آن خال لب ستاره صبح قیامت است
آن خال لب ستاره صبح قیامت است عمر دوباره سایه آن سرو قامت است آنجا که آفتاب حوادث شود بلند در ابر می گریز که…
آن خانه برانداز که در خانه زین است
آن خانه برانداز که در خانه زین است معمار تمنای من خاک نشین است از شوخی حسن است که آن سرو خرامان بر روی زمین…
آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختن
آن خرابم کز زبانم حرف نتوان ساختن بیش ازین ما را مروت نیست ویران ساختن از زمین عیسی به چرخ از راه خودسازی رسید چند…
آن خوش پسر برآمد از خانه می کشیده
آن خوش پسر برآمد از خانه می کشیده مایل به اوفتادن چون میوه رسیده ناز بهانه جو را بر یک طرف نهاده شرم ستیزه خو…
آن خرمن گل چون ز در باغ درآید
آن خرمن گل چون ز در باغ درآید سرو از لب جو چند قدم پیشتر آید گر در بغل غنچه فردوس درآیم چون چاک گریبان…
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست
آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست محتاج به دریا نبود گوهر…
آن را که در جگر نفس آتشین بود
آن را که در جگر نفس آتشین بود خورشید آسمان وچراغ زمین بود چون ماه حسن ساخته بیش ازدوهفته نیست مارا نظر به حسن خدا…
آن را که در وطن لب نانی میسرست
آن را که در وطن لب نانی میسرست سی شب ز ماه عید سرایش منورست در خانه های کهنه بود مور و مار بیش حرص…
آن را که عشق بخت جوانی نمی دهد
آن را که عشق بخت جوانی نمی دهد از حادثات خط امانی نمی دهد خاکسترش چو فاخته گویا نمی شود هر کس که دل به…
آن را که نیست دلبری از دل چه فایده؟
آن را که نیست دلبری از دل چه فایده؟ جایی که برق نیست ز حاصل چه فایده؟ زنجیر تازیانه بود فیل مست را دیوانه ترا…
آن را که نیست ذوق وصال شکستگی
آن را که نیست ذوق وصال شکستگی در دل خلد چو شیشه خیال شکستگی ماه از شکستگی به تمامی رسیده است غافل مشو ز حسن…
آن را که نیست قسمت از روزی خدایی
آن را که نیست قسمت از روزی خدایی دایم گرسنه چشم است چون کاسه گدایی از لاغری نکاهد، از فربهی نبالد آن را که همچو…
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا
آن را که نیست وسعت مشرب درین سرا در زندگی به تنگی قبرست مبتلا هر چند آب شد دل من بی شعور نیست بیگانه را…
آن را که هست گردش چشم غزاله ای
آن را که هست گردش چشم غزاله ای در کار نیست رطل گران و پیاله ای ما را ز کهنه و نو عالم بود کفاف…
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود
آن راکه زخمی از دم شمشیر او بود بی چشم زخم آب حیاتش به جو بود آسودگی به خواب نبیند تمام عمر آن را که…
آن راکه چشم مست تو بی اختیارکرد
آن راکه چشم مست تو بی اختیارکرد آسوده اش ز پرسش روز شمار کرد رحمی نکرد بر جگر آتشین ما مشاطه ای که لعل ترا…
آن رخ گلرنگ می باید زصهبا بشکفد
آن رخ گلرنگ می باید زصهبا بشکفد سهل باشد غنچه گل بشکفد یا نشکفد گر به ظاهر سرکش افتاده است، اما در لباس یوسف مغرور…
آن روی آتشین که جگرها کباب اوست
آن روی آتشین که جگرها کباب اوست نور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست در چهره گشاده صبح بهار نیست فیضی…
آن سنگدل از شکوه ما باک ندارد
آن سنگدل از شکوه ما باک ندارد آتش غمی از ناله خاشاک ندارد از دیده شورست نگهبان دل چاک در ظاهر اگر سینه ما چاک…
آن روی لاله رنگ مرا در نقاب سوخت
آن روی لاله رنگ مرا در نقاب سوخت در پرده سحاب مرا آفتاب سوخت پروانه را نسوخت ز فانوس اگر چه شمع رویش مرا به…
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم
آن طفل یتیمم که شکسته است سبویم از آب همین گریه تلخی است به جویم حاشا که پر از می نکند پیر خرابات روزی که…
آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد
آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد نامد به کنار من ودل را زمیان برد دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامد…
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم
آن قدر ندارم که سزاوار تو باشم آن به که گرفتار گرفتار تو باشم خورشید درین ره بود از آبله پایان من کیستم آخر که…
آن کس که تمنای برو دوش تو دارد
آن کس که تمنای برو دوش تو دارد گر خاک شوددست در آغوش تو دارد بر چهره خورشید فروغ تو گواه است این چشم پر…
آن کس که تاج را به فریدون گذاشته است
آن کس که تاج را به فریدون گذاشته است سودای عشق در سر مجنون گذاشته است بهر خراب کردن روی زمین بس است چشم تو…
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را
آن کس که داد پیوند با کاه کهربا را خواهد به هم رسانید جانهای آشنا را دامان رهروان را زخم زبان نگیرد از خار ره…
آن کس که درد رابه دوا می کند بدل
آن کس که درد رابه دوا می کند بدل راه صواب رابه خطا می کند بدل دنیا گذشته ای که بهشت است مطلبش از سادگی…
آن کس که نشان داد برون از دو جهانش
آن کس که نشان داد برون از دو جهانش سرگشته تر از تیر هوایی است نشانش مادر چه شماریم، که سر پنجه خورشید در خون…
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را
آن کسی چشم و چراغ است نظر بازان را که چو یعقوب درین کار نظر می بازد نیست امروز نظر بازی صائب با اشک عمرها…
آن که از اوضاع خود دایم شکایت می کند
آن که از اوضاع خود دایم شکایت می کند خاطر دشمن فزون از خود رعایت می کند می شود سر حلقه روشندلان روزگار هر که…
آن کف نظارگی، این از دو عالم می برد
آن کف نظارگی، این از دو عالم می برد در میان این دو یوسف فرق ای بینا ببین گر ندیدی ترجمان رازهای غیب را آن…
آن که از بال هما افسر دولت می خواست
آن که از بال هما افسر دولت می خواست کاش از سایه دیوار قناعت می خواست داشت از ریگ روان لنگر آرام طمع آن که…
آن که از عمر سبکسیر وفا می طلبد
آن که از عمر سبکسیر وفا می طلبد لنگر از سیل و اقامت ز هوا می طلبد هرکه دارد طمع عافیت از آخر عمر ساده…
آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است
آن که بزم غیر را از خنده پر گل کرده است خاطر ما را پریشانتر ز سنبل کرده است من ندارم طالع از مقصود، ورنه…
آن که بزم می پرستان را پریشان چیده است
آن که بزم می پرستان را پریشان چیده است مجلس ارباب دانش را به سامان چیده است مدت عمر ابد یک آب خوردن بیش نیست…
آن که داغ لاله زار از روی آتشناک اوست
آن که داغ لاله زار از روی آتشناک اوست سینه ما چاک چاک از غمزه بیباک اوست آن که چون مجنون مرا سر در بیابان…
آن که دارم در نظر دامن به کف پیچیدنش
آن که دارم در نظر دامن به کف پیچیدنش می برد گیرایی از خوانهای ناحق، دیدنش چون تواند دیده گستاخ من بی پرده دید؟ آن…
آن که در جام خضر آب بقا ریخته است
آن که در جام خضر آب بقا ریخته است به لب تشنه ما زهر فنا ریخته است ما نه امروز کبابیم، که معمار ازل رنگ…
آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست
آن که چاک سینه ام از غمزه بیباک اوست خنده صبح قیامت یک گریبان چاک اوست باده عشق از سبکروحی به ما آمیخته است ورنه…
آن که رنگ خط به رخسارش ز مشک ناب ریخت
آن که رنگ خط به رخسارش ز مشک ناب ریخت خار در پیراهن خورشید عالمتاب ریخت چون شفق رنگین ز روی خاک می خیزد غبار…
آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا
آن که سوز جگر و دیده تر داد مرا همچو شمع از تن خود زاد سفر داد مرا قطع پیوند ازین سبز چمن مشکل بود…
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من
آن که ننشیند کنون از ناز در پهلوی من تکیه گاهش بود در مستی سر زانوی من این زمان بی اعتبارم، ورنه آن سیب ذقن…
آن که منع من مخمور ز صهبا می کرد
آن که منع من مخمور ز صهبا می کرد لب میگون ترا کاش تماشا می کرد عشق در کف ز دل سوخته خاکستر داشت حسن…
آن که ما سرگشته اوییم در دل بوده است
آن که ما سرگشته اوییم در دل بوده است دوری ما غافلان از قرب منزل بوده است ما عبث در سینه دریا نفس را سوختیم…
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موج
آن گنج خفی در دل ویرانه زند موج آن بحر درین گوهر یکدانه زند موج؟ عاشق کند ایجاد ز خود حسن گلوسوز از شمع که…
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش
آن لاله عذاری که منم داغ و کبابش از خون جگر سوختگان است شرابش بیهوشیش از کاوش دل باز ندارد چشمی که بود شوخ چو…
آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود
آن لب رنگین سخن بی خواست گویا می شود غنچه چون افتاد بازیگوش خود وا می شود حسن بالادست را مشاطه ای در کار نیست…
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشت
آن لب نو خط غباری از دل ما برنداشت آب خضر از دل سیاهی فکر اسکندر نداشت خانمان سوزست برق بی نیازیهای حسن ورنه آن…
آنان که دل به عقل خدا دور داده اند
آنان که دل به عقل خدا دور داده اند مغز سر همای به عصفور داده اند ما را چه اختیار که ضبط نگه کنیم سر…
آن نرگس بیمار، عجب هوش ربایی است
آن نرگس بیمار، عجب هوش ربایی است این ظالم مظلوم نما طرفه بلایی است در چشم تو گل پرده نشین است، وگرنه هر موجه ای…
آن همت از کجاست که منزل یکی کنیم
آن همت از کجاست که منزل یکی کنیم با آن یگانه دو جهان دل یکی کنیم انگوروار آب شویم از هوای می چندین هزار عقده…
آنان که دل به معنی بیگانه بسته اند
آنان که دل به معنی بیگانه بسته اند بر روی آفتاب در خانه بسته اند آنها که دیده از رخ جانانه بسته اند بر آفتاب…
آنان که دل ز کینه سبکبار کرده اند
آنان که دل ز کینه سبکبار کرده اند بالین و بستر از گل بی خار کرده اند از سایه اش سپهر زمین گیر می شود…
آنجا که خنده لعل ترا پرده در شود
آنجا که خنده لعل ترا پرده در شود طوطی چو مغز پسته در شکر شود می خوردن مدام مرا بی دماغ کرد عادت به هر…
آنجا که شوق دست حمایت بدر کند
آنجا که شوق دست حمایت بدر کند شبنم در آفتاب قیامت سفر کند قارون شود ز لخت دل وپاره جگر بر هر زمین که قافله…
آنچنان بلبل من واله و حیران گل است
آنچنان بلبل من واله و حیران گل است که شکاف قفسم چاک گریبان گل است هر طرف می نگری نعمت الوان گل است قاف تا…
آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا
آنچنان عشق تو بدخوی برآورد مرا که تسلی به دو عالم نتوان کرد مرا منم آن داغ که از صبح ازل پرورده است در سراپرده…
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا
آنچنان کز رفتن گل، خار می ماند به جا از جوانی حسرت بسیار می ماند به جا آه افسوس و سرشک گرم و داغ حسرت…
آنچه از خط یار را بر غنچه مستور رفت
آنچه از خط یار را بر غنچه مستور رفت کی به تنگ شکر از تاراج خیل مور رفت؟ کوچه و بازار را سودای من پر…
آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافت
آنچه من برتافتم از درد، مجنون برنتافت این قدر کوه گران بر سینه هامون برنتافت راز عشق از پرده دل عاقبت بیرون فتاد خانه تنگ…
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کرد
آنچه روی سخت من با سیلی استاد کرد کی تواند بیستون با پنجه فرهاد کرد؟ بنده مقبل به آزادی سزاوارست، لیک بنده شایسته را چون…
آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی
آنچه من یافتم از چهره زیبای کسی به دو عالم ندهم ذوق تماشای کسی از خدا می طلبم عمر درازی چون زلف که کنم مو…
آنچه می دانند ماتم تن پرستان سور ماست
آنچه می دانند ماتم تن پرستان سور ماست دار، نخل دیگران و رایت منصور ماست خون شاخ گل به جوش از بلبل پر شور ماست…
اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن
اندکی کوتاه کن زلف بلند خویشتن تا مبادا ناگه افتی در کمند خویشتن گر چه این تعلیم بهر من ندارد صرفه ای تا شوی واقف…
اندیشه چرا عشق ز کس داشته باشد
اندیشه چرا عشق ز کس داشته باشد پروانه چه پروای عسس داشته باشد در سینه صد چاک نگنجد دل عارف سیمرغ محال است قفس داشته…
اندیشه ز طوفان نبود دیده تر را
اندیشه ز طوفان نبود دیده تر را گیرد ز هوا کشتی من موج خطر را از صحبت ناجنس به کامل نرسد نقص از تلخی بادام…
اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد
اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد پروای غبار آینه آب ندارد از فکر مکان جان مجرد بود آزاد حاجت به صدف گوهر نایاب ندارد درمان…
اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن
اندیشه زاد از سر بی مغز بدر کن چون ماه تمام از دل خود زادسفر کن شکرانه بیداری ازین راه مروتند هر خفته که یابی،…
اندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرها
اندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرها سیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرها چون موجه ریگ روان در دشت جولان می زند از…
آنقدر عقل نداریم که فرزانه شویم
آنقدر عقل نداریم که فرزانه شویم آنقدر شور نداریم که دیوانه شویم چند سرگشته میان حق و باطل باشیم تا کی از کعبه برآییم و…
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر
آنکه می آید زطفلی از دهانش بوی شیر می گدازد عاشقان را چون شکر در جوی شیر صحبت سیمین تنان شیرین لبان را آتش ا…
انگور ما رسید و به خم رفت وباده شد
انگور ما رسید و به خم رفت وباده شد شکر خدا که عقده مشکل گشاده شد قدر سخن بجا چو بود بیش می شود نازل…
آنها که به فردوس رخ یار فروشند
آنها که به فردوس رخ یار فروشند از سادگی آیینه به زنگار فروشند گنج دو جهان قیمت قیمت یک چشم زدن نیست گر زان که…
آنها که نظرباز به نو خط پسرانند
آنها که نظرباز به نو خط پسرانند بی چشم بداز جمله بالغ نظرانند این زهدفروشان ز خدا بیخبرانند این دست و دهن آب کشان پاک…
آنها که در چمن قدح مل نمی زنند
آنها که در چمن قدح مل نمی زنند دست نشاط در کمر گل نمی زنند رسم است گل به سقف زدن موسم بهار طفلان چرا…
آه از دل جویای تو بیتاب برآید
آه از دل جویای تو بیتاب برآید غواص نفس سوخته از آب برآید قانع به شکایت نگشاید لب خود را زین زخم محال است که…
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را
آه از زنگ کدورت پاک سازد سینه را می شود روشن ز خاکستر سواد آیینه را گر می روشن کند از مشرق مینا طلوع صبح…
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند
آه ازان روزی که عاشق شکوه را سروا کند مهر بردارد زلب دیوان محشر وا کند گل درین گلزار می ریزد زاستغنا به خاک نامه…
آه افسوس از دل خونگرم ما گردد بلند
آه افسوس از دل خونگرم ما گردد بلند از شکست شیشه هر کس صدا گردد بلند بوی خون می آید از فریاد دردآلود من چون…
آه باشد به ز زلف عنبرین عشاق را
آه باشد به ز زلف عنبرین عشاق را اشک باشد بهتر از در ثمین عشاق را آب حیوان است خوی آتشین عشاق را آیه رحمت…
آه با دیده اختر چه تواند کردن؟
آه با دیده اختر چه تواند کردن؟ دود با روزن مجمر چه تواند کردن؟ حسن فولاد بود گردن باریک اینجا تیزی تیغ به جوهر چه…
آه حسرت از دل پیران جهد بی اختیار
آه حسرت از دل پیران جهد بی اختیار تیر صائب زین کمان بی زور می آید برون مو اگر از کاسه فغفور می آید برون…
آه سردی ناتوانان را به فریاد آورد
آه سردی ناتوانان را به فریاد آورد باد چون شیر این نیستان را به فریاد آورد حسن نازکدل ندارد طاقت تمکین عشق بلبل خامش گلستان…
آه سرم در تو ای آتش عنان خواهد گرفت
آه سرم در تو ای آتش عنان خواهد گرفت خون بلبل را خوان از گلستان خواهد گرفت شعله حسن جهانسوزت فرو خواهد نشست لاله ات…
آه عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟
آه عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟ برق را پیراهن فانوس پوشیدن چرا در میان رفته و آینده داری یک نفس اینقدر هنگامه بر یک…
آه عشاق سینه روز اثرها دارد
آه عشاق سینه روز اثرها دارد شب این طایفه در پرده سحرها دارد بر سر راز تو چون بید دلم می لرزد شیشه از باده…
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست
آه کز اهل محبت اثری پیدا نیست زآنهمه سوخته جانان شرری پیدا نیست نه ز آغاز خبر دارم و نه از انجام منزل دور مرا…
آه کی از جان دردآلود می آید برون
آه کی از جان دردآلود می آید برون کز خس و خاشاک هستی دود می آید برون سوخت خونم در رگ و پی بس که…
آه گرمی هست دایم در دل بی تاب من
آه گرمی هست دایم در دل بی تاب من نیست هرگز بی چراغی گوشه محراب من شورشی دارم که می پاشم چو ابر از یکدگر…
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من
آه مظلوم است در بالا دوی ادراک من از زبردستی به ساق عرش پیچد تاک من کیست دیگر تا تواند دست با من کوفتن؟ کآسمان…
آه من مد رسایی است که پایانش نیست
آه من مد رسایی است که پایانش نیست بخت من ابر سیاهی است که بارانش نیست ابروی او مه عیدی است که دایم پیداست کاکل…
آه مظلومان برون آید ز لب بی اختیار
آه مظلومان برون آید ز لب بی اختیار ناوک دلدوز را آسودگی در کیش نیست گرچه از زخم زبان صائب نیاسودیم ما شکر کز تیغ…
آه می باشد مسلسل خاطر افگار را
آه می باشد مسلسل خاطر افگار را در درازی نیست کوتاهی شب بیمار را عشق می آرد دل افسرده ما را به شور مطرب از…
آه می دزدد نفس در سینه افگار من
آه می دزدد نفس در سینه افگار من غنچه می خسبد نسیم صبح در گلزار من پرده گنج است ویرانی، که تا محشر مباد سایه…
اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید
اهل دل اوست که در وسعت خلق افزاید کعبه آن است که در ناف بیابان باشد حیف خود می کشد آخر ز فلک ناله من…
اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بود
اهل دل را خواب تلخ مرگ بیداری بود شب زشکر خواب ما را خط بیزاری بود سنگ راهی نیست چون تعجیل در راه طلب ریگ…
اهل معنی به سخن بلبل بستان خودند
اهل معنی به سخن بلبل بستان خودند به نظر آینه دار دل حیران خودند پای رغبت نگذارند به دامان بهشت همه در سیر گلستان ز…
اهل دل رایاری دوران نمی آید به کار
اهل دل رایاری دوران نمی آید به کار تیغ را همواری سوهان نمی آید به کار در بساط آفرینش، مردم آگاه را هیچ غیر از…
اهل معنی را تماشا مانع جمعیت است
اهل معنی را تماشا مانع جمعیت است حلقه چشمی که شد حیران، کمند وحدت است عالم بی انقلابی هست اگر زیر فلک پیش ارباب نظر…
اهل معنی گر چه خاموشند از تحسین من
اهل معنی گر چه خاموشند از تحسین من غوطه در خون می زنند از معنی رنگین من سکته بی دردی از خواب عدم سنگین ترست…





