تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنم
تیغ سیرابم دم از پاکی گوهر می زنم هر که را در جوهرم حرفی بود سر می زنم! در ابرم اما تشنه هر آب تلخی…
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم
تیغ کوه همتم دامن ز صحرا می کشم می روم تا اوج استغنا، دگر وا می کشم دست از مشاطه در نازک ادایی برده ام…
جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم
جا در سیاه خانه سودا گرفته ایم از دست لاله دامن صحرا گرفته ایم آسان به چنگ ما نفتاده است شمع طور صد دست، پنجه…
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است
ثبات دولت خوبی ز کوه تمکین است حصار عافیت باغ، گوش سنگین است چه وقت توست که لب بر لب پیاله نهی؟ برای حسن تو…
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند
جام خالی غوطه در خم بی محابا می زند ابر چون بی آب شد بر قلب دریا می زند در زوال خویش چون خورشید می…
جام شراب مرهم دلهای خسته است
جام شراب مرهم دلهای خسته است خورشید مومیایی ماه شکسته است از صد هزار خانه خراب است یادگار گردی که در عذار تو از خط…
جام در دور به اندازه مخمور بیار
جام در دور به اندازه مخمور بیار پیش آشفته دماغان سرپرشور بیار نشد از مرهم کافور خنک سینه ما کف خاکستری از انجمن طور بیار…
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست
جام ما دریاکشان مهر لب خاموش ماست مطرب ما همچو دریا سینه پرجوش ماست هست تا در جام ما یک قطره می، دریا دلیم پشت…
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده
جام صبوح خورده ز خلوت برآمده پرشورتر ز صبح قیامت برآمده در مستی از دهان تو گفتار بی حجاب حوری است بی نقاب ز جنت…
جام می چهره اندیشه نمایی دارد
جام می چهره اندیشه نمایی دارد سینه درد کشان طرفه صفایی دارد دل بیدرد ندارد خبر از پیکانش ور نه این بیضه فولاد همایی دارد…
جام می غم ز دل تنگ نیارد بیرون
جام می غم ز دل تنگ نیارد بیرون صیقل این آینه از زنگ نیارد بیرون پیش ما سوختگان خام بود سوخته ای که شرار از…
جام هیهات است از صهبا کند پهلو تهی
جام هیهات است از صهبا کند پهلو تهی این حبابی نیست کز دریا کند پهلو تهی آستانش سجده گاه سرفرازان می شود هر که چون…
جامه ای می خواست دل بر قامت رعنای زخم
جامه ای می خواست دل بر قامت رعنای زخم آخر آمد ناوک اوراست بر بالای زخم در حریم سینه ام هر جا نفس پا می…
جامه آزادگی چالاک باشد سرو را
جامه آزادگی چالاک باشد سرو را جیب و دامن فارغ از خاشاک باشد سرو را رخت زنگاری بهار بی خزان دیگرست دل چو از زنگ…
جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی
جامه زرین نگردد جمع با سیمین تنی یوسف از چه برنمی آید ز بی پیراهنی صبر چون بادام کن بر خشک مغزی های پوست جنگ…
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست
جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست لعل تجلی از کمر طورم آرزوست بر من جهان ز دیده مورست تنگتر یک چند تنگنا دل مورم…
جان از وداع سبکتاز می شود
جان از وداع سبکتاز می شود لوح مزار، شهپر پرواز می شود در کام کش زبان که زبان نفس دراز چون شمع روزی دهن گاز…
جان آرمیده می شود از اضطراب عشق
جان آرمیده می شود از اضطراب عشق این رشته را دراز کند پیچ و تاب عشق صبح قیامت از دهن خم کند طلوع چون برلب…
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟
جان به تنگ آمد زکلفت غمگساران را چه شد؟ دل به جان آمد ز وحشت دل شکاران را چه شد؟ زاهدان سنگدل بستند اگر کشتی…
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون
جان به صد داغ از تن خاکی سرشت آمد برون جغد ازین ویرانه طاوس بهشت آمد برون فکر رنگین جلوه دیگر کند با بخت سبز…
جان بی مغزان به خاک تیره واصل می شود
جان بی مغزان به خاک تیره واصل می شود کاروان کف بیابان مرگ ساحل می شود می شودتن، روح تن پرور به اندک فرصتی قطره…
جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما
جان به لب داریم و همچون صبح خندانیم ما دست و تیغ عشق را زخم نمایانیم ما می توان از شمع ما گل چید در…
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق
جان تازه می شود ز نسیم بهارعشق از یک سرست جوش گل وخار خار عشق در شوره زار عقل به درمان گیاه نیست پیوسته سرخ…
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد
جان در بدن خاکی ما زنگ برآورد این گوهر صاف از صدف این رنگ برآورد در قطره چه مقدار کند جلوه محیطی این دایره ها…
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟
جان چرا عاشق ازان گل پیرهن دارد دریغ؟ کس چرا آب روان را از چمن دارد دریغ قطره باران گهر می گردد از گوش صدف…
جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاست
جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاست این تیغ در نیام ز بیجوهری بجاست غیر از خط تو، خط که را ای بهار صنع…
جان را به دم خنجر قاتل برسانم
جان را به دم خنجر قاتل برسانم طوفان زده خویش به ساحل برسانم چندان مرو ای جان که من از گریه شادی آبی به کف…
جان رمیده را به جهان بازگشت نیست
جان رمیده را به جهان بازگشت نیست دست بریده را به دهان بازگشت نیست شبنم دو بار بازی بستان نمی خورد دل را به رنگ…
جان رمیده جسم گران را چه می کند
جان رمیده جسم گران را چه می کند تیر ز شست جسته کمان را چه می کند مژگان غبار آینه اهل حیرت است محو رخ…
جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است
جان روشن را جهان در چشم بینا آتش است شبنم بی تاب را گل در ته پا آتش است چشمه تیغ است آب روشن این…
جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود
جان زترک جسم چون گوهر فروزان می شود چون بخار از گل برآید ابر نیسان می شود ترک خواهش را حیات جاودانی لازم است آبرو…
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا
جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا از فشردن غوطه در دریای وحدت می زند گر چه…
جان عاشق قدر داغ و درد می داند که چیست
جان عاشق قدر داغ و درد می داند که چیست سکه کامل عیاران مرد می داند که چیست پایکوبان رفت ازین صحرای وحشت گردباد قدر…
جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟
جان عرشی، فرش در زندان تن باشد چرا؟ شعله جواله در قید لگن باشد چرا لفظ می سازد جهان بر معنی روشن سیاه یوسف سیمین…
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است
جان غافل را سفر در چار دیوار تن است پای خواب آلود را منزل کنار دامن است واصلان از شورش بحر وجود آسوده اند ماهیان…
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد
جان کس از دیدن آن سیب زنخدان نبرد این ترنجی است که بر هر که خورد جان نبرد هوس از حسن شود کامروا بیش از…
جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند
جان غریب ازین جهان میل وطن نمی کند شد چو عقیق نامجو یاد یمن نمی کند عشق مگر به جذبه ای از خودیم بر آورد…
جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد
جان ما تاب زهر زلف پریشان نخورد دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد می این بزم به خوناب جگر آغشته است طفل بی…
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟
جان مشتاقان زکوی دلستان چون بگذرد؟ کاروان شبنم از ریگ روان چون بگذرد؟ نقطه ها طوطی شوند و حرفها تنگ شکر بر زبان خامه نام…
جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود
جان مشتاقان غبار جسم را صرصر بود زودتر آخر شود شمعی که روشنتر بود مردم کوته نظر در انتظار محشرند دیده روشندلان آیینه محشر بود…
جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است
جان نثار یار کردن خاک را زر کردن است قطره ناچیز را دریای گوهر کردن است خوابگاه مرگ را هموار بر خود ساختن در زمان…
جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت
جان و دل را رایگان آن دشمن جان برنداشت دین و ایمان را به هیچ آن نامسلمان برنداشت در رسایی حلقه های زلف کوتاهی نداشت…
جانا که ترا گفت که ترک می و نی کن؟
جانا که ترا گفت که ترک می و نی کن؟ بردار لب از ساغر و خون در دل می کن بر کشتی می نامه نی…
جانب اغیار داردآن جفا جو بیشتر
جانب اغیار داردآن جفا جو بیشتر باگرانجانان بود میل ترازو بیشتر دزد رادر پرده شب می شود جرأت زیاد می برد دردور خط دل خال…
جانهای آرمیده ز مردم رمانترست
جانهای آرمیده ز مردم رمانترست آبی که ایستاده تر اینجا روانترست دست از ستم مدار که در روز بازخواست از شمع کشته، شکوه ما بی…
جانی که سر از روزن فتراک برآورد
جانی که سر از روزن فتراک برآورد از گرد گریبان بقا سر بدر آورد امید که دولت ز درش بیخبر آید هر کس به من…
جای جام باده را تریاک نتواند گرفت
جای جام باده را تریاک نتواند گرفت خاک جای آب آتشناک نتواند گرفت کار مژگان نیست حفظ گریه بی اختیار پیش این سیلاب را خاشاک…
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست
جای خود وا می کنند اهل صفا بر روی دست دارد از روشندلی آیینه جا بر روی دست از ته دل هر که خون خویش…
جای صدف بود ز گرانی زمین در آب
جای صدف بود ز گرانی زمین در آب باشد حباب از سبکی خوش نشین در آب شاه و گدا به دیده دریادلان یکی است پوشیده…
جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست
جای غم خالی بود تا ساغر از صهبا پرست دور دور می پرستان است تا مینا پرست بر مراد ماست گردون تا قدح در گردش…
جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول
جدا ز دولت وصلش به گریه ام مشغول به سبحه است سرو کار عامل معزول به آب تا نرساند روان نمی گردد به خانه ای…
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن
جدا شو از دو عالم تا توانی با خدا بودن که دارد دردسر بسیار، با خلق آشنا بودن بکش در زندگی مردانه جام نیستی بر…
جدا نمی شود از پیش لعل میگونش
جدا نمی شود از پیش لعل میگونش چه بوسه گاه شناس است خال موزونش ! سرش به دولت دنیا فرو نمی آید به هر که…
جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟
جذبه ای کو که ز خود دست فشان برخیزم؟ از جهان بی دل و چشم نگران برخیزم گرد من برتو گران است، بیفشان دستی که…
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟
جذبه ای کو که مرا جانب دلدار کشد؟ دامن جان مرا زین ته دیوار کشد نظر پاک به خاک است برابر امروز ورنه آیینه چرا…
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم
جذبه ای کوتا سر از زندان تن بیرون کنم چند لنگر در ضمیر خاک چون قارون کنم من که بر سر خاک می ریزم به…
جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد
جذبه توفیق هرکس را دل بینا دهد هر دو عالم را طلاق اول به پشت پا دهد ما گذشتیم از هما و سایه اقبال او…
جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد
جذبه شوق اگر از جانب کنعان نرسد بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد کعبه در دامن شبگیر بلند افتاده است سیل پر زور محال است…
جذبه شوق تو هر کس را گریبان گیر شد
جذبه شوق تو هر کس را گریبان گیر شد هر سر مو بر تنش در قطع ره شمشیر شد نوبهار زندگی را در خزان از…
جذبه عاشق اثر در سنگ خارا می کند
جذبه عاشق اثر در سنگ خارا می کند کوهکن معشوق خود از سنگ پیدا می کند هر که بر خود سخت گیرد کارهای سهل را…
جذبه مجنون سبک سازد ز تمکین سنگ را
جذبه مجنون سبک سازد ز تمکین سنگ را در کف طفلان دهد پرواز شاهین سنگ را می توان دل را به آهی کرد از غم…
جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم
جرأتی کو تا تماشای گلستانش کنم چشم حیران را سفال خط ریحانش کنم حلقه چشمی چو دور آسمان می خواستم تا به کام دل نظر…
جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم
جرأتی کو تا ز خواب ناز بیدارش کنم ساغری چون دولت بیدار در کارش کنم قلب من شایسته سودای ماه مصر نیست خرده جان را…
جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟
جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟ بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند نیست در طینت بیرحم تو چون بخشایش کاش صبری به من بی…
جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو
جرم اندک را نبخشد رحمت بسیار تو سنگ کم را نیست وزنی در سر بازار تو ای خرام آب حیوان گرده رفتار تو رقص فانوس…
جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد
جز آن دهن که ازو خنده سر برون آرد که دیده پسته که از خود شکر برون آرد؟ فغان که طوق گلوگیر عشق، قمری را…
جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر
جز آن لبهای میگون دل راچاره دیگر نمی چسبد کباب من به آتشپاره دیگر به تسلیم از محیط بیکران جان می توان بردن بجز بیچارگی…
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست؟
جز پریشان خاطری در عالم ایجاد چیست؟ غیر مشتی خاروخس در خانه صیاد چیست؟ بحر عشق است این که موجش می شکافد کوه را ای…
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش
جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش بیمار ندیدم که توان مرد برایش ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص کوتاه نگردد به گره زلف رسایش…
جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست
جز گریه چشم اشک فشان را علاج نیست جز صبر عاشق نگران را علاج نیست درمانده ام به دست دل هرزه گرد خویش در دست…
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم
جز غبار از سفر خاک چه حاصل کردیم سفر آن بود که ما در قدم دل کردیم دامن کعبه چه گرد از رخ ما پاک…
جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر
جز گوشه قناعت ازین خاکدان مگیر غیر از کنار هیچ ز اهل جهان مگیر حرف از صفای سینه مگو پیش زاهدان آیینه پیش طلعت این…
جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود
جزرخش کز وی زمین و آسمان پر گل شود کس ندارد یاد کز یک گل جهان پر گل شود خارخار سیر جنت از دلش بیرون…
جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش
جسم اگر ازیکدگر ریزد غباری گو مباش روح اگر ازتن هواگیرد بخاری گو مباش برنیاید صبح راگر دست مهر از آستین بردل آفاق دست رعشه…
جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است
(جسم زاری است که با آه به هم پیچیده است گردبادی که درین بادیه سرگردان است) (دل رم کرده ما را به تغافل مسپار که…
جسم خاکی را زغفلت چند معماری کنم
جسم خاکی را زغفلت چند معماری کنم چند اوقات گرامی صرف گلکاری کنم قامت خم گشته را نتوان به حکمت راست کرد چند این دیوار…
جگر پاره اگر مایده خوانم شد
جگر پاره اگر مایده خوانم شد چشم شور فلک سفله نمکدانم شد تنگدل داشت پریشانی پرواز مرا غنچه گشتم، قفس تنگ گلستانم شد دست شستم…
جگر تشنه محال است که سیراب شود
جگر تشنه محال است که سیراب شود گر عقیق لب او در دهنم آب شود چه غم از تابش خورشید قیامت دارد؟ هرکه در سایه…
جگر لاله سیه مست ز میخانه کیست
جگر لاله سیه مست ز میخانه کیست مستی نرگس مخمور ز پیمانه کیست؟ باده حوصله پرداز لب و چشم بتان نیست از سلسله تاک، ز…
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست زر اگر نیست مرا،…
جگری سوخته چون لاله ایمن دارم
جگری سوخته چون لاله ایمن دارم چون نسوزم، که سر داغ به دامن دارم غوطه در زنگ زد از سیر چمن آینه ام چشم امید…
جلوه ای سرکن که خون از چشم بلبل سر کند
جلوه ای سرکن که خون از چشم بلبل سر کند اشک شبنم بی حجاب از دیده گل سر کند می توان بر تیرباران ملامت صبر…
جلوه برقی است نور آفتاب زندگی
جلوه برقی است نور آفتاب زندگی گردش چشمی است دوران حباب زندگی از وجود ما گل آلودست این آب زلال ورنه دردی نیست در جام…
جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا
جلوه برقی است در میخانه هشیاری مرا از پی تغییر بالین است بیداری مرا چون فلاخن کز وصال سنگ دست افشان شود می دهد رطل…
جلوه مستانه آن سرو قامت را ببین
جلوه مستانه آن سرو قامت را ببین چشم بگشا موجه دریای رحمت را ببین سر به جای ذره می رقصد درین نخجیرگاه تیغ بازی های…
جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ
جلوه های مختلف دارد شراب لاله رنگ آب، جوهر می شود درتیغ و در آیینه زنگ خشم دل را غوطه درزنگ قساوت می دهد برنمی…
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم
جمال یوسف ازین تیره خاکدان دیدم عبیر پیرهن از گرد کاروان دیدم ربود خواب ترا در کنارم از مستی ترا چنان که دلم خواست آنچنان…
جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده است
جلوه هر جا یار با پای نگارین کرده است نقش پایش خاک را دامان گلچین کرده است رشته سبحه است هر تاری ز زلف کافرش…
جمال را نگه تلخ او جلال کند
جمال را نگه تلخ او جلال کند حرام را لب میگون او حلال کند زبان برگ گل از خون گرم بلبل سوخت نه خون ماست…
جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد
جمالت دیده ها را مطلع انوار می سازد دهانت سینه ها را مخزن اسرار می سازد ندارد صرفه ای معشوق را هشیار گرداندن وگرنه غنچه…
جمع دل در عالم اسباب کردن مشکل است
جمع دل در عالم اسباب کردن مشکل است حفظ خرمن در ره سیلاب کردن مشکل است رخنه ای از هر بن مو هست در ملک…
جمعی که افسر از خرد خام کرده اند
جمعی که افسر از خرد خام کرده اند از بحر اختصار به یک جام کرده اند در بند غم منال که مرغان دوربین سیر چمن…
جمعی که بار درد تو بر دل نهاده اند
جمعی که بار درد تو بر دل نهاده اند چون راه سر به دامن منزل نهاده اند در دامن مراد دو عالم نمی زنند دستی…
جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند
جمعی که بوسه بر قدم دار داده اند چون نقطه اختیار به پرگار داده اند تا ساغری ز خنده خونین گرفته اند چون گل هزار…
جمعی که پیش خلق گذارند به خاک
جمعی که پیش خلق گذارند به خاک پیش از اجل روند ز خست فرو به خاک نیرنگ عاقبت چه کند با سیه دلان جایی که…
جمعی که در لباس می ناب می کشند
جمعی که در لباس می ناب می کشند دام کتان به چهره مهتاب می کشند آنان که در مقام رضا آرمیده اند خمیازه را به…
جمعی که جان به لب گویا سپرده اند
جمعی که جان به لب گویا سپرده اند سر رشته نفس به مسیحا سپرده اند هر تنگ ظرف قابل اسرار عشق نیست راز گهر به…
جمعی که دل به طره طرار بسته اند
جمعی که دل به طره طرار بسته اند اول کمر به رشته زنار بسته اند در بحر تلخ آب گهر نوش می کنند جمعی که…
جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند
جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند در پرده دل شب همه شب باده گسارند هر چند که در پرده شرمندنکویان چون باز نظر دوخته در…
جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند
جمعی که ره به چشم و دل سیر برده اند بی چشم زخم راه به اکسیر برده اند با صبح خوش برآی که غفلت گزیدگان…





