با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است
با کمال احتیاج از خلق استغنا خوش است با دهان خشک مردن بر لب دریا خوش است نیست پروا تلخکامان را ز تلخی های عشق…
با کمال قرب، از جانان دل ما غافل است
با کمال قرب، از جانان دل ما غافل است زنده از دریاست ماهی و ز دریا غافل است آسمان سنگدل از گریه ما غافل است…
با کمال محرمی محرم ازان رخساره ام
با کمال محرمی محرم ازان رخساره ام درکنار گل چو بوی گل همان آواره ام روی آتشناک خوبان آب حیوان من است هست از آتش…
با کمند زلف تسخیر دل افگار کن
با کمند زلف تسخیر دل افگار کن این کهن اوراق را شیرازه از زنار کن نیست جرمی در جهان بالاتر از هستی تو تا نفس…
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند
با کمند زلف، خوبان بر صف دل می زنند آه ازین دزدان که ره را با سلاسل می زنند رهروان کعبه دل بی مروت نیستند…
با گرانجانی تن دل چه تواند کردن؟
با گرانجانی تن دل چه تواند کردن؟ دانه سوخته در گل چه تواند کردن؟ خاکساری و تحمل زره داودی است شورش بحر به ساحل چه…
با لب تشنه جگر سر به سرابم دادند
با لب تشنه جگر سر به سرابم دادند آتشم را ننشاندند و به آبم دادند نمک شوری بختم به جگر افشاندند تکیه بر بسر آتش…
با لب او کار دندان می کند سین سخن
با لب او کار دندان می کند سین سخن زین سبب کم حرف افتاده است آن شیرین دهن سوختم، پاس دل بی تاب دارم تا…
با لب خاموش حفظ آه کردن مشکل است
با لب خاموش حفظ آه کردن مشکل است از گره این رشته را کوتاه کردن مشکل است چون قلم شق شد، سیاهی بیش بیرون می…
با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند
با لب خاموش هر کس غوطه در خون می زند بوسه چون ساغر بر آن لبهای میگون می زند نیست لیلی را بغیر از پرده…
با ما سبب کینه گردون دغا چیست؟
با ما سبب کینه گردون دغا چیست؟ تقصیر چه و جرم کدام است و خطا چیست؟ امید خطا نیست چو در شست کماندار اندیشه جستن…
با ما یکی است هر که ز مردم جداترست
با ما یکی است هر که ز مردم جداترست درمان ماست هر که به درد آشناترست در تنگنای دل گره غنچه باز شد هر خانه…
با لباس عنبرین امروز جولان کرده ای
با لباس عنبرین امروز جولان کرده ای سرو را در جامه قمری خرامان کرده ای از دل شب پرده بر رخسار روز افکنده ای شعله…
با هر که شکوه از دل افگار می بریم
با هر که شکوه از دل افگار می بریم مجروح را به سیر نمکزار می بریم منت بود بر آینه صاف ما گران از بخت…
با مردم آنچه شعله ادراک می کند
با مردم آنچه شعله ادراک می کند کی برق خانه سوز به خاشاک می کند ای عشق غافلی که جدا از حضور تو آسودگی چه…
با هرکه روی حرف بجز یار داشتم
با هرکه روی حرف بجز یار داشتم آیینه پیش صورت دیوار داشتم همچون سرو، برگ بر من آزاده بار بود از بار اگر چه جان…
با وجود مرگ، کی هستی گوارا می شود؟
با وجود مرگ، کی هستی گوارا می شود؟ تلخی ماتم کجا شیرین به حلوا می شود بر سر بازار چون آیینه های ساده لوح جوهر…
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن
با هوسناکان چنین گر آشنا خواهی شدن بی مروت، بی حقیقت، بی وفا خواهی شدن جانفشانی های ما را ای پریشان اختلاط یاد خواهی کرد…
باتن خاکی، نظر زان عالم روشن بپوش
باتن خاکی، نظر زان عالم روشن بپوش پای در زنجیر داری، چشم ازروزن بپوش پوست چون کرباس برتن می درد زور جنون ناصح بی درد…
باد اگر پرده ز رخساره یار اندازد
باد اگر پرده ز رخساره یار اندازد لرزه بر دست نگارین بهار اندازد آب آیینه ز شرم خط او چون خس و خار هر نفس…
باد بهار مرهم دلهای خسته است
باد بهار مرهم دلهای خسته است گل مومیایی پر و بال شکسته است شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کند از بهر داغ لاله که…
باد بهار سلسله جنبان صحبت است
باد بهار سلسله جنبان صحبت است موج شراب دام پریزاد عشرت است هر شاخ گل که خم شود از باد نوبهار بی چشم زخم، صیقل…
باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار
باد دستانه مکن خرج نفس رازنهار که برآردنفسی رازجگر صبح دوبار به صدف بازنگردد گوهرازدامن بحر مهر ازاین حقه گوهر به تأمل بردار دل اگر…
باد را راه در آن طره پیچان نبود
باد را راه در آن طره پیچان نبود شانه را دست بر آن زلف پریشان نبود در شهادت دل من همت دیگر دارد نشوم کشته…
بادام تلخ نیست سزاوار قند را
بادام تلخ نیست سزاوار قند را در کار غیر چند کنی نوشخند را؟ می زیردست خود نکند هوشمند را پروای سیل نیست زمین بلند را…
باده با حوصله ما چه تواند کردن؟
باده با حوصله ما چه تواند کردن؟ تندی سیل به دریا چه تواند کردن؟ حمله شعله کجا و سپر موم کجا توبه با ساغر و…
بادپیمایی مسلسل همچو آب از بهر چیست؟
بادپیمایی مسلسل همچو آب از بهر چیست؟ می رود عمر سبکرو، این شتاب از بهر چیست؟ روی گرداندن ز ما ای آفتاب از بهر چیست؟…
باده با رندان صافی سینه می باید زدن
باده با رندان صافی سینه می باید زدن حسن اگر داری در آیینه می باید زدن چون سر خورشید با یک داغ نتوان ساختن نقش…
باده بی درد در میخانه افلاک نیست
باده بی درد در میخانه افلاک نیست دانه بی دام در وحشت سرای خاک نیست آسمان از تلخکامیهای ما آسوده است حقه خشخاش را دلگیری…
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است
باده بی لعل لب دلبر کشیدن مشکل است تلخی از دریای بی گوهر کشیدن مشکل است در حریم وصل، پاس شرم نتوان داشتن در بهاران…
باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدن
باده بی لعل لب دلبر نمی باید زدن غوطه در دریای بی گوهر نمی باید زدن با حیا نتوان ز لعل دلبران سیراب شد کوزه…
باده تلخی که از بویش دل منصور ریخت
باده تلخی که از بویش دل منصور ریخت عشق آتشدست در مغز من پرشور ریخت از لب خاموش من مهر خموشی برنداشت باده تلخی که…
باده خون مرده را ریحان کند در زیر پوست
باده خون مرده را ریحان کند در زیر پوست استخوان را پنجه مرجان کند در زیر پوست هست اگر امید وصلی دل نمی ماند غمین…
باده در شیشه و پیمانه من سنگ شود
باده در شیشه و پیمانه من سنگ شود سبزی بخت بر آیینه من زنگ شود تا فشاندم به جهان دست سبکبار شدم شود آسوده فلاخن…
باده روشن کز او شد دیده ساغر پر آب
باده روشن کز او شد دیده ساغر پر آب می شود نور علی نور از فروغ ماهتاب می برد در شستشوی دل ید بیضا به…
باده کو تا به من آن تلخ زبان رام شود؟
باده کو تا به من آن تلخ زبان رام شود؟ تلخی می نمک تلخی بادام شود بوسه در ذائقه اش باده لب شیرین است تلخکامی…
باده گلرنگ شو یا شیشه بیرنگ باش
باده گلرنگ شو یا شیشه بیرنگ باش بوی خون می آید از نیرنگ، بی نیرنگ باش چند در نیرنگ سازی روز گارت بگذرد؟ شبنم بیرنگ…
باده گلگون نمی آید به کار عاشقان
باده گلگون نمی آید به کار عاشقان از لب میگون خود بشکن خمار عاشقان شعله نتواند لباس رنگ را تغییر داد چون برد زردی برون…
باده مرد افکن من معنی روشن بس است
باده مرد افکن من معنی روشن بس است ساغر و مینای من کلک و دوات من بس است چون زلیخا مشربان ما را تلاش قرب…
باده منصور در جام و سبوی من رسید
باده منصور در جام و سبوی من رسید صاف شد این سیل خونین تا به جوی من رسید عالمی خوشوقت شد از نافه سودای من…
بار بر مجنون ما جمعیت اطفال نیست
بار بر مجنون ما جمعیت اطفال نیست خانه آیینه تنگ از کثرت تمثال نیست خاک زن در چشم خودبینی که از آب حیات سد اسکندر…
بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت
بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت از بس فشرد گریه بیدادگر مرا ناخن ز کاوش…
باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت
باران چو انجم از فلک گریه تاک ریخت ابر بهار، رنگ قیامت به خاک ریخت گفتی به جای قطره باران درین بهار دامان پر گل…
بارست خنده بر دل کلفت پرست من
بارست خنده بر دل کلفت پرست من پر خون بود دهان گل از پشت دست من مینا زبان مار شود در شکستگی رحم است بر…
باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟
باریکتر چرا نشوم از میان دوست؟ می بایدم گذشت ز تنگ دهان دوست هر کوچه کهکشانی و هر خانه مشرقی است از فیض آفتاب ثریا…
باز از معموره دلها فغان برخاسته است
باز از معموره دلها فغان برخاسته است چشم مخمور که از خواب گران ساخته است؟ آنچه گرد عارض او می نماید نیست خط فتنه ها…
بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست
بازآ که بی تو مجلس ما را حضور نیست در جبهه صراحی و پیمانه نور نیست از زنده رود زنده دلی آب خورده ایم در…
بازدارم به نظر خط غباری که مپرس
بازدارم به نظر خط غباری که مپرس سایه کرده است به من ابربهاری که مپرس نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من کششی دیده…
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز
باشد ز زلف آن رخ چون لاله بی نیاز از دامن است شعله جواله بی نیاز ماه تمام رابه معرف چه حاجت است ؟ آن…
باشد ایمن ز زوال آن که کمالش نبود
باشد ایمن ز زوال آن که کمالش نبود بی کمالی است کمالی که زوالش نبود طفل شوخی است که غافل ز معلم شده است هرکه…
باش در ذکر خدا دایم اگر جویایی
باش در ذکر خدا دایم اگر جویایی کاین براقی است که تا عرش ناستد جایی پای من بر سر گنج است ز جمعیت دل نیست…
باطلان را گفتگوی حق اثر در دل کند
باطلان را گفتگوی حق اثر در دل کند آب شیرین گر زمین شور را قابل کند چون جواب تلخ از احسان خود باشد خجل بحر…
باغ در بسته ما دیده پوشیده بود
باغ در بسته ما دیده پوشیده بود گل ناچیده ما دامن برچیده بود صورت خوب به هر مشت گلی می بخشند تا که شایسته اخلاق…
باغ و بهار چشم پر آب من آتش است
باغ و بهار چشم پر آب من آتش است ساقی و مطرب و می ناب من آتش است بلبل نیم که آتش گل سازدم کباب…
باغبان در نگشوده است گلستان ترا
باغبان در نگشوده است گلستان ترا بو نکرده است صبا سیب زنخدان ترا از تو محجوب تری یاد ندارد ایام بوی گل باز ندیده است…
باعث آزار شد ترک دل آزاری مرا
باعث آزار شد ترک دل آزاری مرا تخته مشق حوادث کرد همواری مرا روز روشن می کند کار نمک در دیده ام شب ز شکر…
بال پرواز خود آن مردم غافل بستند
بال پرواز خود آن مردم غافل بستند که به زنار علایق کمر دل بستند جلوه موج سراب است جهان در نظرش چشم حق بین کسی…
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را
بال و پر شد شوق من سنگ نشان خفته را من به راه انداختم این کاروان خفته را مرگ بر ارباب غفلت تلخ تر از…
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز
بالا نکرده ساعد او راحیا هنوز بیعت نکرده است به دستش حنا هنوز آواز عندلیب به گوشش نخورده است برگرد او نگشته نسیم صبا هنوز…
باید آهسته ز پیران جهان دیده گذشت
باید آهسته ز پیران جهان دیده گذشت نتوان تند به اوراق خزان دیده گذشت چشم شوخ که مرا در دل غم دیده گذشت؟ کز تپیدن،…
ببین به دور لبش خط عنبرافشان را
ببین به دور لبش خط عنبرافشان را که چون شراب برون داده راز پنهان را به باد دست، کلید خزانه را مسپار مده به دست…
بپوش چشم ز عیب کسان، هنربین باش
بپوش چشم ز عیب کسان، هنربین باش بساز با خس و خار و همیشه گلچین باش ز سنگ خاره دم تیغ زود برگردد درین قلمرو…
بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کن
بپوش چشم ز وضع جهان و عشرت کن ببند در به رخ کاینات و وحدت کن نه ای شریفتر از کعبه، ای لباس پرست به…
بتان که خون شهیدان چو آب می نوشند
بتان که خون شهیدان چو آب می نوشند کجا ز ساغرومینا شراب می نوشند چه تشنه اند به خون حجاب خوبانی که باده شراب در…
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت
بتوان به آه کام دل از آسمان گرفت زور کمان به گرمی آتش توان گرفت می بایدش ز حاصل ایام دست شست سروی که جای…
بتان که صید به نیرنگ می نمایندت
بتان که صید به نیرنگ می نمایندت کباب آتش بیرنگ می نمایندت اگر برون کنی از دل هوای آزادی بهشت در قفس تنگ می نمایندت…
بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی دارد
بجز تشویش خاطر عالم فانی نمی دارد جهان دارالامانی غیر حیرانی نمی دارد نباشد هیچ بنیادی زسیل حادثات ایمن بغیر از خانه بر دوشی که…
بحث با جاهل نه کارم مردم فرزانه است
بحث با جاهل نه کارم مردم فرزانه است هر که با اطفال می گردد طرف دیوانه است از شجاعت نیست با نامرد گردیدن طرف روی…
بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد
بجز چشمش که چشم از دیدن من از حیا بندد کدامین آشنا دیدی که در بر آشنا بندد؟ نبندد دسته گل در گلستانها کمر دیگر…
بخل ممسک از می افزونتر شود
بخل ممسک از می افزونتر شود سخت تر گردد گره چون تر شود گوشه گیری آب روی عزت است قطره در جیب صدف گوهر شود…
بخیه تا کی بر لباس تن ز آب و نان زدن؟
بخیه تا کی بر لباس تن ز آب و نان زدن؟ از بصیرت نیست گل بر رخنه زندان زدن ظلم بر افتادگان شرمندگی می آورد…
بحر هر چند به بر همچو حبابم دارد
بحر هر چند به بر همچو حبابم دارد شوق سرگشته تر از موج سرابم دارد می شود کوتهی راه ز تعجیل دراز دور ازان کعبه…
بد درونان که به همواری ظاهر سمرند
بد درونان که به همواری ظاهر سمرند همه چون آب تنک، پرده سنگ خطرند دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق اهل دنیا همه درمانده تر…
بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند
بدعت برگرد سرگشتن گر از پروانه ماند دور گردیها زمعشوق از من دیوانه ماند من که صد میخانه می کردم تهی در یک نفس زان…
بدر از روشنی عاریه گردید هلال
بدر از روشنی عاریه گردید هلال کوته اندیش محال است کند فکر مال در سیه دل نکند صحبت نیکان تاثیر پای طاوس نگارین نشود از…
بدل زان با تپیدن های دل کردم دویدن را
بدل زان با تپیدن های دل کردم دویدن را که بیم راه گم کردن نمی باشد تپیدن را ز بی تابی چنان سررشته تدبیر گم…
بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد
بدن را در زمین هرگز روان پاک نگذارد که دام خویش را صیاد زیر خاک نگذارد یکی صد شد زفیض صبح تأثیر سرشک من که…
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد
بده ساقی می گلگون که ایام بهار آمد عجب آبی جهان خشک را بر روی کار آمد مگر آن سرو سیم اندام عزم گلستان دارد؟…
بر آن سرم که بشویم ز دیده نقش سواد
بر آن سرم که بشویم ز دیده نقش سواد چه فتنه ها که مرا زین شب سیاه نزاد! نسیم مشک ز داغ پلنگ می جوید…
بده می که بر قلب گردون زنیم!
بده می که بر قلب گردون زنیم! ازین شیشه چون رنگ بیرون زنیم سرانجام چون خشت بالین بود به خم تکیه همچون فلاطون زنیم برآییم…
بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم
بر آن سرم که وطن در دیار خویش کنم تأملی که ندارم به کار خویش کنم کنم چو صیقل فولاد، رویی از آهن جلای آینه…
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم
بر آن پای حنایی روی زرد خویش مالیدم ازین گلشن که چیده است این گل رعنا که من چیدم منم بی پرده می بینم ترا،…
بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده
بر آن عذار نه زلف مشوش افتاده که موج بر رخ صهبای بی غش افتاده ترا به چشم محال است میکشان نخورند چنین که باده…
بر باد می دهد سر بی مغز چون حباب
بر باد می دهد سر بی مغز چون حباب هر کس برای کسب هوا سیر می کند چون برگ کاه هرکه سبکروح می شود صائب…
بر این مباش که خون در دل نیاز کنی
بر این مباش که خون در دل نیاز کنی به قدر مرتبه حسن خویش ناز کنی خوش است غارت دل ها، ولی نه چندانی که…
بر جگر تا خورده ام نیش خمار نوش را
بر جگر تا خورده ام نیش خمار نوش را می کنم با درد سودا باده سرجوش را مهر بر لب زن که در خون غوطه…
بر جهان هر کس که از روی تأمل بگذرد
بر جهان هر کس که از روی تأمل بگذرد از بساط خار با دامان پر گل بگذرد جنگ دارد با توکل، بر توکل اعتماد آن…
بر چرخ محیط است فروغ نظر ما
بر چرخ محیط است فروغ نظر ما ساحل دل دریاست ز آب گهر ما در نامه ما حرف نسنجیده نباشد از جیب صدف سفته برآید…
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش
بر دشمنان شمردم عیب نهانی خویش خود را خلاص کردم از پاسبانی خویش خلق محمدی رابا زر که جمع کرده است؟ یارب که برخورد گل…
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی
بر خاک راه اگر گذری مشکبو کنی در سنگ اگر نظر کنی آیینه رو کنی استاده است تیشه به کف عشق بت شکن دل را…
بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه
بر دل ارباب حاجت دست خود بی زر منه آستین خشک را بر دیده های تر منه دولت ده روزه دنیا بود نقشی بر آب…
بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بود
بر دل بی آرزو زندان تن صحرا بود چشمه سوزن به تار بی گره دریا بود بر ندارد دانه در زیر زمین چشم از سحاب…
بر دل تازه خیالان مخور از زخم زبان
بر دل تازه خیالان مخور از زخم زبان از ره نوسفران خار به مژگان بردار چشمه خون ز دل سنگ گشودن سهل است نامه درد…
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریم
بر دل غم سیم و زر دنیا نگذاریم بار خر دجال به عیس نگذاریم خضر ره ما گرمروان عزم درست است سر در پی هر…
بر دل خود هر که چون فرهاد کوه غم نهاد
بر دل خود هر که چون فرهاد کوه غم نهاد از سبکدستی بنای عشق را محکم نهاد از دل پرخون شکایت می تراود بی سخن…
بر دل نازک گرانی می کند اندیشه ام
بر دل نازک گرانی می کند اندیشه ام سنگ می گردد زناسازی پری در شیشه ام خنده سوفار از دلتنگیم پیکان شود بگذرد گر ناوک…
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت
بر دلم نیست غباری ز سیه کاری بخت قانعم با دل بیدار ز بیداری بخت شکر این نعمت عظمی چه توانم کردن که به دولت…
بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمن
بر رخ کس نیست رنگ وحدتی در انجمن به که دارم با دل خود خلوتی در انجمن با خمار کلفت و تنهایی خلوت خوشم نیست…
بر رو چو برگ گل ندویده است خون ما
بر رو چو برگ گل ندویده است خون ما چون داغ لاله عشق مکیده است خون ما ای تیغ لب مدزد که از شوق بوسه…
بر رخ ممکن بود پیوسته گرد احتیاج
بر رخ ممکن بود پیوسته گرد احتیاج لازم این نشأه افتاده است درد احتیاج در گذر از عالم امکان که این وحشت سرا بستر بیمار…





