جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند

جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند چون موج پشت دست به آب بقا زنند دور قدح به مرکز ما می شود تمام در…

جمعی که زیر خاک دل پاک می برند

جمعی که زیر خاک دل پاک می برند با خود بهشت را به ته خاک می برند روحی که شد لطیف چو شبنم در این…

جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند

جمعی که قطع راه به مژگان تر کنند چون رشته دست در کمر صد گهر کنند بحری است بحر عشق که موج وحباب را دریادلان…

جمعی که هوش خود به می ناب داده اند

جمعی که هوش خود به می ناب داده اند خرمن به برق وخانه به سیلاب داده اند در رابه روی دولت بیدار بسته اند آن…

جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست

جمعیت اسباب، حجاب نظر ماست هر کس که شود رهزن ما، راهبر ماست در ظاهر اگر شهپر پرواز نداریم افشاندن دست از دو جهان بال…

جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است

جمعیت جسم از نفس پا به رکاب است شیرازه مجموعه ما موج سراب است جایی که بود عمر خضر نقش بر آبی این هستی ده…

جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است

جمعیت خاطر ز پریشانی عقل است معموری این ملک ز ویرانی عقل است آسودگی ظاهر و جمعیت باطن در زیر سر بی سر و سامانی…

جنبش مژگان حضور از دیده و دل می برد

جنبش مژگان حضور از دیده و دل می برد چشم بسمل لذت از دیدار قاتل می برد شکر قطع راه، عارف را کند بیدارتر غافلان…

جنت در بسته سازد مهر خاموشی ترا

جنت در بسته سازد مهر خاموشی ترا چهره زرین می کند چون به، نمدپوشی ترا حلقه ذکر خدا گردد لب خاموش تو گر شود توفیق…

جنون گنجی است گوهرخیز، زنجیر اژدهای او

جنون گنجی است گوهرخیز، زنجیر اژدهای او تهیدستی نبیند هر که شد در گنج پای او ز قحط دل چه خواهد کرد خط جانفزای او…

جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم

جنون کجاست که دستی به کار بگشاییم ز کار چرخ گره غنچه وار بگشاییم ز برق آه بسوزیم مهر و ماهش را گره ز رشته…

جنون من ز نسیم بهار کامل شد

جنون من ز نسیم بهار کامل شد حذر کنید که دیوانه بی سلاسل شد گذشت صبح نشاطش به خواب بیخبری سیه دلی که ز سیر…

جنونم پهن شد صبر از من شیدا چه می خواهی؟

جنونم پهن شد صبر از من شیدا چه می خواهی؟ عنانداری ز من در دامن صحرا چه می خواهی؟ کف خاکستر من سرمه چشم غزالان…

جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟

جنونی کو که آتش در دل پرشورم اندازد؟ زعقل مصلحت بین صد بیابان دورم اندازد شدم غافل زشکر سوده الماس، می ترسم که کافر نعمتی…

جهان به راه شناسان دیده ور تنگ است

جهان به راه شناسان دیده ور تنگ است فضای بادیه بر چشم راهبر تنگ است ز آفتاب جهانتاب، شکوه ات بیجاست ترا که کاسه دریوزه…

جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد

جهان حیات کسی را ضمان نمی گردد که مصدر اثری در جهان نمی گردد ز کلفت تو چه پرواست سیل حادثه را؟ غبار سد ره…

جهان ز عکس رخ آن یگانه پر شده است

جهان ز عکس رخ آن یگانه پر شده است مثال واحد و آیینه خانه پر شده است به جام باده غلط می کنند ساده دلان…

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ

جهان فروز چنان گشت باده گلرنگ که از شمار شرر می دهد خبر دل سنگ چکیده جگر شعله است نغمه عود کمند عشرت رم کرده…

جهان و هر چه در او هست رونمای دل است

جهان و هر چه در او هست رونمای دل است به هیچ جا نرود هر که آشنای دل است هوای نفس ترا کوچه گرد ساخته…

جواب نامه ما را صبا نمی آرد

جواب نامه ما را صبا نمی آرد به چشم، کاغذی از توتیا نمی آرد زمانه ای است که باد بهار با آن لطف به سبزه…

جوش غیرت می زند خون حنای پای تو

جوش غیرت می زند خون حنای پای تو تا که بوسیده است گستاخانه جای پای تو؟ پنبه در گوش از صدای خنده گل می نهد…

جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود

جوش درون کم از دو سه تبخال چون شود دریا تهی به چشمه غربال چون شود پیچد به دست وپای مگس دام عنکبوت شهباز صید…

جوش گل شد باده سرجوش می باید کشید

جوش گل شد باده سرجوش می باید کشید حلقه از ساغر به گوش هوش می باید کشید گلشن از نازک نهالان یک تن سیمین شده…

جوش گل شد، باده گلرنگ می باید کشید

جوش گل شد، باده گلرنگ می باید کشید انتقام از چرخ پر نیرنگ می باید کشید غبغب جام و گلوی شیشه می باید گرفت دامن…

جوش می خشتی اگر از خم صهبا برداشت

جوش می خشتی اگر از خم صهبا برداشت سقف این میکده را جوش من از جا برداشت دست اگر در کمر کوه کند می گسلد…

جوشن داودی قلمرو تدبیر

جوشن داودی قلمرو تدبیر نقش بر آب است پیش ناوک تقدیر با جگر آفتاب، صبح چه سازد ؟ گرمی دل کم نمی شود به طباشیر…

جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش

جوهر ذاتی نمی خواهد ز کس اکسیر خویش گوهر از گرد یتیمی می کند تعمیر خویش کاسه فغفور رابر فرق خاقان بشکند هرکه را باشد…

جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت

جوهر شمشیر غیرت پیچ وتاب از من گرفت موج این دریای ساکن اضطراب از من گرفت نقطه سودای من شد مرکز پرگار چرخ این کهن…

جوهر غبار دیده حیران آینه است

جوهر غبار دیده حیران آینه است نقش و نگار، خواب پریشان آینه است داغ است از طراوت آن خط پشت لب طوطی که خضر چشمه…

جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد

جوهر می ز رگ ابر مثنی گردد از شفق رنگ می لعل دو بالا گردد یک زمان پرده ازان روی دل آرا بردار تا سیه…

جویای تو با کعبه گل کار ندارد

جویای تو با کعبه گل کار ندارد آیینه ما روی به دیوار ندارد در حلقه این زهر فروشان نتوان یافت یک سبحه که شیرازه زنار…

جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است

جویبار شیشه با دریای خم پیوسته است کشتی می را چرا ساقی به خشکی بسته است؟ مشکل است از روی آتشناک دل برداشتن ورنه آتش…

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی

چاره از من می کند پرهیز از بیچارگی غم به گرد من نمی گردد ز بی غمخوارگی چاره این چاره جویان را مکرر کرده ام…

چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است

چار دیوار قفس عشرت سرای ما بس است شهربند دام باغ دلگشای ما بس است خرقه بر بالای ارباب تجرد پینه است پهلوی لاغر به…

چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد

چاره دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد در کنار خاک عمر ما به خون خوردن گذشت مادر بیمهر…

چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد

چاره سودای ما پند نصیحتگر نکرد تلخی دریا علاج خامی عنبر نکرد حیرت رویش به مژگان فرصت جنبش نداد موج دست و پا درین بحر…

چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد

چاره غفلت دل آگاه نتوانست کرد این کتان را پاره از هم ماه نتوانست کرد کی شود کوته به شبگیر بلند این راه دور؟ پیچ…

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح

چاک خواهد سربرآورد از گریبانم چو صبح رفته رفته می کند گل داغ پنهانم چو صبح سینه ام از خاکمال گرد کین بی نور نیست…

چرا از خم می فلاطون برآید

چرا از خم می فلاطون برآید ز دریای رحمت کسی چون برآید غزالان کنند آن زمان ته دو زانو که دیوانه ما به هامون برآید…

چرا از سینه ای آه سحر بیرون نمی آیی؟

چرا از سینه ای آه سحر بیرون نمی آیی؟ سبک چون تیغ ازین زیر سپر بیرون نمی آیی؟ نمی سازند تاج پادشاهان پایتخت تو ز…

چرا با دل من صفایی ندارد

چرا با دل من صفایی ندارد اگر درد امشب بلایی ندارد ره کعبه ودیر را قطع کردم بجز راهزن رهنمایی ندارد که را می توان…

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟

چرا به سلسله زلف او نظر نکنی؟ چرا به عالم بی منتها سفر نکنی؟ شب دراز کمند غزال مقصودست چرا به آه شب خود درازتر…

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد

چرا شراب به زاهد کسی به زور دهد به دست بی بصر آیینه بلور دهد میی که اهل شعورند داغ نشأه آن چرا کسی به…

چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند

چرا به خلدبرین از خدا شوی خرسند به جوی شیر چو طفلان چرا شوی خرسند ز ماه مصر به زندان چاه ساخته ای اگر به…

چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟

چرا هرگز به سر وقت من بیدل نمی آیی؟ چنین کز دیده غافل می روی غافل نمی آیی صنوبر با تهیدستی به دست آورد صددل…

چراغ حسن را دامان خط مستور می سازد

چراغ حسن را دامان خط مستور می سازد غباری خانه آیینه را بی نور می سازد مرا در محفلی بند از زبان برداشت بیتابی که…

چراغ خلوت جان روشنایی سخن است

چراغ خلوت جان روشنایی سخن است بهار زنده دلان آشنایی سخن است اگر سخن به دل از گوش پیشتر نرسد یقین شناس که از نارسایی…

چراغ راه ندارد به بزم روشن ما

چراغ راه ندارد به بزم روشن ما ز ماهتاب گل افتد به چشم روزن ما به شوربختی ما نیست چشمه زمزم چو کعبه بخت سیه،…

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است ز لطف و قهر نمی بالم و…

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش

چراغ عشق نمی گردد از لحد خاموش کی آتش جگر سنگ می شود خاموش؟ ز پند ناصح بی مغز ،عشق آسوده است که بحر را…

چراغ طور نسوزد اگر کلیم شوم

چراغ طور نسوزد اگر کلیم شوم شکفتگی نکند گل اگر نسیم شوم بس است جوهر ذاتی مرا، نه آن گهرم که گر صدف برود از…

چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی

چراغ گل اگر در زیر بال بلبلان بودی کجا اوراق گل در دست تاراج خزان بودی؟ کجا گل بر سر بازار رسوایی دکان چیدی؟ کلید…

چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل

چراغ ماه خطر دارد از رمیدن دل به ساق عرش فتد لرزه از تپیدن دل طلسم هستی خود هر که نشکند چو حباب نمی رسد…

چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو

چرب نرمی ز رقیبان ستمکار مجو گل بی خار ز خار سر دیوار مجو مغز تحقیق ز ارباب عمایم مطلب آنچه در سر نتوان یافت…

چرب نرمی می کند کوته زبان شمشیر را

چرب نرمی می کند کوته زبان شمشیر را سخت رویی می شود سنگ فسان شمشیر را سینه صافان بی خبر از راز عالم نیستند هست…

چرخ است حلقه در دولتسرای دل

چرخ است حلقه در دولتسرای دل عرش است پرده حرم کبریای دل باآن که پای بر سر گردون نهاده است برخاک می کشد ز درازی…

چرخ پر گوهر شب تاب شد از گریه ما

چرخ پر گوهر شب تاب شد از گریه ما ماه در هاله گرداب شد از گریه ما اشک ما داغ کلف شست ز رخساره ما…

چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن

چرخ را خاکستری از برق سودا کرد حسن نقطه خاک سیه را چون سویدا کرد حسن غوطه در خون شفق زد ساعد سیمین صبح تا…

چرخ در تاب از تحمل ماست

چرخ در تاب از تحمل ماست تیغ در آتش از تغافل ماست سر شبنم به آفتاب رسید در ترقی همین تنزل ماست می رسیم از…

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست

چرخ را خون شفق در دل ز استغنای اوست رنگ زرد آفتاب از آتش سودای اوست از علم غافل نگردد لشکری در کارزار فتنه روی…

چرخ زنگاری مرا غمناک نتوانست کرد

چرخ زنگاری مرا غمناک نتوانست کرد این دخان چشم مرا نمناک نتوانست کرد از گهر گرد یتیمی شست آب چشم من گرد کلفت از دل…

چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست

چرخ ماند از گردش اما اضطراب دل بجاست تیغ شد کند و سماع طایر بسمل بجاست عشق بی تاب است تا دوران خط آخر شدن…

چرخ مقوس است ترا خانه کمان

چرخ مقوس است ترا خانه کمان بگذر چو تیر راست ز کاشانه کمان دست از ستم بدار که در هر گشاد تیر شیون بلند می…

چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند

چرخ هرچند دل اهل هنر را شکند چون خریدار که رسم است گهر را شکند کاسه و کوزه افلاک، شکستن دارد چند بیهوده دل اهل…

چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟

چسان در بر کشم گستاخ چون پیراهن اندامش؟ که رنگ ازبوسه خورشید می بازد لب بامش چه آگاهی ز حال ما خمار آلودگان دارد؟ می…

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟

چسان دل رانگه دارد کسی از چشم قتالش ؟ که گیراتر ز شاهین است مژگان سبکبالش نگردد چون نگاه خلق حیران خط و خالش؟ که…

چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟

چسان گردد تهی از عقد گوهر سینه دریا؟ که هر موج خطر قفلی است بر گنجینه دریا ندارد تربیت تأثیر در دلهای ظلمانی که عنبر…

چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟

چسان گستاخ گیرم بوسه ازلعل می آشامش؟ که رنگ از بوسه خورشید می بازد لب بامش نماید سرمه را بیهوشدارو نرگس مستش عرق راچشم قربانی…

چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟

چسان مژگان خونین گریه ما را نگه دارد؟ کجا مرجان به زور پنجه دریا را نگه دارد؟ تنور از عهده تسخیر طوفان برنمی آید حصار…

چشم اثر به گریه مستانه من است

چشم اثر به گریه مستانه من است خط نجات بر لب پیمانه من است چین شکست نیست بر ابروی عهد من معموره وفا دل ویرانه…

چشم آرام مدارید ز سر منزل عمر

چشم آرام مدارید ز سر منزل عمر که سبکسیرتر ازموج بود ساحل عمر سیل ازکوه گرانسنگ به تعجیل رود خواب غفلت نشود سنگ ره محمل…

چشم ازان حسن به سامان چه تواند دریافت؟

چشم ازان حسن به سامان چه تواند دریافت؟ مور از ملک سلیمان چه تواند دریافت؟ باده خوب است به اندازه ساغر باشد ذره از مهر…

چشم امید به مژگان تر خود داریم

چشم امید به مژگان تر خود داریم روی خود تازه به آب گهر خود داریم صحبت ما به نگهبانی دم می گذرد تیغ بر کف…

چشم او تعلیم رم کردن به آهو می دهد

چشم او تعلیم رم کردن به آهو می دهد غمزه او تیغ بیباکی به ابرو می دهد در دل شب می توان گل چید از…

چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا

چشم او چندان که مست خواب می سازد مرا تاب آن موی میان بی تاب می سازد مرا تا شدم محو جمال او، اثر از…

چشم آیینه گر از خواب بهم می آید

چشم آیینه گر از خواب بهم می آید مژه عاشق بیتاب بهم می آید خون گرم است علاج دهن شکوه زخم رخنه دل ز می…

چشم بر خورشید تابان نیست ویران مرا

چشم بر خورشید تابان نیست ویران مرا کرم شب تابی برافروزد شبستان مرا در زمین پاک من ریگ روان حرص نیست تازه می سازد رگ…

چشم برق از اشتیاق خرمن من می پرد

چشم برق از اشتیاق خرمن من می پرد در پی آزار زخم چشم سوزن می پرد شعله آتش اگر سیلی خور خوی تو نیست از…

چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را

چشم بگشا، سبک از خواب گران کن خود را بر هوا پای بنه، تخت روان کن خود را می کند کار لب نان، لب افسوس…

چشم بیدار چراغ سر بالین باشد

چشم بیدار چراغ سر بالین باشد خواب در پله مرگ است چو سنگین باشد درد بیمار ترا باعث تسکین باشد خواب خود بستر خار است…

چشم بیمار بلایی است که من می دانم

چشم بیمار بلایی است که من می دانم زیر این درد دوایی است که من می دانم جلوه سرو برآورده بالای کسی است خوبی گل…

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست

چشم بیدار چراغی است که در منزل اوست دل بیتاب سپندی است که در محفل اوست شکوه از تنگدلی شیوه آگاهان نیست که فتوحات جهان…

چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست

چشم پر خون، صدف گوهر یکدانه اوست دل هر کس که شود زیر و زبر خانه اوست لیلی وحشی ما را نبود خلوت خاص روز…

چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید

چشم پرحرف و لب بوسه ربا می باید حسن سهل است، ز معشوق ادا می باید سنبل زلف ترا یک سر مو نیست کمی گل…

چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد

چشم پرکار تو در پرده بیانها دارد در تبسم لب جان بخش تو جانها دارد از دل سنگ تو بر کوه بود پشت بلا فتنه…

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است

چشم ترم که مشرق چندین ستاره است بر آفتاب روی که گرم نظاره است؟ از داغ تازه ای که به دست تو دیده ام چون…

چشم تو چون ز مستی غفلت فراز نیست

چشم تو چون ز مستی غفلت فراز نیست تهمت چه می نهی که در فیض باز نیست از انقلاب، ملک خراب آرمیده است مستان عشق…

چشم تو دل به شیوه پنهان نمی برد

چشم تو دل به شیوه پنهان نمی برد دزدیده این متاع به دکان نمی برد گر در گلوی خامه بریزند آب خضر مکتوب اشتیاق به…

چشم تو ز دلها چه خبر داشته باشد

چشم تو ز دلها چه خبر داشته باشد آن بیخبر از ما چه خبر داشته باشد از ما دل شیدا چه خبر داشته باشد مشغول…

چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است

چشم تو عجب نیست اگر مست و خراب است کز روی عرقناک تو در عالم آب است در دل فکند شور جزا گریه تلخش از…

چشم تو که پروای نظر باز ندارد

چشم تو که پروای نظر باز ندارد چون است که از سرمه نظر باز ندارد اهل دل وحرف گله آمیز محال است در قافله ما…

چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز

چشم حیران را حجابش دام می داند هنوز عاشق ناکام را خود کام می داند هنوز کیست حرف بوسه بررویش تواند فاش گفت ؟ دیدن…

چشم خواب آلود او را در خم ابرو ببین

چشم خواب آلود او را در خم ابرو ببین تیزی شمشیر بنگر، غفلت آهو ببین در کف دست سلیمان گر ندیدی مور را چشم بگشا…

چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را

چشم حیران ساخت رویش خط مشک اندود را آه ازین آتش که در زنجیر دارد دود را غمزه او می کند بیداد در ایام خط…

چشم خواب آلودگان در انتظار منزل است

چشم خواب آلودگان در انتظار منزل است دیده بیدار دل آیینه دار منزل است در بیابانی که نعل شوق ما در آتش است کعبه چون…

چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن

چشم خورشید به رخسار تو باشد روشن نیست یک سرو به غیر از تو درین سبز چمن یوسف از غیرت آن نرگس نیلوفر رنگ رفت…

چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کند

چشم خود خواجه اگر سیر به تدبیر کند به ازان است که صد گرسنه را سیر کند سالها شد دل خوش مشرب ما ویران است…

چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟

چشم خوشی که مست و خرابش شوم کجاست؟ سر خوش ز شیوه های عتابش شوم کجاست؟ آن برق خانه سوز که داغش شوم چه شد؟…

چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد

چشم خونبارم گرو ز ابر بهاری می برد نبض من از برق دست از بیقراری می برد در دل آزاده ام گرد تعلق فرش نیست…

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی

چشم خونبارست ابر نوبهار زندگی آه افسوس است سرو جویبار زندگی نیست غیر از لب گزیدن نقلی این پیمانه را دردسر بسیار دارد میگسار زندگی…