چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟
چون صدف تا چند پیش ابر دست افراشتن؟ اشک حسرت را فرو خوردن، گهر پنداشتن چند پیش صبح بردن آبروی اشک و آه؟ در زمین…
چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید
چون صراحی رخت در میخانه می باید کشید این که گردن می کشی پیمانه می باید کشید کم نه ای از لاله، صاف و درد…
چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باش
چون صدف در حلقه دریادلان خاموش باش با دهان گوهرافشان پای تا سرگوش باش صرف استغفار کن انفاس رادر خانقاه در حریم میکشان گلبانگ نوشانوش…
چون صدف دستی که از بهر گهر برداشتم
چون صدف دستی که از بهر گهر برداشتم گر به دندان می گرفتم عقد گوهر داشتم بستر وبالین من بود از پروبال هما تا درین…
چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود
چون صنوبر بادپیما گر سراپا دل شود میوه مقصود هیهات است ازو حاصل شود می گدازد غیرت همچشم صاحب درد را آب گردم چون به…
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟
چون طفلان کس به هر افسانه تا کی واکند گوشی؟ کند پرپنبه غفلت اگر پیدا کند گوشی زبان مصرع پیچیده اسرار فهمیدن ز گوش سرنمی…
چون غمزه تو بر سر بیداد می رود
چون غمزه تو بر سر بیداد می رود آسایش از قلمرو ایجاد می رود سرو از چمن برون به دل شاد می رود آزاده هر…
چون غافل است دل ز حق از دل چه فایده؟
چون غافل است دل ز حق از دل چه فایده؟ بی لیلی از نظاره محمل چه فایده؟ سیری ز مال نیست تهی چشم حرص را…
چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم
چون غنچه دست بر دل شیدا گذاشتیم گل را به باغبان خنک وا گذاشتیم تا چند چون سفینه توان بود تخته بند؟ موجی شدیم و…
چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز
چون غنچه ز جمعیت دل انجمنی ساز برگ طرب خویش ز رنگین سخنی ساز هنگامه صحبت شود از سوختگان گرم از داغ به گرد دل…
چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش
چون غنچه نشکفته درین باغ غمین باش شیرازه اوراق دل از چین جبین باش چون آتش سوزان مشو ازباد سبکسر چون آب ز روشن گهری…
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد
چون غنچه هر که سربه گریبان نمی کشد از باغ برگ عیش به دامان نمی کشد دلتنگ منت لب خندان می کشد ناز نسیم، غنچه…
چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن
چون غنچه هر که ننشست در خار تا به گردن از می نشد چو مینا سرشار تا به گردن چون شمع هر که افراخت گردن…
چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام
چون قدح از عکس ساقی در بهشت افتاده ام در خرابات مغان خوش سر نوشت افتاده ام در جهان آب و گل از درد و…
چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل
چون قفس پر رخنه شد دیوار باغ از جوش گل بال مرغان غنچه گشت از تنگی آغوش گل جلوه گاه یار هم دیوانگی می آورد…
چون قلم آن را که در سر هست سودای سخن
چون قلم آن را که در سر هست سودای سخن سر نمی پیچد به زخم تیغ از پای سخن از سخن ارض و سما تشریف…
چون قلم بر سر غمنامه هجران آید
چون قلم بر سر غمنامه هجران آید دل به جان، آه به لب، اشک به مژگان آید گر شب هجر سیاهی شود و آه قلم…
چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت
چون قلم مد حیات من به قیل وقال رفت هستی بی مغز من در وصف خط وخال رفت حلقه دیگر به زنجیر جنون من فزود…
چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را
چون کند آن غمزه خونریز عریان تیغ را بخیه جوهر شود زخم نمایان تیغ را ریخت خون عالم و مژگان او خونین نشد تیزی سرشار…
چون کسی در دل خیال آن کمر پنهان کند؟
چون کسی در دل خیال آن کمر پنهان کند؟ نیست ممکن رشته را کس در گهر پنهان کند می نماید تلخی بادام آخر خویش را…
چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟
چون کند روی تو با خط سیاه از شش جهت؟ رو به این آیینه آورده است آه از شش جهت کاش سر تا پای می…
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج
چون گذارد خشت اول بر زمین معمار کج گر رساند بر فلک، باشد همان دیوار کج می کند یک جانب از خوان تهی سرپوش را…
چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟
چون گشاید ز چمن خاطر ناشاد مرا؟ هست گلبن به نظر، خانه صیاد مرا تا شد از علم نظر شمع سوادم روشن جنبش هر مژه…
چون گل رعنا در ایام بهاران سعی کن
چون گل رعنا در ایام بهاران سعی کن کز دل پرخون و از رنگ خزانی برخوری لذت باقی به دست آور درین پایان عمر تا…
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟
چون گوشه کلاه به پروانه نشکنم؟ داغ از میان سوختگان دست من گرفت از چاک پیرهن چه قدر وا شود دلش؟ دستی که فال عیش…
چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باش
چون لب پیمانه زنهار از سخن خاموش باش صد سخن گر بگذرد در انجمن خاموش باش عشرتی گرهست در دارالامان خامشی است غنچه سان با…
چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش
چون ماهیان زفلس مده عرض مال خویش محضر مکن درست به خون حلال خویش تا کی توان به خرقه صد پاره بخته زد؟ یک بخته…
چون مه روی تو از حجاب برآید
چون مه روی تو از حجاب برآید از طرف مغرب آفتاب برآید جان ز تن تیره با شتاب برآید برق به تعجیل از سحاب برآید…
چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟
چون می کهنه چه شد گر نبود جوش مرا؟ شور صد بزم بود در لب خاموش مرا می کشم تهمت سجاده تزویر از خلق گر…
چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما
چون ندارد حرف ره در خلوت محجوب ما پیچ و تاب بی قراری ها بود مکتوب ما پیش ما وصل لباسی پرده بیگانگی است چشم…
چون نفس زیر فلک دل به هوس راست کند؟
چون نفس زیر فلک دل به هوس راست کند؟ زیر سرپوش، چراغی چه نفس راست کند؟ چون مگس گیر، ز تسبیح ریایی زاهد دام تزویر…
چون نی ز ناله نیست تهی بندبند ما
چون نی ز ناله نیست تهی بندبند ما آه از نفس زیاده کشد دردمند ما چون صبحدم به خون شفق غوطه ها زدیم هر چند…
چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم
چون نیست پای آن که ز عالم بدر زنم دستی به دل گذارم و دستی به سر زنم گر می زنم به هم کف افسوس…
چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن
چیست دانی عشقبازی، بی سخن گویا شدن چشم پوشیدن ز غیر حق، به حق بینا شدن سر به جیب خود فرو بردن، برآوردن ز عرش…
چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟
چیست جان تا زیر تیغ یار نتوان باختن؟ سهل باشد پیش آب زندگی جان باختن قطره را گوهر، گهر را بحر عمان کردن است سر…
چین پیشانی ما شد مه عید آخر کار
چین پیشانی ما شد مه عید آخر کار آن چه می جست دل غمزده، دید آخر کار بی نسیم سحری غنچه ما خندان شد قفل…
چینی اگر ز سنبل زلف تو وا شود
چینی اگر ز سنبل زلف تو وا شود خون از دماغ مشک روان درختا شود صد پیرهن عرق کند از شرم، ماه مصر یک عقده…
حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را
حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را روغن ز خود بود گهر شبچراغ را نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم می چون کند…
چین ز جبین در مقام جنگ گشایم
چین ز جبین در مقام جنگ گشایم همچو فلاخن بغل به سنگ گشایم دوست کنم خصم را به چرب زبانی جوی شکر از رگ شرنگ…
چینی که طراز جبهه یارست
چینی که طراز جبهه یارست بندی است که بر زبان اغیارست حسن از تمکین دوام می گیرد گوش سنگین حصار گلزارست سیری ز نظاره نیست…
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود
حاش لله از ملامت شوق جانان کم شود خارخار کعبه از خار مغیلان کم شود نیست در پیکان سرایت خنده سوفار را تنگی دلها کی…
حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما
حاجت دام و کمندی نیست در تسخیر ما گردش چشمی بود بس حلقه زنجیر ما ما خراب از آب شمشیر تغافل گشته ایم می توان…
حاشا که خلق کار برای خدا کنند
حاشا که خلق کار برای خدا کنند تعظیم مصحف از پی مهر طلا کنند این جامه حریر که مخصوص کعبه است پوشند اگر به دیر…
حاشا که زعاشق سخن کام برآید
حاشا که زعاشق سخن کام برآید از سینه آتش نفس خام برآید بالیدن نخل تو ز پیوند دل ماست این سرو ز آغوش به اندام…
حاصل دولت دنیا همه غفلت بوده است
حاصل دولت دنیا همه غفلت بوده است پرده خواب، سراپرده دولت بوده است دامن دشت جنون را به غزالان دادند وسعت عیش به اندازه وحشت…
حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست
حاصل دنیای فانی جز غم و تشویش نیست مد عمر جاودانش آه حسرت بیش نیست پشه تا بر دیده من خواب شیرین تلخ کرد گشت…
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است
حاصل شمشیر برق از کشت ما خون خوردن است باد دستی خرمن ما را دعای جوشن است وقت ما از رخنه سهلی پریشان می شود…
حاصل عمر زخود بیخبران آه بود
حاصل عمر زخود بیخبران آه بود هرکه از خویشتن آگاه شد آگاه بود نتوان در حرم قدس به پرواز رسید پر سیمرغ درین راه پر…
حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشت
حاصلی غیر از تهیدستی دل روشن نداشت شمع با آن منزلت هرگز دو پیراهن نداشت چشم ما را حسرت پرواز در دل شد گره بس…
حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟
حال خود چون به تو ای غنچه دهن عرض کنم؟ به زبانی که ندارم چه سخن عرض کنم؟ چون بغیر از تو سخن را نبود…
حال من از نظر یار نهان می دارند
حال من از نظر یار نهان می دارند خبر مرگ ز بیمار نهان می دارند دردمندان که ز درد دگران داغ شوند درد خود را…
حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست
حال گویاست اگر تیغ زبان گویا نیست شکوه و شکر به فرمان زبان تنها نیست پیش فرهاد که زد شیشه ناموس به سنگ خنده کبک،…
حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیند
حباب و موج را هر کس که از دریا جدا بیند زخط و خال کثرت چهره وحدت کجا بیند؟ شکست از گردش گردون به پاکان…
حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟
حجاب آسمان کی مانع ما می تواند شد؟ فلک مار ا کجا انگشتر پا می تواند شد؟ به قرب لاله و گل کی چو شبنم…
حجاب پرده چشم پرآب می گردد
حجاب پرده چشم پرآب می گردد وگرنه دلبر ما بی نقاب می گردد همین ز جلوه آن شاخ گل خبر دارم که اشک در نظر…
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی
حجاب جسم را از پیش جان بردار ای ساقی مرا مگذار زیر این کهن دیوار ای ساقی به تنگم از وجود خود، شرابی آرزو دارم…
حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد
حدیث تلخ را جاهل شراب ناب می گیرد نمک در دیده بیدرد رنگ خواب می گیرد یکی صد شد فروغ حسن گل از صحبت شبنم…
حجت شور قیامت لب خندان تو بس
حجت شور قیامت لب خندان تو بس هم نبرد صف محشر صف مژگان تو بس قبله زنده دلان غنچه خندان تو بس زمزم سوختگان چاه…
حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم
حدیث تلخ ناصح کرد بیخود چون می نابم زبان مار شد از مستی غفلت رگ خوابم به گرد من رسیدن کار هر سبک جولان که…
حدیث خام مجویید در رساله ما
حدیث خام مجویید در رساله ما به مهر داغ رسیده است برگ لاله ما چو جام لاله، می ما چکیده داغ است کراست زهره که…
حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز
حدیث عشق نگیرد به زاهدان هرگز ز بوی گل نشود جغد شادمان هرگز به عاقلان نتوان دوخت داغ سودا را تنور سرد نگیرد به خویش…
حذر کن از عرق روی لاله رخساران
حذر کن از عرق روی لاله رخساران که می کند به دل سنگ رخنه این باران دو چشم شوخ تو با یکدگر نمی سازند که…
حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید
حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنید زمیزبان سیه کاسه احتراز کنید اگر چو غنچه درین بوستان ز اهل دلید گره ز جبهه خود…
حرص را تشنگی افزون به زر و مال شود
حرص را تشنگی افزون به زر و مال شود چشم آیینه کجا سیر ز تمثال شود؟ بهره خواجه ز اسباب بجز محنت نیست عرق از…
حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است
حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است که همچو سبزه شمشیر تشنه خون است ز گریه ای که به دامان دشت مجنون ریخت هنوز…
حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس
حرف آن حسن بسامان ازمن مجنون مپرس شوکت بزم سلیمان ازمن مجنون مپرس می شود شق جامه صبح از شکوه آفتاب باعث چاک گریبان ازمن…
حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلند
حرف آن زلف از دل دیوانه ما شد بلند این شب کوتاه از افسانه ما شد بلند حلقه ها در گوش مرغان حرم خواهد کشید…
حرف آن لب در میان افکنده ای
حرف آن لب در میان افکنده ای شور محشر در جهان افکنده ای در لباس چشم آهو بارها خویش را در کاروان افکنده ای غنچه…
حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون
حرف پوچی کز دهان اهل لاف آید برون تیغ چو بینی است کز جهل از غلاف آید برون جان قدسی روز خوش در پیکر خاکی…
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود
حرف زن تا بر لب عیسی نفس سوزن شود روی بنما تا سواد طوطیان روشن شود دل چه خونها می خورد دور از شراب لاله…
حرف درشت بردل بی کینه می خورد
حرف درشت بردل بی کینه می خورد گر سنگ گوهرست به آیینه می خورد از من علاج خصمی ایام یادگیر یک شیشه می سر شب…
حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش
حرف سبک نمی بردم ازقرار خویش از هر صدا چو کوه نبازم وقار خویش گر بگذرد چو خوشه پروین سرم ز چرخ افتم چو سایه…
حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش
حرف عقبی که درین نشأه کنی تقریرش همچو خوابی است که درخواب کنی تعبیرش عشق از پرده ناموس برون می آید این نه شمعی است…
حرفی که ازان لعل گهربار برآید
حرفی که ازان لعل گهربار برآید رازی است که از مخزن اسرار برآید تا حشر محال است که از سینه کند یاد هر دل که…
حریم میکده پر جوش از خروش من است
حریم میکده پر جوش از خروش من است شراب تلخ گوارا ز نوش نوش من است شراب من چه عجب خشت اگر ز خم برداشت…
حریفی کو که راه خانه خمار بردارم
حریفی کو که راه خانه خمار بردارم ز مینا پنبه، مهر از مخزن اسرار بردارم شود بار دلم آن را که از دل بار بردارم…
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش
حساب دین و دل راپاک کن باچشم عیارش که شب رانیمه خواهد کرد از خط حسن طرارش دو عالم چون صف مژگان اگر زیرو زبر…
حساب زخم دل ما که می تواند کرد؟
حساب زخم دل ما که می تواند کرد؟ شمار موجه دریا که می تواند کرد؟ ستاره های فلک را شمردن آسان است حساب داغ دل…
حسرت از منقار خون آلود بلبل می چکد
حسرت از منقار خون آلود بلبل می چکد پاکدامانی چون شبنم از رخ گل می چکد آب و رنگ گلستان حسن افزون می شود هر…
حسرت اوقات غفلت چون زدل بیرون رود؟
حسرت اوقات غفلت چون زدل بیرون رود؟ داغ فرزندست فوت وقت، از دل چون رود؟ چون کسی سالم برون از ورطه گردون رود؟ از شکار…
حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند
حسرت عمر، مرا در دل افگار بماند رفت سیلاب به دریا و خس و خار بماند در بساط من سودازده زان باغ و بهار خار…
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید
حسن از دیدن خود بر سر بیداد آید کار شمشیر ز آیینه فولاد آید کشتگان تو ز غیرت همه محسود همند گرچه یکدست خط از…
حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر
حسن از چشم نظربازان شود شاداب تر چهره گل راکند شبنم به آب وتاب تر بر چراغ صبح می لرزد دل پروانه بیش حسن دل…
حسن اگر جلوه دهد بر سر بازار ترا
حسن اگر جلوه دهد بر سر بازار ترا مصر زندان شود از جوش خریدار ترا بوی گل می برد از کار تماشایی را حاجتی نیست…
حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید
حسن آن روز که تشریف حیا می پوشید عشق پیراهن یکرنگ وفا می پوشید بال پروانه اگر پاس ادب را می داشت شمع پیراهن فانوس…
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست
حسن بالادست را از شوخ چشمان چاره نیست یوسف بی جرم را از چاه و زندان چاره نیست بی سیاهی نیست ایمن آب خضر از…
حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب
حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب می نماید حسن شوخ از پرده شرم و…
حسن بالادست را هر روزشان دیگرست
حسن بالادست را هر روزشان دیگرست شعله جانسوز را هر دم زبان دیگرست از می روشن صفای جام می گردد حجاب ورنه هر آیینه رو،…
حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد
حسن آن روز که آیینه مصفا می کرد عشق در پرده زنگار تماشا می کرد از نفس سوختگی خال لب ساحل شد گوهر ما که…
حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟
حسن بی پروا به فرمان هوس باشد چرا؟ برق عالمسوز در زنجیر خس باشد چرا باده پر زور، کار سنگ با مینا کند مست را…
حسن ترا به نقش و نگار احتیاج نیست
حسن ترا به نقش و نگار احتیاج نیست روی شکفته را به بهار احتیاج نیست اندیشه وصال ندارند عاشقان از دست رفته را به کنار…
حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است
حسن بی پروا ز شور عندلیبان فارغ است غنچه این باغ، دل خوردن نمی داند که چیست ریخت خون کوهکن را تیشه از دهشت به…
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست
حسن ترا که ناز به اهل نیاز نیست این ناز دیگرست که پروای ناز نیست از دیدن تو چون دل عشاق وا شود؟ در ابروی…
حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش
حسن تو باده ای است که شرم است شیشه اش خال تو دانه ای است که دام است ریشه اش روی تو آتشی است که…
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش
حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش آیینه راخبر نبود از صفای خویش چون شمع تا به خلوت او راه برده ام صد بار…
حسن چو بی پرده شد دلها به خون غلطان شود
حسن چو بی پرده شد دلها به خون غلطان شود خاک اطلس پوش گردد تیغ چون عریان شود عشق عالمسوز را تسلیم سازد مهربان بر…
حسن خط با حسن خلق و مردمی انباز شد
حسن خط با حسن خلق و مردمی انباز شد رفته رفته آخر حسنش به از آغاز شد حرفی از گیرایی مژگان او کردم رقم نامه…
حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را
حسن چون آرد به جنگ دل سپاه خویش را بشکند بهر شگون اول کلاه خویش را سوختم، چند از حجاب عشق دارم زیر لب چون…
حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد
حسن خواهد رفت و داغت بر جگر خواهد نهاد خواهد آمد خط و قانون دگر خواهد نهاد از پریشانی سر زلف تو پس خم می…
حسن دارد در سواری شوکت و شان دگر
حسن دارد در سواری شوکت و شان دگر جلوه را در خانه زین هست میدان دگر روی شرم آلود او را دیده بان در کارنیست…





