تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت

تا دل آزاده برگ عیش در دامن نداشت رعشه باد خزان، دستی بر این گلشن نداشت خار صحرا زیر پایش بستر سنجاب بود در بساط…

تا دلی از کف ارباب وفا می گیرد

تا دلی از کف ارباب وفا می گیرد بارها فال ز دیوان حیا می گیرد گره ناز به ابروی تبسم بستن غنچه تعلیم ازان بند…

تا دیده خود کرد چو دستار شکوفه

تا دیده خود کرد چو دستار شکوفه برکرد سر از پیرهن یار شکوفه در آینه بینش ما چشم به راهان پیکی بود از جانب دلدار…

تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد

تا دیده محو روی تو شد کامیاب شد شبنم به آفتاب رسید آفتاب شد حسن تو از دمیدن خط کامیاب شد پیغمبر جمال تو صاحب…

تا رخ از باده گلرنگ برافروخته ای

تا رخ از باده گلرنگ برافروخته ای جگر لاله عذاران چمن سوخته ای نیست صیدی که دلش زخمی مژگان تو نیست گرچه از شرم و…

تا رهنورد وادی سودا نمی شوی

تا رهنورد وادی سودا نمی شوی اخترشناس آبله پا نمی شوی تا برنخیزی از سر این تیره خاکدان سرو ریاض عالم بالا نمی شوی تا…

تا روشنی صدق به دل یار نگردد

تا روشنی صدق به دل یار نگردد گفتار تو آیینه کردار نگردد کوته بود از سوختگان دست تعدی پروانه به شبگرد گرفتار نگردد در ساغر…

تا روی عرقناک ترا دید نگاهم

تا روی عرقناک ترا دید نگاهم زد غوطه به سرچشمه خورشید نگاهم از حوصله دیده من گرد برآورد از بس ز تماشای تو بالید نگاهم…

تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم

تا ز اهل حیرتم خاطر پریشان نیستم شمع بی فانوسم آن روزی که حیران نیستم تیغ بی آبم به دست کارفرمایان عشق چون رگ ابر…

تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام

تا ز بی حاصلی خویش خبر یافته ام از خزف گوهر و از بید ثمر یافته ام برو ای کعبه رو از دامن دست بدار…

تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها

تا ز چشم شوخ او در گردش آمد جام ها چون رم آهو بیابانی شدند آرام ها دلبری را زلف او در دور خط از…

تا ز خط پشت لب جان بخش جانان شد سیاه

تا ز خط پشت لب جان بخش جانان شد سیاه عالم روشن به چشم آب حیوان شد سیاه چشمه خورشید در گرد کدورت غوطه زد…

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است

تا ز رخ زلف آن بهشتی روی دور انداخته است دست رضوان پرده بر رخسار حور انداخته است پنجه مومین حریف پنجه خورشید نیست عقل…

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام

تا ز می قانع به خوناب جگر گردیده ام سرخ رو از باده بی درد سر گردیده ام تا مگر داغی به دست آرم درین…

تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته ای

تا ز رخسار چو مه پرده برانداخته ای سوز خورشید به جان قمر انداخته ای در سراپای تو کم بود بلای دل و دین؟ که…

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است

تا ز روی آتشین او نقاب افتاده است رعشه غیرت به جان آفتاب افتاده است خون عرق کرده است از شرم عذارش آفتاب؟ یا ز…

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد

تا زخط حسن تو عنبر بر سر آتش نهاد مغز ما سوداییان سر بر سر آتش نهاد آه از آن رخساره نو خط که از…

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است

تا زلف او به باد صبا آشنا شده است از دست دل عنان صبوری رها شده است نتوان گرفت آینه از دست او به زور…

تا زنده ایم قسمت ما غیر داغ نیست

تا زنده ایم قسمت ما غیر داغ نیست پروانه نجات به نام چراغ نیست در زیر آسمان که نفس می کشد به عیش؟ در تنگنای…

تا سالکان به آبله پایی نمی رسند

تا سالکان به آبله پایی نمی رسند صد سال اگر روند به جایی نمی رسند تا التجا به ناخن تدبیر می برند این عقده ها…

تا سبزه خط از لب جانان برآمده

تا سبزه خط از لب جانان برآمده آه از نهاد چشمه حیوان برآمده عشق است نازپرور راحت، وگرنه حسن یوسف صفت به محنت زندان برآمده…

تا سر به گریبان تماشا نکشیدیم

تا سر به گریبان تماشا نکشیدیم در دامن فردوس برین وا نکشیدیم در دیده ما دام تماشای دو عالم زان است که گردن به تماشا…

تا سپهر کبود سیارست

تا سپهر کبود سیارست سینه آیینه دار زنگارست گوشه امن، سینه هدف است پله عافیت سر دارست سبزه در دست و پای افتاده است خار،…

تا سرو ترا راه به گلزار فتاده

تا سرو ترا راه به گلزار فتاده گل گشته به تعظیم تو از شاخ پیاده مه حلقه ابروی تو در گوش کشیده سر بر خط…

تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را

تا سوخت به داغ تو محبت جگرم را گلهای چمن آینه کردند پرم را از موج حلاوت دل مرغان چمن سوخت هر چند فشاندند به…

تا سینه ام به داغ محبت رسیده است

تا سینه ام به داغ محبت رسیده است پروانه ام به مهر نبوت رسیده است تا دل ز خارخار تمنا شده است پاک بیمار من…

تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما

تا شد از صدق طلب چون صبح، روشن جان ما از تنور سرد، آید گرم بیرون نان ما از خزف ناز گهر از بردباری می…

تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف

تا شد از نیسان رهین منت احسان صدف شد ز خجلت زیر دامن بحر را پنهان صدف از قناعت گرد اگر می کرد آب روی…

تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام

تا شد به داغ عشق هم آغوش سینه ام صحرای محشری است سیه پوش سینه ام درد ترا نکرده فراموش سینه ام چون خم به…

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام

تا شده است از دوربینی عاقبت بین دیده ام در ترازوی قیامت خویش را سنجیده ام منت دست نوازش می کشم از دست رد از…

تا عبیر افشانی زلف ترا نظاره کرد

تا عبیر افشانی زلف ترا نظاره کرد نکهت پیراهن یوسف گریبان پاره کرد نو نیاز عشق چون فرهاد و مجنون نیستیم طفل ما مشق جنون…

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت

تا عرق از چهره جانان تراویدن گرفت اشک گرم از دیده خورشید غلطیدن گرفت گریه در دنبال دارد شادی بی عاقبت برق تا گردید خندان،…

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست

تا عرق از می بر آن رخسار جان پرور نشست در بهشت از جوش دعوی چشمه کوثر نشست رو نگردانید خال از روی آتشناک او…

تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بود

تا عنان اختیار ناقصم در چنگ بود تا به زانو پایم از خواب گران در سنگ بود عاجزان را رحمت حق پرده داری می کند…

تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت

تا غبار خط به گرد عارضش منزل گرفت آسمان آیینه خورشید را در گل گرفت این قدر تدبیر در تسخیر ما در کار نیست مرغ…

تا غنچه شکایت من وا نمی شود

تا غنچه شکایت من وا نمی شود این عقده ها ز زلف سخن وا نمی شود صد خنده بلبل از گل تصویر وا کشید آن…

تا فشاندم دست بر دنیا جهان آمد به دست

تا فشاندم دست بر دنیا جهان آمد به دست از سبکدستی مرا رطل گران آمد به دست یافتم در سینه گرم آن بهشتی روی را…

تا کرد تیغ غمزه حمایل نگاه تو

تا کرد تیغ غمزه حمایل نگاه تو شد سرمه گوشه گیر ز چشم سیاه تو ما امتحان دشنه الماس کرده ایم از یک سرست با…

تا کرد خانه از رخ او روشن آینه

تا کرد خانه از رخ او روشن آینه گیرد ز آفتاب به گل روزن آینه جوهر مکن خیال، که از بیم غمزه اش پوشیده است…

تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟

تا که را قسمت شهید سنگ طفلان کرده است؟ بید مجنون گیسوی ماتم پریشان کرده است گردن ما در کمند جوهر آیینه نیست ساده لوحی…

تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟

تا کی از خواب گران پرده دولت سازی؟ چشمه خضر نهان در دل ظلمت سازی خلوت گور ترا جنت دربسته شود گر درین نشائه به…

تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟

تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی؟ دست تا چند درین خانه زنبور کنی؟ خلوت خاص تو در خانه دل خواهد بود خانه گل چه…

تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟

تا کی به ذوق نشأه می دردسر کشیم؟ تلخی ز بحر چند برای گهر کشیم؟ تیر ترا ز سینه کشیدن نه کار ماست آهی مگر…

تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟

تا کی به هر مشاهده از جا رود کسی؟ غافل شود ز حق به تماشا رود کسی دامان خشک، موج ز دریا نمی برد پاک…

تا کی درین جهان مکرر به سر کنید

تا کی درین جهان مکرر به سر کنید خود را به یک پیاله جهان دگر کنید چون تاک سر ز کوچه مستی برآورید تا دست…

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟

تا کی ز جهل چاره حرص از طلب کنی؟ از خارخار چند علاج جرب کنی؟ هرگز نمی رسد به طباشیر استخوان پیش حسب مباد حدیث…

تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟

تا کی ز کف عنان توکل رها کنی؟ از نقش پای راهروان رهنما کنی چون حلقه، دیده نگران شو تمام عمر شاید به روی خود…

تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟

تا کی ز دود غلیان دل را تباه سازی؟ این خانه خدا را تا کی سیاه سازی؟ تا کی برای دودی آتش پرست باشی؟ تا…

تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟

تا کی غبار خاطر صحرا شود کسی؟ چون گردباد، بادیه پیما شود کسی می بایدش هزار قدح خون به سر کشید تا در مذاق خلق…

تا کیم نوحه به گوش از دل ناشاد رسد؟

تا کیم نوحه به گوش از دل ناشاد رسد؟ تا نظر باز کنم ناوک بیداد رسد بر سر هر گره زلف تو لرزم که مباد…

تا گردباد آه به گردون نمی رسد

تا گردباد آه به گردون نمی رسد از گرد راه قاصد مجنون نمی رسد هرجا دچار وصل شوی کام دل بکیر هر روز نافه بر…

تا گل ز عکس عارض او چیده است آب

تا گل ز عکس عارض او چیده است آب در چشمه از نشاط نگنجیده است آب بر روی آب آنچه نماید حباب نیست صد پیرهن…

تا لبش کرد چو طوطی به سخن تلقینم

تا لبش کرد چو طوطی به سخن تلقینم شد قفس چوب نبات از سخن شیرینم موج دریای حوادث رگ خواب است مرا بس که کوه…

تا گلستان را نهال قامتش آباد کرد

تا گلستان را نهال قامتش آباد کرد باغبان چندین خیابان سرو را آزاد کرد سنگ را در ناله می آرد وداع دوستان بیستون فریادها در…

تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد

تا مرا در نظر آن حسن خداداد آمد هر سر موی مرا نام خدا یاد آمد چون دل از دامن صحرای جنون بردارم؟ که سرابم…

تا مرا عشق بلند اقبال در زنجیر داشت

تا مرا عشق بلند اقبال در زنجیر داشت پیچ و تاب من شکوه جوهر شمشیر داشت سینه ام هرگز ز داغ گلرخان خالی نبود این…

تا من دلشده را دست ز گردن برداشت

تا من دلشده را دست ز گردن برداشت جوهر تیغ تو چون سلسله شیون برداشت شد ز دلبستگی از اشک وداعم سرسبز خار خشکی که…

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته

تا مه روی تو پرتو بر جهان انداخته پیش هر ویرانه گنج شایگان انداخته پنجه زورآوران فکر را اندیشه ات بر زمین عجز چون برگ…

تا نافه زلف مجلس آراست

تا نافه زلف مجلس آراست آهوی حواس، دشت پیماست چشم تو شرابخانه دل ابروی تو قبله تماشاست قفل دل زنگ بسته ما موقوف کلید بال…

تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است

تا نپوشیده است روی خال را خط دیدنی است تا نگردیده است صاحب تخم ریحان چیدنی است می توان خواند از جبین باغبان حال چمن…

تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر

تا نسازد پای خود از سر طلبکارگهر همچو غواصان نمی گردد گرانبار گهر هر که راچون رشته دور چرخ پیچ وتاب داد سربه آسانی برآرد…

تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی

تا نسوزد، عود در مجمر ندارد آدمی تا نگرید، آب در گوهر ندارد آدمی تا نپیچد سر ز دنیا، سرندارد آدمی تا نریزد برگ از…

تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام

تا نظر از عارض گلفام او پوشیده ام خار درچشمم اگر روی فراغت دیده ام در بهم پیچیدن زلف درازش عاجزم من که طومار دو…

تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام

تا نظر از گل رخسار تو برداشته ام مژه دستی است که در پیش نظر داشته ام بس که رخسار تو در مد نظر داشته…

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید

تا نکرد از گریه چشم خویش را خاور سفید از گریبانش نشد مهر بلند اختر سفید عقل معذورست اگر شد در فروغ عشق محو پیش…

تا نگردد چهره نوخط زلف را کوته مکن

تا نگردد چهره نوخط زلف را کوته مکن ای ستمگر رشته امید ما کوته مکن می شود جان تازه از آواز پای آشنا از مزار…

تا نگردد محو انجم مهر تابان کی شود؟

تا نگردد محو انجم مهر تابان کی شود؟ تا نریزد اشک گردون صبح خندان کی شود؟ جلوه عدل است در چشم ستمگر ظلم را آسمان…

تا نهال تو قدر از گلشن تقدیر کشید

تا نهال تو قدر از گلشن تقدیر کشید سرو را فاخته از طوق به زنجیر کشید هرگز از سیل گرانسنگ، عمارت نکشد آنچه ویرانه ام…

تا هست اثر ز عاشق شیدا تمام نیست

تا هست اثر ز عاشق شیدا تمام نیست ناگشته موج محو به دریا تمام نیست تا در سرست باد تعین حباب را پیوسته است اگر…

تا واله نظاره آن ماهپاره ایم

تا واله نظاره آن ماهپاره ایم از خود پیاده ایم و به گردون سواره ایم سیر وجود ما نتوان کرد سالها هر چند قطره ایم…

تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم

تا همچو لعل، رنگ به رخسار داشتم خون در دل از شکست خریدار داشتم هرگز قرین نگشت به هم قول و فعل من کردار را…

تاب در ناف غزالان ختن افتاده است

تاب در ناف غزالان ختن افتاده است زان گره کز زلف او در کار من افتاده است هر که دارد فکر یوسف، گر چه در…

تابش برق و حیات مختصر باشد یکی

تابش برق و حیات مختصر باشد یکی جلوه آغاز و انجام شرر باشد یکی تلخی و شیرینی عالم به هم آمیخته است نوش و نیش…

تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش

تاتوان دزدید سر در جیب خود سرور مباش می توان گردید تا از پیروان رهبر مباش تا کسی انگشت نگذارد به حرفت چون قلم خودحسابی…

تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم

تاخت از سینه به مژگان دل بازیگوشم گشت بال و پر طوفان دل بازیگوشم من که در صومعه سر حلقه پیران بودم کرد بازیچه طفلان…

تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم

تاخط شیرنگ آورد از دو جانب سر به هم می زند حسن سبک پرواز بال و پربه هم خط ظالم کرد تسخیر لب میگون یار…

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است مشمار سهل رخنه گفتار خویش را کاین رخنه در…

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را

تازه دارد دل من خار و خس مژگان را این سفالی است که سیراب کند ریحان را پاس دل دار که تا دانه نگردد سرسبز…

تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است

تاک بالا دست من بیعت به طوبی بسته است خوشه ام عقد اخوت با ثریا بسته است در تجرد، رشته واری از تعلق سهل نیست…

تامنزل من بادیه بیخبری بود

تامنزل من بادیه بیخبری بود هر موج سرابم به نظر بال پری بود چون سرو درین باغ ز آزادگی خویش باری که به دل بودمرابی…

تجلی سنگ را نومید نگذاشت

تجلی سنگ را نومید نگذاشت مترس از دورباش لن ترانی خموشی را امانت دار لب کن پشیمانی ندارد بی زبانی شراب کهنه و یار کهن…

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار

تخم مهری گر به دلها می فشاند روزگار دانه از بهر درودن می دماند روزگار برد چون خورشید هرکس رابه اوج اعتبار بر زمین چون…

تحفه طور شراری داریم

تحفه طور شراری داریم نذر آیینه غباری داریم گر چه در دست نداریم گلی در جگر بوته خاری داریم گو خزان صحن چمن پاک بروب…

تخمی است دوستی که در آب و گل تو نیست

تخمی است دوستی که در آب و گل تو نیست شمعی است روی گرم که در محفل تو نیست چون سرو در سراسر این باغ…

تدبیر محال است به تقدیر برآید

تدبیر محال است به تقدیر برآید رو به چه خیال است که با شیر برآید در دیده حیرت زدگان فرش بود حسن چون عکس ز…

تر به اشک تلخ می سازم دماغ خویش را

تر به اشک تلخ می سازم دماغ خویش را زنده می دارم به خون دل چراغ خویش را از سیاهی شد جهان بر چشم داغ…

تر دامنیم آه غم آلود ندارد

تر دامنیم آه غم آلود ندارد این چوب تر ازبی ثمری دود ندارد دل بر سر آتش زهوا وهوس ماست این مجمره جز خامی ما…

تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا

تر زبانی معدن زنگار می سازد مرا خامشی آیینه اسرار می سازد مرا آفتاب غیب، فرش خانه بی روزن است چشم بستن مطلع انوار می…

ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم

ترا از خواندن مکتوب من تنگ است می دانم جواب نامه ناخوانده ام جنگ است می دانم ز آه و ناله بیجا چرا خود را…

تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا

تر نسازد گریه های ابر نیسانی مرا جوهر دیگر بود در گوهرافشانی مرا چون نباشم یک سر و گردن بلند از آفتاب؟ می کند زخم…

ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد

ترا از ساده لوحی هر که گل در پیرهن ریزد خس و خاشاک در جیب و گریبان سمن ریزد تو با آن قد موزون چون…

ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود

ترا اگر به نیاز احتیاج خواهد بود نیازمندی ما را رواج خواهد بود به دردمندی من عاشقی نخواهی یافت ترا به عاشق اگر احتیاج خواهد…

ترا به هرگذری هست بیقراردگر

ترا به هرگذری هست بیقراردگر مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا که جز غم تو مرا…

ترا به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد

ترا به یوسف مصر اشتباه نتوان کرد قیاس آب روان را به چاه نتوان کرد در آفتاب قیامت توان به جرأت دید نظر دلیر در…

ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟

ترا چه غم که شب ما دراز می گذرد؟ که روزگار تو در خواب ناز می گذرد غرض ز سنگدلی داغ کردن شهداست به لاله…

ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا

ترا پر چون صدف شد گوش از سیماب در دریا وگرنه حلقه ذکری است هر گرداب در دریا ز عادت پرده غفلت شود اسباب آگاهی…

ترا چون صبح خندان آفریدند

ترا چون صبح خندان آفریدند مرا چون ابر گریان آفریدند من آن روز از سلامت دست شستم که آن چاه زنخدان آفریدند بلاهای سیه را…

ترا درخواب غفلت رفت عمر خوش عنان آخر

ترا درخواب غفلت رفت عمر خوش عنان آخر نکردی دست ورویی تازه زین آب روان آخر به غفلت مگذران یکسر بهار زندگانی را چراغی برفروز…

ترا ز جان غم مال ای خسیس بیشترست

ترا ز جان غم مال ای خسیس بیشترست علاقه تو به دستار بیشتر ز سرست خطر به قدر فزونی است مالداران را که خون فاسد،…

ترا ز عالم عبرت اگر نظر بخشند

ترا ز عالم عبرت اگر نظر بخشند ازان به است که صد گنج پرگهر بخشند مکن سئوال اگر چون صدف ترا زین بحر به هر…