ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش
ای فلکها ز فروغ رخ زیبای تو خوش عالم خاک هم از سایه بالای تو خوش چه بهشتی تو که چون کنج لب و گوشه…
ای فدای چشم مخمور تو خواب عاشقان
ای فدای چشم مخمور تو خواب عاشقان وی بلاگردان زلفت پیچ و تاب عاشقان گر به بیداری غرور حسن مانع می شود می توان دلهای…
ای قامت بلندت معراج آفریدن
ای قامت بلندت معراج آفریدن یک شیوه خرامت در پیش پا ندیدن پرواز طایر شوق مقراض قطع راه است صد ساله راه طی شد دل…
ای قیامت پیش خیز قامت رعنای تو
ای قیامت پیش خیز قامت رعنای تو فتنه آخر زمان ته جرعه صهبای تو نیست خالی یک سر موی تو از سودای تو پیش یکدیگر…
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشته ای
ای که از شغل عمارت غافل از دل گشته ای از سگ خاموش گیر خاک غافل گشته ای دانه با بی دست و پایی سربرآورد…
ای که از بی بصران راه خدا می طلبی
ای که از بی بصران راه خدا می طلبی چشم بگشای که از کور عصا می طلبی ای که داری طمع وقت خوش از عالم…
ای که از عالم معنی خبری نیست ترا
ای که از عالم معنی خبری نیست ترا بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا اگر از خویش برون آمده ای چون مردان باش آسوده…
ای که چون گل خنده بر اوضاع عالم می زنی
ای که چون گل خنده بر اوضاع عالم می زنی مستعد گوشمال خار می باید شدن همچو صائب صحت جاوید اگر داری طمع خسته آن…
ای که فکر چاره بیماری دل می کنی
ای که فکر چاره بیماری دل می کنی نسبت خود را به چشم یار باطل می کنی نیست جای خرمی ماتم سرای آسمان زیر تیغ…
ای که قصدت ز سفر یار صداقت کیش است
ای که قصدت ز سفر یار صداقت کیش است آه ازین راه درازی که ترا در پیش است پیش جمعی که ز باریک خیالان شده…
ای کوه بیستون که چنین سرکشیده ای
ای کوه بیستون که چنین سرکشیده ای بازوی آهنین مرا دور دیده ای! ای دل که در هوای خط و زلف می پری آخر کدام…
ای لب لعل ترا خون یمن در آستین
ای لب لعل ترا خون یمن در آستین هر سر موی ترا چین و ختن در آستین گر چه دلگیرست چون شام غریبان طره اش…
ای لب لعل تو مهر لب شیرین سخنان
ای لب لعل تو مهر لب شیرین سخنان گوی چوگان خم زلف تو سیمین ذقنان شمع فانوس خیالند ز بی آرامی همه شب ز آتش…
ای گل ز شوخ چشمی اغیار غافلی
ای گل ز شوخ چشمی اغیار غافلی از سادگی ز زخم خس و خار غافلی ای گل ز دامن تر اغیار غافلی آیینه ای، ز…
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است
ای نگه مشق شنا در چشم خونپالا بس است چشمت آب آورد غواصی درین دریا بس است از دل پر خون تراوش کم کند اسرار…
ای هر دو جهان خاک ره سرو روانت
ای هر دو جهان خاک ره سرو روانت گردون مطوق یکی از فاختگانت بر کوتهی بینش خود داد گواهی آن کس که نشان داد برون…
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر
ای هر دل از خیال تو میخانه دگر هر گردشی ز چشم تو پیمانه دگر هرمرغ پرشکسته ز فکر و خیال تو دارد بزیر بال…
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر
ای هر ورق گل زتو آیینه دیگر هرغنچه زاسرارتوگنجینه دیگر بی باده گلرنگ ،بود در نظرمن هر ابرسیاهی شب آدینه دیگر از سینه من گرچه…
ای هرنظر خیال ترا منزل دگر
ای هرنظر خیال ترا منزل دگر وز هرنفس به کوی تو راه دل دگر جویای عشق باش که جز دردوداغ عشق نخل حیات را نبود…
ایام بهاران سبک از دیده ما رفت
ایام بهاران سبک از دیده ما رفت از دست به هم سودنی این رنگ حنا رفت شد موسم گل طی به شکرخنده برقی برگ طرب…
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشد
این اشک جگرگون چه اثرداشته باشد پیداست که طفلی چه جگرداشته باشد با هردوجهان عشق به یک دل نتوان باخت یک خوشه محال است دو…
آیتی چون خط مشکین تو در قرآن نیست
آیتی چون خط مشکین تو در قرآن نیست نقطه چون خال تو در دایره امکان نیست محک آدمیان چهره گندم گون است دست رد هر…
این آهوان که گردن دعوی کشیده اند
این آهوان که گردن دعوی کشیده اند خال بیاض گردن اورا ندیده اند آنها که وصف میوه فردوس میکنند از نخل حسن سیب زنخدان نچیده…
این آهوی رمیده ز مردم، نگاه کیست؟
این آهوی رمیده ز مردم، نگاه کیست؟ این فتنه پیشخدمت چشم سیاه کیست؟ با شمع آفتاب چه می جوید آسمان؟ شب تا به روز، دیده…
این بنای عالم خاک از شکست نیست
این بنای عالم خاک از شکست نیست پستی عمارتی است که آن را نشست نیست از برگریز مردم بی برگ ایمنند رنگ شکسته را خطری…
این جواب آن غزل صائب که راقم گفته است
این جواب آن غزل صائب که راقم گفته است تیغ دایم آب در جو دارد و خون می خورد خون عاشق را چو آب آن…
این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟
این چه حرف است که در عالم بالاست بهشت؟ هر کجا وقت خوشی رو دهد آنجاست بهشت باده هر جا که بود چشمه کوثر نقدست…
این چه خورشیدست یارب از افق تابان شده؟
این چه خورشیدست یارب از افق تابان شده؟ کز تماشایش فلک یک دیده حیران شده می شود خورشید تابان را گلاب پیرهن هر که را…
این خار غم که در دل بلبل نشسته است
این خار غم که در دل بلبل نشسته است از خون گل خمار خود اول شکسته است این جذبه ای که از کف مجنون عنان…
این چه خط است و این چه رخسارست
این چه خط است و این چه رخسارست این چه آیینه، این چه زنگارست این چه خال، این چه گوشه ابرو این چه مار، این…
این چه لطف است که با یار وفادار من است
این چه لطف است که با یار وفادار من است که به من همسفر و خانه نگهدار من است هر که را طبل رحیل از…
این سطرهای آه که هر جا نوشته ایم
این سطرهای آه که هر جا نوشته ایم از روی آن دو زلف چلیپا نوشته ایم بر زخم جوی شیر نمکها فشانده است سطری که…
این غافلان که جود فراموش کرده اند
این غافلان که جود فراموش کرده اند آرایش وجود فراموش کرده اند آه این چه غفلت است که پیران عهد ما باقد خم سجود فراموش…
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود
این ز همت خالی و آن از طبع پر می شود دست عالی زین سبب بهتر ز دست سافل است چون بود انگور شیرین، باده…
این سرشک آتشین کز دیده می بارد چراغ
این سرشک آتشین کز دیده می بارد چراغ تخم مهری در دل پروانه می کارد چراغ گریه ظاهر ندارد جنگ با سنگین دلی می کشد…
این غافلان که دست به پیمانه می برند
این غافلان که دست به پیمانه می برند از چشم شیر شمع به کاشانه می برند جان چون کمال یافت نمانند در بدن انگور چون…
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است
این که روزی بی تردد می رسد افسانه است پنجه کوشش کلید رزق را دندانه است با هزاران عقده مشکل درین بستان چو سرو دست…
این کوه غم که در دل دیوانه من است
این کوه غم که در دل دیوانه من است سنگ ملامت ابجد طفلانه من است جوش گل از ترانه مستانه من است هر جا سری…
این گردباد نیست که بالا گرفته است
این گردباد نیست که بالا گرفته است از خود رمیده ای است که صحرا گرفته است از کاسه سرنگونی فرهاد نسخه ای است این ساغری…
این منم در دست زلف یار را پیچیده ام
این منم در دست زلف یار را پیچیده ام در سخن آن شکرین گفتار را پیچیده ام تن به خوی آتشین لاله رویان داده ام…
این ناکسان که فخر به اجداد می کنند
این ناکسان که فخر به اجداد می کنند از رو به پشت نامه دلی شاد می کنند بخل از کرم به است که بی حاصلان…
این نه غنچه است که گلزار به بار آورده است
این نه غنچه است که گلزار به بار آورده است که به ما نامه سربسته ز یار آورده است بلبلان را به سر مشق جنون…
این نه هاله است نمایان شده از دور قمر
این نه هاله است نمایان شده از دور قمر پیش رخسار منیر تو مه افکنده سپر دل به مضمون خط پشت لب او نرسید آه…
این هستی باطل چو شرر محض نمودست
این هستی باطل چو شرر محض نمودست یک چشم زدن ره ز عدم تا به وجودست کیفیت طاعت مطلب از سر هشیار مینای تهی بیخبر…
آیینه خانه ایم و دم از نور می زنیم
آیینه خانه ایم و دم از نور می زنیم شمشیر برق بر جگر مور می زنیم بر روی تخت دار، مربع نشسته ایم می از…
اینطرفه که گنجایش غم می شود افزون
اینطرفه که گنجایش غم می شود افزون هرچند شود سینه من تنگ فضاتر خون است ز رنگینی لفظم دل معنی از باده بود شیشه من…
آیینه ام ز روشنی آزار می کشد
آیینه ام ز روشنی آزار می کشد خاطر به سیر سبزه زنگار می کشد با زاهدان خشک مگو حرف حق بلند منصور را ببین که…
آیینه خورشید دل بی هوس ماست
آیینه خورشید دل بی هوس ماست بیداری آفاق چو صبح از نفس ماست هر چند نفس آینه را تار نماید روشنگر آیینه دلها نفس ماست…
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است پهلونشین سرو تو بند قبا بس است خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه دست ترا…
آیینه را توجه خاطر به گلخن است
آیینه را توجه خاطر به گلخن است هر جا صفای قلب دهد روی، گلشن است در دور ما که سنگ به سایل نمی دهند دست…
آیینه را سیاه کند با غبار بحث
آیینه را سیاه کند با غبار بحث گو آسمان مکن به من خاکسار بحث در عالم شهود ندارد دلیل راه حیران عشق را نکند بیقرار…
آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد
آیینه کی به چهره شبنم فشان رسد چون آب ایستاده به آب روان رسد ابروی شوخ اوست ز مژگان زننده تر از تیر پیشتر به…
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب
آیینه شو وصال پری طلعتان طلب اول بروب خانه دگر میهمان طلب گلمیخ آستانه عشق است آفتاب هر حاجتی که داری ازین آستان طلب ایمن…
با آب خضر آن خط شبگون برابرست
با آب خضر آن خط شبگون برابرست لفظی که تازه است به مضمون برابرست این نشأه ای کزان لب نوخط به من رسید خاکش به…
با اختیار حق چه بود اختیار ما؟
با اختیار حق چه بود اختیار ما؟ با نور آفتاب چه باشد شرار ما؟ ای روشنان عالم بالا مدد کنید شاید ز قید سنگ برآید…
با آن که من ندارم کاری به کار مردم
با آن که من ندارم کاری به کار مردم دایم کشم کدورت از رهگذار مردم دنبال خلق گردد خود را کسی که گم کرد خود…
با اهل دل ای گردش افلاک چه داری؟
با اهل دل ای گردش افلاک چه داری؟ ای زنگ به این آینه پاک چه داری؟ دودم به فلک بر شد و گردم به هوا…
با تجرد چون مسیح آزار سوزن می کشم
با تجرد چون مسیح آزار سوزن می کشم می کشد سرازگریبان زآنچه دامن می کشم کوه آهن پیش ازین بر من سبک چون سایه بود…
با تنگدلی از لب خندان چه گشاید
با تنگدلی از لب خندان چه گشاید از خنده سوفار ز پیکان چه گشاید تیغی است دو دم هر خوشیی کز ته دل نیست چون…
با توانایی به اهل فقر استغنا مزن
با توانایی به اهل فقر استغنا مزن عاجزان را دستگیری کن، به دولت پا مزن با قضای آسمانی چاره جز تسلیم نیست در محیط بیکران…
با حجاب جسم خاکی جان روشن دشمن است
با حجاب جسم خاکی جان روشن دشمن است مغز چون گردید کامل پوست بر تن دشمن است بر تو تلخ از تن پرستی شد ره…
با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟
با چهره شکفته گلستان چه حاجت است؟ با خط و زلف، سنبل و ریحان چه حاجت است؟ روی ترا به زلف پریشان چه حاجت است؟…
با خلق آشتی کن وبا خود به جنگ باش
با خلق آشتی کن وبا خود به جنگ باش فیروز جنگ معرکه نام وننگ باش انجام بت پرست بود به ز خود پرست در قید…
با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا
با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا هر که از خود شد جدا، شد از غم عالم جدا نان جو خور، در…
با خاطر گرفته کدورت چه می کند
با خاطر گرفته کدورت چه می کند با کوه درد سنگ ملامت چه می کند در خشکسال آب گهر کم نمی شود بخل فلک به…
با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند
با خیال دوست هر کس مجلس آرایی کند گرچه با معشوق باشد یاد تنهایی کند تخته مشق حوادث می شود هر پاره اش کشتی آن…
با داغ عشق، شعله غیرت نمانده است
با داغ عشق، شعله غیرت نمانده است گرمی در آفتاب قیامت نمانده است از هیچ سینه رایت آهی بلند نیست یک سرو در سراسر جنت…
با دختر رز دگر نشستی
با دختر رز دگر نشستی پیمان خدای را شکستی دنبال هوای نفس رفتی سررشته عهد را گسستی گر توبه ترا شکسته می بود کی توبه…
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم
با درد خشک ساخته ام، از دوا ترم چشم غبار دیده ام، از توتیا ترم در آفتابروی قناعت نشسته ام از سایبان منت بال هما…
با درد بود صاف دل ساغر مستان
با درد بود صاف دل ساغر مستان نخوت نفروشد به خزف گوهر مستان پروای کله گوشه خورشید ندارد از ابر خورد آب، دماغ تر مستان…
با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟
با دل تشنه و سوز جگر خود چه کنم؟ در صدف آب نسازم گهر خود چه کنم؟ مرهم امروز تویی داغ جگرریشان را ننمایم به…
با دهان خشک هر کس خنده تر می زند
با دهان خشک هر کس خنده تر می زند ساغر تبخاله اش پهلو به کوثر می زند سیر چشمان را نسازد تنگدستی دربدر حلقه خود…
با دهان تلخ، ناکامی که خرسندش کنند
با دهان تلخ، ناکامی که خرسندش کنند تلخکامان کام شیرین از شکر خندش کنند هر که پیچد همچو مجنون گردن از زنجیر عشق آهوان در…
با رخ خندان او گل چهره نگشوده ای است
با رخ خندان او گل چهره نگشوده ای است برق با جولان شوخش پای خواب آلوده ای است می کشد در خاک و خون نظارگی…
با روی تو آیینه روشن چه نماید
با روی تو آیینه روشن چه نماید بی چهره گلرنگ تو از گل چه گشاید در روز چسان جلوه کند کرم شب افروز با چهره…
با روی تو خورشید درخشان چه نماید
با روی تو خورشید درخشان چه نماید با زلف تو طول شب هجران چه نماید از خنده خشکی چه نظر آب توان داد پیش لب…
با روی تو صبر از دل بیتاب نیاید
با روی تو صبر از دل بیتاب نیاید خودداری ازین آینه چون آب نیاید غافل نکند بستر گل شبنم ما را در دیده روشن گهران…
با زلف پر شکن دل نادیده کام ساخت
با زلف پر شکن دل نادیده کام ساخت از دانه مرغ ما به گرههای دام ساخت خورشید در دو هفته کند ماه را تمام حسن…
با زبان گندمین از بینوایی فارغم
با زبان گندمین از بینوایی فارغم خوشه ای دارم که از خرمن گدایی فارغم موج را سر رشته وحدت زدریا نگسلد بند بندم گر کند…
با زلف تو دم می زند از نافه گشایی
با زلف تو دم می زند از نافه گشایی بی شرمی مشک است ز مادر بخطایی! از وصل نگیرد دل سودازده آرام در بحر همان…
با زلف کار نیست رخ یار دیده را
با زلف کار نیست رخ یار دیده را ره می گزد چو مار، به منزل رسیده را بی حسن نیست خلوت آیینه مشربان معشوق در…
با زمین گیری سپهر گرم رفتاریم ما
با زمین گیری سپهر گرم رفتاریم ما همچو مرکز پای بر جاییم و سیاریم ما سنگ راه هیچ کس از خاکساری نیستیم زیر پای رهنوردان…
با زمین گیری کمان آسمان نتوان کشید
با زمین گیری کمان آسمان نتوان کشید تا نگردی راست چون تیر، این کمان نتوان کشید تا نسازی نفس سرکش را چو عیسی زیر دست…
با سیه چشمان بود بزم می گلگون من
با سیه چشمان بود بزم می گلگون من ساغر از ناف غزالان می زند مجنون من می کند در سینه ام پیوسته جولان درد و…
با زهر چشم خنده هم آغوش کرده ای
با زهر چشم خنده هم آغوش کرده ای بادام تلخ را چه شکرپوش کرده ای؟ داریم چون قبا سربندت هزار جا ما را چه ناامید…
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم
با شوخ دیدگان هوس آشنا نیم چون عقده حباب اسیر هوا نیم دنبال بیقراری دل سر نهاده ام چون کاروان ریگ پی رهنما نیم دارم…
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست
با شکرخنده خوبان، نمک یاری نیست گل این باغچه را رنگ وفاداری نیست آنچنان داد ستم ده که خجالت نکشی خنده بر تیغ زند زخم…
با صبح روگشاده تر ازآفتاب باش
با صبح روگشاده تر ازآفتاب باش ازهر که دم شمرده زند در حساب باش خواهی درست ازآب برآید سبوی تو خاموش چون پیاله به بزم…
با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم
با صد زبان چو غنچه گل بی زبان شدم تا پرده دار خرده راز نهان شدم چون ماه مصر، قیمت من خواست عذر من گر…
با طره او مشک ختا دود کبابی است
با طره او مشک ختا دود کبابی است با چهره او صورت چین موج سرابی است با شوخی آن چشم، رم چشم غزالان در دیده…
با طفل آنچه جنبش گهواره می کند
با طفل آنچه جنبش گهواره می کند بیطاقتی به این دل آواره می کند ای عشق غافلی که جدا از حضور تو آسودگی چه بامن…
با طلب مطلوب را همخانه می یابیم ما
با طلب مطلوب را همخانه می یابیم ما نور شمع از جبهه پروانه می یابیم ما در غریبی، آشنا از آشنا هرگز نیافت لذتی کز…
با عارض تو چهره شدن کار آینه است
با عارض تو چهره شدن کار آینه است دولت نصیب دیده بیدار آینه است خودبینی از سرشت بزرگان نمی رود گر خود سکندرست گرفتار آینه…
با عاشقان عداوت گردون چه می کند
با عاشقان عداوت گردون چه می کند چشم بدحجاب به جیحون چه می کند همواره ایمن است زسوهان حادثات سیل گران رکاب به هامون چه…
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید
با عشق انتقام توان ز آسمان کشید نتوان به زور بازوی عقل این کمان کشید دیگر چه لازم است که مشق جنون کند دیوانه ای…
با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز
با عشق او ز هر دو جهانیم پاکباز ما از دو خانه همچو کمانیم پاکباز از خاک منت گل بی خار می کشیم با آن…
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم
با فقیری در سخاوت بی نظیر عالمم چون دعا با دست خالی دستگیر عالمم چون هما هر چند بی منت دهم دولت به خلق بهر…
با قرب یار رشته جان در کشاکش است
با قرب یار رشته جان در کشاکش است در عین بحر، موج همان در کشاکش است گویا نسیم راه در آن زلف یافته است کز…
با قیامت قامتش همدوش می گردد هنوز
با قیامت قامتش همدوش می گردد هنوز از خرامش بوی گل مدهوش می گردد هنوز از نگاه تلخ، بادامش همان دل می گزد زهر در…
با کعبه پرستار ترا کار نباشد
با کعبه پرستار ترا کار نباشد آیینه ما روی به دیوار نباشد مجنون نتوان گشت به ژولیدگی موی مستی به پریشانی دستار نباشد از کوچه…





