در ره روش عشق چه میری چه

در ره روش عشق چه میری چه اسیری در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق رخها همه…

در عشق تو ای نگار خاموش

در عشق تو ای نگار خاموش بفزود مرا غمان و شد هوش من عشق ترا به جان خریدم تو مهر مرا به یاوه مفروش هرگز…

در زلف تو دادند نگارا

در زلف تو دادند نگارا خبر دل معذورم اگر آمده‌ام بر اثر دل یا دل بر من باز فرست ای بت مه رو یا راه…

در مهر ماه زهدم و دینم

در مهر ماه زهدم و دینم خراب شد ایمان و کفر من همه رود و شراب شد زهدم منافقی شد و دینم مشعبدی تحقیقها نمایش…

در کوی ما که مسکن خوبان

در کوی ما که مسکن خوبان سعتریست از باقیات مردان پیری قنلدریست پیری که از مقام منیت تنش جداست پیری که از بقای بقیت دلش…

دستی که به عهد دوست

دستی که به عهد دوست دادیم از بند نفاق برگشادیم زان زهد تکلفی برستیم در دام تعلق اوفتادیم از پیش سجاده بر گرفتیم طاعات ز…

دگر بار ای مسلمانان به

دگر بار ای مسلمانان به قلاشی در افتادم به دست عشق رخت دل به میخانه فرستادم چو در دست صلاح و خیر جز بادی نمی‌دیدم…

دگر بار ای مسلمانان

دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم به درد دل شدم خرسند که جز او…

دگر گردی روا باشد دلم

دگر گردی روا باشد دلم غمگین چرا باشد جهان پر خوبرویانند آن کن کت روا باشد ترا گر من بوم شاید وگر نه هم روا…

دل به تحفه هر که او در

دل به تحفه هر که او در منزل جانان کشد از وجود نیستی باید که خط بر جان کشد در نوردد مفرش آزادگی از روی…

دلا تا کی سر گفتار داری

دلا تا کی سر گفتار داری طریق دیدن و کردار داری ظهور ظاهر احوال خود را ظهور ظاهر اظهار داری اگر مشتاق دلداری و دایم…

دلبر من عین کمالست و بس

دلبر من عین کمالست و بس چهرهٔ او اصل جمالست و بس بر سر کوی غم او مرد را هر چه نشانست و بالست و…

دلبرا تا نامهٔ عزل از

دلبرا تا نامهٔ عزل از وصالت خوانده‌ام ای بسا خون دلا کز دیده بر رخ رانده‌ام بر نشان هرگز ندیدم بر دل بی رحم تو…

دلبرا ما دل به چنگال بلا

دلبرا ما دل به چنگال بلا بسپرده‌ایم رحم کن بر ما که بس جان خسته و دل مرده‌ایم ای بسا شب کز برای دیدن دیدار…

دلم با عشق آن بت کار

دلم با عشق آن بت کار دارد که او با عاشقان پیکار دارد به دست عشقبازی در فتادم که او عاشق چو من بسیار دارد…

دلم بربود شیرینی نگاری

دلم بربود شیرینی نگاری سرو سیمینی شگرفی چابکی چستی وفاداری به آیینی جهانسوزی دل افروزی که دارد از پی فتنه ز شکر بر قمر میمی…

دلم برد آن دلارامی که در

دلم برد آن دلارامی که در چاه زنخدانش هزاران یوسف مصرست پیدا در گریبانش پریرویی که چون دیوست بر رخسار زلفینش زره مویی که چون…

دلم بردی و جان بر کار

دلم بردی و جان بر کار داری تو خود جای دگر بازار داری نباشد عاشقت هرگز چو من کس اگر چه عاشق بسیار داری ز…

دوست چنان باید کان منست

دوست چنان باید کان منست عشق نهانی چه نهان منست عاشق و معشوق چو ما در جهان نیست دگر آنچه گمان منست جان جهان خواند…

دوش تا روز من از عشق تو

دوش تا روز من از عشق تو بودم به خروش تو چه دانی که چه بود از غم تو بر من دوش می زدم آب…

دوش رفتم به سر کوی به

دوش رفتم به سر کوی به نظارهٔ دوست شب هزیمت شده دیدم ز دو رخسارهٔ دوست از پی کسب شرف پیش بناگوش و لبش ماه…

دوش ما را در خراباتی شب

دوش ما را در خراباتی شب معراج بود آنکه مستغنی بد از ما هم به ما محتاج بود بر امید وصل ما را ملک بود…

دوش مرا عشق تو ز جامه

دوش مرا عشق تو ز جامه برانگیخت بی عدد از دیدگانم اشگ فرو ریخت دست یکی کرد با صبوری و خوابم آن ز دل از…

دوش یارم به بر خویش مرا

دوش یارم به بر خویش مرا بار نداد قوت جانم زد و یاقوت شکر بار نداد آن درختی که همه عمر بکشتم به امید دوش…

دی ناگه از نگارم اندر

دی ناگه از نگارم اندر رسید نامه قالت: رای فوادی من هجرک القیامه گفتم که: عشق و دل را باشد علامتی هم قالت: دموع عینی…

راحتی جان را به گفتار ای

راحتی جان را به گفتار ای پسر آفتی دل را به کردار ای پسر هر چه باید داری از خوبی ولیک نیست کردارت چو گفتار…

رازی ز ازل در دل عشاق

رازی ز ازل در دل عشاق نهانست زان راز خبر یافت کسی را که عیانست او را ز پس پردهٔ اغیار دوم نیست زان مثل…

راه فقرست ای برادر فاقه

راه فقرست ای برادر فاقه در وی رفتنست وندرین ره نفس کش کافر ز بهر کشتنست نفس اماره و لوامه‌ست و دیگر ملهمه مطمئنه با…

راه عشق از روی عقل از

راه عشق از روی عقل از بهر آن بس مشکلست کان نه راه صورت و پایست کان راه دلست بر بساط عاشقی از روی اخلاص…

ربی و ربک‌الله ای ماه تو

ربی و ربک‌الله ای ماه تو چه ماهی کافزون شوی ولیکن هرگز چنو نکاهی مه نیستی که مهری زیرا که هست مه را گاه از…

روا داری که بی روی تو

روا داری که بی روی تو باشم ز غم باریک چون موی تو باشم همه روز و همه شب معتکف‌وار نشسته بر سر کوی تو…

رورو که دل از مهر تو بد

رورو که دل از مهر تو بد عهد گسستیم وز دام هوای تو بجستیم و برستیم چونان که تو از صحبت ما سیر شدستی ما…

روزی بت من مست به بازار

روزی بت من مست به بازار برآمد گرد از دل عشاق به یک بار بر آمد صد دلشده را از غم او روز فرو شد…

روزی که رخ خوب تو در پیش

روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین…

روزی دل من مرا نشان داد

روزی دل من مرا نشان داد وز ماه من او خبر به جان داد گفتا بشنو نشان ماهی کو نامهٔ عشق در جهان داد خورشید…

روزی من آخر این دل و جان

روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم گستاخ‌وار بر سر کویش گذر کنم لبیک عاشقی بزنم در میان کوه وز حال خویش…

روی او ماهست اگر بر ماه

روی او ماهست اگر بر ماه مشک افشان بود قد او سروست اگر بر سرو لالستان بود گر روا باشد که لالستان بود بالای سرو…

روی تو ای دلفروز گر نه

روی تو ای دلفروز گر نه چو ماهست زلف سیه زو چرا بدر دو تا هست روی چو ماه تو گر چه مایهٔ نور است…

روی چو ماه داری زلف سیاه

روی چو ماه داری زلف سیاه داری بر سرو ماه داری بر سر کلاه داری خال تو بوسه خواهد لیکن هم از لب تو هم…

ز دست مکر وز دستان جانان

ز دست مکر وز دستان جانان نمیدانم سر و سامان جانان ز بس کاخ شوخ داند پای بازی شدم سرگشته و حیران جانان گشاد از…

روی خوبت نهان چه خواهی

روی خوبت نهان چه خواهی کرد شورش عاشقان چه خواهی کرد مشک زلفی و نرگسین چشمی تا بدان نرگسان چه خواهی کرد خونم از دیدگان…

ز جزع و لعلت ای سیمین

ز جزع و لعلت ای سیمین بناگوش دلم پر نیش گشت و طبع پر نوش دو جادوی کمین ساز کمان کش دو نقاش شکر پاش…

زان چشم پر از خمار سرمست

زان چشم پر از خمار سرمست پر خون دارم دو دیده پیوست اندر عجبم که چشم آن ماه ناخورده شراب چون شود مست یا بر…

زان خط که تو بر عارض

زان خط که تو بر عارض گلنار کشیدی ابدال جهان را همه در کار کشیدی بر ماه به پرگار کشیدی خط مشکین دلها همه در…

زلف پر تابت مرا در تاب

زلف پر تابت مرا در تاب کرد چشم پر خوابت مرا بی خواب کرد با تن من کرد نور عارضت آنکه با تار قصب مهتاب…

زلف چون زنجیر و چون قیر

زلف چون زنجیر و چون قیر ای پسر یک زمان از دوش برگیر ای پسر زان که تا در بند و زنجیر توایم از در…

زهی چابک زهی شیرین

زهی چابک زهی شیرین بنامیزد بنامیزد زهی خسرو زهی شیرین بنامیزد بنامیزد میان مجلس عشرت ز گم گویی و خوشخویی زهی سوسن زهی نسرین بنامیزد…

زهی پیمان شکن دلبر

زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردی مرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی کشیدی در میان کار خلقی را به طراری…

زهی حسن و زهی عشق و زهی

زهی حسن و زهی عشق و زهی نور و زهی نار زهی خط و زهی زلف و زهی مور و زهی مار به نزدیک من…

زهی سروی که از شرمت همه

زهی سروی که از شرمت همه خوبان سرافگنده چرا تابی سر زلفین چرا سوزی دل بنده عقیقین آن دو لب داری به زیرش گور من…

زهی مه رخ زهی زیبا

زهی مه رخ زهی زیبا بنامیزد بنامیزد زهی خوشخو زهی والا بنامیزد بنامیزد غبار نعل اسب تو به دیده درکشد حورا زهی سیرت زهی آسا…

زینهاد این یادگار از دست

زینهاد این یادگار از دست رفت در غم تو روزگار از دست رفت چون مرا دل بود با او برقرار دل شد و با دل…

زینهار ای یار گلرخ

زینهار ای یار گلرخ زینهار بی گنه بر من مکن تیزی چو خار لالهٔ خود رویم از فرقت مکن حجرهٔ من ز اشک خون چون…

ساقیا برخیز و می در جام

ساقیا برخیز و می در جام کن در خرابات خراب آرام کن آتش ناپاکی اندر چرخ زن خاک تیره بر سر ایام کن صحبت زنار…

ساقیا دانی که مخموریم در

ساقیا دانی که مخموریم در ده جام را ساعتی آرام ده این عمر بی آرام را میر مجلس چون تو باشی با جماعت در نگر…

ساقیا دل شد پر از تیمار

ساقیا دل شد پر از تیمار پر کن جام را بر کف ما نه سه باده گردش اجرام را تا زمانی بی زمانه جام می…

ساقیا مستان خواب‌آلوده

ساقیا مستان خواب‌آلوده را آواز ده روز را از روی خویش و سوز ایشان ساز ده غمزه‌ها سر تیز دار و طره‌ها سر پست کن…

ساقیا مستان خواب آلوده

ساقیا مستان خواب آلوده را بیدار کن از فروغ باده رنگ رویشان گلنار کن لاابالی پیشه‌گیر و عاشقی بر طاق نه عشق را در کار…

ساقیا می ده که جز می عشق

ساقیا می ده که جز می عشق را پدرام نیست وین دلم را طاقت اندیشهٔ ایام نیست پختهٔ عشقم شراب خام خواهی زان کجا سازگار…

ساقیا می ده که جز می

ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را تا زمانی کم کنم این زهد رنگ آمیز را ملکت آل بنی آدم ندارد قیمتی خاک…

ساقیا می ده و نمی کم گیر

ساقیا می ده و نمی کم گیر وز سر زلف خود خمی کم گیر گر به یک دم بمانده‌ای در دام جستی از دام پس…

سبب عاشقان نه نیکوییست

سبب عاشقان نه نیکوییست آفت دلبران نه مه روییست عشق ذات و صفات شرکت نیست بت پرستیدن از سیه روییست عشق هم عاشقست و هم…

سر بر خط عاشقی نهادیم

سر بر خط عاشقی نهادیم در محنت و رنج اوفتادیم تن را به بلا و غم سپردیم دل را به امید عشق دادیم غمخواره شدیم…

سرگران از چشم دلبر دوش

سرگران از چشم دلبر دوش چون بر ما گذشت اشک خون کردم ز غم چون بر من از عمدا گذشت من ز غم رفتم ولی…

سکوت معنویان را بیا و

سکوت معنویان را بیا و کار بساز لباس مدعیان را بسوز و دور انداز سکوت معنویان چیست عجز و خاموشی لباس مدعیان چیست گفتگوی دراز…

سنایی را یکی برهان ز ننگ

سنایی را یکی برهان ز ننگ و نام جان ای جان ز عشق دانهٔ دو جهان میان دام جان ای جان مکن در قبهٔ زنگار…

سوال کرد دل من که دوست

سوال کرد دل من که دوست با تو چه کرد چرات بینم با اشک سرخ و با رخ زرد دراز قصه نگویم حدیث جمله کنم…

سینه مکن گرچه سمن

سینه مکن گرچه سمن سینه‌ای زان که نه مهری که همه کینه‌ای خوی تو برنده چون ناخن برست گر چه پذیرنده چو آیینه‌ای حسن تو…

صبح پیروزی برآمد زود بر

صبح پیروزی برآمد زود بر خیز ای پسر خفتگان از خواب ناپاکی برانگیز ای پسر مجلس ما از جمال خود برافروز ای غلام می ز…

شور در شهر فگند آن بت

شور در شهر فگند آن بت زنارپرست چون خرامان ز خرابات برون آمد مست پردهٔ راز دریده قدح می در کف شربت کفر چشیده علم…

صبحدمان مست برآمد ز کوی

صبحدمان مست برآمد ز کوی زلف پژولیده و ناشسته روی ز آن رخ ناشستهٔ چون آفتاب صبح ز تشویر همی کند روی از پی نظارهٔ…

صبر کم گشت و عشق روز

صبر کم گشت و عشق روز افزون کسیه بی سیم گشت و دل پرخون می‌دهد درد می‌نهد منت یار ما را عجب گرفت زبون صنعتش…

صحبت معشوق انتظار نیرزد

صحبت معشوق انتظار نیرزد بوی گل و لاله زخم خار نیرزد وصل نخواهم که هجر قاعدهٔ اوست خوردن می محنت خمار نیرزد ز آن سوی…

صنما تا بزیم بندهٔ دیدار

صنما تا بزیم بندهٔ دیدار توام بتن و جان و دل دیده خریدار توام تو مه و سال کمر بسته به آزار منی من شب…

صنما آن خط مشکین که فراز

صنما آن خط مشکین که فراز آوردی بر گل از غلیه گوی که طراز آوردی گرچه خوبست به گرد رخ تو زلف دراز خط بسی…

صنما چبود اگر بوسگکی وام

صنما چبود اگر بوسگکی وام دهی نه برآشوبی هر ساعت و دشنام دهی بستهٔ دام تو گشتست دل من چه شود که مرا قوت از…

عاشق مشوید اگر توانید

عاشق مشوید اگر توانید تا در غم عاشقی نمانید این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانید هرگز مبرید نام عاشق تا دفتر…

عاشق نشوی اگر توانی

عاشق نشوی اگر توانی تا در غم عاشقی نمانی این عشق به اختیار نبود دانم که همین قدر بدانی هرگز نبری تو نام عاشق تا…

عاشق و یار یار باید بود

عاشق و یار یار باید بود در همه کار یار باید بود گر همه راحت و طرب طلبی رنج بردار یار باید بود روز و…

عاشقا قفل تجرد بر در

عاشقا قفل تجرد بر در آمال زن در صف مردان قدم بر جادهٔ اهوال زن خاک کوی دوست خواهی جسم و جان بر باد ده…

عاشقم بر لعل شکرخای تو

عاشقم بر لعل شکرخای تو فتنه‌ام بر قامت رعنای تو ماه بر راه اوفتاد از روی تو سرو شرمنده شد از بالای تو پوست در…

عاشقی تا در دل ما راه

عاشقی تا در دل ما راه کرد اغلب انفاس ما را آه کرد بود هر باری دلم عاشق به طوع برد و زیر پای عشق…

عشق ازین معشوقگان بی وفا

عشق ازین معشوقگان بی وفا دل بر گرفت دست ازین مشتی ریاست جوی دون بر سر گرفت عالم پر گفتگوی و در میان دردی ندید…

عاشقی گر خواهد از دیدار

عاشقی گر خواهد از دیدار معشوقی نشان گر نشان خواهی در آنجا جان و دل بیرون نشان چون مجرد گشتی و تسلیم کردستی تو دل…

عشق آن معشوق خوش بر عقل

عشق آن معشوق خوش بر عقل و بر ادراک زد عشق بازی را بکرد و خاک بر افلاک زد بر جمال و چهرهٔ او عقلها…

عشق بازیچه و حکایت نیست

عشق بازیچه و حکایت نیست در ره عاشقی شکایت نیست حسن معشوق را چو نیست کران درد عشاق را نهایت نیست مبر این ظن که…

عشق رخ تو بابت هر مختصری

عشق رخ تو بابت هر مختصری نیست وصل لب تو در خور هر بی خبری نیست هر چند نگه می‌کنم از روی حقیقت یک لحظه…

عشق و شراب و یار و

عشق و شراب و یار و خرابات و کافری هر کس که یافت شد ز همه اندهان بری از راه کج به سوی خرابات راه…

عقل و جانم برد شوخی آفتی

عقل و جانم برد شوخی آفتی عیاره‌ای باد دستی خاکیی بی آبی آتشپاره‌ای زین یکی شنگی بلایی فتنه‌ای شکر لبی پای بازی سر زنی دردی…

غالیه بر عاج برآمیختی

غالیه بر عاج برآمیختی مورچه از عاج برانگیختی بر گل سرخ ای صنم دلربای رغم مرا مشک سیه بیختی روز فروزنده به روی و مرا…

غریب و عاشقم بر من نظر

غریب و عاشقم بر من نظر کن به نزد عاشقان یک شب گذر کن ببین آن روی زرد و چشم گریان ز بد عهدی دل…

غریبیم چون حسنت ای خوش

غریبیم چون حسنت ای خوش پسر یکی از سر لطف بر ما نگر سفر داد ما را چو تو تحفه‌ای زهی ما بر تو غلام…

غلاما خیز و ساقی را خبر

غلاما خیز و ساقی را خبر کن که جیش شب گذشت و باده در کن چو مستان خفته انداز بادهٔ شام صبوحی لعلشان صبح و…

فریاد از آن دو چشمک

فریاد از آن دو چشمک جادوی دلفریب فریاد از آن دو کافر غازی با نهیب این همبر دو ترکش دلگیر جان ستان وان پیش دو…

فراق آمد کنون از وصل

فراق آمد کنون از وصل برخوردار چون باشم جدا گردید یار از من جدا از یار چون باشم به چشم ار نیستم گنج عقیق و…

کار تو پیوسته آزارست

کار تو پیوسته آزارست گویی نیست هست زین سبب کار دلم زارست گویی نیست هست خصم تو بازار من بشکست و با خصم ای صنم…

قومی که به افلاس گراید

قومی که به افلاس گراید دل ایشان جز کوی حقیقت نبود منزل ایشان وقتی که شود کار برایشان همه مشکل جز باده بگو حل که…

کار دل باز ای نگارینا ز

کار دل باز ای نگارینا ز بازی در گذشت شد حقیقت عشق و از حد مجازی در گذشت گر به بازی بازی از عشقت همی…

کودکی داشتم خراباتی

کودکی داشتم خراباتی می کش و کمزن و خرافاتی پارسا شد ز بخت و دولت من پارسایی شگرف و طاماتی شیوهٔ خمر و قمر و…

کسی کاندر تو دل بندد همی

کسی کاندر تو دل بندد همی بر خویشتن خندد که جز بی معنیی چون تو چو تو دلدار نپسندد وگر نو کیسهٔ عشق تو از…