ازان از دست نگذارد قدح چشم فسونسازش

ازان از دست نگذارد قدح چشم فسونسازش که هر پیمانه چون آیینه آرد برسر نازش لب حرف آفرینش تا حدیثی را به هم بندد هزاران…

آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد

آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد از سنگ بود بی ثمری دست حمایت آسوده درختی که ثمر هیچ…

ازان از سیر صحرا خاطرم خشنود می گردد

ازان از سیر صحرا خاطرم خشنود می گردد که داغم از سواد شهر مشک اندود می گردد زما اندیشه دارد خصم بی حاصل، نمی داند…

ازان به خاطر من ترک کار دشوارست

ازان به خاطر من ترک کار دشوارست که بار دوش توکل شدن به دل بارست اثر گذار اگر عمر جاودان خواهی که زندگانی هر کس…

ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی

ازان پیچیده ام همچو صدا در ظرف خاموشی که نتواند نهاد انگشت کس بر حرف خاموشی نسازد سرمه آفاق شبگردی نفس گیرش کند چون صبحدم…

ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را

ازان چون شمع می کاهم درین محفل تن خود را که از ظلمت برون آرم روان روشن خود را نماند نامه ناشسته در دست سیه…

ازان زلف یک مو جدایی ندارم

ازان زلف یک مو جدایی ندارم ازین دام فکر رهایی ندارم من آن معنی دور گردم جهان را که با هیچ لفظ آشنایی ندارم درین…

ازان دو سلسله عنبرین گره بگشا

ازان دو سلسله عنبرین گره بگشا ز کار شهپر روح الامین گره بگشا میان اگر نکنی باز، اختیار از توست به حق خنده گل کز…

ازان زمان که ترا دیده در گلستان گل

ازان زمان که ترا دیده در گلستان گل ز شبنم است سراپای چشم حیران گل ز بیغمی دل ما پاره گردیده است ز هرزه خندی…

ازان گشاده جبین جام پر شراب گرفتم

ازان گشاده جبین جام پر شراب گرفتم عجب هلال تمامی ز آفتاب گرفتم به خواب دامن آن زلف بی حجاب گرفتم عنان دولت بیدار را…

ازان مرا شب و روز سیاه هر دو یکی است

ازان مرا شب و روز سیاه هر دو یکی است که با غرور تو، آه و نگاه هر دو یکی است فغان که پیش سبکدستی…

ازان همیشه بود تازه روی درویشی

ازان همیشه بود تازه روی درویشی که متصل به محیط است جوی درویشی ز تندباد حوادث نمی شود خاموش چراغ گوشه نشینان کوی درویشی چو…

ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرف

ازبس که شد زلعل تو با آب و تاب حرف شوید غبار عقل زدل چون شراب حرف غیر ازدهان تنگ سخن آفرین تو درنقطه کس…

ازخدنگ آه پیران ای جوان غافل مباش

ازخدنگ آه پیران ای جوان غافل مباش چون دم شمشیر از پشت کمان غافل مباش از فریب صبح دولت ای جوان غافل مباش خنده شیرست…

ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد

ازبیم خط آن لب شد باریک و چنین باشد آن را که چنین زهری در زیر نگین باشد درگوشه آن چشم است یاکنج دهن خالش…

ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش

ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش ازشیر ماهتاب بریدم کتان خویش گر بیخبر روم ز جهان جای طعن نیست یک کس نیافتم که بپرسم نشان خویش…

آزرده است گوشه نشین ازوداع خلق

آزرده است گوشه نشین ازوداع خلق غافل که اتصال حق است انقطاع خلق در اختلاط خلق ضررهاست، زینهار بگذر ز خلق و صحبت بی انتفاع…

ازنقاب سنگ تابد شعله عریان عشق

ازنقاب سنگ تابد شعله عریان عشق پرده چون پوشد کسی بر سوزش پنهان عشق؟ درکف موجی فتد هرخشت یونان خرد ازتنور دل برآرد جوش چون…

ازین بساط کسی شادمانه برخیزد

ازین بساط کسی شادمانه برخیزد که از سر دو جهان عارفانه برخیزد مدار دست ز دامان آه نیمشبی که دل ز جای به این تازیانه…

آسان نمی توان به سراپای ما گذشت

آسان نمی توان به سراپای ما گذشت نتوان به بال موج ز دریای ما گذشت آیینه اش ز گرد خجالت سیه مباد سیلی که بر…

آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟

آسان چسان شود ز وطن دیده ور جدا؟ کز سنگ خاره گشت به سختی شرر جدا رنگین شود ز باده گلرنگ، بی طلب دستی که…

آسایش تن غافلم از یاد خداکرد

آسایش تن غافلم از یاد خداکرد از طینت بادام به شکر نتوان برد این خانه خرابی به حباب است سزاوار از آب روان خانه نبایست…

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟

استاد چه حاجت بود آن سرو روان را؟ خط حاشیه دان می کند آن غنچه دهان را حیف است شود رشته جان ها گره آلود…

آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند

آسمان از برق آهم دست و پا را گم کند شور اشک من نمک در دیده انجم کند از بهشت جاودان آورد آدم را برون…

استخوان من اگر رزق هما خواهد شدن

استخوان من اگر رزق هما خواهد شدن سایه بال هما ابر بلا خواهد شدن تا قیامت دل نخواهد ماند در زندان جسم عاقبت این نافه…

آسمان از شور دلهای کباب آسوده است

آسمان از شور دلهای کباب آسوده است کوه تمکین خم از جوش شراب آسوده است صبح محشر بی سبب ما را به دیوان می کشد…

آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود

آسمان تا بود، با ما بر سر بیداد بود روی ما دایم طرف با سیلی استاد بود آستین چندان که افشاندیم دست از ما نداشت…

آسمان در چشم ما دود و بخاری بیش نیست

آسمان در چشم ما دود و بخاری بیش نیست سر به سر روی زمین مشت غباری بیش نیست پشت و روی باغ دنیا را مکرر…

آسمان را خانه زنبور می دانیم ما

آسمان را خانه زنبور می دانیم ما انجمش را دیده های شور می دانیم ما نشأه سرشار در میخانه افلاک نیست صبح را خمیازه مخمور…

آسمان ساغری از محفل مردان باشد

آسمان ساغری از محفل مردان باشد گردش چرخ به کام دل مردان باشد نیست انگشتری از حکم سلیمان بیرون دور گردون به مراد دل مردان…

آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست

آسمان سفله بی برگ و نوایی بیش نیست آفتاب روشنش شبنم گدایی بیش نیست در محیط آفرینش چون حباب شوخ چشم شغل ما سرگشتگان کسب…

آسمان کهنه سبویی است ز میخانه عشق

آسمان کهنه سبویی است ز میخانه عشق بحر یک قطره تلخی است زپیمانه عشق مکن ازداغ شکایت که ازین روزنه ها می رسد پرتو خورشید…

آسمان نیلگون را سبز کرد اندیشه ام

آسمان نیلگون را سبز کرد اندیشه ام بیستون کان زمرد شد زآب تیشه ام غوطه در خون زد سپهر از ناخن اندیشه ام بیستون یک…

آسودگی به کنج قناعت نشستن است

آسودگی به کنج قناعت نشستن است سیر بهشت در گره چشم بستن است هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش بدمستیی است توبه که…

آسمان ها را به چرخ آرد دل پر شور من

آسمان ها را به چرخ آرد دل پر شور من می کند از جای خم را باده پر زور من خاکیان بی بصیرت را نمی…

آسودگی مجو ز گرفتار زندگی

آسودگی مجو ز گرفتار زندگی سرگشتگی است گردش پرگار زندگی دردسر خمار بود حاصل حیات خمیازه است خنده گلزار زندگی تا در تو هست از…

آسودگی به گوشه عزلت نشستن است

آسودگی به گوشه عزلت نشستن است سررشته امید ز عالم گسستن است پرداختن ز پرورش تن به جان پاک از کار گل به آب خضر…

اسیر بند قضا رو گشاده می باید

اسیر بند قضا رو گشاده می باید به تیغ گردن تسلیم داده می باید ز پاس عزت روشندلان مشو غافل که سرو بر لب آب…

اسیر جبه ودستار چند خواهی بود

اسیر جبه ودستار چند خواهی بود به هیچ وپوچ گرفتار چند خواهی بود ز آفتاب گذشتند گرم رفتاران چوسایه در ته دیوار چند خواهی بود…

اسیر عشق تو دلتنگ از الم نشود

اسیر عشق تو دلتنگ از الم نشود حجاب خنده این کبک کوه غم نشود کجا به درهم ودینار می شود معمور به درد وداغ تو…

آشفتگی ز عقل پذیرد دماغ ما

آشفتگی ز عقل پذیرد دماغ ما فانوس گردباد شود بر چراغ ما چون خون مرده در گل سرخش نشاط نیست گویا که ریخت ماتمیی رنگ…

اشک پیش مردم فرزانه می ریزیم ما

اشک پیش مردم فرزانه می ریزیم ما در زمین شور دایم دانه می ریزیم ما از کمین گریه ما ای فلک غافل مشو بی خبر…

اشک است درین مزرعه تخمی که فشانیم

اشک است درین مزرعه تخمی که فشانیم آه است درین باغ نهالی که رسانیم گرد سفر از جبهه ما شسته نگردد تا رخت چو سیلاب…

اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون

اشک خونین نه ز هر آب و گل آید بیرون این گل از دامن صحرای دل آید بیرون سالها غوطه به خوناب جگر باید خورد…

اشک در چشم من بیتاب چون گیرد قرار؟

اشک در چشم من بیتاب چون گیرد قرار؟ درکف لرزنده این سیماب چون گیرد قرار؟ نیست ممکن راز عشق از دل نیاید برزبان در صدف…

اشک در دیده غم دیده نگیرد آرام

اشک در دیده غم دیده نگیرد آرام دانه در تابه تفسیده نگیرد آرام بخیه مهر لب خوناب نگردد در زخم شکوه در خاطر رنجیده نگیرد…

اشک دریادل ما گرد جهان می گردد

اشک دریادل ما گرد جهان می گردد آب از قوت سرچشمه روان می گردد صادقان زیر فلک قصد اقامت نکنند صبح چون کرد نفس راست،…

اشک را در پرده های چشم تر پیچیده ام

اشک را در پرده های چشم تر پیچیده ام ساده لوحی بین که در کاغذ شرر پیچیده ام من نه آن نخلم که ننگ بی…

اشک گرمم جگر وادی محشر سوزد

اشک گرمم جگر وادی محشر سوزد داغ تبخال به کنج لب کوثر سوزد آستین دست ندارد به چراغ گل داغ این چراغی است که تا…

اشک را دیده من گوهر غلطان سازد

اشک را دیده من گوهر غلطان سازد آه را سینه من سنبل و ریحان سازد هست چون تیغ دودم در نظر غیرت من حسن را…

اشک ریز از مالش چرخ دغا آسوده است

اشک ریز از مالش چرخ دغا آسوده است خوشه پروین ز رنج آسیا آسوده است تا خط بغداد جامم هست در مد نظر سبحه پندارم…

اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست

اشک لعلی است روان بر رخ چون زر که مراست بحر و کان را نبود این زر و گوهر که مراست حرف حق گر چه…

اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد

اشکم به خاک چهره سیلاب می کشد در گوش بحر حلقه گرداب میکشد گردن به هر شکار زبون کج نمی کنم صیاد من نهنگ به…

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز

اشکم ز دل به چهره دویدن گرفت باز این خانه شکسته چکیدن گرفت باز آه ضعیف من که به روزن نمی رسید بر روی چرخ،…

اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود

اشکی که گوهرش ز نژاد جگر بود هرقطره اش ستاره صبح اثر بود در حسرت قلمرو آرام سوختیم چون آفتاب چند کسی دربدر بود گوهرنمای…

اشکی که از ندامت ریزند باده خواران

اشکی که از ندامت ریزند باده خواران شیرازه نشاط است چون رشته های باران ایام خط مگردید غافل ز گلعذاران کاین سبزه همعنان است با…

آشنای حق شد آن کس کز جهان بیگانه شد

آشنای حق شد آن کس کز جهان بیگانه شد هر که زین دریا برآمد گوهر یکدانه شد گرچه از زنجیر هر دیوانه ای عاقل شود…

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا

آشنایی به کسی نیست درین خانه مرا نظر از جمع به شمع است چو پروانه مرا دارم از دیده بد پاس تهیدستی خود چشم بر…

اضطراب دل ز چشم روشن افزون می شود

اضطراب دل ز چشم روشن افزون می شود داغ مرغ بسته پر از روزن افزون می شود پرده پوشی کرد دل را در جنون بیتابتر…

آغاز خط مفارقت از یار می کنم

آغاز خط مفارقت از یار می کنم در نوبهار پشت به گلزار می کنم حرفی که از لب تو شنیدم چو طوطیان روزی هزار مرتبه…

آفاق روشن و مه تابان پدید نیست

آفاق روشن و مه تابان پدید نیست پر شور عالمی و نمکدان پدید نیست از مهر تا به ذره و از قطره تا محیط چون…

آفاق منور ز رخ انور صبح است

آفاق منور ز رخ انور صبح است این دایره را چشم و چراغ اختر صبح است انگیختن از خواب گران مرده دلان را فیضی است…

آفاق را کند به نفش مشکبار صبح

آفاق را کند به نفش مشکبار صبح باشد بهار عنبر شبهای تار صبح دم را کنند صاف ضمیران شمرده خرج از سینه می کشد نفسی…

آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیست

آفت دولت به ابنای زمان معلوم نیست لقمه چون افتاد فربه استخوان معلوم نیست از خدنگ عشق چون تیر جگر دوز قضا از لطافت هیچ…

آفت ز خودپسند جدایی نمی کند

آفت ز خودپسند جدایی نمی کند خلوت علاج زهد ریایی نمی کند مانع نمی شود ز سفر سیل را حباب سالک حذر ز آبله پایی…

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست

آفتاب آتشین رخسار، داغ حسن اوست شمع یک پروانه پای چراغ حسن اوست داروی بیهوشی ارباب بینش گشته است گر چه خط عنبرین درد ایاغ…

افتاد ماه عارض اودر وبال خط

افتاد ماه عارض اودر وبال خط زلفش هوا گرفت به یک گوشمال خط منسوخ گشت چون خط کوفی ز خط نسخ طغرای چین ابروی اواز…

افتادگی برآورد از خاک دانه را

افتادگی برآورد از خاک دانه را گردنکشی به خاک نشاند نشانه را آن بلبلم که دیدن بال شکسته ام از آب چشم دام کند سبز…

افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی

افتاده کار ما را با یار شوخ و شنگی در جنگ دیر صلحی در صلح زود جنگی عقل مرا سبک کرد درد مرا گران ساخت…

افزود گرانباری غفلت ز شتابم

افزود گرانباری غفلت ز شتابم شد آبله پای طلب پرده خوابم آن سوخته جانم که به هر سوی دواند مانند سگ هرزه مرس موج سرابم…

افسر زرین سر آزاده را در کار نیست

افسر زرین سر آزاده را در کار نیست نقش عیب کاسه چینی است چون مودار نیست باشد از تعبیر این خواب پریشان بی نیاز اینقدر…

افسردگی است چاره دل دردمند را

افسردگی است چاره دل دردمند را خاکسترست بستر راحت سپند را از دار و گیر عشق، ملایک مسلمند صید حرم چه قدر شناسد کمند را؟…

افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست

افسر سر گرمی مهر از فروغ جام اوست خرده انجم سپند روی آتش فام اوست ذکر او دل زنده دارد چرخ مینا رنگ را جان…

افسرده دل اگر چه ز واسوختن مرا

افسرده دل اگر چه ز واسوختن مرا بتوان به روی گرم برافروختن مرا چون ماهی برشته، به آب حیات وصل رغبت شود دو آتشه از…

افسوس که ایام شریف رمضان رفت

افسوس که ایام شریف رمضان رفت سی عید به یک مرتبه از دست جهان رفت افسوس که سی پاره این ماه مبارک از دست به…

افشان خال بر رخ آن دلربا ببین

افشان خال بر رخ آن دلربا ببین در روز اگر ستاره ندیدی بیا ببین با غیر التفات نماید به رغم من در مدعی نظر کن…

افکنده اند در جگر سنگ رخنه ها

افکنده اند در جگر سنگ رخنه ها از موج تازیانه حکم تو آبها در مجلس شراب تو از شوق می زنند پروانه وار سینه بر…

اگر از اهل ایمانی مهیا باش آفت را

اگر از اهل ایمانی مهیا باش آفت را که دندان می گزد پیوسته انگشت شهادت را دل صد پاره ما را نگاهی جمع می سازد…

اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی

اکسیر شادمانی است خاک دیار طفلی بازیچه ای است عشرت از رهگذار طفلی شیرافکنان غم را در چشم خاک ریزد بر هر طرف که تازد…

اگر آرد برون آن دلستان سراز گریبانم

اگر آرد برون آن دلستان سراز گریبانم برآرد صد بهشت جاویدان سر از گریبانم همان چون طوق قمری حلقه بیرون درباشم برون آرد گر آن…

اگر از خال لب مهر دهان من نخواهی شد

اگر از خال لب مهر دهان من نخواهی شد حریف شکوه آتش زبان من نخواهی شد بگو بی پرده تا بر دل گذارم دست نومیدی…

اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد

اگر از پرده زلف سیه رویش عیان گردد جهان از خنده برق تجلی گلستان گردد نگه دارد خدا از چشم بد، حیرانیی دارم که اشک…

اگر از موج خطر چشم به ساحل داری

اگر از موج خطر چشم به ساحل داری در دل بحر همان آینه در گل داری از دل تنگ کنی شکوه، نمی دانی حیف که…

اگر از سنگ رگ سنگ برون می آید

اگر از سنگ رگ سنگ برون می آید ریشه غم ز دل تنگ برون می آید باده روح درین شیشه نخواهد ماندن آخر این آینه…

اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟

اگر از همسفران پیشتر افتم چه شود؟ پیش ازین قافله همچون خبر افتم چه شود؟ مرده ام تا ز دل سنگ برون آمده ام در…

اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را

اگر آزاده ای بگذار اسباب تجمل را که بی برگی به سامان می کند کار توکل را ز جمعیت دل صد پاره عاشق خطر دارد…

اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه من

اگر اشک پشیمانی نگردد عذرخواه من بپوشد چشمه خورشید را گرد گناه من ز تسخیر نگاه سرکش او عاجزم، ورنه عنان برق را در دست…

اگر آن غمزه خونریز مصور می شد

اگر آن غمزه خونریز مصور می شد آب آیینه چو شمشیر بجوهر می شد بود شیرازه اش اندیشه آن موی میان پاره های دلم آن…

اگر آن غنچه دهن مهر ز لب برگیرد

اگر آن غنچه دهن مهر ز لب برگیرد جگر تشنه خورشید به کوثر گیرد دل مادر شکن زلف کند نشو و نما طفل ما پرورش…

اگر این بار می آید به دستم گردن مینا

اگر این بار می آید به دستم گردن مینا چو درد می نخواهم داشت دست از دامن مینا خرابم می کند بی لعل او در…

اگر آیینه دل نور و صفایی می داشت

اگر آیینه دل نور و صفایی می داشت در نظر چهره خورشید لقایی می داشت خرج آب و گل تعمیر نمی شد هرگز برگ کاه…

اگر باید درآتش رفت از رخسار گلگونش

اگر باید درآتش رفت از رخسار گلگونش به دندان خون خود می گیرم از لبهای میگونش؟ ندارد در هوسناکی گناهی عشق پاک من به جوش…

اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشم

اگر با ماه کنعان در ته یک پیرهن باشم همان از شرم دوراندیش در بیت الحزن باشم همان از خار خار شوق بر خاشاک می…

اگر بر زخم کافر نعمتان باشد گران پیکان

اگر بر زخم کافر نعمتان باشد گران پیکان زبان شکر گردد زخم ما را در دهان پیکان دل از دل برگرفتن سخت دشوارست یاران را…

اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا

اگر به بندگی ارشاد می کنیم ترا اشاره ای است که آزاد می کنیم ترا تو با شکستگی پا قدم به راه گذار که ما…

اگر به بیخبری یار می توانی شد

اگر به بیخبری یار می توانی شد ز هرچه هست خبردار می توانی شد ز تندخویی خو خار بی گلی ورنه زخلق خوش گل بی…

اگر به پیرهن گل وگلاب باز آید

اگر به پیرهن گل وگلاب باز آید امید هست به جوی من آب باز آید شکسته پر وبالم درست خواهد شد به آشیانه چو مرغ…

اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی

اگر به جسم درین تیره خاکدان باشی تلاش کن که به دل فارغ از جهان باشی چونی به خوش نفسی وقت خلق را خوش دار…

اگر به روی تو بار دگر نظاره کنم

اگر به روی تو بار دگر نظاره کنم چو صبح زندگی خویش را دوباره کنم مرا به سوی تو بال و پر دگر گردد ز…

اگر به قامت رعنای او نظاره کند

اگر به قامت رعنای او نظاره کند ز طوق فاخته زنجیر سروپاره کند من و نظاره ابروی او که چون مه عید تمام عیش جهان…