بر روی تو صفا از خط شبرنگ گرفت

بر روی تو صفا از خط شبرنگ گرفت آخر این آینه خوش صیقلی از رنگ گرفت مرغ دل با قفس سینه به پرواز آمد باز…

بر ز نخدان تو هرکس که نگاه اندازد

بر ز نخدان تو هرکس که نگاه اندازد گر بود خضر، دل خویش به چاه اندازد گرد بر دامن دریای کرم ننشیند ابر اگر سایه…

بر زبان و دل چو کج باشد نبخشاید کسی

بر زبان و دل چو کج باشد نبخشاید کسی از دم عقرب گره جز سنگ نگشاید کسی از ثمر شیرین نسازی گر دهان خلق را…

بر زبانها وصف قد دلستان خواهد دوید

بر زبانها وصف قد دلستان خواهد دوید مصرع برجسته بر گرد جهان خواهد دوید گر چنین دیوانه گردد از قد رعنای او سرو پا بر…

بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود

بر سبکروحان چو عیسی سوزنی لنگر شود برگ کاهی چشم را مقراض بال و پر شود جان کامل را نباشد در تن خاکی قرار می…

بر زمین از ناز زلف او چو دامان می کشد

بر زمین از ناز زلف او چو دامان می کشد بوی پیراهن سر خود در گریبان می کشد طره شمشاد را در خاک و خون…

بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن

بر سبکروحان گران نبود بپا برخاستن بر گرانجانان بود مشکل ز جا برخاستن سرفرازی می فزاید آتش سوزنده را پیش پای هر خس و خاری…

بر سر آب است بنیاد جهان زندگی

بر سر آب است بنیاد جهان زندگی تا بشویی دست زود از خاکدان زندگی تا نفس را راست می سازی درین بستانسرا می رود بر…

بر سر آشفتگان دستار می باشد گران

بر سر آشفتگان دستار می باشد گران کف بر این سیل سبکرفتار می باشد گران نیست هر دستی که از احسان خود منت پذیر بر…

بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان

بر سر بالین بی دردان گل احمر فشان عاشقان را سوزن الماس در بستر فشان شکر این معنی که عمر جاودانی یافتی مشت آبی ای…

بر طفل اشک خون جگر دست یافته است

بر طفل اشک خون جگر دست یافته است در آب، رنگ چون به گهر دست یافته است؟ بتوان به حرف نرم دل سنگ آب کرد…

بر سر حرف، گر آن چشم فسون ساز آید

بر سر حرف، گر آن چشم فسون ساز آید با نفس سوختگی سرمه به آواز آید از غریبی به وطن می روم و می گویم…

بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما

بر شیشه و پیاله ظفر یافت دست ما ای آفتاب داغ شو، ای آسمان بسوز راهی است راه عشق که ناچار رفتنی است یوسف تو…

بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست

بر کافران خدای جهان گر رحیم نیست چون زلف را ز آتش روی تو بیم نیست بر خاک همچو طایر یک بال می تپد آن…

بر گلشن آنچه زان گل خودرو گذشته است

بر گلشن آنچه زان گل خودرو گذشته است بر زخم های تازه کی از بو گذشته است؟ امروز هیچ فاخته کوکو نمی زند گویا به…

بر من از پیری سرای عاریت زندان شده است

بر من از پیری سرای عاریت زندان شده است زندگی دشوار و ترک زندگی آسان شده است خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب…

بر مردم زمانه چه رحمت کند، کسی؟

بر مردم زمانه چه رحمت کند، کسی؟ با بی مروتان چه مروت کند کسی؟ گرداب را به گردش خود اختیار نیست از گردش فلک چه…

بر من مریز اشک ترحم به زیر خاک

بر من مریز اشک ترحم به زیر خاک آن دانه نیستم که شوم گم به زیر خاک از دل به مرگ شورمحبت نمی رود جوش…

بر من از روشندلی وضع جهان هموار شد

بر من از روشندلی وضع جهان هموار شد خار در پیراهن آتش گل بی خار شد خودبخود چون غنچه واشد عقده ها از کار من…

بر نظربازان ستم در ابتدای خط مکن

بر نظربازان ستم در ابتدای خط مکن خشک مغزی در بهار جانفزای خط مکن قطع پیوند محبت می کند مکتوب خشک سرکشی با عاشقان در…

بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را

بر نمی آید مراد از کعبه گل عشق را هست محراب دعا از رخنه دل عشق را می چو خون گرم جوشد از ته دل…

بر هر که نظر می فکنم مست و خراب است

بر هر که نظر می فکنم مست و خراب است بیداری این طایفه خمیازه خواب است بی اشک ندامت نبود عشرت این باغ از خنده…

برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را

برآتش می گذارم خرقه پشمینه خود را نهان تا چند دارم در نمد آیینه خود را؟ کسی را می رسد لاف زبردستی درین میدان که…

بر یاد عشق بار هوس می توان کشید

بر یاد عشق بار هوس می توان کشید بر بوی گل درشتی خس می توان کشید در تنگنای خاک همین گوشه دل است امروز گوشه…

برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم

برآن می داردم همت که از افغان دهن بندم ز سنگ سرمه سدی پیش یأجوج سخن بندم گرفتم نیست در پیراهن من چاک رسوایی ز…

برانگیزد غبار از مغز جان درد

برانگیزد غبار از مغز جان درد برآرد گرد از آب روان درد که می گیرد عیار صبرها را اگر گیرد کناری از میان درد تو…

برآورد از نهادت گرد عصیان، گریه ای سر کن

برآورد از نهادت گرد عصیان، گریه ای سر کن اگر دل را نسازی آب، باری دیده ای تر کن ز غفلت چند خواهی روز را…

برای رزق من گردون عبث تدبیر می سازد

برای رزق من گردون عبث تدبیر می سازد که دل خوردن مرا از زندگانی سیر می سازد زآهو تا جدا شد نافه چون دستار شد…

برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکن

برای کام دنیا دامن دل بر میان مشکن پر و بال هما را در هوای استخوان مشکن فلک در زیر پای توست چون از خود…

برخوری زان لب میگون که ز اندیشه او

برخوری زان لب میگون که ز اندیشه او مست شد عالم و مهرست همان شیشه او بیستون خانه زنبور شود از فرهاد کند اگر از…

برتو دوزخ شده از کثرت عصیان آتش

برتو دوزخ شده از کثرت عصیان آتش ورنه در چشم خلیل است گلستان آتش زلف و خط چهره او را نتواند پوشید درته دامن شبهاست…

برخیز تا به عالم بی چند و چون رویم

برخیز تا به عالم بی چند و چون رویم از خود به تازیانه آهی برون رویم بیرون کنیم رخت گل آلود جسم را سر پا…

برد شبنم را برون از باغ، چشم روشنی

برد شبنم را برون از باغ، چشم روشنی با دل روشن تو محو آب و رنگ گلشنی طور از برق تجلی شهر پرواز یافت از…

برد دستم رابیاض گردن جانان ز کار

برد دستم رابیاض گردن جانان ز کار دست را سازد بیاض خوش قلم بی اختیار از بیاض گردن او در نظرها شد عزیز بود اگر…

بردار دل ز عالم خاکی، صفا طلب

بردار دل ز عالم خاکی، صفا طلب از تنگنای جسم برون آ، هوا طلب در جستجوی خانه در بسته است فیض از فکر یار غنچه…

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن

برده ام تا از سر کویت نشان خویشتن هم به جان تو که بیزارم ز جان خویشتن گه بر آتش می نشاند، گه به آبم…

برسر حرف آمده است چشم سیاهش

برسر حرف آمده است چشم سیاهش نو خط جوهر شده است تیغ نگاهش آینه را پشت و رو ز هم نشناسد میشکند دیگری هنوز کلاهش…

برسانید به خاک قدم یار مرا

برسانید به خاک قدم یار مرا که رسانید به جان این دل بیمار مرا وقت نازک تر ازان موی میان گردیده است می کنی رحمی…

برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر

برفروز از می و زنگ از دل آگاه ببر بر فلک جرعه بیفشان کلف از ماه ببر ثمری نیست دل خام که بر شاخ رسد…

برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم

برق آهی کو که رو در خرمن گردون کنم این گره را باز از پیشانی هامون کنم زان خوشم با دامن صحرا که از چشم…

برق جلال، عین جمال است پیش ما

برق جلال، عین جمال است پیش ما داغ پلنگ، چشم غزال است پیش ما افتاده از شکستگی آن روی، رنگ ما رنگ شکسته، چهره آل…

برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت

برق چون ابر بهار از کشت من گریان گذشت سیل گردآلود خجلت زین ده ویران گذشت شوق چون پا در رکاب بیقراری آورد می توان…

برق خاشاک گنه، روزه تابستان است

برق خاشاک گنه، روزه تابستان است دود این آتش جانسوز به از ریحان است می توان یافت ز سی پاره ماه رمضان آنچه ز اسرار…

برق را در نظر آور به خس و خار چه کرد

برق را در نظر آور به خس و خار چه کرد تا بدانی که به من شعله دیدار چه کرد گر بگویم، رود از دست…

برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست

برق سبک عنان را پروای خار و خس نیست دام و قفس چه سازد با دل رمیده ما؟ دست گرهگشایی است از کار هر دو…

برق سبک عنان نرسد در شتاب عمر

برق سبک عنان نرسد در شتاب عمر زنهار دل مبند به مد شهاب عمر گر بنگری به دیده عبرت، اشاره ای است هر ماه نو…

برگ عیش آماده از فقر و قناعت شد مرا

برگ عیش آماده از فقر و قناعت شد مرا دست خود از هر چه شستم پاک، قسمت شد مرا خود حسابی شد دل آگاه را…

برق ما نگذاشت دود از خار و خس گردد بلند

برق ما نگذاشت دود از خار و خس گردد بلند پیش ما چون ناله اهل هوس گردد بلند؟ تا ز دریا سر برون آورد فانی…

برقم ز خرمن از دل بیتاب می جهد

برقم ز خرمن از دل بیتاب می جهد نبضم ز تاب دردچو سیماب می جهد آرام رابه خواب نبیند، به مرگ هم طفلی که از…

برگ عیش بی خزان در بینوایی یافتم

برگ عیش بی خزان در بینوایی یافتم آنچه می جستم ز شاهی در گدایی یافتم خاکساری دانه را بال و پر نشوونماست بال گردون سیر…

برگ عیش چمن ای غنچه دهان اینهمه نیست

برگ عیش چمن ای غنچه دهان اینهمه نیست دولت ابر بهار گذران اینهمه نیست چه بساط است به خود چیده ای، ای خرمن گل؟ وسعت…

برگ عیش خویش را چون گل زهم پاشیده گیر

برگ عیش خویش را چون گل زهم پاشیده گیر این دکانی را که برخود چیده ای برچیده گیر می کند عریان چومرگ از کسوت هستی…

برگ عیش خود از آن تازه چمن می خواهم

برگ عیش خود از آن تازه چمن می خواهم یک گل بوسه از آن کنج دهن می خواهم طفل گستاخم و کامم به شکر خو…

برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش

برگ عیش من بود رنگینی افکار خویش از تماشای بهشتم فارغ ازگلزار خویش از فروغ عاریت دل تیره گردد بیشتر قانع از شمع و چراغم…

برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا

برگ عیشی نیست چشم از نوبهار او مرا بس بود چون لاله داغی یادگار او مرا یک دهن خمیازه ام چون زخم، بی شمشیر او…

برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا

برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا خوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا هست از روز ازل با پیچ و تاب آمیزشی چون میان نازک…

برلب بام خطر باشد مکان اعتبار

برلب بام خطر باشد مکان اعتبار خواب امنیت نباشد در جهان اعتبار چون گل رعنا بهارش باخزان آمیخته است دل نبندی غنچه سان بر گلستان…

برگرفتی پرده از رخ گلستان آمد پدید

برگرفتی پرده از رخ گلستان آمد پدید آستین ناز افشاندی خزان آمد پدید خاکدان دهر مفلس بود از نقد مراد دستها بر هم زدی دریا…

برنمی آید کسی با خوی یک پهلوی تو

برنمی آید کسی با خوی یک پهلوی تو هست یک پهلوتر از خواب جوانان خوی تو تیغ جوهردار با جوهر زبان بازی کند بی اشارت…

برهان واصلان فنا آرمیدگی است

برهان واصلان فنا آرمیدگی است بر مرگ رفتگان جزع از نارسیدگی است سیلاب از شتاب به صد رنگ می شود بر یک قرار، آب گهر…

برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم

برو ساقی که من در جام صهبای دگر دارم پری در شیشه از آیینه سیمای دگر دارم مرا بگذار چون نرگس خمار آلود ای ساقی…

برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش

برنمی آیم به تسکین دل خودکام خویش چون فلک در بیقراری دیده ام آرام خویش موجه بی دست و پا رادایه ای چون بحر نیست…

برون ز کیسه ممسک درم نمی آید

برون ز کیسه ممسک درم نمی آید ز دست بسته سخا وکرم نمی آید نه هرکجا که سیاهی است آب حیوان هست ز دود ریزش…

برون آمد زلب چون حرف، دیگر برنمی گردد

برون آمد زلب چون حرف، دیگر برنمی گردد به زندان صدف از گوش، گوهر بر نمی گردد شلایین است در صورت پذیری دیده حیران ازین…

برون نمی برد از فکر دوست عالم آبم

برون نمی برد از فکر دوست عالم آبم نقاب دولت بیدار نیست پرده خوابم جگر گداز محیط است داغ تشنگی من کلاه گوشه به دریا…

برون نیامده از برگ بی ثمر شده ام

برون نیامده از برگ بی ثمر شده ام خبر نیافته از خویش بیخبر شده ام مرا ز سنگ ملامت چو نیست آزادی ازین چه سود…

برون نیامده از خویشتن سفر نکنی

برون نیامده از خویشتن سفر نکنی ز خویش تا نبری راه عشق سرنکنی کنون که بال و پری هست مرغ جانت را چرا ز بیضه…

بریده نعل ز عشق که بر جگر لاله؟

بریده نعل ز عشق که بر جگر لاله؟ به سنبل که سیه کرده چشم تر لاله؟ کند به زاهد و میخواره یک روش تأثیر فتاده…

بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را

بزرگانی که مانع می شوند ارباب حاجت را به چوب از آستان خویش می رانند دولت را نمی داند کسی در عشق قدر درد و…

بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است

بزم عالم ز دل خون شده ما گرم است مجلس عیش به یک شیشه صهبا گرم است که گذشته است ازی بادیه دیگر، کامروز می…

بس است تیغ تغافل من بلاجو را

بس است تیغ تغافل من بلاجو را مکن به خون من آلوده تیغ ابرو را کجاست جاذبه طالع سلیمانی؟ که آورد به سرای من آن…

بس است روی دلی مشت استخوان مرا

بس است روی دلی مشت استخوان مرا ز چشم شیر فتد برق در نیستانم ز شرم ناله ام از بس به خاک ریخته است زبان…

بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب

بس که از رخسار او در پیچ و تاب است آفتاب تشنه ابرست و جویای نقاب است آفتاب چون چراغ روز می میرد برای خامشی…

بس که از زهر شکایت لب دل افگار بست

بس که از زهر شکایت لب دل افگار بست دل مرا چون بسته در جیب و بغل زنگار بست عشرت فصل بهاران خنده واری بیش…

بس که از سرگرمی فکرم نفس تفسیده شد

بس که از سرگرمی فکرم نفس تفسیده شد جوهر تیغ زبانم موی آتش دیده شد از سبک سنگی چو کف با موج بودم همعنان لنگر…

بس که از نادیدنی دارد غبار آیینه ام

بس که از نادیدنی دارد غبار آیینه ام می شمارد زنگ کلفت را بهار آیینه ام از سواد نامه اعمال می بخشد خبر بس که…

بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب

بس که افکنده است پیری در وجودم انقلاب خواب من بیداری و بیداریم گشته است خواب در سراپای وجودم ذره ای بی درد نیست یک…

بس که آمیخته ناز بود رفتارش

بس که آمیخته ناز بود رفتارش باشد ایمن ز چکیدن عرق رخسارش گو بیا سیر رخ و زلف و بنا گوشش کن هرکه دین و…

بس که باشد شکوه های آتشین در نامه ام

بس که باشد شکوه های آتشین در نامه ام دود بر می آرد از بال سمندر نامه ام پیش ازین گر بود محتاج کبوتر نامه…

بس که بیماری عشقم به رگ جان پیچید

بس که بیماری عشقم به رگ جان پیچید ساعدم رشته بر انگشت طبیبان پیچید پیش ازین بحر به دل عقده گرداب نداشت درد از گریه…

بس که تندی کرد با پهلونشینان خوی تو

بس که تندی کرد با پهلونشینان خوی تو تیغ می لرزد چو برگ بید در پهلوی تو! نسخه حسن تو ز حرف مکرر ساده است…

بس که دارد گرد کلفت چهره احوال من

بس که دارد گرد کلفت چهره احوال من روی می مالد به خاک آیینه را تمثال من بلبل من از حریم بیضه تا آمد برون…

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم

بس که چون برگ خزان دیده پریشان حالم سایه خود را به زمین می کشد از دنبالم جگر پاره ولی نعمت سی روز من است…

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من

بس که دارد ناتوانی ریشه در اعضای من سایه همچون دام می پیچد به دست و پای من داغ حسرت جا ندارد در دل آزاده…

بس که در زلف تو دلها آب شد

بس که در زلف تو دلها آب شد حلقه هایش سربسر گرداب شد دل شد از روی عرقناکش خراب گنج در ویرانه ام سیلاب شد…

بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد

بس که در زلف تو دلهای اسیران آب شد حلقه های زلف یکسر حلقه گرداب شد روی او در دور خط دلخوش کن احباب شد…

بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد

بس که دل افسرده زین دریای پرنیرنگ شد چون صدف هر قطره آبی که خوردم سنگ شد تا رهم در عالم بی منتهای دل فتاد…

بس که در سینه من تیر پی تیر آید

بس که در سینه من تیر پی تیر آید نفس از دل چو کشم ناله زنجیر آید رشته طول امل را نتوان پیمودن قصه شوق…

بس که زند موج نور سرو روانش

بس که زند موج نور سرو روانش هاله ماه است طوق فاختگانش قطره اشکی به روی نامه سیاهی است چشمه حیوان ز انفعال دهانش خشک…

بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من

بس که شبها چین غم می چیند از ابروی من موج جوهر می زند آیینه زانوی من بی تو گر پهلو به روی بستر خارا…

بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانه ام

بس که محکم کرده در سستی بنا کاشانه ام جلوه مهتاب سیلاب است درویرانه ام صبر من از خارخار شوق پا بر جا نماند ریشه…

بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است

بس که مژگان تو بر دیده روشن زده است پرده دیده من کاغذ سوزن زده است خون گل بند ز خاکستر بلبل نشود دشنه ناله…

بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را

بسته است چشم روشن از سیر، بال ما را چون شمع ریشه باشد در سر نهال ما را گرد یتیمی ما چون گوهرست ذاتی نتوان…

بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم

بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم کار زنجیر کند مور چو پیوست به هم مژه بر هم زدن یار تماشا…

بشکفد پروانه چون در انجمن بیند مرا

بشکفد پروانه چون در انجمن بیند مرا خیزد از بلبل فغان چون در چمن بیند مرا مصرع برجسته آهم چنین کاستاده ام آب گردد شمع…

بشنو ز من ترانه غیرت فزای را

بشنو ز من ترانه غیرت فزای را گر مردی ای سپند، نگه دار جای را! سختی پذیر باش گر اهل سعادتی کز استخوان گزیر نباشد…

بغیر از خامه کز بیطاقتی گرد سخن گردد

بغیر از خامه کز بیطاقتی گرد سخن گردد کجا گرد سر پروانه شمع انجمن گردد؟ مرا نظاره رخسار او مهر خموشی شد چه حرف است…

بعد عمری گر وصال او میسر می شود

بعد عمری گر وصال او میسر می شود شرم پیش چشم من سد سکندر می شود تیره بختی کار خود را می کند هرجا که…

بعد از فنا ز هستی ما شور شد بلند

بعد از فنا ز هستی ما شور شد بلند از چوب دار رایت منصور شد بلند نتوان به خاک خون مرا پایمال کرد شور قیامت…

بغیر از دل مصاف عشق دیگر از که می آید؟

بغیر از دل مصاف عشق دیگر از که می آید؟ زدن بر قلب آتش چون سمندر از که می آید؟ به روی تازه زیر بار…