به گریه کی ز دل من غبار می خیزد؟

به گریه کی ز دل من غبار می خیزد؟ به آب چشم چه گل از مزار می خیزد؟ کند چه نشو و نما نخل ما…

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد

به گرد تربت روشندلان دلیر مگرد که ابر، سینه خورشید را نسازد سرد جریده شو که رسد پیشتر به صید مراد شود چو تیر ز…

چهره اش خندان و خط مشکبو پیچیده است

چهره اش خندان و خط مشکبو پیچیده است نامه وا کرده است اما گفتگو پیچیده است دل ز کافر نعمتی دارد تلاش وصل یار ورنه…

چهره خورشید زرد از درد بی زنهار کیست؟

چهره خورشید زرد از درد بی زنهار کیست؟ زخم دامن دار صبح از غمزه خونخوار کیست؟ نقطه خاک از که چون ناقوس می نالد مدام؟…

چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای

چهره را صیقلی از آتش می ساخته ای خبر از خویش نداری که چه پرداخته ای ای بسا خانه تقوی که رسیده است به آب…

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟

چهره روشن خط شبرنگ هم می داشته است؟ تیغ خورشید درخشان زنگ هم می داشته است؟ چون صف مژگان رگ خواب جهان در دست اوست…

چهره زرد، مرا ساغر زر می بخشد

چهره زرد، مرا ساغر زر می بخشد سینه چاک، مرا فیض سحر می بخشد گرچه آهونگهان روح فزایند همه چشم بیمار، مرا جان دگر می…

چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش

چهره زرین چو باشد مخزن زر گومباش هست چون سد رمق سد سکندر گو مباش ازخشن پوشی چه پروا عارف دل زنده را؟ پشت این…

چهره شد نیلوفری از سیلی اخوان مرا

چهره شد نیلوفری از سیلی اخوان مرا خوش گلی آخر شکفت از گلشن احزان مرا تیغ بر فرقم زنند و گوهر از دستم برند چون…

چهره شوخ به یک رنگ مصور نشود

چهره شوخ به یک رنگ مصور نشود عکس روی تو در آیینه مکرر نشود چهره تا از عرق شرم و حیا سیراب است حسن محتاج…

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست

چهره صاف تو آیینه اندیشه نماست جان ز سیمای تو چون آب ز گوهر پیداست دیده ای نیست که حیران تماشای تو نیست قامت همچو…

چهره گل چون بناگوش تو شبنم پوش نیست

چهره گل چون بناگوش تو شبنم پوش نیست خط ریحان چون خط سبز تو بازیگوش نیست گر چه در ظاهر بلبل سر گران افتاده است…

چهره گلرنگ را پیمانه ای در کار نیست

چهره گلرنگ را پیمانه ای در کار نیست نرگس مخمور را میخانه ای در کار نیست نیست زلف دلفریب یار را حاجت به خال دام…

چهره نوخط آن تازه جوان را دریاب

چهره نوخط آن تازه جوان را دریاب زیر ابر تنک آن برق عنان را دریاب پیش ازان دم که ز مقراض شود پا به رکاب…

چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد

چو احرام تماشای چمن آن سیمبر بندد زطوق خود به خدمت سرو را قمری کمر بندد اگر حسن گلوسوز شکر این چاشنی دارد به حرف…

چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو

چو از تو دیده و دل کامیاب شد هر دو مرا ازین چه که عالم خراب شد هر دو؟ دو مصرع است دو زلف که…

چو آفتاب به هر ذره ای نگاه انداز

چو آفتاب به هر ذره ای نگاه انداز چو ابر سایه رحمت به هر گیاه انداز بلند و پست جهان در قفای یکدگرست اگر به…

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون

چو آید از چمن آن یوسف گل پیرهن بیرون گل از دنبالش آید چون زلیخا از چمن بیرون به دشواری نفس جایی که آید زان…

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا همان ز گوهر من چشم می شود روشن اگر…

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او

چو بنشیند، شود صد کوه تمکین همنشین با او چو برخیزد ز جا، از جای برخیزد زمین با او ز فیض داغ سودا دام و…

چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده ام

چو بید اگر چه درین باغ بی بر آمده ام به عذر بی ثمری سایه گستر آمده ام ز نقص خودبه امید کمال خرسندم اگر…

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم

چو بیدردان به روی سبزه غلطیدن نمی دانم اگر گل از گریبانم دمد چیدن نمی دانم زبان شکوه ام کندست از روی گشاد او رخ…

چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا

چو تار چنگ، فلک چون نمی نواخت مرا به حیرتم که چرا این قدر گداخت مرا اگر چه سوز محبت ز من اثر نگذاشت به…

چو تیغم پهلوی خود جای ده جوهر تماشا کن

چو تیغم پهلوی خود جای ده جوهر تماشا کن بکش دست نوازش بر سرم دیگر تماشا کن به تیغ طعنه بی جوهری خونم چه می…

چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند

چو حلقه بر در دل شوق اصفهان بزند سرشک بر صف مژگان خونچکان بزند فغان که بلبل مست مرا کشاکش دام نهشت یک نفس خوش…

چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد

چو تیغ او به جبین چین جوهر اندازد به نیم چشم زدن قحطی سر اندازد خوش آن که گربه سرش تیغ همچو موج زنند حباب…

چو خامه معنی نازک در آستین دارم

چو خامه معنی نازک در آستین دارم چرا ز سرزنش تیغ دل غمین دارم چو آفتاب مرا چرخ خاکمال دهد به جرم این که سخنهای…

چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم

چو خامه نیست ز من هر سخن که می گویم که من به دست قضا این طریق می پویم نظر به عذر گناه است جرم…

چو خواهی عاقبت شد رزق موران

چو خواهی عاقبت شد رزق موران به دولت گر سلیمانی چه حاصل چو آخر می شود تابوت تختت اگر جمشید و خاقانی چه حاصل چو…

چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست

چو خط ز عارض آن فتنه جهان برخاست ز سبزه موی بر اندام گلستان برخاست بنفشه از دل آتش برون نیامده است چسان ز روی…

چو در پیاله رنجش می عتاب کند

چو در پیاله رنجش می عتاب کند پیاله روترش از تلخی شراب کند نسیم بی ادب امروز تند می آید مباد رخنه در آن غنچه…

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند

چو خوش است اتحادی که حجاب تن نماند که من آن زمان شوم من که اثر ز من نماند شده محو جان روشن تن ساده…

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما

چو دیگران نه به ظاهر بود عبادت ما حضور قلب نمازست در شریعت ما ازان ز دامن مقصود کوته افتاده است که پیش خلق درازست…

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام

چو شانه مهر به لب با دو صد زبان زده ام که دست در کمر زلف دلستان زده ام درین بساط من آن سیل خانه…

چو شاهین بر سر دست آن شکار انداز می گیرد

چو شاهین بر سر دست آن شکار انداز می گیرد تذرو رنگ از رخسار گل پرواز می گیرد به خال زیر زلفی عشق رو کرده…

چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار

چو شمع، جان ز نسیم سحر دریغ مدار ز دوستان سبکروح سر دریغ مدار ز بوی سوختگی روح تازه می گردد ز شمع خرده جان…

چو شبنم آن که درین بوستان سحرخیزست

چو شبنم آن که درین بوستان سحرخیزست مدام ساغرش از صاف عیش لبریزست به خال گوشه ابروی او مبین گستاخ که چون ستاره دنباله دار…

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند

چو عشق دشمن جان شد حذر چه کار کند قضا چو تیغ برآرد سپر چه کار کند به دست بسته چه گل می توان ز…

چو عکس چهره خود در پیاله می بینم

چو عکس چهره خود در پیاله می بینم خزان در آینه برگ لاله می بینم چرا به دست طبیبان دهم گریبان را علاج خود ز…

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود

چو غنچه هر که درین گلستان گشاده شود مرا به خنده شادی دهان گشاده شود ز تنگ گیری گردون مدار دل را تنگ که دل…

چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریم

چو گل به ظاهر اگر خنده در دهان داریم به دیده خار ز اندیشه خزان داریم جگر شکاف محیط است چون عصای کلیم ز آه…

چو غنچه نکهت خود از صبا دریغ مدار

چو غنچه نکهت خود از صبا دریغ مدار ز آشنا سخن آشنا دریغ مدار شکستگان جهان را خوش است دل دادن دل شکسته ز زلف…

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن

چو نتوان بر کنار افتاد با بحر از شنا کردن کمر چون موج باید در میان بحر وا کردن ز یک حرف سبک صد کوه…

چون آب در لباس گل و خار بوده ای

چون آب در لباس گل و خار بوده ای ای یار ساده رو تو چه پرکار بوده ای چون لاابالیان همه جا جلوه کرده ای…

چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟

چون اثر نگذاشت ازمن غم ز غمخواری چه سود؟ چون نماند از دل بجا چیزی ز دلداری چه سود؟ کوه طاقت برنمی آید به موج…

چون آفتاب و ماه نظر را بلند کن

چون آفتاب و ماه نظر را بلند کن راهی که مشکل است ز همت سمند کن این راه دور بیش ز یک نعره وار نیست…

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد

چون آفتاب هر کس روشن ضمیر باشد ذرات عالم اورا فرمان پذیرباشد نقش مرادعالم در خانه اش زند موج آن را که بالش از خشت…

چون آینه هر دل که ز روشن گهران است

چون آینه هر دل که ز روشن گهران است در نقش بد و نیک به حیرت نگران است غیر از نظر پاک بر آن آینه…

چون برق زود می گذرد آب و تاب خط

چون برق زود می گذرد آب و تاب خط زنهار دل مبند به موج سراب خط چون مو برآتش است دمی پیچ وتاب خط غافل…

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟

چون برون آورم ازجیب سر خجلت خویش؟ که ز عصیان خجلم بیش من از طاعت خویش آن که در آینه بیتاب شد از طلعت خویش…

چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا

چون به خاطر آن دو لعل آبدار آید مرا صد بدخشان اشک خونین در کنار آید مرا خون خود را می کنم چون آب بر…

چون به حیرت زدگان است مرا روی سخن

چون به حیرت زدگان است مرا روی سخن طرف صحبت من صورت دیوار بس است کاروانی جهد از خواب به یک طبل رحیل در شبستان…

چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند

چون به یاد آشیان مرغم صفیری سر کند دانه را سازد سپند و دام را مجمر کند ناله من این چنین پست از فضای عالم…

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه

چون به یاد شرم می افتم در اثنای نگاه می زند غیرت ز مژگان تیشه بر پای نگاه تخته مشق خط شبرنگ یارب چون شود…

چون بود گلچهره ساقی باده رنگین گو مباش

چون بود گلچهره ساقی باده رنگین گو مباش ساعد سیمین چو باشد جام سیمین گو مباش دست رنگین می کند کار شراب لعل فام باده…

چون پای خم به دست فتادت کمر گشا

چون پای خم به دست فتادت کمر گشا چون گرم شد سرت ز می ناب، سر گشا از هر که دل گشوده نگردد کناره گیر…

چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد

چون پسته زبان در دهنم زنگ برآورد آخر گل خاموشی من این ثمر آورد در پای خزان ریخت گل و لاله این باغ رنگی که…

چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من

چون تخم سوخته است ز سودا دماغ من کز ابر نوبهار شود تازه داغ من منت کند سیاه، دل روشن مرا دست حمایت است نفس…

چون ترا مسکن میسر شد پی تزیین مباش

چون ترا مسکن میسر شد پی تزیین مباش تخته کز دریا ترابیرون برد رنگین مباش چون سبکروحان لباس از اطلس افلاک کن همچو صوفی زیر…

چون توان قانع به پیغام از لب دلبر شدن؟

چون توان قانع به پیغام از لب دلبر شدن؟ با دهان خشک نتوان از لب کوثر شدن حاصل نزدیکی سیمین بران دل خوردن است رشته…

چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش

چون ترا مسکن میسر شد تزیین مباش تخته کز دریا ترا بیرون برد رنگین مباش دیده بد می کشد رنگین لباسان رابه خون شمع مارا…

چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب

چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب هست با رویش خجل از خودنمایی آفتاب از خجالت مشرق پروین شود رخساره اش چهره گر با او…

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم

چون چشم آبگینه، هر چند پاک بینم در پرده خجالت، زان روی شرمگینم از زلف مشکبویان مغزم شود پریشان تا ریشه کرد در دل آن…

چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد

چون چشم خوابناک که شوخی ازو چکد از آرمیدن دل من جستجو چکد آب حیات در قدح خضر خون شود روزی که آب تیغ مرا…

چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله

چون چنگ هر رگ من، دارد سری به ناله دارد نشان داغی، هر عضو من چو لاله با تیره روزگاران ماتم چه کار سازد؟ سرمه…

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما

چون حباب از یکدلان باده نابیم ما از هواداران پا بر جای این آبیم ما بر دلی ننشیند از گفتار ما هرگز غبار ماهیان بی…

چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند

چون حرف شکوه برق ز تیغ زبان زند تبخاله قفل خامشیم بر دهان زند دیگر چو تیر قد نکند راست در مصاف آن را که…

چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رود

چون خرامان از نظر آن سرو قامت می رود همچو سیل از پیش، پای کوه طاقت می رود این سر سختی که از سنگ ملامت…

چون خط از چهره آن ماه لقا برخیزد

چون خط از چهره آن ماه لقا برخیزد زنگ از آیینه بینایی ما برخیزد بر دل از رهگذر خط تو چون خط غبار ننشسته است…

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون

چون خط از لعل لب آن ماه می آید برون از جگرگاه بدخشان آه می آید برون تا قیامت دل نخواهد ماند در زندان جسم…

چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا

چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا خاکساری است مرا روشنی دیده و دل شکوه…

چون دهد پیغام تسکین بی قرار بوسه را؟

چون دهد پیغام تسکین بی قرار بوسه را؟ حرف وصوت از دل برد کی خارخار بوسه را آنچنان کز سر خمار می به می بیرون…

چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون

چون دهد چشم ترم اشک به دامان بیرون ز آستین بحر کند پنجه مرجان بیرون بر لب ساغر ازان بوسه سیراب زنند که نیارد سخن…

چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن

چون دو تا شد قدت از پیری گرانجانی مکن بیش ازین استادگی با اسب چوگانی مکن پیش دریا قطره را نعل سفر در آتش است…

چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رود

چون رخ از می بر فروزی آب گلشن می رود چون شوی سرگرم، تاب نخل ایمن می رود دانه تا در خاک پنهان است رزق…

چون رشته به همواری اگر نام برآری

چون رشته به همواری اگر نام برآری از گرد گریبان گهر سر بدر آری زان شهپر همت به تو کردند کرامت تا بیضه گردون به…

چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید

چون رنگ می زمینا بیرون دوید باید نه پرده فلک از هم دریدباید کرسی چه حاجت آن را کز عرش برگذشته است از زیر پای…

چون ز باد آن زلف چون زنجیر بر هم می خورد

چون ز باد آن زلف چون زنجیر بر هم می خورد عشق را سر رشته تدبیر بر هم می خورد چشم او چون ناخن مژگان…

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟

چون ز دنیا نعمت الوان هوس باشد مرا؟ خون دل چندان نمی یابم که بس باشد مرا مد آهم، سرکشی با خویشتن آورده ام نیستم…

چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟

چون ز خط صفحه رخسار تو ضایع نشود؟ خط شبرنگ براتی است که راجع نشود سخن خوب محال است که شایع نشود نفس پاک براتی…

چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون

چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون گل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون ریزد از خون غزالان حرم رنگ شکار چون…

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را

چون ز می افروختی آن عارض پر نور را داغ بی تابی چراغان کرد کوه طور را از سر پر شور ما ای عقل ناقص…

چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد

چون ز می صفحه رخسار تو گلگون گردد چشم نظارگیان کاسه پر خون گردد حسن را آینه صاف بود روشنگر چه عجب لیلی اگر واله…

چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند

چون زتاب می رخت بر لاله پهلو می زند غنچه در پیش گل روی تو زانو می زند چون شود از عارضش آب طراوت موج…

چون زلف دست بر کمر یار یافتم

چون زلف دست بر کمر یار یافتم سر رشته نزاکت ز نار یافتم چون شبنم به چهره گل جای می دهند این منزلت ز دیده…

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من

چون زند دامان وحشت بر کمر سودای من خاک ساکن پر برون آرد ز نقش پای من گرم رفتاری چو من دشت جنون هرگز نداشت…

چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من

چون زند موج حلاوت کلک شکر بار من پسته خندان شود لب بسته از گفتار من دامن فکر من است از دامن گل پاکتر چشم…

چون سبو تا ما ز دست خویش بالین کرده ایم

چون سبو تا ما ز دست خویش بالین کرده ایم خانه خود از شراب لعل رنگین کرده ایم در خطر گاهی که دامن بر کمر…

چون سر زند ز مشرق زین آفتاب تو

چون سر زند ز مشرق زین آفتاب تو صد شاخ گل پیاده رود در رکاب تو در پرده حرف گوی که تبخال بی ادب دندان…

چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست

چون سرو به غیر از کف افسوس برم نیست از توشه به جز دامن خود بر کمرم نیست بال و پر من چون شرر از…

چون سرو در مقام رضا پایدار باش

چون سرو در مقام رضا پایدار باش آزاده ز انقلاب خزان و بهار باش چون بیدلان ز سنگ ملامت متاب روی خندان چو کبک مست…

چون سکندر خانه عمر از اثر آباد کن

چون سکندر خانه عمر از اثر آباد کن این بنای سست پی را آهنین بنیاد کن می شود وقتی که فریادت شود فریادرس تا نفس…

چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو

چون شبنم روشن گهر با خار و گل یکرنگ شو بگذار رعنایی ز سر بیزار از نیرنگ شو یکرنگی ظاهر بود دارالامان عافیت در حلقه…

چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند

چون شبنم می بر رخ جانان بنشیند در آب وعرق چشمه حیوان بنشیند شرمنده خونگرمی اشکم که همه عمر نگذاشت مراگردبه مژگان بنشیند دل صاف…

چون شمع اشک در طلب مدعا مریز

چون شمع اشک در طلب مدعا مریز نقد حیات خود چو شرر برهوا مریز بی عزتی به اهل سخن مایه غم است زنهار خرده های…

چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما

چون شعله سر مکش ز دل سینه تاب ما کز سوز عشق، اشک ندارد کباب ما از آفتاب تجربه گشتیم خامتر نارس برآمد از سفر…

چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوست

چون شود فربه، نماند روح پنهان زیر پوست می درد، چون مغز کامل شد، گریبان زیر پوست غیرتی کن از لباس چرخ مینایی برآی تا…

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟

چون شمع چند من به زبان گفتگو کنم؟ روشندلی کجاست به جان گفتگو کنم؟ تلقین خون مرده دلم را سیاه کرد تا چند با سیاه…

چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم

چون صبح خنده با جگر چاک می زنیم در موج خیز خون نفس پاک می زنیم هر جا که موج حادثه ابرو بلند کرد ما…

چون صبح، زندگانی روشندلان دمی است

چون صبح، زندگانی روشندلان دمی است اما دمی که باعث احیای عالمی است عیش غلط نمای جهان پرده غمی است شیرازه شکفتگیش زلف ماتمی است…