بغیر اشک که راه نگاه من بندد
بغیر اشک که راه نگاه من بندد که دیده قافله ای چشم راهزن بندد؟ روا مدار خدایا که متحست زر می به زور گیرد و…
بغیر خط که ز رخسار یار برخیزد
بغیر خط که ز رخسار یار برخیزد که دیده است ز آتش غبار برخیزد؟ چنین که من شده ام پا شکسته، هیهات است که گرد…
بغیر خط که ز روی لطیف یار برآید
بغیر خط که ز روی لطیف یار برآید ز آب آینه نشنیده کس غبار برآید ز آه گرم چه پرواست آهنین دل او را که…
بگشا ز بال همت عالی مکان گره
بگشا ز بال همت عالی مکان گره تا کی شوی چو بیضه درین آشیان گره؟ هر مشکلی ز صدق طلب باز می شود ماند کی…
بگیر جام هلالی ز رخ نقاب انداز
بگیر جام هلالی ز رخ نقاب انداز ز رعشه سنگ به مینای آفتاب انداز فریب حسن سبکسیر رنگ و بوی مخور محبت گل این باغ…
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش
بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش نمی دانم شمار کشتگانش را، همین دانم که شد کان…
بلای مردم آزاده، لاف یکتایی است
بلای مردم آزاده، لاف یکتایی است اگر به سرو شکستی رسد ز رعنایی است ازان زمان که مرا عشق برگرفت از خاک چو گردباد مدارم…
بلبل خوش نغمه ام، با گل سخن باشد مرا
بلبل خوش نغمه ام، با گل سخن باشد مرا سرمه خاموشی از زاغ و زغن باشد مرا از نوای خویش چون بلبل شود روشن دلم…
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا
بلبل نمی شود به قفس از چمن جدا فانوس، شمع را نکند ز انجمن جدا حیرت مباد پرده بینایی کسی! کز یوسفیم در ته یک…
بلبل رنگین نوایی بر سر کار آمده است
بلبل رنگین نوایی بر سر کار آمده است آب و رنگ تازه ای بر روی گلزار آمده است وقت گلشن خوش که گلریزان ابر رحمت…
بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز من
بلبلم اما رسد بر لاله و گل ناز من دست گلچین می رود از کار از آواز من رشته ذوق گرفتاری به بالم بسته اند…
بلند آوازه سازد شور عاشق عشق سرکش را
بلند آوازه سازد شور عاشق عشق سرکش را به فریاد آورد مشتی نمک دریای آتش را دو بالا می شود شور جنون در دامن صحرا…
بمیر تشنه، منه پای بر کناره چاه
بمیر تشنه، منه پای بر کناره چاه که خم کند قد استاده را نظاره چاه مجوی آب مروت ازین تهی چشمان که تشنگی نبرد از…
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
بلند نام نگردد کسی که در وطن است ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است اگر چه دارد خسرو طلای دست افشار تصرف…
بنای صبر که همسنگ کوه الوندست
بنای صبر که همسنگ کوه الوندست به یک اشاره موی میان او بندست کجا ز دامن این دشت می تواند رفت؟ ز چشم آهو، مجنون…
بند در بند قبا بافتن مژگان چیست؟
بند در بند قبا بافتن مژگان چیست؟ گر درین خانه کسی نیست پس این دربان چیست؟ خم چوگان محبت سر منصور رباست گوی خورشید درین…
بنده حسن خداداد شوم همچو کلیم
بنده حسن خداداد شوم همچو کلیم آتش داغ من از مجمره طور بود چاک در پرده زنبوری انگور افکند شیوه دختر رز نیست که مستور…
بندگی کردن پسندیده است با آزادگی
بندگی کردن پسندیده است با آزادگی سرو را خط امان شد از خزان استادگی صد بهار تازه رو را سرو شد شمع مزار می کشد…
بند و زندان گرامی گهران از جاه است
بند و زندان گرامی گهران از جاه است یوسف ما به عزیزی چو رسد در چاه است راستان از سخن خویش نگردند به تیغ شمع…
بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت
بنفشه پیش خطت قفل بر زبان انداخت گهر ز شرم لبت سنگ در دهان انداخت ز سنگ تفرقه یک شیشه درست نماند چه فتنه بود…
به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن
به آب و گل چه فرو رفته ای نظر وا کن ازین خرابه چو سیلاب رو به دریا کن مباش کم ز نسیم سحر درین…
به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت
به ابر اگر چه توان چشم آفتاب گرفت نمی توان دل بیدار را به خواب گرفت به آب خضر کجا التفات خواهد کرد؟ چنین که…
به آبداری لعل تو هیچ گوهر نیست
به آبداری لعل تو هیچ گوهر نیست به این صفا، گهری در ضمیر کوثر نیست مرا به ساغری ای خضر نیک پی دریاب که بی…
به ابرام آن که از دنیاپرستان کام می گیرد
به ابرام آن که از دنیاپرستان کام می گیرد زریگ از چربدستی روغن بادام می گیرد گلستان می کند نزدیکی معشوق زندان را به ذوق…
به احتیاط نظر کن به چشم جادویش
به احتیاط نظر کن به چشم جادویش که در کمین رمیدن نشسته آهویش گلی که از عرق شرم نیست شبنم ریز پلی است آن طرف…
به احسان خانه از سیل حوادث رسته می گردد
به احسان خانه از سیل حوادث رسته می گردد در بی خیر در اندک زمانی بسته می گردد تو از کوتاه بینی می کنی اندیشه…
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز
به اختیار ز نزهت سرای جان برخیز گران نگشته ازین خاک آستان برخیز گره مشو به دل خاک تیره چون قارون چوعیسی از سر این…
به ادب نوش، جام دولت را
به ادب نوش، جام دولت را مده از کف زمام دولت را در چراگاه آرزو مگذار توسن بی لجام دولت را به نفس های آتشین…
به آسانی به روی زرد ما کی رنگ می آید؟
به آسانی به روی زرد ما کی رنگ می آید؟ به دور ما می لعلی برون از سنگ می آید تپیدنهای دل در گوش من…
به اشک از اطلس افلاک داغ شام می شویم
به اشک از اطلس افلاک داغ شام می شویم به نور دل، سیاهی از رخ ایام می شویم ز خاموشی بهاری در دل خود چون…
به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست
به آسمان نرسد هر که خاک پای تو نیست فرو رود به زمین هر که در هوای تو نیست مگر تو خود به خموشی ثنای…
به اشک درد دل خود نوشته سر دادیم
به اشک درد دل خود نوشته سر دادیم خط نجات به مرغان نامه بر دادیم ز عشق جان تهیدست را غنی کردیم ز بوی گل…
به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرا
به اعتبار جهان هیچ کار نیست مرا دماغ دشمنی روزگار نیست مرا چو تخم سوخته خاکسترست حاصل من امید تربیت از نوبهار نیست مرا به…
به افسون پیر و طول امل هشیار کی گردد؟
به افسون پیر و طول امل هشیار کی گردد؟ ره خوابیده از بانگ جرس بیدار کی گردد؟ مگر در دامن خورشید تابان افکند خود را…
به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردد
به الزام پیاپی مدعی ملزم نمی گردد اگر صد سال اندامش دهی آدم نمی گردد دل معمور را سامان پیچ و تاب نمی باید به…
به امید اقامت دل به اسباب جهان بستن
به امید اقامت دل به اسباب جهان بستن بود شیرازه از غفلت به اوراق خزان بستن به خودسازی قناعت از بهار و زندگانی کن مکن…
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟
به امید چه از تن غافلان را جان برون آید؟ به کشتن می رود چون خونی از زندان برون آید زمشرق می شود هر اختری…
به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟
به امید چه دنبال زبان کس چون جرس افتد؟ خموشی به زفریادی که بی فریادرس افتد قدم بیرون منه از پای خم تا دسترس داری…
به اندک فرصتی روشندل از جان سیر می گردد
به اندک فرصتی روشندل از جان سیر می گردد نفس تار است سازد صبح صادق پیر می گردد ندارد کیمیایی چون محبت عالم امکان که…
به آه برق عنان من آسمان تنگ است
به آه برق عنان من آسمان تنگ است که بر خدنگ قضا، خانه کمان تنگ است جنون فضای بیابان عشق می خواهد رباط عقل به…
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن
به آه گرم ز خود پاک می توان رفتن ازین کمند به افلاک می توان رفتن به نیم چشم زدن، زین جهان به آن عالم…
به اهل عشق نصیحت چه می تواند کرد؟
به اهل عشق نصیحت چه می تواند کرد؟ نمک به شور قیامت چه می تواند کرد؟ به آفتاب جهانسوز اوج یکتایی هجوم شبنم کثرت چه…
به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را
به آهی می توان از خود برآوردن جهانی را که یک رهبر به منزل می رساند کاروانی را اگر از حسن عالمگیر او واقف شدی…
به این پستی فراز چرخ جای خویش می خواهی
به این پستی فراز چرخ جای خویش می خواهی سر افلاک را در زیر پای خویش می خواهی سلیمان یافت از ترک هوا زیر نگین…
به این عنوان اگر روی تو آتشناک خواهد شد
به این عنوان اگر روی تو آتشناک خواهد شد زخاشاک هوس صحرای امکان پاک خواهد شد چنین گر سبزه خط خیزد از رخسار گلرنگش گل…
به این نشاط که دل سر به تیغ یار گذاشت
به این نشاط که دل سر به تیغ یار گذاشت کدام تشنه لب خود به جویبار گذاشت؟ جواب خود حلال مرا چه خواهد گفت؟ ستمگری…
به آیین تمام از خم شراب صاف می آید
به آیین تمام از خم شراب صاف می آید عجب فوج پریزادی زکوه قاف می آید! اگر از پرده شب ظلمت غفلت هوا گیرد زخط…
به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند
به بحر چون صدف آنان که گوش هوش برند هزار عقد گهر با لب خموش برند به حرف وصوت مکن وقت خود غبارآلود که فیض…
به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست
به بهشتی نتوان رفت که رضوانی هست ننهم پای در آن خانه که دربانی هست نیست زنجیر سر زلف تو بی دل هرگز دایم این…
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید
به بی برگی قناعت می کنم تا نوبهار آید به زخم خار دارم صبر تا گل در کنار آید گلی نشکفت بر رخسارم از میخانه…
به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتم
به پای خفته دایم حرف از شبگیر می گفتم ز آزادی سخن در حلقه زنجیر می گفتم نشد قسمت درین عالم مرا یک چشم بیداری…
به پرسش من در خون نشسته می آید
به پرسش من در خون نشسته می آید چراغ طور به بالین خسته می آید ز بس شکستگی از صفحه جهان شد محو صدا درست…
به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردن
به تدبیر خرد سر پنجه نتوان با قضا کردن درین دریا به دست بسته می باید شنا کردن دل غمگین به زور اشک هیهات است…
به پیغام زبانی از دهان یار خرسندم
به پیغام زبانی از دهان یار خرسندم به حرف و صوت از آن لبهای شکر بارخرسندم کیم من تا خیال بوسه گرد خاطرم گردد به…
به تماشای تو از هر مژه راه دگرست
به تماشای تو از هر مژه راه دگرست هر بن موی کمینگاه نگاه دگرست چشم عاشق ز تماشای تو چون سیر شود؟ هر نگه سلسله…
به تن علاقه ندارد روان ساده من
به تن علاقه ندارد روان ساده من برنده است چو تیغ آب ایستاده من مرا به شیشه کند چون سپهر مینایی؟ که خشت از سر…
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم
به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم ره گریز نبسته است هیچ کس بر من اسیر بند گران وفای…
به توبه راهنمون گشت باده نابم
به توبه راهنمون گشت باده نابم کمند دولت بیدار شد رگ خوابم مرا به گوشه ظلمت سرای خود ببرید که زخم دیده نمکسود شد ز…
به تیغ کج نشود راست هیچ کار اینجا
به تیغ کج نشود راست هیچ کار اینجا دل دو نیم کند کار ذوالفقار اینجا ز صدق، صبح نفس زد به آفتاب رسید به صدق…
به تیغ از سر بی مغز آرزو نرود
به تیغ از سر بی مغز آرزو نرود که بوی باده به یک شستن از کدو نرود به پیر میکده هر کس ارادتی دارد به…
به توحید خدا همچون الف گویاست تنهایی
به توحید خدا همچون الف گویاست تنهایی دویی در پله شرک است و بی همتاست تنهایی تجرد پیشگان را نیست کثرت مانع از وحدت که…
به جان دشوار ازان باشد گرانی از جهان بردن
به جان دشوار ازان باشد گرانی از جهان بردن که گرد راه می باید به رسم ارمغان بردن دل روشن نمی باید به بزم زاهدان…
به جان رسید دل روشنم ز بخت سیاه
به جان رسید دل روشنم ز بخت سیاه کند درازی شب عمر شمع را کوتاه گذشت آه من از نه فلک ز پستی قدر که…
به جای باده اگر در پیاله آب کنیم
به جای باده اگر در پیاله آب کنیم ز تنگ حوصلگی مستی شراب کنیم چو نخل موم بر و بار ما ملایمت است چگونه سینه…
به جرم این که کله کج نهاده است شکوفه
به جرم این که کله کج نهاده است شکوفه به روی خاک مذلت فتاده است شکوفه گره ز کیسه پر زر گشاده است شکوفه صلای…
به جای سبزه چو ایام زندگی بسر آید
به جای سبزه چو ایام زندگی بسر آید زبان مار ز خاک سخن گزیده بر آید عجب که طی شود این راه کز ستیزه طالع…
به جرم این که متاع هنر بود بارم
به جرم این که متاع هنر بود بارم یکی ز گرد کسادی خوران بازارم گهر شود به نهانخانه صدف پنهان ز غیرت گهر آبدار گفتارم…
به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرون
به جز خالش که خط عنبرین فام آورد بیرون کدامین دانه را دیدی ز خود دام آورد بیرون؟ ز خط عنبرین یار روشن شد چراغ…
به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش
به جوش آرد شراب شوق را رخسار گلگونش گریبان می درد خمیازه از لبهای میگونش اگر ذوق تماشای خودآن مغرور دریابد که می آرد دگر…
به جوش آورد باد نوبهاران خون عالم را
به جوش آورد باد نوبهاران خون عالم را اگر چون غنچه از اهل دلی، دریاب این دم را وصال از تلخکامی عاشقان را برنمی آرد…
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است
به چشم خفته شکرخواب اگر چه مهتاب است بیاض دیده روشندلان شکرخواب است میان باده کشان بی تکلفی باب است رعایت ادب اینجا خلاف آداب…
به چاره سوز محبت ز جان برون نرود
به چاره سوز محبت ز جان برون نرود تبی است عشق که از استخوان برون نرود کنون که شاخ گل از پای تابه سر گوش…
به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ
به چشم راه شناسان بود بیابان تنگ که از نشانه شود برخدنگ میدان تنگ به ماه مصر چه نسبت ترا که گردیده است جهان ز…
به چشم شوخ رگ خواب تازیانه شود
به چشم شوخ رگ خواب تازیانه شود که خاروخس چوبه آتش رسد زبانه شود بهار رنگ خزان برکند در آخر حسن به تیغ غمزه خط…
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را
به چشم کم مبین ای کج نظر دلهای پر خون را که ناز خیمه لیلی است در سر، داغ مجنون را به مژگان تر من…
به چشم من فلک یک چشمخانه است
به چشم من فلک یک چشمخانه است که انسان مردمک، نور آن یگانه است نباشد چون سبکرو توسن عمر؟ که هر موج نفس چون تازیانه…
به چشم من گل وخار چمن یکی باشد
به چشم من گل وخار چمن یکی باشد نوای بلبل وصوت زغن یکی باشد تو از نوای مخالف ز راست بیخبری وگرنه نغمه سرادر چمن…
به چشمم بی تو گلشن خارزارست
به چشمم بی تو گلشن خارزارست لب پیمانه تیغ آبدارست شراب کهنه چون غوره است در چشم گل امسال چون تقویم پارست به هر سو…
به حرف پوچ مرا عمر شد تباه تمام
به حرف پوچ مرا عمر شد تباه تمام فغان که خرمن من گشت خرج آه تمام فریفت طبع شریف مرا جهان خسیس پریدنم چو نظر…
به حرف سرد نصیحت زوال ما بندست
به حرف سرد نصیحت زوال ما بندست هلاک شمع به یک سیلی صبا بندست درین محیط که باید گرفت سر به دو دست به جمع…
به حرف و صوف ز لب مهر از چه بردارم
به حرف و صوف ز لب مهر از چه بردارم که پیش تیغ حوادث همین سپر دارم درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم که در…
به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم
به حرف تلخ ز لبهای یار خرسندم چو طوطیان نبود چشم بر شکر خندم مرا مکن ز سر کوی خود به خواری دور که من…
به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته ام
به حرف و صوت ز بوس و کنار ساخته ام به بوی گل چو نسیم از بهار ساخته ام توقع خوشی دیگر از جهانم نیست…
به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردن
به حسن خلق دلها را مسخر می توان کردن به این عنبر دو عالم را معطر می توان کردن به خون خوردن اگر قانع شوی…
به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیرد
به حسن نقش از ان نقاش هر کس چشم برگیرد چو خار رهگذر هر لحظه دامان دگر گیرد به کوشش نیست روزی، تن به قسمت…
به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید
به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید که آه از سینه ام گلگون قبا بیرون نمی آید نه (از) پیغام اثر، نه از اجابت…
به خاک دیر جبینی که آشنا باشد
به خاک دیر جبینی که آشنا باشد اگر به کعبه رود روی بر قفا باشد نشاط هردو جهان بی حضور دل بادست بجاست تخت سلیمان…
به حوالی دو چشمش حشم بلا نشسته
به حوالی دو چشمش حشم بلا نشسته چو قبیله گرد لیلی همه جابجا نشسته خط و خال بر عذارش همه جابجا نشسته نرود ز دیده…
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد
به خاک راه تو هرکس که جبهه سایی کرد تمام عمر چو خورشید خودنمایی کرد فغان که ساغر زرین بی نیازی را گرسنه چشمی ما…
به خاک و خون کشیدی ز انتظارم، این چنین باشد!
به خاک و خون کشیدی ز انتظارم، این چنین باشد! به آب جلوه ننشاندی غبارم، این چنین باشد! غبار راه گشتم تا به دامان تو…
به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا
به خاک و خون نکشد خصمی زمانه مرا که تیر کج، گذرد راست از نشانه مرا درین ریاض من آن بلبل زمین گیرم که نیست…
به خاموشی بدل شد نغمه های دلفریب من
به خاموشی بدل شد نغمه های دلفریب من به چشم سرمه دار آمد نوای عندلیب من ز بس چین جبین بی نیازی کرده در کارش…
به خاموشی محیط معرفت کن جان گویا را
به خاموشی محیط معرفت کن جان گویا را به جان بی نفس چون ماهیان کن سیر دریا را همایون طایری در هر نظر گردد شکار…
به خبر چند تسلی ز رخ یار شوی؟
به خبر چند تسلی ز رخ یار شوی؟ سعی کن سعی که شایسته دیدار شوی چند چون طوطی بی حوصله از بی بصری به سخن…
به خط است این نمایان گشته از طرف بناگوشش
به خط است این نمایان گشته از طرف بناگوشش که شد گرد یتیمی سایه افکن درگوشش ز طبل باز گشت حشر هوشش برنمی گردد می…
به خرج رفت حیاتم ز هرزه کوشی ها
به خرج رفت حیاتم ز هرزه کوشی ها به خاک ریخت شرابم ز خامجوشی ها به سود داشتم امیدها درین بازار نماند مایه به دستم…
به خدمت بنده از آزادمردان زود می گردد
به خدمت بنده از آزادمردان زود می گردد ایاز از حسن خدمت عاقبت محمود می گردد به عشق آویز، دل را از هوس گر پاک…
به خط ازان رخ چون برگ لاله ام قانع
به خط ازان رخ چون برگ لاله ام قانع ز صاف باده به درد پیاله ام قانع خوشم به یک نگه دور از سیه چشمان…
به خلوت هر که رخت از حلقه جمعیت اندازد
به خلوت هر که رخت از حلقه جمعیت اندازد زگرداب خطر خود را به مهد راحت اندازد کسی را می رسد لاف کرم چون چشمه…
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد
به خون تپیدن خورشید پر مکرر شد به یک کرشمه دیگر تمام کن کارش ! مرید مولوی روم تانشد صائب نکرد در کمر عرش دست…





