چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم

چشم دلم ستاره فشان بود صبحدم هر گوشه بحر فیض روان بود صبحدم می زد دم از بهشت برین کنج خلوتم طاوس قدس بال فشان…

چشم دارم که مه نو سفرم باز آید

چشم دارم که مه نو سفرم باز آید روشنی بخش چراغ نظرم باز آید چون صدف مشرق خمیازه شده است آغوشم به امیدی که گرامی…

چشم را خیره کند پرتو زیبایی تو

چشم را خیره کند پرتو زیبایی تو من و از دور تماشای تماشایی تو در ریاضی که تو باشی، به نظر می آید سرو چون…

چشم سوزن خیره گردد از صفای خرقه ام

چشم سوزن خیره گردد از صفای خرقه ام بخته چون انجم شود گم در ضیای خرقه ام بخته را بر خرقه من چون سپند آرام…

چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب را

چشم روشن می دهد از کف دل بی تاب را صفحه آیینه بال و پر شود سیماب را از علایق نیست پروایی دل بی تاب…

چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست

چشم شبم محرم رخسار گلفام تو نیست بوسه را رنگی ز لبهای می آشام تو نیست نیست در صلب یمن سنگی که خون رغبتش چون…

چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا

چشم شوخش می برد آرام و تسکین مرا می دهد سر در بیابان کوه تمکین مرا گردش چشمی که من دیدم ازان وحشی غزال در…

چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد

چشم شوخ تو چو بر همزن مژگان گردد دو جهان فتنه به هم دست و گریبان گردد در غبار دل ما آه عبث پیچیده است…

چشم طمع ندوخته حرصم به مال هند

چشم طمع ندوخته حرصم به مال هند پایم به گل فرو شده از برشکال هند چون موج می پرد دلم از بهر زنده رود آبی…

چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب

چشم عاشق خاک کوی دلستان بیند به خواب هر چه هر کس در نظر دارد، همان بیند به خواب گل که در بیداری دولت غم…

چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد

چشم عاشق پی جانان به پریدن نرسد دل صیاد به آهو به تپیدن نرسد اختر عاشق و امید ترقی، هیهات دانه سوخته هرگز به دمیدن…

چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد

چشم فتانت که داد دلبریایی می دهد غمزه را تعلیم کافر ماجرایی می دهد اینچنین کز سرمه بیگانگی مست است مست کی نگاهش با نگاهم…

چشم قدح به جلوه مینای باده است

چشم قدح به جلوه مینای باده است این شوخ چشم، قمری سرو پیاده است داغ است لاله را به جگر، یا ز بیخودی مجنون سری…

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم

چشم گشایش از خلق نبود به هیچ بابم در بزم بیسوادان لب بسته چون کتابم در ملک بی نشانی ازمن چه جرم سر زد؟ کز…

چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است

چشم ما پوشیده از خواب پریشان گشته است از هجوم سنبل این سرچشمه پنهان گشته است تا چه باشد نوشخند آن عقیق آبدار کز جواب…

چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید

چشم ما را پرده غفلت شد ابروی سفید باز ناورد از ختا این نافه را موی سفید دیگران را گر ز پیری صبح آگاهی دمید…

چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر

چشم مارا صبح پیری شد شکر خواب دگر قامت خم شد کمند عمر را تاب دگر خواب غفلت خانه در چشم گرانجانی که کرد می…

چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست

چشم مخمور ترا حاجت می نوشی نیست سرمه در چشم کم از داروی بیهوشی نیست سخن تلخی اگر می گذرانی مردی دعوی حوصله تنها به…

چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما

چشم مست یار شد مخمور و مدهوشیم ما باده از جوش نشاط افتاد و در جوشیم ما ناله ما حلقه در گوش اجابت می کشد…

چشم مخموری که ما را زهر در پیمانه ریخت

چشم مخموری که ما را زهر در پیمانه ریخت می تواند از نگاهی رنگ صد میخانه ریخت اشک شادی عذر ما را آخر از صیاد…

چشم مستش از نگاهی کرد سودایی مرا

چشم مستش از نگاهی کرد سودایی مرا کشتی از یک قطره می، گردید دریایی مرا چشم باز از پیش پا دیدن حجابم گشته است از…

چشم من از گریه مستانه من روشن است

چشم من از گریه مستانه من روشن است خانه من چون صدف از دانه من روشن است شعله سودای من آهن گداز افتاده است دیده…

چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم

چشم می پوشم نظر بر روی جانان می کنم در وصال از دوربینی مشق هجران می کنم دیده افسردگان گرمی ز آتش می برد داغ…

چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟

چشم می پوشی ازان رخسار جان پرور چرا؟ می کنی آیینه را پنهان ز روشنگر چرا غیرتی کن چون گهر جیب صدف را چاک کن…

چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد

چشم ناقص گهران بر زر و زیور باشد زینت ساده دلان پاکی گوهر باشد پرده چشم خدابین نشود خودبینی مرد را آینه زندان سکندر باشد…

چشم همیشه مستت خمار کرد ما را

چشم همیشه مستت خمار کرد ما را زلف سبک عنانت سیار کرد ما را در خواب عقل بودیم در زیر سایه گل باد بهار عشقت…

چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باش

چشم و گوش و لب ببند، از شور و شر آسوده باش خویش را گردآوری کن از سپر آسوده باش ازکمان توست هر تیری که…

چشمم از خواب پریشان، چشمه پر سنبلی است

چشمم از خواب پریشان، چشمه پر سنبلی است از دل صد پاره هر مژگان من شاخ گلی است دردمندان ترا هر لخت دل، مه پاره…

چشمه زمزم ما تیغ تو بیباک بود

چشمه زمزم ما تیغ تو بیباک بود حلقه کعبه ما حلقه فتراک بود نیست یک سبزه بیگانه درین وحدتگاه گر ترا آینه از زنگ دویی…

چشمم به دستگیری لطف جیب نیست

چشمم به دستگیری لطف جیب نیست نبضم رهین منت دست طبیب نیست (در بحر فکر از سر اخلاص می روم باشد یتیم اگر گهر من…

چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم

چشمی به گریه تر نشد از دود آتشم یارب چه بود مصلحت از بود آتشم؟ پروانه مرا به چراغ احتیاج نیست چون کرم شبچراغ زراندود…

چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند

چشمی کز انتظار سفیدش نمی کنند آیینه دار صبح امیدش نمی کنند خونهای مرده قابل تلقین فیض نیست رحم است بر کسی که شهیدش نمی…

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا شب کار من گداختن و روز مردن است تا…

چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت

چشمی که از غبار خطش توتیا گرفت از اشک خویش دامن آب بقا گرفت در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند کوه غم تو در…

چشمی که فتاد بر لقای تو

چشمی که فتاد بر لقای تو شد مشرق گوهر از صفای تو هر روز هزار باد می میرد هر کس که نمرد از برای تو…

چشمی که مقید به نظر باز نگردد

چشمی که مقید به نظر باز نگردد چون دیده آیینه سخنساز نگردد آغاز ترا رتبه انجام کمال است انجام تو چون بهتر از آغاز نگردد…

چشمی که نظرباز به آن طاق دو ابروست

چشمی که نظرباز به آن طاق دو ابروست دایم دو دل از عشق چو شاهین ترازوست بی نرگس گویا، به سخن لب نگشاییم ما را…

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم

چگونه پیش رخ نازک تو آه کنم دلم نمی دهد این صفحه را سیاه کنم نه آه بر لب و نه گریه در نظر دارم…

چگونه باده عرفان جماعتی نوشند

چگونه باده عرفان جماعتی نوشند که باده در رگ تاک است ومست ومدهوشند حدیث بیش وکم ومهرذره بدمستی است ز یک پیاله دو عالم شراب…

چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم

چگونه توبه ز می موسوم بهار کنم من آن نیم که پشیمانی اختیار کنم خوش آن که روز شب خود ز روی یار کنم شبی…

چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟

چگونه جان برد صید از کمین چشم فتانش؟ که گیراتر بود از خون ناحق تیغ مژگانش ز فیض عشق بر خورشید رخساری نظر دارم که…

چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟

چگونه جان ز تنم هجر سینه تاب برد؟ من آن نیم که مرا در فراق خواب برد ز روی کاتب اعمال شرم کن، تا کی…

چگونه درد خود از مردمان نهان دارم

چگونه درد خود از مردمان نهان دارم که از شکستگی رنگ ترجمان دارم نمانده است مرا در بساط جز آهی هزار دشمن و یک تیر…

چمن برید به مقراض رشک، سنبل خویش

چمن برید به مقراض رشک، سنبل خویش سرآمدی ز نکویان به زلف و کاکل خویش اگر چه هست لبت بی نیاز از پرسش بپرس حال…

چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟

چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟ که هم بهار نگاه است و هم خزان نگاه کمند زلفش ازان حلقه حلقه گردیده است که مشق…

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را

چمن پیرا اگر می دید روی چون بهارش را به گلچینان هدر می کرد خون لاله زارش را نگردد تشنه در گرمای صحرای قیامت هم…

چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد

چمن پیرا نه گل را دسته در گلزار می بندد که گل در روزگار حسن او زنار می بندد چو عشق بی تکلف دست بردار…

چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی

چمن را داغ دارد رویت از گلهای پی در پی ز ریحان های جان پرور، ز سنبلهای پی در پی زهی اقبال روزافزون، زهی امید…

چمن سبز فلک را چمن آرایی هست

چمن سبز فلک را چمن آرایی هست زیر این زنگ، نهان آیینه سیمایی هست مشو ای بیخبر از دامن فرصت غافل دو سه روزی که…

چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش

چنان افکنده است ازطاق دلها کعبه راکویش که پهلو می زند با طاق نیسان طاق ابرویش به این عنوان غبار خط اگر برخیزد ازرویش به…

چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم

چنان برد اختیار از دست آن سرو قباپوشم که آید در نظرها خشک چون محراب آغوشم ز بوی خون دل نظار گی را آب می…

چنان دانسته می باید درین دنیا نهی پا را

چنان دانسته می باید درین دنیا نهی پا را که بر موی میان مور در صحرا نهی پا را قدم بیجا نهادن در قفا دارد…

چنان سرگرمیی از شوق آن گلگون قبا دارم

چنان سرگرمیی از شوق آن گلگون قبا دارم که بر گل می خرامم خاراگر در زیر پا دارم کنار شوق من چون موج آسایش نمی…

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش

چنان ز دل گذرد صاف تیر مژگانش که گردسرمه نریزد ز طرف دامانش به نشتر مژه خون می گشایداز رگ سنگ ز بس که تشنه…

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ

چنان که بلبل مسکین بود خزان درباغ ز یار و دوست جدا مانده ام چنان درباغ سبک در آیم وبیرون روم سبک چو نسیم نیم…

چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد

چنان کز آن لب خامش عتاب می بارد ز آرمیدن ما اضطراب می بارد ترست از عرق شرم چهره تو مدام ستاره دایم ازین آفتاب…

چنان که از نمک افزون شود جراحتها

چنان که از نمک افزون شود جراحتها یکی هزار ز پرسش شود مصیبت ها مپوش چشم ز نظاره غبار ملال که پیش خیز نشاط است…

چنان که گل به سر شاخسار می آید

چنان که گل به سر شاخسار می آید به پای خود سر عاشق به دار می آید مرا توقع احسان ز کارفرما نیست که مزد…

چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند

چنان که حسن ترا هیچ کس نمی داند ز عشق حال مرا هیچ کس نمی داند ترا ز اهل وفا هیچ کس نمی داند مرا…

چنان که سرمه سواد نظر کند روشن

چنان که سرمه سواد نظر کند روشن مرا نظاره خط چشم تر کند روشن به نور عقل نبردیم ره ز خود بیرون مگر که عشق…

چنان که نیل بود مانع رسیدن چشم

چنان که نیل بود مانع رسیدن چشم به خط رخ تو امان یافت از گزیدن چشم شب گذشته کجا بوده ای که خوابیده است بساط…

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟

چند از بهار عشق قناعت به خس کنی؟ در آشیانه عیش به یاد قفس کنی از خون لعل، تیشه مردان بهار کرد زین کوهسار چند…

چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟

چند از ساده دلی زخم هوس بردارم؟ به که این آینه از پیش نفس بردارم من که چون برگ خزان بام و پرم ریخته است…

چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟

چند ازان آرام بخش جان جدا باشد کسی؟ چشم بر در، گوش بر آواز پا باشد کسی سایه خود را نمی باید دریغ از خاک…

چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم

چند از غفلت به عیب دیگران گویاشوم سرمه ای کو تا به عیب خویشتن بینا شوم غیرتی کو تا ز خود آتش بر آرم چون…

چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟

چند اسباب اقامت جمع در عالم کنی؟ ریشه تا کی در زمین عاریت محکم کنی؟ چند در پیری ز فوت مطلب دنیای دون قامت خم…

چند امید به خوی تو ستمگر بندم؟

چند امید به خوی تو ستمگر بندم؟ نخل مومین به هواداری اخگر بندم لب ز اظهار محبت نتوانستم بست من که با موم دو صد…

چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟

چند آواز تو از بیرون رباید هوش من؟ ره نیابد دردرون چون حلقه در گوش من در میان سرو، قمری دست خود را حلقه کرد…

چند بتوان بانگ نای و قلقل مینا شنید؟

چند بتوان بانگ نای و قلقل مینا شنید؟ گاه گاهی مصرعی هم می توان از ما شنید چون به بلبل می رسی چون گل سرا…

چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم

چند اوقات گرامی صرف آب و گل کنم در زمین شور تا کی تخم خود باطل کنم تلخ گردیده است بر من خواب از شرم…

چند ای دل غمین به مداران گریستن؟

چند ای دل غمین به مداران گریستن؟ عیب است قطره قطره ز دریا گریستن از گریه خوشه های گهر چید دست تاک دارد درین حدیقه…

چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟

چند با من سرکش ای سرو روان خواهی شدن؟ چند بار از بی بری بر باغبان خواهی شدن؟ روزگار زلف طی شد، خط به آخرها…

چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟

چند بتوان خاک زد در چشم، عقل و هوش را؟ یا رب انصافی بده آن خط بازیگوش را کار من با سرو بالایی است کز…

چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟

چند بزم باده پنهان از حریفان ساختن؟ خویش را آراستن، آیینه پنهان ساختن پنجه خورشید را در آستین دزدیدن است عشق را در پرده ناموس…

چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟

چند بر کوردلان جلوه دهم معنی را؟ پیش دجال کشم مایده عیسی را در دیاری که ز ارباب تمیزست ز کام غنچه آن به که…

چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟

چند جان سختی ما سنگ ره ما باشد؟ صدف ما گره خاطر دریا باشد رحمت آن نیست که طاعت نکند عصیان را سیل یک لحظه…

چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنم

چند چون تن پروران تعمیر آب و گل کنم رخنه های جسم را محکم زلخت دل کنم کیمیا ساز وجود خاکسارانم چو عشق گرفتد بر…

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم

چند چون اخگر نفس در زیر خاکستر زنیم خیز تا از چرخ نیلی خیمه بالاتر زنیم از بساط خاک برچینیم بزم عیش را با مسیحا…

چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟

چند چون چشم هوسناک به هر سو بینی؟ جمع شو تا هم از آیینه خود رو بینی دیده بر شست گشا، چند ز کوته نظری…

چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟

چند چون خامان نظر بر ماهتاب انداختن؟ تا کی این مشت نمک در چشم خواب انداختن؟ گر چه از من خامتر صیدی ندارد کوی عشق…

چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟

چند چون طاوس باشی محو بال خویشتن؟ زیر پای خود نبینی از جمال خویشتن کم مباش از مرغ بسمل در شهادتگاه عشق می ز خون…

چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟

چند چون طفل ز انگشت کسی شیر کشد؟ ز استخوان چند کسی ناز طباشیر کشد؟ شوخی حسن نماند به ته پرده شرم برق را ابر…

چند چون مردم کوتاه نظر خندیدن؟

چند چون مردم کوتاه نظر خندیدن؟ در شبستان فنا همچو شرر خندیدن صبح جان بر سر یک چند دم سرد گذاشت عمر کوتاه کند همچو…

چند حرف آب و نان چون مردم غافل زدن؟

چند حرف آب و نان چون مردم غافل زدن؟ تا به کی بر رخنه دیوار زندان گل زدن؟ نیست جز تسلیم لنگر عالم پر شور…

چند خود را زخیال تو به خواب اندازم ؟

چند خود را زخیال تو به خواب اندازم ؟ چند از تشنه لبی سنگ در آب اندازم؟ در نهانخانه محوست عبادتگاهم نیستم موج که سجاده…

چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟

چند در خاک وطن غنچه بود بال و پرم؟ در سر افتاده چو خورشید هوای سفرم پیه گرگ است که بر پیرهنم مالیدند دست چربی…

چند در پرده دل باده گلنار زنیم

چند در پرده دل باده گلنار زنیم ای خوش آن روز که می بر سر بازار زنیم چه کند با دل دریایی ما عشق مجاز…

چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟

چند در ایام گل عزلت گزین باشد کسی؟ در بهار این چنین زیر زمین باشد کسی حسن یوسف در خزان از زردی آیینه است نیست…

چند در دایره مردم عاقل باشم؟

چند در دایره مردم عاقل باشم؟ تخته مشق صد اندیشه باطل باشم فتح بابی نشد از کعبه و بتخانه مرا بعد ازین گوش برآواز در…

چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟

چند در فکر سرا و غم منزل باشی؟ گذرد قافله عمر و تو غافل باشی در سرانجام سفر باش و سبک کن خود را تو…

چند دندان تأمل به جگر افشردن؟

چند دندان تأمل به جگر افشردن؟ چون صدف اشک فرو خوردن و گوهر کردن چون قلم تا سر خود را ننهی بر کف دست نتوان…

چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟

چند دستم شانه زلف پریشانی بود؟ آرزو در سینه من چند زندانی بود؟ می شود ز اشک ندامت دانه امید سبز سرخ رویی لاله باغ…

چند دل خون خود از دوری احباب خورد؟

چند دل خون خود از دوری احباب خورد؟ کف خاکی چه قدر سیلی سیلاب خورد؟ ترک آداب بود حاصل هنگامه می می حرام است بر…

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم

چند روزی بر در صبر و تحمل می زنم دست امیدی به دامان توکل می زنم چند پاداش تنزل سرگرانی واکشم بعد ازین من هم…

چند روزی از در میخانه سروا می زنم

چند روزی از در میخانه سروا می زنم پشت دستی بر قدح، سنگی به مینا می زنم چند در گرداب سرگردان بگردم چون حباب می…

چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر

چند روزی چو قلم سربه ته انداخته گیر ورقی چند به بازیچه سیه ساخته گیر نیست در عالم ناساز چو امیدثابت خانه ها درگذر سیل…

چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر

چند روزی می دهم دل رابه دلجوی دگر می کنم محراب خود از طاق ابروی دگر گر چه اوراق دل من قابل شیرازه نیست می…

چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟

چند سرگردان درین دریای بی لنگر شدن؟ چون حباب از پرده ای در پرده دیگر شدن لامکانی شو، ز دار و گیر چرخ آسوده شو…

چند قرب یار از غفلت حجاب من شود؟

چند قرب یار از غفلت حجاب من شود؟ آب دریا پرده چشم حباب من شود گر نصیب آتشین رویی کباب من شود گریه خونین زخوشحالی…

چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟

چند گردد قسمت افسردگان گفتار من؟ تا به کی تلقین خون مرده باشد کار من؟ خاکیان از سیر و دور من کجا واقف شوند؟ آسمان…