در خواب بیند خنجر مژگان او

خضر اگر در خواب بیند خنجر مژگان او می شود زخم نمایان عمر جاویدان او حسن شرم آلود او زیور نمی گیرد به خود شبنم…

خضر اینجا خاک می لیسد ز شرم ناکسی

خضر اینجا خاک می لیسد ز شرم ناکسی من کیم تا تیغ او گردد به خونم ترزبان؟ غمزه اش را خط پشیمان از دل آزاری…

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد

خضر چشم حیات از آب حیوان سخن دارد دم عیسی نفس از تازه رویان سخن دارد سیاهی از سیاهی نگسلد تا کعبه مقصد چه معموری…

خضر را گر سبز آب زندگانی کرده است

خضر را گر سبز آب زندگانی کرده است عالمی را زنده دل آن یار جانی کرده است از خس و خار تمنا جلوه آن گلعذار…

خضر راه حقیقت است مجاز

خضر راه حقیقت است مجاز مکن این در به روی خویش فراز دل محمود اگر همی خواهی دست کوته مکن ز زلف ایاز عاشق از…

خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد

خط از بیباکی آن حسن عالمگیر می پیچد که جوهر بر خود از خونریزی شمشیر می پیچد حنون را هست در غافل حریفی دست گیرایی…

خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گردد

خط از خون مانع آن غمزه کافر نمی گردد زبان شمشیر را پیچیده از جوهر نمی گردد بلایی نیست چون افسردگی دلهای روشن را نمی…

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را

خط از سنگین دلی گفتم برآرد لعل دلبر را ندانستم رگ گردن شود این رشته گوهر را نه تبخاله است بر گرد دهان آن پری…

خط ازان صفحه رخسار سخنساز شود

خط ازان صفحه رخسار سخنساز شود طوطی از پرتو این آینه غماز شود در ته زلف، رخش پرده گداز نظرست آه ازان روز که این…

خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد

خط از لب لعل گهرافشان تو گل کرد یا خضر ز سرچشمه حیوان تو گل کرد چشم تو شد از گریه مستانه گهرریز یا خون…

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو

خط بر عذار ساده نباشد مباش گو درد آشنای باده نباشد مباش گو چون هست در نظر لب میگون و چشم مست در دست جام…

خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوز

خط برآورد وترو تازه است بستانش هنوز می چکد خون بهارازخارمژگانش هنوز می توان گل چیداز روی عرقناکش همان می توان می خورد از لبهای…

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم

خط به اوراق جهان، دیده و نادیده زدیم پشت دستی به گل چیده و ناچیده زدیم هر دم از ماتم برگی نتوان آه کشید چار…

خط به تمکین آید از لعل دلبر برون

خط به تمکین آید از لعل دلبر برون سبزه با لنگر ز زیر سنگ آرد سر برون سرمه بخت سیه روشندلان را کیمیاست اخگر آید…

خط به گرد آن لب چون نوش دیدن مشکل است

خط به گرد آن لب چون نوش دیدن مشکل است چشمه امید را خس پوش دیدن مشکل است سوخت در فصل خزان خاموشی بلبل مرا…

خط به گرد رخ آن سیم ذقن آمده است

خط به گرد رخ آن سیم ذقن آمده است مور در دست سلیمان به سخن آمده است در هوای لب یاقوت فروغ تو، سهیل اشک…

خط ترا که دید که زیر و زبر نشد

خط ترا که دید که زیر و زبر نشد این رشته راکه یافت که بی پاوسرنشد دل آب ساختم به امید گهر شدن دل شد…

خط به گرد عارض دلدار دیدن مشکل است

خط به گرد عارض دلدار دیدن مشکل است دامن گل را به دست خار دیدن مشکل است گر چه چون دامان یوسف دامن گلهاست پاک…

خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشت

خط به گرد لب میگون تو چون ساغر گشت خال شبرنگ ترا اختر دولت برگشت رحم بر خود کن اگر رحم نداری بر ما سر…

خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند را

خط تلخ ساخت آن دهن همچو قند را این مور برد چاشنی نوشخند را زنگار می برد برش از تیغ آبدار خط می کند رحیم…

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید

خط تو تیغ به رخسار آفتاب کشید هزار حلقه به گوشش ز پیچ وتاب کشید ز خط چگونه کنم ترک آن لب میگون که می…

خط تو چهره گشای بهار آینه است

خط تو چهره گشای بهار آینه است تبسمت گل جیب و کنار آینه است ز اشتیاق تماشای خود چه خواهی کرد؟ که آه غیرت من…

خط تو ریشه در رگ جان می دواندم

خط تو ریشه در رگ جان می دواندم خال تو تخم مهر به دل می فشاندم این شرم نارسا که نگهبان حسن توست از بهر…

خط تو راه دین ودل وهوش می زند

خط تو راه دین ودل وهوش می زند ته جرعه ای است این که به سرجوش می زند از خط سبز مستی حسن تو کم…

خط تو سلسله خود به مشک ناب رساند

خط تو سلسله خود به مشک ناب رساند کمند زلف تو خود را به آفتاب رساند چگونه شمع تجلی ز رشک نگدازد رخ تو خانه…

خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟

خط چرا در لب همچون شکرش سوخته است؟ از دم گرم که آب گهرش سوخته است؟ تا چه گستاخی ازان طوطی خط سرزده است که…

خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگی

خط حجاب آن رخ گلرنگ شد یکبارگی دستگاه بوسه ما تنگ شد یکبارگی چین ابرو کرد شمشیر تغافل در نیام چشم جادو تایب از نیرنگ…

خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟

خط دمیده است ز لعل لب شکرشکنش ؟ یا به خون چشم سیه کرده عقیق یمنش این چه لطف است که برخود چونظر اندازد یوسفستان…

خط را به دور عارض او شان دیگرست

خط را به دور عارض او شان دیگرست هر مور ازین سپاه سلیمان دیگرست از نوشخند گل دل من وا نمی شود صبح امید من…

خط را گذار برلب آن سیمبر فتاد

خط را گذار برلب آن سیمبر فتاد سرسبز طوطیی که به تنگ شکر فتاد یاقوت را چو باده لعلی کند به جام این آتشی که…

خط ز خال لب جانانه برون می آید

خط ز خال لب جانانه برون می آید آه افسوس ازین دانه برون می آید حرف صدق از لب دیوانه برون می آید زین صدف…

خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید

خط ز روی آتشین دلستان آمد پدید از دل آتش بهار بی خزان آمد پدید از غبار خط یکی صد شد صفای عارضش یوسفستانی ز…

خط سبز از دعای صبح خیزان است گیراتر

خط سبز از دعای صبح خیزان است گیراتر لب میگون زخون بیگناهان است گیراتر ز روی نو خط آن خوش پسر چون چشم بردارم؟ کزاو…

خط سبز از صفحه عارض ستردن خوب نیست

خط سبز از صفحه عارض ستردن خوب نیست آیه حرمت به آب تیغ شستن خوب نیست بر چراغ ما که از روی تو روشن گشته…

خط سبزی که به گرد رخ او گردیده است

خط سبزی که به گرد رخ او گردیده است دفتر دعوی خورشید به هم پیچیده است برگریزان تو خوشتر بود از گلریزان در بهار آن…

خط سبزی که به گرد لب جانان گشته است

خط سبزی که به گرد لب جانان گشته است پی خضرست که بر چشمه حیوان گشته است چهره نو خط ما روی مه کنعانی است…

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست

خط سبزی که ز پشت لب جانان برخاست رگ ابری است که از چشمه حیوان برخاست می کند بس دل پر آبله را شق چو…

خط سر از خال لب جانانه می آرد برون

خط سر از خال لب جانانه می آرد برون حسن گیرا دام را از دانه می آرد برون چون زلیخا، ماه مصر من به جان…

خط سر زد و تغافل او همچنان بجاست

خط سر زد و تغافل او همچنان بجاست گل کوچ کرد و گوش کر باغبان بجاست ایمن مشو ز خصمی تیغ زبان که شمع در…

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد

خط سیه مبادا زان خال سربرآرد عمرش تمام گردد چون مور پربرآرد در غنچگی چو لاله ما شعله طینتان را داغ سیاه بختی دود از…

خط سنگین دل بهای لعل جانان را شکست

خط سنگین دل بهای لعل جانان را شکست دیده از حق نمک بست و نمکدان را شکست گر چه از خط معنبر در سیاهی غوطه…