حسن در پرده نیرنگ چرا می آید؟
حسن در پرده نیرنگ چرا می آید؟ گل بیرنگ به صد رنگ چرا می آید؟ گرنه در پرده دل مطرب دمسازی هست از جگر ناله…
حسن در خانه زین جلوه دیگر دارد
حسن در خانه زین جلوه دیگر دارد در نگین خانه، نگین جلوه دیگر دارد عالم آشوب بود شور قیامت، لیکن خنده های نمکین جلوه دیگر…
حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه
حسن را از چشم بد شرم و حیا دارد نگاه شمع را فانوس از باد صبا دارد نگاه از توکل می توان آمد سلامت بر…
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد
حسن در هر نگهی عالم دیگر گردد به نسیمی ورق لاله و گل برگردد گل رویی که نیاید ز لطافت به خیال چه خیال است…
حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست
حسن را با بی قراران گیر و دار دیگرست مهر را هر ذره ای آیینه دار دیگرست مستی چشم غزالان نشکند ما را خمار چشم…
حسن را در هر لباسی دیده بان در کار هست
حسن را در هر لباسی دیده بان در کار هست در بساط گل ز شبنم دیده بیدار هست نیست همت غافل از احوال دورافتادگان بحر…
حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند
حسن را پوشیده در خط چون عنبر کرده اند چشمه آیینه را خس پوش جوهر کرده اند خاکساران محبت را به چشم کم مبین گنجها…
حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود
حسن را حلقه خط مانع رفتن نشود نور خورشید، نظربند ز روزن نشود نبرد خنده ظاهر ز دل تنگ ملال غنچه را دل تهی از…
حسن را در کار نبود باده ناب دگر
حسن را در کار نبود باده ناب دگر چشمه خورشید مستغنی است از آب دگر هرکه را بر طاق ابروی تو افتاده است چشم نیست…
حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست
حسن را جز چشم حیران، دست دامنگیر نیست عکس را پای سفر ز آیینه تصویر نیست نشأه می آدمی را تازه رو دارد مدام گر…
حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد
حسن روزی که صف آرایی آن مژگان کرد صف محشر علم شهرت خود پنهان کرد پیش ازین گر به شکر پسته نهان می کردند لب…
حسن عالمسوز ماه من دو بالای گل است
حسن عالمسوز ماه من دو بالای گل است کج نگه کردن به دستارش چه یارای گل است؟ گلفروش باغ، ناز باغبانان می کشد لاله چین…
حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست
حسن عالمسوز او را ساغری در کار نیست چهره خورشید را روشنگری در کار نیست آتش از خود می دهد بیرون سپند شوخ ما این…
حسن قدر دیده تر را چه می داند که چیست
حسن قدر دیده تر را چه می داند که چیست طفل آب و رنگ گوهر را چه می داند که چیست نیست دست خشک را…
حسن نو خط تو سرمایه نازی دارد
حسن نو خط تو سرمایه نازی دارد که ز هر حلقه خط چشم نیازی دارد گر چه از غمزه بیرحم تو دل نومیدست به سر…
حسن کی در دل چون سنگ نماید خود را؟
حسن کی در دل چون سنگ نماید خود را؟ باده در شیشه بیرنگ نماید خود را عشق ازان شوختر افتاده که پنهان گردد این شرر…
حسنش از خط عالمی زیرو زبر دارد هنوز
حسنش از خط عالمی زیرو زبر دارد هنوز سینه چاکان چون قلم درهرگذر داردهنوز گرچه شددر ابرخط خورشید رخسارش نهان تیغها چون برق در زیرسپر…
حسنی که به نور نظر پاک برآید
حسنی که به نور نظر پاک برآید از خلوت آیینه عرقناک برآید دامن کشد از صحبت پیراهن یوسف خاری که ز گلزار تو بیباک برآید…
حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد
حصاری آدمی را به زهمواری نمی باشد دعای جوشنی چون ترک خونخواری نمی باشد مرا از خانه زنبور آتش دیده، روشن شد که حسن عاقبت…
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست
حضور خاطر اگر در نماز معتبرست امید ما به نماز نکرده بیشترست به گرمی جگر ما دل که خواهد سوخت؟ درین بساط که خورشید آتشین…
حضور دل نبود با عبادتی که مراست
حضور دل نبود با عبادتی که مراست تمام سجده سهوست طاعتی که مراست نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟ ز عمر رفته به…
حضور سوخته عشق در دل تنگ است
حضور سوخته عشق در دل تنگ است که آرمیده بود تا شرار در سنگ است ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلند ز بار خاطر…
حضور روی زمین در فتادگی باشد
حضور روی زمین در فتادگی باشد هدف نشانه تیر از ستادگی باشد به قدر ریزش ابرست بخشش دریا گهرفشانی دست از گشادگی باشد به قدر…
حضور فرش بود در جهان درویشی
حضور فرش بود در جهان درویشی سر نیاز من و آستان درویشی خط مسلمی از انقلاب دوران یافت رسید هر که به دارالامان درویشی ز…
حضور عالم ایجاد در قرار دل است
حضور عالم ایجاد در قرار دل است سفر اگر همه یک منزل است بار دل است فغان که دیده جوهرشناس نیست ترا وگرنه گوهر مقصود…
حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟
حضور قلب کی در سینه پرشور می باشد؟ کجا آسودگی در خانه زنبور می باشد؟ زکشتن زنده جاوید می گردند اهل حق که از دار…
حضور می طلبی سینه را مصفا کن
حضور می طلبی سینه را مصفا کن گهر پرست تو گنجینه را مصفا کن ز خانه بصفا میهمان نگردد کم همین تو سعی کن آیینه…
حضوری داشتم شب با خیالش
حضوری داشتم شب با خیالش که در خاطر نمی آمد وصالش پریرویی که من جویای اویم اشارت بر نمی دارد هلالش گل از شبنم کند…
حفظ دولت در پریشان کردن سیم و زرست
حفظ دولت در پریشان کردن سیم و زرست مد احسان رشته شیرازه این دفترست رتبه ریزش بود بالاتر از اندوختن پیش عارف برگریز از نوبهاران…
حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن است
حق پرستی، قطره را در کار دریا کردن است خودشناسی، بحر را در قطره پیدا کردن است بی وجود حق ز خود آثار هستی یافتن…
حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟
حق طلب آسوده در دنیای باطل کی شود؟ سنگ راه سیل بی زنهار منزل کی شود؟ ذکر از جسم گرانجان می کند دل را خلاص…
حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتن
حق گوهر چیست، آب و رنگ گوهر یافتن نیست تحسینی سخن را بهتر از دریافتن در بساط سینه هر کس که باشد آه سرد می…
حقوق خدمت اگر در حساب خواهد بود
حقوق خدمت اگر در حساب خواهد بود ز رشک من دل عالم کباب خواهد بود اگر چه پای سفر نیست جسم زار مرا سرشک من…
حکم است که کار شب آدینه بسازند
حکم است که کار شب آدینه بسازند کار خرد از باده دیرینه بسازند دریا به نظر تنگتر از چشم حباب است کم ظرف کسانی که…
حکم خرد به مردم مجنون نمی رود
حکم خرد به مردم مجنون نمی رود دیوانه است هر که به هامون نمی رود هر چند پیر گشت و فراموشکار شد بیداد ما ز…
حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست
حلقه اطفال بهر اهل سودا بهترست تنگنای شهر از دامان صحرا بهترست گوشه گیران ایمن از آفات شهرت نیستند در میان خلق بودن پیش دانا…
حلقه آه مرا سپهر نگین است
حلقه آه مرا سپهر نگین است گریه من روشناس روی زمین است تا تو به چشم رکاب پای نهادی عشرت روی زمین به خانه زین…
حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزن
حلقه بر هر در چو خورشید سبک لنگر مزن تا در دل می توان زد حلقه بر هر در مزن هست با لب تشنگی حسن…
حلقه ذکر تو، میم دهنی نیست که نیست
حلقه ذکر تو، میم دهنی نیست که نیست خلوت فکر تو چاه ذقنی نیست که نیست نه همین صبح ازین درد گریبان چاک است چاک…
حلقه گوش تو گوشواره صبح است
حلقه گوش تو گوشواره صبح است خال بناگوش تو ستاره صبح است جلوه تو شوختر ز برق تجلی چشم تو خندانتر از ستاره صبح است…
حلقه هر در باغی نشود دیده ما
حلقه هر در باغی نشود دیده ما باغ دربسته بود دیده پوشیده ما در دل قانع ما نیست تزلزل را راه لنگر بحر بود گوهر…
حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم
حنظل افلاک شکر بار باشد صبحدم شاخ خشک کهکشان پربار باشد صبحدم آفتاب فیض حق از رخ نقاب افکنده است هر طرف چشم افکنی دیدار…
حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید
حواس کم خرد را نفس جاهل کار فرماید سلاح بیجگر را خصم پردل کار فرماید به ور دست نتوان تیر کج را راست گرداندن به…
حیات من سخنهای دلنشین باشد
حیات من سخنهای دلنشین باشد غذای من چو صدف گوهر ثمین باشد به لعل در جگر سنگ آب ورنگ رسید برای رزق چرا کس دگرغمین…
حوصله وصل آن نگار ندارم
حوصله وصل آن نگار ندارم دام به اندازه شکار ندارم گوهر دریای بیکرانه عشقم در صدف آسمان قرار ندارم صحبت من در مذاق عشق گواراست…
حیران عشق او زر وگوهر چه می کند
حیران عشق او زر وگوهر چه می کند آن را که آرزو نبود زر چه می کند یک دل بجان رساند من دردمند را با…
حیرت زدگان را نشود خواب پریشان
حیرت زدگان را نشود خواب پریشان در ساغر گوهر نشود آب پریشان آبی است که آیینه ریحان بهشت است از فکر تو آن را که…
حیرت شبنم درین گلزار عین حکمت است
حیرت شبنم درین گلزار عین حکمت است رتبه بینایی هر کس به قدر حیرت است خودنمایی غافلان را در بلا می افکند پای خواب آلود…
حیرت نگر که در بغل غنچه بوی گل
حیرت نگر که در بغل غنچه بوی گل زنجیر پاره می کند از آرزوی گل رفتی و در رکاب تو رفت آبروی گل شبنم گره…
حیرتی از چشم مست یار دارم دیدنی
حیرتی از چشم مست یار دارم دیدنی خوابها در دیده بیدار دارم دیدنی گر چه چون مرکز زمین گیرم به چشم غافلان سیرها در خویش…
حیف است حرف عشق ز ما نشنود کسی
حیف است حرف عشق ز ما نشنود کسی بوی گل از نسیم صبا نشنود کسی از بت پرست، وقت تماشای حسن تو حرفی به غیر…
حیف است عمر صرف تماشا کند کسی
حیف است عمر صرف تماشا کند کسی چون باز بی شکار نظر وا کند کسی آیینه است عالم و سیماب رهروان آسودگی چگونه تمنا کند…
حیف است درین فصل دماغی نرسانی
حیف است درین فصل دماغی نرسانی چشمی ز گل و لاله چو شبنم نچرانی آن روز ترا نخل برومند توان گفت کز هر که خوری…
حیف است که سر در سر مینانکند کس
حیف است که سر در سر مینانکند کس با دختر رزعیش دوبالا نکند کس زان پیش که در خاک رود، قطره خود را حیف است…
حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت
حیف خود با آه گرم از آسمان باید گرفت آتشی تا هست زور این کمان باید گرفت از سخن بسیار گفتن، می شود کوته حیات…
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند
حیف کز آیینه رویان پاکدامانی نماند چشم شرم آلود و روی گوهرافشانی نماند سوخت چشم خیره خورشید هر شبنم که بود حسن را در پرده…
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما
خار در پیراهن فرزانه می ریزیم ما گل به دامن بر سر دیوانه می ریزیم ما قطره گوهر می شود در دامن بحر کرم آبروی…
خار در دیده آن کس که طلبکارش نیست
خار در دیده آن کس که طلبکارش نیست خاک در کاسه آن سر که هوادارش نیست گر چه خط سیهش دست نداده است به هم…
خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی
خار دیوارست چون از اشک شد مژگان تهی ابر بی باران بود دستی که شد ز احسان تهی نیست چون در سر خرد، دستار بر…
خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم
خار دیوارم که از برگ و نوا بی طالعم از ثبات خویش در نشو و نما بی طالعم با من غم دیده نه دلدار می…
خار غم از دل عشاق کم آید بیرون
خار غم از دل عشاق کم آید بیرون چون ازین شعه ستان خار غم آید بیرون؟ جوهر از تیغ برد سینه گرمی که مراست ماهی…
خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا
خار ناسازست بوی گل به پیراهن ترا چون زنم گستاخ دست عجز در دامن ترا؟ پرتو خورشید را آیینه رسوا می کند چون نهان از…
خار و خس را چرخ گل برسرفشاند بیشتر
خار و خس را چرخ گل برسرفشاند بیشتر خاردرراه عزیزان می دماند بیشتر می دهد مهلت بدان را خاک بیش از نیکوان در سفال تشنه،…
خارخاری به دل افتاده ز مژگان کسی
خارخاری به دل افتاده ز مژگان کسی که نپیچیده نگاهش به رگ جان کسی میوه خلد به کوته نظران ارزانی دست امید من و سیب…
خارج از پرده آهنگ نمی باید شد
خارج از پرده آهنگ نمی باید شد تا توان شیشه شدن، سنگ نمی باید شد نقش اقبال و ظفر در سپر انداختن است تا توان…
خارخاری که ز رفتار تو در دل مانده است
خارخاری که ز رفتار تو در دل مانده است خس و خاری است که از موج به ساحل مانده است اثری کز من بی نام…
خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است
خاطر از سبحه و زنار مکدر شده است ریسمان بازی تقلید مکرر شده است در خرابات مغان آب حیات است سبیل خشکی زهد مرا سد…
خاطر آزرده را سیر گلستان می گزد
خاطر آزرده را سیر گلستان می گزد شور بلبل، خنده گل، بوی ریحان می گزد موسی از شرم صفای ساعد سیمین او همچو طفلان آستین…
خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد
خاطر جمع مرا پیری پریشان حال کرد تار و پود هستیم را رشته آمال کرد شد به دست افشاندن از روی زمین حاصل مرا آنچه…
خاطر چو خرم است به صهبا چه حاجت است؟
خاطر چو خرم است به صهبا چه حاجت است؟ دل چون گشاده است به صحرا چه حاجت است؟ سیر چمن بود پی تحصیل وقت خوش…
خاک از خواب عدم جست ز بیداری صبح
خاک از خواب عدم جست ز بیداری صبح چرخ یک تنگ شکر شد ز شکرباری صبح دل ازان زلف و بناگوش چه گلها که نچید…
خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است
خاک با این رتبه تمکین، جناب آدمی است چرخ با آن شان و شوکت در رکاب آدمی است هر جمالی را نقابی، هر گلی را…
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست
خاک در کاسه آن سر که در او سودا نیست خار در پرده آن چشم که خونپالانیست خودنمایی نبود شیوه ارباب طلب آتش قافله ریگ…
خاک را از آب روی خود گلستان می کنم
خاک را از آب روی خود گلستان می کنم قطره ای تا در بساطم هست طوفان می کنم آنچنان کز لفظ گردد معنی بیگانه دور…
خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان
خاک را دامان پر زر می کند فصل خزان بادها را کیمیاگر می کند فصل خزان شاخساران را به رنگ عود برمی آورد برگها را…
خاک راجان کرد درتن ابر احسان بهار
خاک راجان کرد درتن ابر احسان بهار صبح محشر سر زد ازچاک گریبان بهار چون پرو بال پری، ابرپریشان سایه کرد بر سریر عالم آرای…
خاک ره باش و تماشای تن آسانی کن
خاک ره باش و تماشای تن آسانی کن خاطر مور به دست آر و سلیمانی کن ای که در آتشی از درد سر آزادی چندی…
خاک سیه روز را شمع شبستان تویی
خاک سیه روز را شمع شبستان تویی نه صدف چرخ را گوهر رخشان تویی جن و ملک وحش و طیر همه چه درین عرصه اند…
خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند
خاک شو تا ز بهارت به گل تر گیرند مرده شو تا به سر دست ترا بر گیرند با فلک کار ندارند سبک پروازان بیضه…
خاک شو خاک ازان پیش که بر باد روی
خاک شو خاک ازان پیش که بر باد روی بندگی پیشه خود ساز که آزاد روی مرگ چون موی برآرد ز خمیرت آسان گر چو…
خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم
خاک صحرای جنون در چشم گریان می کشم ناز سرو از گردباد این بیابان می کشم دور باش حسن را با پاک چشمان کار نیست…
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکی
خاک ما در گوشه میخانه بودی کاشکی حشر ما با شیشه و پیمانه بودی کاشکی تا شدی محو از بساط آفرینش تخم شید نقل مستان…
خاک من بربادرفت ودردی آشامم هنوز
خاک من بربادرفت ودردی آشامم هنوز توتیا شد جام ومی باقی است درجامم هنوز زان فروغی کز رخش افتاد درکاشانه ام آتشین تبخاله جوشد از…
خاک نتواند حجاب دیده روشن شود
خاک نتواند حجاب دیده روشن شود دیده روشن چراغی نیست بی روغن شود می کشد سررشته خواری به عزت عاقبت رد گلشن هر چه شد…
خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند
خاکسارانی که همت بر تحمل بسته اند دست رستم را به تدبیر تنزل بسته اند از ثبات پای خود لنگر به دست آورده اند بادبان…
خاکساری از بزرگان جهان زیبنده است
خاکساری از بزرگان جهان زیبنده است با زمین، افتادگی از آسمان زیبنده است از شکستن می فزاید رتبه طرف کلاه سر به پیش انداختن از…
خاکساری برگ عیش خاطر آگاه ماست
خاکساری برگ عیش خاطر آگاه ماست چون گهر گرد یتیمی خاک بازیگاه ماست نیست از گرد خودی در کاروان ما اثر هر که پیش افتاده…
خاکساری پشتبان ویرانه ما را بس است
خاکساری پشتبان ویرانه ما را بس است بی سرانجامی نگهبان خانه ما را بس است لشکر بیگانه ای این ملک را در کار نیست آمد…
خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است
خاکساری در بلندی ها رسا افتاده است آسمان این پشته را در زیر پا افتاده است عاشقان را نیست جز تسلیم دیگر مطلبی دیده قربانیان…
خاکم به چشم در نگه واپسین مزن
خاکم به چشم در نگه واپسین مزن زنهار بر چراغ سحر آتشین مزن افتاده را دوباره فکندن کمال نیست آن را که خاک راه تو…
خاکساری تا دلیل جان آگاه من است
خاکساری تا دلیل جان آگاه من است می کند هموار هر چاهی که در راه من است مشت بر خارا زدن، بازوی خود رنجاندن است…
خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم
خاکمال دشمن سرکش به تمکین می دهم در گذار سیل، داد خواب سنگین می دهم گردم آبی درین بستان چو گلبن می خورم از برومندی…
خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم
خاکی به لب گور فشاندیم و گذشتیم ما مرکب ازین رخنه جهاندیم و گذشتیم چون ابر بهار آنچه ازین بحر گرفتیم در جیب صدف پاک…
خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد
خال از دمیدن خط بی انتظارم گردد چون مور پر برآردعمرش تمام گردد از چشم او جهانی دارند مردمی چشم آن آهوی رمیده تا با…
خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش
خال بر رخسار جانان گرنباشد گو مباش مور در ملک سلیمان گرنباشد گو مباش می فشاند خار در راه تماشا شرم عشق خار دیوار گلستان…
خال او یک نظر از دیده ما دور نباشد
خال او یک نظر از دیده ما دور نباشد دانه سوخته اینجاست که بی مور نباشد زند آتش به جهان بلبل آتش نفس من اگرم…
خال تو ریشه در شکرستان دوانده است
خال تو ریشه در شکرستان دوانده است از خط سبز، شهپر طوطی رسانده است جز خط دل سیه که مبیناد روز خوش بر شمع آفتاب…
خال ترا ز دیده تر سبز کرده اند
خال ترا ز دیده تر سبز کرده اند این دانه را به خون جگر سبز کرده اند ریحان به خط پشت لب او کجا رسد…
خال را در زیر زلف آن پری پیکر ببین
خال را در زیر زلف آن پری پیکر ببین گر ندیدی دانه از دام گیراتر ببین می گدازد نور را در چشم حسن بی نقاب…
خال را سرمایه زلف پریشان یافتم
خال را سرمایه زلف پریشان یافتم در سواد نقطه ای سی جزو قرآن یافتم در سواد خال سیر زلف کردم مو بمو مد بسم الله…





